__
عنوان بحث
اشو ، ذن ، تاروت
16 مهر 86 - 11:58

ابله

 

ابله كسی است كه مدام اعتماد می كند ؛ ابله كسی است كه به رغم تمام تجارب خویش باز هم اعتماد می كند . او را فریب می دهید ، به شما اعتماد می كند ؛ باز او را فریب می دهید ، او اعتماد می كند ؛ دوباره او را فریب می دهید و او اعتماد می كند . سپس می گویید كه او یك ابله است ، او نمی آموزد . اعتماد او عظیم است ؛ اعتماد او چنان خالص است كه هیچكس نمی تواند آن را آلوده كند .

به مفهوم تائو ، به مفهوم ذن ، یك ابله باش . سعی نكن دیواری از دانش پیرامون خود ایجاد كنی . هر تجربه ای كه به سراغت می آید ، بگذار بیاید ، و سپس آن را رها كن . ذهن خود را مدام پاك كن ، در برابر گذشته بمیر تا در زمان حال بمانی ، اینجا و هم اكنون ؛ گویی تازه متولد شده ای ، گویی یك نوزاد هستی . در آغاز این كار بسیار دشوار خواهد بود . همه جهانیان از تو سوء استفاده خواهند كرد ... بگذار بكنند . بیچاره ها ، حتی اگر مورد فریب و نیرنگ و سرقت واقع شدی ، بگذار اینها اتفاق بیفتد ، زیرا آنچه كه به راستی از آن توست نمی تواند به سرقت برود ، آنچه كه واقعاً از آن توست را هیچكس نمی تواند از تو برباید . و هر بار كه نگذاشتی موقعیت ها فاسدت كنند ، این فرصت به صورت یك انسجام درونی درخواهد آمد و روح تو متبلورتر خواهد شد .

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
14
4 بهمن 1386 ساعت 14:28

 

شهامت

 

بذر نمی داند قرار است چه اتفاقی بیفتد ، بذر هرگز گل را نمی شناخته است . بذر حتی نمی تواند بداند كه وی از این توان بالقوه برخوردار است كه به گلی زیبا بدل شود . سفر طولانی است و همیشه ایمن تر آن است كه راه سفر در پیش گرفته نشود ، زیرا جاده ناشناخته است و هیچ چیز تضمین نشده است . هیچ چیز نمی تواند تضمین شده باشد . در سفر هزار و یك خطر هست ، دام های بی شمار در راه است و بذر در جای امنی قرار دارد ، او درون پوسته ای سخت پنهان شده است . اما بذر تلاش می كند ، و شروع به حركت می كند . آنگاه نبرد آغاز می شود ، نبرد با خاك ، با سنگ ها ، با صخره ها . بذر خیلی سخت بود ، اما جوانه بسیار بسیار نرم است ، و مخاطرات بی شمارند . برای بذر خطری وجود نداشت ، بذر می توانست هزاران سال زنده بماند ، اما جوانه با خطرات بسیار روبروست . با این حال جوانه به سمت ناشناخته رهسپار می شود ، به سمت خورشید ، به سمت منبع نور ؛ او نمی داند كجا می رود ، و چرا . صلیبی كه باید به دوش كشید عظیم است ، اما بذر رویایی در سر دارد و لذات آغاز به حركت می كند .

راه انسان نیز این گونه است . راه دشوار و پر مخاطره است . و شهامت بسیار لازم است .

 

سلام بر لیدا ی عزیز ... ممنون .

13
1 بهمن 1386 ساعت 11:27

سلام ...حامد عزیز از اینكه زحمت می كشید و مطالب كتاب رو اینجا می نویسید خیلی ممنون  بخصوص كه كتاب رو دیگه نمی شه متاسفانه تهیه كرد البته فال گیرها اصلا نگران نشوند  انواع فال قهوه و ...به راحتی در كتابفروشی ها یافت می شود!!! من به شخصه خیلی از خوندن دوباره اینها در همین لحظه لذت بردم

 

12
23 دی 1386 ساعت 11:57

 

وقوف

 

ذهن هرگز نمی تواند هوشمند باشد ؛ تنها بی ذهن هوشمند است ؛ تنها بی ذهن اصیل و عمیق است ؛ تنها بی ذهن انقلابی است ؛ انقلابی در عمل .

