__
عنوان بحث
قبر مادرم زهرا كجاست؟
2 آذر 85 - 00:05
 

 قبر حضرت زهرا كجا ست؟

                     قبر مادرم زهرا كجاست؟

                                                     كجا...؟      

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
14
9 آذر 1385 ساعت 03:16

ابراهیم بن سیار نظام معتزلی که به خاطر زیبائی کلامش در نظم و نثر به نظّام معروف شده است در کتاب های متعددی ، واقعه ی بعد از حضور در خانه ی فاطمه را نقل می کند او می گوید:

عمر در روز اخذ بیعت برای ابی بکر بر شکم فاطمه زد ، او فرزندی که در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، سقط کرد.

 

الوافی بالوفیات:6/17،شماره 2444 ؛ملل و نحل شهرستانی:1/57،چاپ دارالمعرفه،بیروت.و در ترجمه نظام به کتاب ((بحوث فی الملل و النحل)):3/255-248 مراجعه شود.

13
8 آذر 1385 ساعت 05:03

((احمد بن محمد )) معروف به (( ابن ابی دارم ))،محد ث کوفی ،کسی که محمد بن احمد بن حماد کوفی درباره ی او می گوید: او در سراسر عمر خود پوینده ی راه راست بود.

با توجه به این موقعیت نقل می کند که در محضر او این خبر خوانده شد : عمر لگدی بر فاطمه زد و او فرزندی که در رحم به نام محسن داشت سقط کرد.

 

میزان الا عتدال  ج 3  ص 459

12
6 آذر 1385 ساعت 06:34

وقتی آنچه بین اهل سقیفه و فاطمه واقع شد حضرت فرمود:بدان،قسم به خدا ای پسر خطاب،که چون دوست ندارم که بلا و گرفتاری به بی گناهان برسد،می دانستی که خدا را سوگند می دادم و می دیدی که خداوند با سرعت دعایم را مستجاب می کرد.

 

اصول کافی ج 1 ص 460 ح 5

11
5 آذر 1385 ساعت 21:52

حضرت زهرا (س) فرمودند:

ای ابوبکر،چقدر زود بر اهل بیت پیامبر هجوم آوردی؟بخدا قسم با عمر سخن نمی گویم تا خدا را ملاقات کنم.

 

عوالم العلوم،ج 11/2 ص 885 ح 88

10
5 آذر 1385 ساعت 21:52

وقتی فاطمه فدک را از ابوبکر مطالبه کرد،و ابوبکر قباله ی فدک را نوشت و آن حضرت از خانه ی ابوبکر خارج شد ، عمر او را دید و دست دراز کرد تا قباله را به زور بگیرد.حضرت از دادن قباله خودداری کرد.

عمر قباله را گرفت و آب دهان انداخت و نوشته ی آن را محو کرد و بعد هم قباله را پاره کرد.فاطمه بر او نفرین کرد و گفت:خداوند شکمت را پاره کند همانگونه که قباله ی مرا پاره کردی.

 

شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج 16 ص 234

9
2 آذر 1385 ساعت 00:06

این قتیبه دینورى كه از علماى اهل سنت است در كتابش مى گوید:

