userinfo close

  ,

☺یک دقیقه برای خودم☺


oneminuteformyself

تاسیس: 5 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: هادی ص - معاونان
 

عنوان بحث

هادی ص , hadi63
هادی ص - 22:02 1385/03/19

تو زندگی همه ی ما یکی مثل "عموجان" هست ولی ما تا حالا بهش توجه نکردیم

زمانی مردی بازرگان در جستجوی یک موفقیت بزرگتر شخصی بود.
او می خواست هم در کار و هم در خانه سعادتمندتر باشد و در مجموع زندگی متعادلتری را جستجو می کرد. اگرچه بعضی ها فکر می کردند او در آستانه ی موفقیت و شادکامی قرار دارد ولی مرد می دانست یک چیز ضروری را در زندگی کم دارد.
بیشتر اوقات احساس آشفتگی را کنار می گذاشت و به خود می گفت : وضعش رو به راه است. با این همه او می دانست که برای موفقیت خود بیش از حد و بمدت طولانی تلاش کرده است.
او وقتی جرأت کرد به خود بنگرد دریافت : روابطش _ هم از لحاظ حرفه ای و هم شخصی _ چیزی کم دارد.
وقتی تنها بود مدام از رابطه ای که با خود داشت خوشنود نبود. گاه با خود می اندیشید : شاید بخاطر اینکه خواهان موفقیت در کار و هم خواستار آرامش درونی است توقعی بیش از حد دارد.او در توجیه وضعیت خود می گفت : «بندرت کسی تا آن حد خوش اقبال است که از هر دوی این عوالم بهره مند باشد.»
با چنین دیدگاهی مرد، امیدوار بود : شاید روزی شخصی را ملاقات کند که ضمن برخورداری از آرامش درونی، در کارش نیز موفق باشد و نه تنها پاسخ را بداند و با آن زندگی کرده باشد بلکه رمز آنرا نیز با وی در میان بگذارد.
مرد اندیشید : شاید چنین رمزی بسیار جنبه ی خصوصی داشته باشد و کسی آنرا با یک غریبه در میان نگذارد. فقط اگر کسی را می شناختم ...
سپس به یاد کسی افتاد که در کارش بیشتر از خود او موفق بود و در زندگی نیز سعادتمندتر به نظر می آمد.
«عموجان!» آنطور که همه در خانواده صدایش می کردند _ بنظر می رسید که از هر چیزی لذت می برد _ از سلامتی گرفته تا ثروت _ اگرچه مرد شنیده بود که همیشه اینطور نبوده است.
عموجان ظاهرا از موهبت داشتن خانواده ای خوشبخت و روابط اجتماعی خوب نیز برخوردار بود. همواره خوشحال بنظر می رسید و کسانی که در اطراف او بودند نیز خوشحال بنظر می آمدند. بخاطر آورد که وقتی در کنار عمویش بود چقدر احساس خوشحالی می کرد.
عمو گویا می دانست چگونه هم خودش و هم مردم دیگر را خوشحال کند. نمی دانست چرا قبل از این با عمویش عمیقانه تر به گفتگو نپرداخته است. همواره در جمع خانواده به صحبتهای سطحی اکتفا کرده بود.
تلفنی با عمویش تماس گرفت و از او درخواست کرد با هم ملاقاتی داشته باشند. قرار دیدار برای روز بعد گذاشته شد. هنگام ورود به خانه ی عمو، گرمی محبت او را احساس کرد. بعد از سلام و احوالپرسی و نشستن در جای راحت، رو به عمویش گفت : «عموجان! می توانم بپرسم شما چطور هم در کار و هم در زندگی تا این حد موفق هستید ؟»
عموجان لبخندی زد و گفت : «منظورت موفقیت درونی است و یا موفقیت بیرونی ؟»
مرد جوان اظهار داشت : «مطمئن نیستم منظور کدام نوع موفقیت باشد!»
عمو گفت : «مطمئن نبودن شروع خوبی است.معنی مطمئن نبودن اینست که تو در انتظار چیز تازه ای هستی _ البته صحبتمان را شروع کنیم متعجب خواهی شد که ببینی بیشتر گفتگوی ما در مورد موفقیت درونی خواهد بود. »
عمو برای تشویق او در ادامه گفت : «امیدوارم دریابی که با یافتن موفقیت درونی، بهترین، آسان ترین و در واقع تنها راز لذت بردن از هر چیز دیگری را در زندگی بدست آورده ای.»
