| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
24
|
349
|
91/2/27 (01:36)
|
|
||
|
|
9
|
220
|
91/1/28 (09:57)
|
|
||
|
|
10
|
232
|
91/1/15 (11:27)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
91/1/15 (10:37)
|
|
||
|
|
36
|
1259
|
90/12/1 (00:33)
|
|
||
|
|
14
|
181
|
90/8/22 (14:37)
|
|
||
|
|
5
|
164
|
90/7/18 (09:43)
|
|
||
|
|
1
|
37
|
90/7/3 (16:59)
|
|
||
|
|
10
|
223
|
90/6/22 (01:46)
|
|
||
|
|
10
|
206
|
90/6/22 (01:25)
|
|
||
|
|
12
|
149
|
90/6/22 (01:04)
|
|
||
|
|
11
|
130
|
90/6/22 (00:46)
|
|
||
|
|
2
|
109
|
90/6/16 (08:08)
|
|
||
|
|
2
|
67
|
90/6/1 (00:08)
|
|
||
|
|
7
|
128
|
90/5/16 (03:06)
|
|
||
|
|
9
|
364
|
90/2/25 (12:04)
|
|
||
|
|
3
|
132
|
90/2/12 (17:06)
|
|
||
|
|
0
|
81
|
90/2/11 (21:26)
|
|
||
|
|
0
|
44
|
90/2/11 (13:30)
|
|
||
|
|
11
|
159
|
90/1/29 (04:00)
|
|
مسیح هر چه می گوید تجربه ی خود اوست و یک مسیحی هر چه می گوید باور اوست. و فاصله ی بین تجربه و باور از زمین تا آسمان است. آن دو هرگز به هم نمی رسند.
اگر می خواهی حقیقت را بشناسی ٬ هیچ گاه باور نکن. نمی گویم که یک بی اعتقاد شو ٬زیرا این نیز یک باور است. یک باور منفی ٬ یک ضد باور ...
من تلاش می کنم تو را از هر دو نوع باور مثبت یا منفی رها سازم تا خودت بتوانی کشف کنی. همانند هر بودا ٬ مسیح یا کریشنا ٬ حقیقت در دسترس تو نیز قرار دارد. حقیقت حق انحصاری هیچ کس نیست. تو باید آن را کشف کنی. باید در آن رخنه کنی. به جای باور کردن ٬ باید با ذهنی باز پیش بروی. باور تو را بسته نگه می دارد. تو را به یک نتیجه گیری می رساند که از خودت نیست. کسی دیگر آن را به تو داده. تصادفی و اتفاقی است.
اگر تو به دست یک هندو پرورش یافته باشی ٬ یک هندو خواهی شد و اگر به دست یک مسیحی ٬ یک مسیحی خواهی شد. پس پای شرطی شدن و تعلیم و تربیت در میان است ٬ این که چه کسی معلم تو بود و تو به طور تصادفی در چه محیطی به دنیا آمده ای. آنها ذهن تو را شرطی کرده اند ٬ ذهن انها هم به دست والدینشان شرطی شده بود و الی آخر.
از قید تمام شرایط از پیش تعیین شده رها شو تا بتوانی کشف کنی. تا بتوانی جست و جو کنی. نخستین شرط جست و جو ٬ دور انداختن تمام نتیجه گیری های از پیش تعیین شده است تا بتوانی خودت تجربه کنی.
و روزی که خودت تجربه کنی یک مسیح می شوی. برای خودت یک بودا می شوی و این بسیار زیباست.
یک مسیح بودن ٬ زیباست اما یک مسیحی بودن ٬ نه.
تراشیدم!
پرستیدم!
شکستم!
مکن در جسم و جان منزل که این دونست وآن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه اینجا باش ونه آنجا
ا
سخن کز روی دین گویی به عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جا بلقا چه جا بلسا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
موضوع بسیار مهمی را مطرح کرده اید. به نظر من درک تفاوت باورها و اعتقادات با تجربه، آغاز قدم نهادن در راه عرفان است. انسان معتقد، کسی است که بدون تجربهء چیزی تنها حرفهای دیگران را باور می کند و از انباشت آنها اعتقاداتی می سازد که شاید در قالب یک دین یا مکتب خاص آنرا به دیگران نیز تزریق کند. برخلاف نظر کورش که اعتقاد و تجربه را در راستای یکدیگر می داند من فکر می کنم که از یکدیگر بسیار دور هستند. اگر این دو یکی و در راستای هم بودند تنها اگر یک نفر به روشن بینی می رسید می توانست تمامی آنچه برایش اتفاق افتاده و باورهایش را از خدا و هستی به دیگران هم بدهد و دیگر چه نیازی بود تا بقیه هم آنرا تجربه کنند و قدم در راه معرفت بگذارند؟ اشوی نازنین هم همواره با کلمات آسمانیش این تفاوت را گوشزد کرده. برای مثال در جایی می گوید: زندگی در قالب هیچ باوری نمی گنجد و اگر تلاش کنید تا آنرا به شکل اعتقاداتتان دربیاورید کاری غیرممکن خواهد بود. مطلبی است که هرگز اتفاق نیفتاده و نمی تواند در طبیعت و ذات چیزی رخ دهد. تمامی اعتقادات را کنار بگذارید و چگونه تجربه کردن را بیاموزید.