به ابابكر خبر رسید گروهى از بیعت تخلف كرده و در خانه على بن ابى طالب كرم اللَّه وجهه تحصن كرده اند، عمر بن خطاب را فرستاد كه آنها را بیاورد. عمر آمد آنها را ندا كرد ولى آنها قبول نكردند كه از آنجا خارج شوند. عمر گفت: هیزم بیاورید، و گفت به خدایى كه جان عمر در دست اوست یا باید خارج شوید و یا خانه را مى سوزانم با هر كه در آن است. گفتند: یا اباحفص! در این خانه فاطمه هست. گفت: باشد. در نتیجه آنها خارج شده و بیعت كردند، مگر على بن ابى طالب، كه گفت قسم یاد كرده ام كه از خانه خارج نشوم و عبا بر دوش نكنم تا قرآن را جمع نمایم. فاطمه رضى اللَّه عنها در باب خانه ایستاد، و گفت: من قومى را نمى شناسم كه بدتر از شما اجتماع كنند. جنازه رسول خدا را در مقابل ما گذاشتید و كار را خودسرانه تمام كردید، با ما مشورت نكردید، حق ما را به ما ندادید. آنگاه عمر نزد ابوبكر آمد و گفت: آیا از این متخلف (على علیه السلام) بیعت نمى گیرى؟ ابوبكر غلام خود قنفذ را گفت: برو على را نزد من بخوان. قنفذ رفت و گفت: خلیفه رسول خدا تو را مى خواند، على علیه السلام گفت: چه زود بر رسول خدا دروغ بستید. قنفذ برگشت، گفته على را رسانید. ابوبكر گریه كرد، عمر گفت: به على مهلت نده. ابوبكر باز قنفذ را فرستاد و گفت: بگو، خلیفه رسول خدا تو را مى خواند كه بیایى و بیعت كنى. چون قنفذ سخن او را به على گفت، على فریاد كشید: سبحان اللَّه! مقامى را ادعا كرده، كه براى او نیست. قنفذ برگشت، سخن على را رسانید. ابوبكر بسیار گریست. آنگاه عمر بن خطاب با عده اى به در خانه فاطمه آمد، دق الباب كرد، فاطمه با شنیدن صداى آنها بلند ناله كرد كه: یا ابت یا رسول اللَّه! بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه اذیتهایى دیدیم. آن گروه چون صداى فاطمه را شنیدند، در حال گریه بازگشتند و نزدیك بود كه قلبشان پاره و جگرشان دریده شود فقط عمر ماند و گروهى، آنها على را از خانه بیرون كرده و پیش ابوبكر بردند. گفتند: بیعت كن. فرمود: اگر بیعت نكنم چه خواهید كرد؟ گفتند: به خدایى كه جز او خدایى نیست،

گردنت را مى زنیم. فرمود: در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را كشته اید. عمر گفت: اما بنده خدا آرى و اما برادر رسول خدا نه، (و این جاى شگفتى بسیار است، با اینكه این همه روایات در فضیلت على و برادرى او با پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم وارد شده است. از جمله ابن عمر گفته است: پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم بین اصحابش، پیمان برادرى بستند. على علیه السلام در حالیكه چشمانش گریان بود، پیش آمد و گفت: اى پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم! بین اصحابت پیمان برادرى بستى، اما بین من با كسى پیمان نبستى؟ پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم به ایشان فرمودند: تو در دنیا و آخرت برادر منى
___________________________________

سنن ترمذى.
) ابوبكر ساكت بود و مى نگریست. عمر گفت: فرمانت را درباره على صادر نمى كنى؟ گفت: تا فاطمه در كنار اوست، اجبارش نمى كنم. در این موقع على به طرف قبر رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم آمد، صیحه مى زد و گریه مى كرد و گفت: یابن م ان القوم استضعفونى و كادوا یقتلوننى
___________________________________