ذهن تو را دچار نوعی بی حسی می كند . در زیر بار خاطرات گذشته ، در زیر بار فرا فكنی های آینده ، به زندگی ادامه می دهی این یعنی زندگی در حداقل . تو در حداكثر زندگی نمی كنی . شعله وجود تو بسیار كم نور باقی می ماند .

به محض اینكه شروع كنی به كنار گذاشتن افكار ، یعنی غباری كه در گذشته گرد آورده ای ، شعله بر می خیزد یك زندگی پاك ، تمیز ، زنده ، جوان . كل زندگی ات به شعله تبدیل می شود ، و شعله ای بدون دود . این همان چیزی است كه وقوف نام دارد .

11
4 آذر 1386 ساعت 11:05

جناب حامد  فلسفه  یعنی تناقض  

احتیاجی به  دلیل ومدرك نداره 

اگر این  مطلب ترجمه  شماست  از  با  همكلام شدن با  شما به خود میبالم 

نیك زی

10
1 آذر 1386 ساعت 20:10

جناب نچیروان :

اولا این چه ربطی به این بحث داشت ؟

دوما این مطلبی كه اینجا گذاشتید ترجمه ی من می باشد . سرچشمه منبع را پیدا كن !

سوما سرچشمه را كه پیدا كردی ما را خبر كن ما نیز پیدا گردیم !

9
1 آذر 1386 ساعت 15:28

سوترای((با  جدیت  بخونید ))    منبع www.eblis-janjale.blogfa.com

در هنگامی كه در آغوش همدیگر هستید احساستان همچون برگ درختان می‌لرزد، وارد این لرزش شوید. »

 

زمانی كه در آغوش هم هستید، در صمیمیتی عمیق با عاشق یا معشوق، احساست همچون برگ درخت می‌لرزد، وارد این لرزش شو. ما حتی هراسان می‌شویم : در زمان عشق ورزی تو به بدنت اجازه نمی دهی كه زیاد حركت داشته باشد، اگر بدن شما اجازه‌ی حركت بیشتری در عمل را سكس را داشته باشد انرژی سكس در تمام بدنتان پخش می‌شود. زمانی كه آن در مركز سكس متمركز است می‌توانی كنترلش كنی. ذهن می‌تواند در كنترل بماند. وقتی در تمام بدنت پخش می‌شود، نمی توانی كنترلش كنی. ممكن است شروع به لرزش كنی، ممكن است شروع به جیغ زدن كنی، و زمانی كه بدن آن فراز را تجربه كرد دیگر قادر به كنترل آن نخواهی بود.

ما مانع حركت می‌شویم. مخصوصاً، در تمام دنیا، ما تمام حركت ها را سركوب كرده ایم، تمام لرزشها و تكانهای زنان را سركوب كرده ایم. آنها همچون بدنهای مرده ثابت باقی می‌مانند. و تو كاری با آنها انجام می‌دهی، آنها كاری با تو ندارند.

آنها فقط شریكانی منفعل هستند. چرا این اتفاق افتاده است ؟ چرا در تمام دنیا مردان زنان را به چنین شیوه ای مجبور كرده اند ؟ ترسی وجود دارد - - زیرا یكبار كه بدن زن تسخیر شد، برای مرد خیلی سخت است كه بتواند او را خشنود كند : زیرا یك زن می‌تواند ارگاسم های زنجیره ای داشته باشد؛ یك مرد نمی تواند. یك مرد فقط می‌تواند یك ارگاسم داشته باشد؛ یك زن می‌تواند ارگاسم های زنجیره ای داشته باشد. هر زن در یك زنجیره می‌تواند حداقل سه ارگاسم داشته باشد، اما مرد فقط یكی می‌تواند داشته باشد. و با ارگاسم مرد، زن تازه برای ارگاسم های بعدی برانگیخته شده است. پس آن سخت است. پس چگونه آن را اداره كنیم ؟

او فوراً به مرد دیگری نیاز دارد، و سكس گروهی یك تابو است. در تمام جهان ما جوامع تك همسری را ایجاد كرده ایم. ما این حس را القا می‌كنیم كه تحت فشار قرار دادن زن بهتر است. بنابراین، در واقعیت هشتاد تا نود درصد زنان نمی دانند كه ارگاسم چیست. آنها می‌توانند به كودك تولد ببخشند؛ این چیز دیگری است. آنها می‌توانند مرد را خشنود كنند، این نیز چیز دیگری است. اما آنها خودشان هرگز خشنود نمی شوند. بنابراین اگر چنین تلخی و تندی در زنان تمام دنیا می‌بینی - - غمگینی، تلخی، نا امیدی - - طبیعی است. نیاز اولیه آنها برآورده نشده است.

