| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
24
|
349
|
91/2/27 (01:36)
|
|
||
|
|
9
|
220
|
91/1/28 (09:57)
|
|
||
|
|
10
|
232
|
91/1/15 (11:27)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
91/1/15 (10:37)
|
|
||
|
|
36
|
1259
|
90/12/1 (00:33)
|
|
||
|
|
14
|
181
|
90/8/22 (14:37)
|
|
||
|
|
5
|
164
|
90/7/18 (09:43)
|
|
||
|
|
1
|
37
|
90/7/3 (16:59)
|
|
||
|
|
10
|
223
|
90/6/22 (01:46)
|
|
||
|
|
10
|
206
|
90/6/22 (01:25)
|
|
||
|
|
12
|
149
|
90/6/22 (01:04)
|
|
||
|
|
11
|
130
|
90/6/22 (00:46)
|
|
||
|
|
2
|
109
|
90/6/16 (08:08)
|
|
||
|
|
2
|
67
|
90/6/1 (00:08)
|
|
||
|
|
7
|
128
|
90/5/16 (03:06)
|
|
||
|
|
9
|
364
|
90/2/25 (12:04)
|
|
||
|
|
3
|
132
|
90/2/12 (17:06)
|
|
||
|
|
0
|
81
|
90/2/11 (21:26)
|
|
||
|
|
0
|
44
|
90/2/11 (13:30)
|
|
||
|
|
11
|
159
|
90/1/29 (04:00)
|
|
دلنوشته هایم تقدیم به بابا اشوی عزیزم...
یاد تو...ای دوست...
به یاد تو می افتم...یادی عمیق...
همین كافیست...لحظه ای با تو بودن...
دوباره و دوباره...
لحظه ای كه وارد تو میشوم...در تو محو میشوم...
در تو گم میشوم...
گویی نیستم و تو هستی...
یكی میشویم...
یاد تو می افتم...یاد فداكاریهای تو...
برای تمام بشر...
نمیدانم از كجا آمدی...
باشهامت ترین شهامتها...
رسواكننده رسواها...
تو همچنان ادامه داری...
كسی كه لحظه ای به تو اجازه ورود دهد...
كارش تمام هست...اسیر تو میشود...
اسیر آگاهیهای تو...
حیف كه خیلیها اجازه نمیدهند...
قلبشان مانند سنگ شده...
در حماقتی ابدی مانده اند...
كسی كه لحظه ای به تو اجازه ورود دهد...
فقط اجازه ورود...بدون باور كردن تو...
بدون شك و قضاوت به تو...
كارش تمام هست...تسخیر تو میشود...
به یاد تو می افتم...
یادی عمیق...همین كافیست...
لحظه ای با تو
بودن...
همسفر استاد عشق...
جهان در حال تغییرست...
تغییر را حس كن...
تو هم همراه شو..همسفر استاد عشق شو...
او جاریست...انرژیهایش در اختیار توست...
او بخشنده است...
تو چرا در خواب هستی؟
تا كی میخواهی بخوابی؟
خودت را فریب میدهی...
ترست را رها كن...باز شو..
دریافت كن ندای استاد عشق را...
اومنتظر توست...تا آخرین لحظه...
تا زمانی كه جرقه ای در ذهنت زده شود...
او منتظر توست...بدون قضاوت باش...
شك نكن...باور هم نكن...
فقط با قلبت دریافت كن...
بگذار قلبت كار كند...بتپد...
هستی را درك كن...در درون تمام اضداد...
بیكران شو...نامحدود...
استاد عشق را در آغوش بگیر...
همسفرش باش...