الامامه و السیاسه، ج 19:1.
خشمشان علیه على، حسدشان نسبت به وى، و ترسشان از اینكه گوشه گیرى او بیعتى را تباه سازد كه علیرغم خاندان پیامبر، با ابوبكر كرده بودند، همه و همه، آنان را به كارى وادار كرد كه سرانجام آن غصب و سلب میراث پیامبر از دست برگزیده و پسر عمش بود و بیرون آوردن امر خلافت از دست او. پیامبرى و جانشینى با هم در خاندان هاشم كه با شرافت و سرورى خود در دوران جاهلیت و طلوع اسلام بر همه ى قریش پیشى گرفت، نباید یكجا جمع شود. دوست نداشتند علاوه بر پیامبرى، امیرالمومنین نیز در آن خانواده بماند و سرورى دیگر، پس از مرگ سرورى به پا خیزد. حكومت اختصاص به افراد آن خاندان داشته باشد و با منزلتها و امتیازاتشان سرنوشت تمام این جزیره ى بیكران را كه از قبایل مختلف موج مى زند . همیشه در دست داشته باشند؟ در پرتوم شعله اى كه خانه را دربرگرفته بود و افق را روشن مى ساخت و محیط اطراف را مى سوزانید، عمر پیدا شد كه چهره اش از خشم دگرگون و از عرق خیس شده است، دود شعله از ریشش بیرون مى زند و شمشیرش در دست راست او چون شعله آتش مى درخشد، در دین و عدالت، حرارت حماسه اى داشت، اما در آن لحظه در خشونت و برانگیختگى هم به حد افراط، حرارت به خرج مى داد و در را مى كوبید... توده را تحریك و فتنه را شدیدتر مى كرد و هیزم آماده مى ساخت تا آتش روشن كند. چون پلنگ مى غرید. از میان جمعیت، مانند اخگرى به پیش جهید تا خانه را بر روى ساكنینش ویران كند. این شخص عمر نیست! پسر خطاب نیست! همان كسى نیست كه با گامهاى خود گردباد به وجود آورد، و در سینه اش آتشفشانى منفجر گردید و چون غولى ایستادگى كرد! اكنون همانند دیروزش مخمور و مست است، حالت چندین سال پیش را به خود گرفته است، و به صورت دوره اى در آمده، كه شرك و بت پرستى او را كور و هواى نفس گمراه ساخته بود و غرورش وى را از هدایت به دور انداخته، شمشیر كشید و بر در دروازه هاى مكه رفت و دنبال پیامبر مى گشت، كفر و شراب زبانش را به حركت درآورده بود و مى گفت: حتما محمد را با این شمشیرم مى كشم! این مرد صائبى كه وضع قریش را نابسامان كرده است، و در مورد دینش آن قبیله را مورد سرزنش قرار مى دهد، و رویاهایش را بر باده داده است و مجالس قبیله را به هم ریخته و نعمتهایشان را ضایع كرده است، امروز هم همان انگیزه و ته مانده هاى حسد اجداد و بغض و كینه هاى پدرانش، وى را تحریك كرده است. همان هواى نفس او را به پیش مى كشاند، از راه راست منحرف مى كند و وادار مى سازد مشعل در دست گیرد و خود چون شعله ى آتش برافروخته مى گردد و جانش وسوسه مى شود و به دارو دسته اى كه در حمله ى به خانه، وى را پشتیبانى كرده اند، فریاد مى زند:«قسم به كسى كه جان عمر در دست قدرت او است، یا باید بیرون بیاید و یا خانه را بر سر ساكنانش آتش مى زنم!» عده اى كه از خدا مى ترسیدند و رعایت منزلت پیامبر را پس از خود او مى كردند، گفتند:«اباحفص، فاطمه در این خانه است!» بى پروا فریاد زد:«باشد!» نزدیك شد، در زد، سپس با مشت و لگد به در كوبید، تا به زور وارد شود! این مرد خشمگین و خروشان به خانه ى على روى آورد و همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه هجوم آوردند یا نزدیك بود هجوم آورند، ناگهان چهره اى چون چهره ى رسول خدا در میان در آشكار شد، چهره اى كه پرده ى اندوه آن را گرفته، آثار رنج و مصیبت بر آن آشكار است، در چشمهایش قطرات اشك مى درخشند و بر پیشانیش گرفتگى غضب هویدا بود... عمر به جاى خود خشك شد و آن جوش و خروشش چون موج از میان رفت، همراهانش كه دنبالش به راه افتاده بودند پشت سرش در مقابل در، بهت زده ایستادند: زیرا روى رسول خدا را از خلال روى حبیبه اش زهرا دیدند، سرها از شرمندگى و حیا به زیر آمد و چشمها پوشیده شد، دیگر تاب از دلها رفت، همین كه دیدند فاطمه مانند سایه اى حركت كرد و با قدمهاى حزن زده ى، لرزان، اندك اندك به سوى قبر پدر نزدیك شد... چشمها و گوشها یكسره متوجه او گردید، ناله اش بلند شد، باران اشك مى ریخت و با سوز جگر پى درپى پدرش را صدا مى زد: «بابا اى رسول خدا... اى بابا رسول خدا! گویا از تكان این صدا زمین زیر پاى آن گروه ستم پیشه به لرزه آمد...

باز زهرا نزدیكتر رفت و به آن تربت پاك روى آورد و همى به آن غایب حاضر استغاثه مى كرد. «بابا اى رسول خدا...! پس از تو از دست زاده ى خطاب و زاده ى ابى قحافه چه بر سر ما آمد!» دیگر دلى نماند كه نلرزد، و چشمى نماند كه اشك نریزد، آن مردم آرزو مى كردند كه زمین شكافته شود و در میان خود پنهانشان سازد
___________________________________