لرزش و تكان خوردن شگفت انگیز است زیرا زمانی كه در عمل سكس می‌لرزی، انرژی در سراسر بدن جاری می‌شود، انرژی تمام بدن را وادار به جنبش و لرزش می‌كند. هر سلول بدن درگیر آن می‌شود. تمام سلولها زنده می‌شوند زیرا تمام سلولها سلول سكس هستند.

زمانی كه تو متولد شدی، دو سلول سكس مخلوط شدند و وجود تو خلق شد، بدنت خلق شد، آن دو سلول سكس در همه جای بدن تو هستند. آنها تكثیر شده اند و تكثیر شده اند و تكثیر شده اند، اما واحد اصلی تو سلول سكس باقی می‌ماند. زمانی كه تمام بدنت را تكان می‌دهی، آن فقط  دیدار تو و معشوقت نیست. درون بدنت نیز، هر سلول با سلول متضاد دیدار می‌كند. این لرزش نشانگر آن است. آن حیوانی به نظر خواهد رسید، اما انسان یك حیوان است و چیز غلطی در آن وجود ندارد.

سوترای دوم می‌گوید :  « در هنگامی كه در آغوش همدیگر هستید احساستان همچون برگ درختان می‌لرزد... » باد شدیدی می‌وزد و یك درخت تكان می‌خورد. حتی ریشه ها نیز تكان می‌خورند، تمام برگها تكان می‌خورند. فقط همچون یك درخت باش. باد شدیدی می‌وزد، و سكس باد شدیدی است - - انرژی شدیدی در میانت می‌وزد. تكان بخور ! بلرز ! بگذار تمام سلولهای بدنت برقصند، و این باید برای هر دو باشد. معشوق نیز باید برقصد، تمام سلولها می‌لرزند. فقط پس از آن است كه می‌توانید با هم دیدار كنید، و آنگاه آن دیدار فكری نیست. آن دیدار بین دو انرژی است.

وارد این تكان خوردن شو، و زمانی كه تكان می‌خوری، دور باقی نمان. تماشاگر نباش، زیرا ذهن تماشاگر است. دور نایست ! لرزش باش، لرزش شو. همه چیز را فراموش كن و لرزش شو. بدنت نیست كه می‌لرزد : تو هستی، تمام وجودت. تو خودت یك لرزش می‌شوی. آنگاه آنجا دو بدن وجود ندارند، دو ذهن. در آغاز، دو انرژی لرزان وجود دارد، و در پایان فقط یك دایره - - نه دو.

در این دایره چه اتفاقی می‌افتد ؟ یك، تو بخشی از نیروی هستی می‌شوی - - نه یك ذهن اجتماعی، بلكه یك نیروی وجودی. تو بخشی از كل كیهان می‌شوی. در آن لرزش تو بخشی از كل كیهانی خواهی شد. آن لحظه از آفرینش بزرگ است. شما در بدنهای منجمد حل می‌شوید. شما مایع می‌شوید - - در همدیگر جاری می‌شوید. ذهن گم می‌شود، تقسیم گم می‌شود. شما یكی می‌شوید.

این آدوایتا است، این نادوگانگی است. و اگر تو نتوانی این نادوگانگی را احساس كنی، آنگاه تمام فلسفه های نادوگانگی بی فایده می‌شوند. آنها صرفاً واژه هستند. زمانی كه این لحظه‌ی نادوگانگی هستی را شناختی، فقط آنگاه است كه می‌توانی اپانیشاد را درك كنی. فقط آنگاه می‌توانی عرفا را درك كنی - - درباره‌ی چه حرف می‌زنند زمانی كه از یگانگی كیهانی می‌گویند، یك كل، تمامیت. آنگاه تو دیگر از جهان جدا نیستی، با آن بیگانه نیستی. آنگاه هستی خانه‌ی تو می‌شود. و با آن احساس كه « حالا من در خانه ام در هستی هستم. تمام نگرانی ها برطرف می‌شوند. آنگاه دیگر اضطراب و ستیز و كشمكش وجود ندارد. این همان چیزی است كه لائوتزو تائو می‌نامد، شانكارا آدوایتا می‌نامد. تو می‌توانی واژه‌ی خودت را برای آن انتخاب كنی، اما از طریق عشق عمیق در آغوش گرفتن، احساس كردن آن آسان است. اما زنده باش، تكان بخور، بلرز، و خود لرزش شو.