زندگی همان حال است
مردی در جنگل میدوید تلاش دارد از شیری فراری کند که در تعقیب اوست به پرتگاهی میرسد راهی برای رفتن وجود ندارد پس میایستد برای یک لحظه نمیداند چه کند به پایین نگاه میکند یک دره و پرتگاهه بسیار عمیق و بی انتهاست اگر بپرد رفته است ولی با این وجود یک امکان برایش هست معجزات رخ میدهند پس او عمیقتر به پایین نگاه میکند و میبیند که دو شیره دیگر نیز ایستاده و به بالا نگه میکنند پس آن امکان تمام است شیر نزدیک میشود غرش میکند مرد میتواند میتواند صدای غرش او را بشنود تنها امکان فرار او این است که از ریشه های درختی که لب پرتگاه است آویزان شود او نمی تواند پایین بپرد و نه می تواند آنجا لب پرتگاه با یستد پس به ریشه آن درخت آویزان میشود ریشه بسیار شکننده هستند و او میترسد که هر لحظه شکسته شوند نه تنها این بلکه شبی بسیار سرد است و دستایش چنان سرد شده که میترسد شاید نتواند برای مدتی زیاد آویزان بماند ریشه ها در دستانش لیز میخورند دستهایش یخ زده اند مرگ قطعی است مرگ هر لحظه در انجاست سپس به بالا نگاه میکند دو موش مشغول جویدن ریشه های ان درخت هستند بعضی از موشها سفید است و دیگری سیاه نماد روز و شب نماد زمان زمان از دست میرود و ان دو موش مشغول جویدن ریشه ها هستند و واقعا کارشان را عالی انجام میدهند انها تغریبا به آخرش رسیده اند نزدیک است که تمامش را بجوند شب شده و موشها نیز باید استراحت کنند بنابراین با شتاب تمامش میکنند هر لحظه ریشه از تنه جدا خواهد شد مرد بار دیگر به بالا نگاه میکند و رد آنجا کندوی عسلی هست که از آن عسل میچکد همه چیز را از یاد میبرد و می کوشد قطره ای از آن عسل را به زبانش بگیرد و موفق میشود و آن طعم واقعا شیرین است حال این تمسیل معنای زیاد دارد من به روشهای مختلف در مورد این داستان سخن گفته ام یان بار میخواهم به یک معنی خاص اشاره کنم این لحظه یک شیر از گذشته می آمده و دو شیر در آینده منتظر هستند زمان به سرعت میگذرد مرگ همچون بسیار نزدیک است آن دو موش ریشه ریشه زندگی رو قطع میکنند ولی اگر بتوانیم در زمان حال زندگی کنیم آن طعمی واقعا شیرین است واقعا زیباست آن در لحظه زندگی کرد و همه چیز را فراموش کرد در آن لحظه مرگی وجود نداشت شیری وجود نداشت زمان نبود هیچ جیز وجود نداشت فقط ان طعم اسرار آمیزه عسل روی زبانش زاه زندگی کردن همین است این تنها راه زندگی کردن است وگرنه زندگی نخواهی کرد هر للحظه اوضاع چنین است.
نمیدانم از كجا آمدی...
باشهامت ترین شهامتها...
رسواكننده رسواها...





چای نوشیدن تو...
از کوچه ای می گذشتم...
دیدم پیری نشسته است...
با صندلی ای چوبین...
فنجانی بر دست داشت... چیزی مینوشید...
تمام آگاهی ام را یکجا جمع کردم...
نگاهش کردم...
چنان مینوشید که گویی می ناب در وجودش جاری میگشت...
گویی فرشتگان، شیرعسلی از بهشت برایش آورده بودند!
گویی در ستایشی عمیق بودی...
تمام هستی را شکرگزاری میکرد...
یاد شکرگزاری های سطحی خویش افتادم...
یاد یادکردن تو در سختی ها...نه خوشیها...
نه همیشه!
آن پیر تو بودی!
مجنون تو گشتم...
گفتم ای پیر چه مینوشی؟
گفتی:چای!!!
میخکوب شدم...
گفتی ذهنت را خالی کن...
و بعد چای بنوش!!!
همیشه چای نوشیدن تورا به یاد دارم...
میخواهند تورا درک کنند!
نمیتوانند!
مجبور میشوند در موردت قضاوتها کنند...
و تورا به سادگی از دست میدهند!
آنها تورا نمیفهمند...
زیرا میخواهند با ذهنشان تورا بشناسند...
میخواهند با خواندن سرسری کلامت
به تو برسند...تورا بفهمند!
هرگز نمیشود...
آنکه قلبش را باز کرد از شهد شیرینت خواهد نوشید...
تو را شنیدم...با تمام وجود...
تو زیباترین نغمه یک پرنده هستی...
تو نی نامه من هستی...
روز وصل
كودك بودم...
روزی پدرم گفت: تورا میبرم نزد یك دوست...
وارد معبدی شدیم...معبد عشق...
پدر رو به تو كرد و گفت: پسرم را قبول كن...
لبخندت را دیدم...چشمان معصومت...
ناگهان همه چیز را فراموش كردم!!!
دستهایم را گرفتی...دستان كوچكم را...
به چشمانم نگاه كردی...
مرا نوازش كردی...
اینك دو فرشته در كنار هم بودند!
یكی فرشته ای آگاه و معصوم...
و دیگری فرشته ای نا آگاه و معصوم...
فكر میكردم تو هم مانند من كودك هستی...
اشتراكمان در معصومیت بود...
در پاكی...در ابری سپید بودن...
در بازیگوش بودن...در اتصال بودن...
شش سالم بود آن زمان...
دست در دست هم قدمی زدیم...
در كنار رودخانه...
در سكوت و لبخند...
در آن زمان بود كه مست تو گشتم...
شراب وصلت را نوشیدم...
بی قرار تو گشتم...در كوی تو ماندم...
هنوز بوی دامانت با من هست...
مرا بیشتر وصل كن ای دوست...
جرعه ای بیشتر از آگاهیهایت...
شراب روحانی تو...