الامام على بن ابى طالب 4، ج 328:1، عبدالفتاح عبدالمقصود.
.. على پیدا شد... وقتى جمعیت برگشت، و مى خواست همچون آهوان رمیده، در برابر صیحه ى زهرا فرار كند، على از شدت تاثیر و حسرت با گلویى بغض گرفته و اندوهى گران، چشمش را در میان آنان مى گردانید و انگشتان خود را بر قبضه ى شمشیر فشار مى داد و مى خواست از شدت خشم در آن فرو رود. آیا چنین حقش را غارت و میراث رهبرش را غصب مى كنند و اكنون مى خواهند زندگى خود و خانواده اش یعنى بازماندگان پیامبر را هم نابود كنند؟ آیا هواى نفس این چنین گمراه مى سازد؟ آیا به علت كمى پشتیبان آنچه درباره اش روا نبود روا مى دانند، حرمتش را از بین مى برند و امنیت خانواده اش را زایل مى كنند؟ رویش را به طرف قبر محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم برگردانید و با او به مناجات پرداخت. «برادر! این مردم مرا ناتوان گذاشتند و اكنون مى خواهند مرا به قتل برسانند
___________________________________

الامام على بن ابى طالب 4، ج 276:4 عبدالفتاح عبدالمقصود. امام علیه السلام از آیه قرآن اقتباس كرده است آنجا كه هارون به موسى گفت: قال یابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا یقتلوننى «150:7».
..»
8
2 آذر 1385 ساعت 00:06
از سلیم بن قیس نقل شده: كه عمر بن خطاب در یكسال نصف حقوق همه ى كارگزارانش را به عنوان غرامت برداشت، ولى حقوق قنفذ (پسر عموى خودش) را به طور كامل پرداخت. سلیم مى گوید: به مسجد رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم رفتم، گروهى را دیدم كه در گوشه اى نشسته اند، همه آنها از بنى هاشم بودند، جز سلمان و ابوذر و مقداد و محم دبن ابى بكر و عمر بن ابى سلمه و قیس بن سعد بن عباده. در این جلسه، عباس عموى پیامبر به على علیه السلام گفت: چرا عمر مانند همه كارگزارانش، از حقوق قنفذ چیزى نكاست؟ حضرت على علیه السلام به اطراف خود نگاه كرد و سپس قطرات اشك از چشمانش سرازیر شد، آنگاه در پاسخ عباس فرمود: حقوق قنفذ را كم نكرد، تا از او تشكر نماید به خاطر ضربت تازیانه اى كه او بر فاطمه علیهاالسلام نواخته بود، كه وقتى فاطمه علیهاالسلام از دنیا رفت، اثر آن تازیانه در بازوى او وجود داشت و همانند بازوبند نمایان بود. موضوع حمله به خانه فاطمه علیهاالسلام، یكى از مسلمات تاریخ اسلام است كه در آثار تحقیقى تشیع و اهل سنت مورد توجه قرار گرفته است
7
2 آذر 1385 ساعت 00:06
ولى بعد از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم كسانى كه وجود این قدرت اقتصادى را در دست همسر على علیه السلام مزاحم قدرت سیاسى خود مى دیدند و تصمیم داشتند یاران على علیه السلام را از هر نظر منزوى كنند به بهانه ى حدیث مجعول «نحن معاشر الانبیاء لانورث»
___________________________________

ما طایفه پیامبران، از خود ارثى باقى نمى گذاریم .
آن را مصادره كردند، و با اینكه فاطمه علیهاالسلام رسما متصرف آن بود و كسى از «ذوالید» مطالبه ى شاهد و بینه نمى كند، از او شاهد خواستند. حضرت علیه السلام نیز اقامه شهود كرد، كه پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم شخصا فدك را به او بخشیده، اما با این همه، اعتنا نكردند. در دورانهاى بعد، هر یك از خلفا كه مى خواستند تمایلى به اهل بیت نشان دهند، فدك را به آنها بازمى گرداندند (زمان عمر بن عبدالعزیز).
6
2 آذر 1385 ساعت 00:06
حاكم نیشابورى در مستدرك، و ابن ابى الحدید معتزلى در شرح البلاغه، داستان فدك را به طور مشروح ذكر كرده اند.
___________________________________

شرح ابن ابى الحدید بر نهج البلاغه، ج 209:16
5
2 آذر 1385 ساعت 00:06
در حاشیه مسند احمد «در مساله ى صله رحم» از ابوسعید خدرى نقل شده، هنگامى كه آیه فوق نازل شد، پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم فاطمه علیهاالسلام را خواست و فرمود: یا فاطمه لك فدك:«اى فاطمه! فدك از آن تو است»
___________________________________