 

8
1 آذر 1386 ساعت 14:38

 

عشاق

 

به این سه چیز باید توجه كرد : پایین ترین سطح عشق ، سكس است كه جسمانی است و عالی ترین حد خلوص عشق ، شفقت است . سكس پایین عشق است ، شفقت بالای عشق است ؛ عشق دقیقاً بین این دو قرار دارد .

افراد بسیار كمی می دانند عشق چیست . متأسفانه 99 درصد مردم تصور می كنند سكس همان عشق است ، اما نیست . سكس بسیار حیوانی است ؛ البته قطعاً توان بالقوه رشد كردن و تبدیل به عشق شدن را دارد ، اما واقعاً عشق نیست ، صرفاً یك توان بالقوه است ...

اگر آگاه و هشیار باشی و مراقبه كنی ، آنوقت سكس می تواند به عشق بدل شود . و اگر حالت مراقبه ات كامل و مطلق شود ، عشق می تواند به شفقت تبدیل شود . سكس بذر است ، عشق گل است ، شفقت عطر است .

بودا شفقت را به عنوان « عشق به علاوه مراقبه » تعریف كرده است . هرگاه عشق تو صرفاً تمنای فرد دیگری نباشد ، هرگاه عشق تو فقط یك نیاز نباشد ، هرگاه عشق تو نه عشق یك گدا بلكه عشق عشق یك امپراطور باشد ، هرگاه عشق تو در عوض چیزی طلب نكند بلكه فقط آماده دادن باشد دادن صرفاً به خاطر لذت محض دادن باشد آنوقت مراقبه را نیز به آن اضافه كن تا رایحه عطر ناب به مشامت برسد . این یعنی شفقت ؛ شفقت عالی ترین پدیده است .
7
10 آبان 1386 ساعت 19:21

 

نی - ستی

 

در اینجا بودا یكی از واژه های واقعاً قوی شونیاتا را انتخاب كرده است . واژه انگلیسی یا معادل انگلیسی آن یعنی « نیستی » واژه چندان قشنگی نیست . به این دلیل است كه من می خواهم آن را به صورت « نی ستی » در آورم ، زیرا هیچ صرفاً هیچ نیست ، همه چیز است . مرتعش از همه امكانات است . توان بالقوه است . توان مطلق است . آن هنوز تجلی نیافته ، اما همه چیز را در بر دارد .

در آغاز طبیعت است ، در پایان طبیعت است ، پس چرا در میان ، این همه هیاهو می كنی ؟ چرا در میان این همه نگران و مضطرب ، این همه جاه طلب هستی ؟ چرا این همه یأس و نا امیدی به بار می آوری ؟ كل سفر از نیستی به نیستی است .
6
22 مهر 1386 ساعت 18:42

 

شورشی

 

مردم از كسانی كه خودشان را می شناسند می ترسند ، خیلی می ترسند . آنها نوعی قدرت ، نوعی هاله ، نوعی مغناطیس ، و جاذبه ای دارند كه می تواند افراد سرزنده و جوان را از بند زندان سنتی بیرون بكشاند .

انسان روشن بین را نمی توان به بند كشید این كار دشوار است و نمی توان او را زندانی كرد ... هر نابغه ای كه چیزی از درون را شناخته ، درك او كمی دشوار است ؛ او نیرویی است كه نمی توان آشفته اش كرد . توده های مردم نمی خواهند زندگی شان دچار اختلال شود ، حتی اگر در فلاكت به سر ببرند ؛ و آنها در فلاكت هستند ، اما به فلاكت خو گرفته اند . و هركس كه مفلوك نباشد ، بیگانه به نظر می رسد .

فرد روشن بین بیگانه ترین فرد در جهان است ؛ به نظر می رسد كه او به هیچكس تعلق ندارد . هیچ سازمانی ، هیچ جمعیتی ، هیچ جامعه ای ، هیچ ملتی او را محدود نمی كند .

