| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
24
|
349
|
91/2/27 (01:36)
|
|
||
|
|
9
|
220
|
91/1/28 (09:57)
|
|
||
|
|
10
|
232
|
91/1/15 (11:27)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
91/1/15 (10:37)
|
|
||
|
|
36
|
1259
|
90/12/1 (00:33)
|
|
||
|
|
14
|
181
|
90/8/22 (14:37)
|
|
||
|
|
5
|
164
|
90/7/18 (09:43)
|
|
||
|
|
1
|
37
|
90/7/3 (16:59)
|
|
||
|
|
10
|
223
|
90/6/22 (01:46)
|
|
||
|
|
10
|
206
|
90/6/22 (01:25)
|
|
||
|
|
12
|
149
|
90/6/22 (01:04)
|
|
||
|
|
11
|
130
|
90/6/22 (00:46)
|
|
||
|
|
2
|
109
|
90/6/16 (08:08)
|
|
||
|
|
2
|
67
|
90/6/1 (00:08)
|
|
||
|
|
7
|
128
|
90/5/16 (03:06)
|
|
||
|
|
9
|
364
|
90/2/25 (12:04)
|
|
||
|
|
3
|
132
|
90/2/12 (17:06)
|
|
||
|
|
0
|
81
|
90/2/11 (21:26)
|
|
||
|
|
0
|
44
|
90/2/11 (13:30)
|
|
||
|
|
11
|
159
|
90/1/29 (04:00)
|
|
به
تازگی داستان یک راهبه چینی را شنیده ام. او از روستایی گذر میکرد که فقط
چند خانه در آن بود و چون هوا داشت تاریک میشد و او تنها بودن به محوطهی
جلوی آن خانهها رفت و از روستاییان درخواست کرد: "لطفاً اجازه بدهید که
امشب در یکی از خانههای شما اقامت کنم." برای
آنان او یک غریبه بود و از مذهبی دیگر بود، پس روستاییان درهای خانه
هایشان را به روی بستند. روستای بعدی بسیار دور بود و هوا تاریک میشد و او
تنها بود. او مجبور شد شب را در هوای باز بخوابد و زیر یک درخت گیلاس
استراحت کند. نیمه شب بیدار شد، شبی سرد بود و او به سبب سرما خوابش
نمیبرد. او به بالای سرش نگاه کرد و دید که شکوفههای گیلاس همه باز شده
اند و درخت از شکوفهها پوشیده شده بود. و ماه در وسط آسمان بود و مهتاب
بسیار زیبا بود. او برای یک لحظه، خوشی بسیاری را تجربه کرد. صبح که شد به
آن روستا برگشت و از تمام مردمی که سرپناهشان را از او دریغ کرده بودند
تشکر کرد. وقتی
از او پرسیدند، "برای چه تشکر میکنی؟" گفت، " برای عشقتان، برای مهر و
مهربانی تان که دیشب درها را به روی من بستید. به همین سبب بود که من دیشب
توانستم سروری باورنکردنی را تجربه کنم. من آن شکوفهها ی گیلاس را زیر نور
باشکوه مهتاب دیدم و چیزی را دیدم که قبلاً هرگز ندیده بودم. اگر به من
پناه داده بودید، آن را نمیدیدم. حالا دلیل بستن درها را دیدم و از
مهربانی شما تشکر میکنم."