مرد اکنون داشت احساس می کرد که به شخص مناسبی رجوع کرده و با او مشغول گفتگو است.
عمو با تأکید گفت : «زمانی را به یاد می آورم که از خودم راضی نبودم برای موفقیت بیشتر کار می کردم. بطور کامل از موفقیتم لذت نمی بردم و برای اطرافیانم آدمی سختگیر بودم.«در واقع فرصت کافی برای پرداختن به قسمتهای مهم تر زندگی از جمله همسر، خانواده و دوستان و همکارانم نداشتم.»
عمو بصورت یک اقرار صریح گفت : «من، به کار معتاد شده بودم !»
مرد که از عمویش جوانتر بود پرسید : «در این میان چه چیزی تغییر کرد ؟»
عمو جان جواب داد : «خودم! چون یاد گرفتم چگونه از خودم مراقبت کنم و به اطرافیانم نشان دهم چگونه از خودشان مراقبت کنند.»
عموجان در ادامه ی حرفهایش گفت : «افراد معتاد به کار فکر می کنند سعادتمند هستند. این امر بخاطر آنست که خودشان را گول می زنند. آنها در واقع خودشان را طوری در کارشان گم می کنند که دیگر مجبور نیستند بخودشان بنگرند.»
«مردم این کار را با پرکردن زندگی از فعالیت و تلاش انجام می دهند. آنها تلاش را با سازندگی اشتباه می گیرند.»
«فریبی که این افراد خورده اند به تصوری برمی گردد که از وضع خود دارند. آنها تصور می کنند چون مدام مشغولند لابد کارهای زیادی را انجام میدهند، در حالیکه آنها هرگز به چیزی که مهم است نمی پردازند.»
«من، حالا به چیزی می پردازم که از نظر خودم به بقیه ی امور تقدم دارد. قبل از آنکه بتوانم زندگی خودم را اداره کنم لازم می دانم خودم را اداره کنم.»
برادرزاده با لحنی پرسش گونه گفت : «به این ترتیب شما دارید می گویید. هر چه بهتر بتوانید درون خود را اداره کنید بیشتر می توانید از مواهب زندگی لذت ببرید ؟»
عمو به جلو خم شد و گفت : همینطور است ! نه تنها موفقیت بیرونی بیشتری بدست می آوریم بلکه دروناً احساس توازن و آرامش می کنیم.
مرد با تردید گفت : «در عین سادگی باورکردنی به نظر نمی رسد.»
عمو گفت : «بخاطر تردید ترا مقصر نمی دانم و سرزنش نمی کنم ولی حقیقت آنست که این رمز در عمل آنقدر قدرتمند است که چنانچه آن را به اجرا در آوری در پیروز شدنت جای تردید باقی نمی ماند _ نه تنها تو بلکه تمام مردم دنیا هم می توانند از این طریق پیروز شوند. چون طریقی بی شکست است.»
عمو، که تا حدودی سالخورده بود درست مانند آنکه بخواهد رازی را فاش کند چیزی روی تکه ای کاغذ نوشت و آنرا به برادرزاده اش داد و به او توصیه کرد که به کلمه ی آخر بیشتر دقت کند.


مراقبت از کار
بمعنی
مراقبت از خودم است.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
    , sheida_shakiba
4

یادش همیشه سبز ........
هادی ص , hadi63
هادی ص - 19:27 1385/06/2
3

 

خدا رحمتش کنه ...

همه ی ما یکیو مثل عموجان داریم

کیانوش رامبد , hldn122
کیانوش رامبد - 09:33 1385/06/2
2

سلام

از اینكه این بحثو راه انداختین ممنونم چون كه مبو به یاد عموم میندازه كه 3 ماه پیش از دنیا رفت

عموی ما چون از همه بزرگتر بود و پدر بزرگ ما هم چون در قید حیات نبود وزحمت همه بچه ها را كشیده بود از احترام خاصی بر خوردار بود به همین علت پدر بزرگ هم صدا می زدیم یادش گرامی راهش پر رهرو باد چون كه عموی ما مردی سخاوتمند بود .

    , sheida_shakiba
1
البته به گمان من، مهمتر از خود عموجان ... درسی بود كه میشد از زندگی او گرفت!
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.