5
19 مهر 1386 ساعت 11:44

 

خلاقیت

 

خلاقیت كیفیتی است كه تو به فعالیتی كه در دست انجام داری می بخشی . خلاقیت یك نگرش است ، یك طرز برخورد درونی است شیوه ای است كه به امور می نگری ... همه نمی توانند نقاش شوند و نیازی هم نیست . اگر همه نقاش بودند جهان جای بسیار زشتی می شد ؛ زندگی در آن دشوار می شد ! همه نمی توانند رقصنده باشند ، و نیازی هم نیست . اما همه می توانند خلاق باشند .

هركاری كه می كنی ، اگر با شادمانی آن را انجام بدهی ، اگر عملت صرفاً اقتصادی نباشد ، آن كار خلاق است . اگر با این كار چیزی در درونت رشد كند ، اگر این كار باعث رشدت شود ، معنوی است ، خلاق است ، الهی است . هرچه خلاق تر شوی الهی تر می شوی .

تمام مذاهب دنیا گفته اند كه خدا خالق است ... من نیز یك چیز را می دانم : هرچه خلاق تر بشوی ، خداگونه تر می شوی . زمانی كه خلاقیت ات به اوج خود برسد ، زمانی كه كل زندگی ات خلاق بشود ، در خدا زندگی می كنی . پس او باید خالق باشد ، زیرا كسانی كه خلاق بوده اند بیش از همه به او نزدیك بوده اند . به كاری كه انجام می دهی عشق بورز . به حالت مراقبه آن را انجام بده . هر آنچه كه هست !

4
19 مهر 1386 ساعت 02:37
3
18 مهر 1386 ساعت 11:41

درود

 

عالی حامد  جان   ادامه  بده 

 

بدرود

2
18 مهر 1386 ساعت 11:20

 

ندای درون

 

اگر حقیقت درون خودت را یافته ای هیچ چیز دیگری در این كل هستی برای یافتن نداری . حقیقت به واسطه تو عمل می كند ، زمانی كه چشمانت را باز می كنی ، این حقیقت است كه چشمانش را باز می كند . زمانی كه چشمانت را می بندی ، این حقیقت است كه چشمانش را می بندد . این یك مراقبه عظیم است . اگر صرفاً بتوانی این تمهید را بفهمی هیچ كار دیگری نباید بكنی ؛ هر آنچه كه در حال انجام آنی توسط حقیقت انجام می شود . قدم كه می زنی ، حقیقت است ؛ به خواب كه می روی ، حقیقت است كه استراحت می كند ؛ سخن كه می گویی ، حقیقت است كه سخن می گوید ؛ سكوت كه می كنی ، حقیقت است كه سكوت می كند .

این یكی از ساده ترین فنون مراقبه است . آرام آرام همه چیز با این فرمول ساده شكل می گیرد ، و آنگاه دیگر نیازی به فن نیست . زمانی كه شفا یافتی ، مراقبه را رها می كنی ، دارو را رها می كنی . آنگاه به مثابه حقیقت زندگی می كنی زنده ، با نشاط ، خشنود ، متبرك ، آوازی درون خویشتن خودت . كل زندگی ات به عبادتی بی كلام بدل می شود ، یا بهتر است بگوییم به نیایش ، رحمت و زیبایی ای كه به جهان مادی ما تعلق ندارد ، بلكه تابشی از نور است كه از ماوراء به تاریكی جهان ما می تابد .

1
16 مهر 1386 ساعت 20:27

 

هستی

 

تو در جهان تصادفی نیستی . هستی به تو نیاز دارد . بدون تو چیزی در جهان كم خواهد بود و هیچكس نمی تواند جای آن را پر كند . این همان چیزی است كه به تو عزت و عظمت می بخشد ، اینكه كل هستی ، تو را كم خواهد داشت . ماه و خورشید و ستارگان ، درختان ، زمین و پرندگان هر چیزی در كائنات حس خواهد كرد كه جایی خالی وجود دارد كه جز تو هیچكس نمی تواند آن را پر كند .

این امر شادی عظیمی به تو می بخشد ؛ این احساس سرور آمیز كه تو به جهان وصل هستی ، و هستی مراقب توست . وقتی كه پاك و روشن شوی ، شاهد عشق عظیمی خواهی بود كه از تمام جهان بر تو فرو می بارد .
__