userinfo close

  ,

علوم باطنی


oloombateni

تاسیس: 18 آذر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: رامین عابدی - معاونان
دوستان عزیز من به شمال میروم و این آی دی منه ramin_tanhaye اگر نیازی به کمک بنده داشتین در شمال در خدمتم.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
26
2863
91/2/10 (22:52)
71
3599
91/1/24 (16:16)
167
2378
90/9/12 (10:13)
5
117
91/2/27 (22:12)
0
6
91/2/27 (00:40)
41
494
91/2/6 (02:21)
0
25
91/1/17 (02:15)
0
9
91/1/16 (16:18)
1
15
91/1/16 (00:39)
0
12
91/1/14 (16:34)
4
10
91/1/13 (12:30)
36
307
91/1/12 (18:27)
0
20
91/1/11 (21:08)
0
26
91/1/11 (01:53)
0
11
91/1/11 (01:51)
4
19
90/12/7 (22:43)
23
295
90/12/7 (22:39)
20
721
90/12/6 (22:32)
14
262
90/11/26 (23:01)
1
26
90/11/23 (22:50)

عنوان بحث

فرحناز شایگان , farahnaz_p
فرحناز شایگان - 23:03 1386/01/26

پله پله تا ملاقات خدا...

میروم به سوی عرش کبریا می روم

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
پدرام کاردان , pedram_abadan
پدرام کاردان - 09:18 1390/09/15
61
اگر در مسیر حق زمانی به خدا رسیدید بدانید از اول راهتان اشتباه بوده خداوند بی انتهاست
محمد رضا زینی , m_reza_zeiny
محمد رضا زینی - 10:01 1387/03/6
60

از مجله پرومته منتشر شده در یزد. تقدیم به آزادگان و آزاد مردان.

یک اگر با یک برابر بود ...؟ ( شهید خسرو)

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان " را ورق می زدبرای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبر را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت؛ یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخواست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود؟

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص ماه می داشت بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید ؛

یک با یک برابر نیست........

روزبه ش , roozbeh30
روزبه ش - 08:38 1387/03/3
59

کس در نظر نیآرد رخسار خوب ما را
زیرا که کس نیآرد اندر نظر خدا را
ماییم در دو عالم سرچشمه ی الهی
معلوم باشد این دم رندان آشنا را
ای بی خبر ز معنی در خویشتن سفر کن
در خاکدان دنیی این گوهر بقا را
جام جهان نما را از این و آن چه جویی
از خویشتن طلب کن جام جهان نما را
گویی خدا نباشد در نشو و در نمایی
عین خدای می دان این نشو و این نما را
رندی و بی نوایی بگزین که در دو عالم
کبر و منی نباشد رندان بی نوا را
گر بگذری نعیمی از خود به چشم معنی
در هر شیئی که باشی، بینی یقین خدا

سارا ذوقی نژاد , samin
سارا ذوقی نژاد - 18:04 1387/02/24
58

پله هفتم:فقر

بعد ازین وادی فقرست و فنا

 

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

 

لنگی و کری و بیهوشی بود

صد هزاران سایه‌ی جاوید تو

 

گم شده بینی ز یک خورشید تو

بحرکلی چون بجنبش کرد رای

 

نقشها بر بحر کی ماند بجای

هر دو عالم نقش آن دریاست بس

 

هرک گوید نیست این سوداست بس

هرک در دریای کل گم بوده شد

 

دایما گم بوده‌ی آسوده شد

دل درین دریای پر آسودگی

 

می‌نیابد هیچ جز گم بودگی

گر ازین گم بودگی بازش دهند

 

صنع بین گردد، بسی رازش دهند

سالکان پخته و مردان مرد

 

چون فرو رفتند در میدان درد

گم شدن اول قدم، زین پس چه بود

 

لاجرم دیگر قدم را کس نبود

چون همه در گام اول گم شدند

 

تو جمادی گیر اگر مردم شدند

عود و هیزم چون به آتش در شوند

 

هر دو بر یک جای خاکستر شودند

این به صورت هر دو یکسان باشدت

 

در صفت فرق فراوان باشدت

گر پلیدی گم شود در بحر کل

 

در صفات خود فروماند بذل

لیک اگر پاکی درین دریا بود

 

او چون بود در میان زیبا بود

نبود او و او بود، چون باشد این

 

از خیال عقل بیرون باشد این

 