كنزالعمال ج 158:2
4
2 آذر 1385 ساعت 00:06

بسیارى از مورخان ومفسران شیعه و اهل سنت به آن تصریح كرده اند، از جمله سیوطى از ابن عباس نقل كرده است: هنگامى كه آیه «وآت ذالقربى حقه
___________________________________

قرآن كریم 38:30.
». نازل شد پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم فدك را به فاطمه بخشید
___________________________________

اقطع رسول اللَّه فاطمه فدكا الدر المنثور، ج 177:4.

3
2 آذر 1385 ساعت 00:05

داستان فدك و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهاى بعد روى داد از دردناكترین و غم انگیزترین و در عین حال عبرت انگیزترین فرازهاى تاریخ اسلام است كه مستقلا باید مورد بحث و بررسى دقیق قرار گیرد تا از حوادث مختلف تاریخ اسلام و حقایق پنهان، پرده بردارد.

قابل توجه است كه محدث اهل سنت، مسلم بن حجاج نیشابورى در كتاب معروفش «صحیح مسلم» كه از كتب معتبر حدیثى اهل سنت، است داستان مطالبه ى فاطمه علیهاالسلام فدك را از خلیفه اول، مشروحا آورده و از عایشه نقل مى كند كه بعد از امتناع خلیفه از تحویل دادن فدك، فاطمه علیهاالسلام از او قهر كرد و تا هنگام وفات یك كلمه با او سخن نگفت
___________________________________

صحیح مسلم، ج 1380:3، ح 52
2
2 آذر 1385 ساعت 00:05

(اُذِنَ لِلَذینُ یُقاتَلُون بِاَنَّهُم ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللَّهِ على نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ اَلَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ.)
___________________________________

قرآن كریم، 39:22 و 40.

«به كسانى كه جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است، چرا كه مورد ستم قرار گرفته اند، و خدا بر یارى آنها تواناست. همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند...»

روایتى از طریق اهل سنت رسیده است كه فرزند امام على بن حسین زین العابدین یعنى زید، در مورد این آیه شریفه گفته است: آنها كه مظلوم واقع شدند و از شهر و كاشانه شان بیرون گشتند، ما اهل بیت هستیم
___________________________________

شواهد التنزیل 399:1.
با این كه اهل بیت پیامبر، خاصه امام على و فاطمه زهرا صلى اللَّه علیه و آله و سلم از جهت علم و تقوى و عدالت و خدمت به اسلام سرآمد مسلمانان بودند و به چیزى غیر از محبت خدا و رسول و اطاعت از آنان نمى اندیشیدند، با این حال مبغوض دشمنان و حكام قرار گرفتند و تا وقتى زنده بودند، پیوسته در شكنجه و عذاب به سر مى بردند. میرحامد حسین هندى، در كتاب خود «عبقات الانوار» از كتاب «الوفى بالوفیات» تالیف صلاح الدین صفدى، یكى از علماى اهل تسنن، در شرح زندگى نظام استاد ابوعمر و جاحظ، نقل مى كند كه نظام گفت: پیامبر تصریح كرد كه مقام

امامت از آن على علیه السلام است و آن حضرت را براى این مقام، معین كرد، و همه ى اصحاب به آن آگاه شدند، ولى عمر آن را به خاطر ابوبكر، كتمان نمود و نظام در ادامه سخن مى گوید: عمر در روز بیعت با ابوبكر به پهلوى فاطمه ضربت زد، كه بر اثر آن محسن فاطمه علیهاالسلام سقط گردید
1
2 آذر 1385 ساعت 00:05

از این مرثیه، تاریخ تا كدامین زمان، شاهد ریزش اشك عدالتخواهان براى مظلومان باشد؟ آیا هنگام تقاص حق مظلوم نزدیك است؟ آیا اراده ى خدا محقق نشده است كه: اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا؟ آرى، وعده خدا، آه مظلومان را براى زمانى دیگر نگه مى دارد كه ان اللَّه على نصرهم لقدیر. الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق
___________________________________

قرآن كریم 39:22 و 40 «به كسانى كه جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است، چرا كه مورد ستم قرار گرفته اند، و خدا بر یارى آنها تواناست. همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند...
..

__