لرد مرآت  روح مرد مرده نگهبان منطقه مرگ , lord_merat
57

برام خیلی جالبه که اکثر ادم ها می خواهند از نردبان بالا روند تا به خدا برسند اما خدای را نمی شناسند زیرا که اگر خدای خود را به درستی می شناختند می دانستند که کسی که نردبان را نگاه داشته تا شما بی خطر به مسیر خود ادامه دهید همان مقصود شما یعنی خداست

 

                                                          بیاید کمی بهتر بنگریم

فرحناز شایگان , farahnaz_p
فرحناز شایگان - 16:04 1386/12/15
56

تقوی یا همان خویشتن پایی یعنی حرکت در مسیر لقای پروردگار و وصول به کمال.

تقوی یعنی بندگی خالص.

و تقوی سرسلسله اخلاق انسانی است...

از سالکی پرسیدند که: «تقوی چگونه است؟ گفت: هر گاه در زمینی وارد شدی که در آن خار وجود دارد، چه می‌کنی؟ گفت: دامن بر می‌گیرم و خویشتن را مواظبت می‌نمایم. گفت: در دنیا نیز چنین کن که تقوی این گونه است.

 

محمد رضا زینی , m_reza_zeiny
محمد رضا زینی - 02:23 1386/09/20
55

با سلام:

 

حكایت سعدی علیه الرحمه :

 

((  پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟

گفت: بلی، وقتی كه خدا را فراموش می كنم !!!!  )))

رامین عابدی , ramin_tanhaye
رامین عابدی - 20:33 1386/09/15
54

ششم مرحله حیرت:

 در این مرحله در دل عاشق و اهل الله در وقت تامل و تفكر و حضور، حیرت و سرگردانی وارد می شود و آنگاه او را متحیر می سازد و در طوفان فكرت و معرفت سرگردان می شود و هیچ باز نداند.

اگر عیان كنی زندیقی، اگر شاهد شوی متحیر گردی، لیكن حیرت در حیرت و بیابان در بیابانرسدی به عالم عدم در عدم و در آن متحیر شدی تا ندانی كه تو كیستی. آنگه در تو انوار قدم پیدا شود و تو را در خود باقی گرداند. به او بمانی و به نعت تحیر و عجز از ادراك آن و حقیقت آن

در رهت حیران شدم ای جان من      بی سرو سامان شدم ای جان من

سارا ذوقی نژاد , samin
سارا ذوقی نژاد - 19:38 1386/09/14
53

پله ششم:حیرت

بعد ازین وادی حیرت آیدت

 

کار دایم درد و حسرت آیدت

هر نفس اینجا چو تیغی باشدت

 

هر دمی اینجا دریغی باشدت

آه باشد، درد باشد، سوز هم

 

روز و شب باشد، نه شب نه روز هم

ازبن هر موی این کس نه به تیغ

 

می‌چکد خون می‌نگارد ای دریغ

آتشی باشد فسرده مرد این

 

یا یخی بس سوخته از درد این

مرد حیران چون رسد این جایگاه

 

در تحیر مانده و گم کرده راه

هرچ زد توحید بر جانش رقم

 

جمله گم گردد از و گم نیز هم

گر بدو گویند مستی یا نه‌ای

 

نیستی گویی که هستی یا نه‌ای

در میانی یا برونی از میان

 

بر کناری یا نهانی یا عیان

فانیی یا باقیی یا هر دوی

 

یا نه‌ی هر دو توی یا نه توی

گوید اصلا می‌ندانم چیز من

 

وان ندانم هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

 

نه مسلمانم نه کافر، پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

 

هم دلی پرعشق دارم هم تهی

رامین عابدی , ramin_tanhaye
رامین عابدی - 18:42 1386/09/11
52

 

پنجم مرحله توحید:

 اكنون عارف به مرحله توحید می رسد «چشم دل باز می كند كه جان بیند» در این حال مشاهده می كند كه در جهان «یكی هست و هیچ نیست جز او» و بر هر چه بنگرد او را در وی می بیند. حضرت علی علیه السلام می فرماید:

ما نظرت فی شیء الا و ما رأیت الله فیه

در این حال عارف همه چیز و همه جا را مظهر و آفریده اویند زیبا می بیند و می ستاید

به دریا بنگرم دریا ته بینم      به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

                              به هر جا بنگرم كوه و در و دشت      نشان از قامت رعنا ته بینم

عارف می بیند كه همه چیز مظهر زیبایی اوست:

ای گرفته حسن تو هر دو جهان      در جهالت خیره چشم عقل و جان

جان تن جانست و جان جان تویی      در جهان جانی و در جانی جهان

وی حتی جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستی كه جلوه رخ دوست است دوگانگی می داند، به مصداق كنت كنزا مخفیا، معتقد است كه جهان هستی تجلی و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هیچ نیست

سارا ذوقی نژاد , samin
سارا ذوقی نژاد - 19:57 1386/09/6
51

پله پنجم: توحید

بعد از این وادی توحید آیدت

 

منزل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکنند

 

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

 

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

 

آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا

 

زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برونست از احد وین از عدد

 

از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان

 

هر دو را کی هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه

 

کی بود دو اصل جز پیچ این همه

رامین عابدی , ramin_tanhaye
رامین عابدی - 12:10 1386/08/28
50

 

چهارم مرحله  استغنا:درین مرحله صوفی و سالك چنان به «او» متكی می گردد كه از همه چیز و همه كس جز او بی نیاز می گردد: و خود را در كوی امن و رجا مستغنی می یابد و از همه مال و مقام و جلوه های وسوسه انگیز زندگی بیكباره دل می كند و طمع می برد:

ای بس كه چو پروانه پر سوخته زان شمع      در كوی رجا دامن پندار گرفتیم

و این مرحله رسیدن به فقر سلوكی است كه استغنای كامل و بی نیازی به همه چیز است و این همان است كه پیامبر اكرم می فرمود: الفقر فخری. كه رسیدن به این مرحله و پشت پا زدن به هوس ها و جلوه های دنیایی، پا گذاردن بر سر افلاك و نه گنبد میناست و اینجاست كه سالك می تواند با افتخار خود را بالاتر و برتر از حطام دنیا و زخارف خاكی مشاهده كند و صفات خداوندی را در وجودش متجلی ببیند

سارا ذوقی نژاد , samin
سارا ذوقی نژاد - 23:24 1386/08/26
49

پله چهارم:استغنا

بعد ازین وادی استغنا بود

 

نه درو دعوی و نه معنی بود

می‌جهد از بی‌نیازی صرصری

 

می‌زند بر هم به یک دم کشوری

هفت دریا یک شمر اینجا بود

 

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده‌ایست

 

هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست

هست موری را هم اینجا ای عجب

 

هر نفس صد پیل اجری بی سبب

تا کلاغی را شود پر، حوصله

 

کس نماند زنده در صد قافله

صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت

 

تا که آدم را چراغی برفروخت

صد هزاران جسم خالی شد ز روح

 

تا درین حضرت دروگر گشت نوح

صد هزاران پشه در لشگر فتاد

 

تا براهیم از میان با سرفتاد

صد هزاران طفل سر ببریده گشت

 

تا کلیم الله صاحب دیده گشت

صد هزاران خلق در زنار شد

 

تا که عیسی محرم اسرار شد

صد هزاران جان و دل تاراج یافت

 

تا محمد یک شبی معراج یافت

قدر نه نو دارد اینجا نه کهن

 

خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن

گر جهانی دل کبابی دیده‌ای

 

همچنان دانم که خوابی دیده‌ای

گر درین دریا هزاران جان فتاد

 

شب نمی در بحر بی‌پایان فتاد

گر فروشد صد هزاران سر بخواب

 

ذره‌ای با سایه‌ای شد ز آفتاب

گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت

 

در جهان کم گیر برگی از درخت

گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه

 

پای مور لنگ شد در قعر چاه

گر دو عالم شد همه یک بارنیست

 

در زمین ریگی همان انگار نیست

گر نماند از دیو وز مردم اثر

 

از سر یک قطره باران در گذر

سارا ذوقی نژاد , samin
سارا ذوقی نژاد - 23:20 1386/08/26
48

تا نیست نگردی، ره هستت ندهند

 

این مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهی

 

سر رشته‌ی روشنی به دستت ندهند

گفتم که کنم تحفه‌ات ای لاله عذار

 

جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار

گفتا که بهائی، این فضولی بگذار

 

جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار

آدکاتون  , darvishkor
آدکاتون - 06:12 1386/08/22
47
هر جا خودم رو ندیدم از خودم فاكتور وجودی و منی گرفتم خدا رو دیدم خیلی زیاد

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.