| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
70
|
87/6/16 (17:19)
|
|
||
|
|
19
|
223
|
87/6/16 (15:44)
|
|
||
|
|
28
|
431
|
87/6/11 (22:49)
|
|
||
|
|
0
|
606
|
87/4/9 (02:23)
|
|
||
|
|
15
|
88
|
87/6/17 (13:59)
|
|
||
|
|
272
|
2453
|
87/6/16 (13:09)
|
|
||
|
|
8
|
155
|
87/6/14 (15:41)
|
|
||
|
|
15
|
244
|
87/6/10 (20:37)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
87/6/10 (18:28)
|
|
||
|
|
14
|
368
|
87/6/10 (14:38)
|
|
عنوان بحثسه نقطه و یک مثلث! (لاله) 18 خرداد 87 - 23:10 | |
ببینم احساس شما نسبت به یك نقطه اضافی چیه؟
خشم؟ انزجار؟ ترحم؟ . . . اصلا احساسی ندارید؟!
خب . . .
حالا اگه این نقطه اضافی عامل ایجاد یک مثلثدر زندگی عاطفی شما بشه چی؟
معمولا در چنین مواقعی این نقطه اضافی یا به عبارتی شخص سوممحكوم میشه به زیر پا گذاشتن كلیه چهارچوبهای اخلاقی و مزین میشه به بدترین القاب... یكی پس از دیگری!
به دور و برمون كه خوب نگاه كنیم قطعا با نمونه های زنده ای از روابط به تاراج رفته مواجه خواهیم شد كه اگه شتاب زده قضاوت كنیم همیشه شخص سوم محكومه . ولی همواره چنین حكمی سزاوار و به حق نیست! گاهی اون روی سكه را هم باید براندازی نمود.
در یکی از برنامه های پر بیننده آمریکایی ( اپرا وینفری) از خانمهایی دعوت شده بود که شخص سوم یک رابطه بودند. زنانی معمولی با رویاهایی معمولی تر و سرابی از آرزوها. عده ای به امید وعده هایی شیرین پا به مثلث عشق گذاشته بودند. برخی نیز به عنوان یک مسکن برای همسری آزرده از همسرش وارد رابطه ای مسکنی شده بودند غافل از اینکه عاقبت خود دلباخته و معتاد بیمارشان خواهند شد! آنها از زبان همسران گریز پا به دلایل و انگیزه های خیانت اشاره کردند که در بسیاری از موارد به حق و قابل تامل بودند. در ابتدا برخورد و عکس العمل بانوان برنامه بسیار خصمانه بود ولی به تدریج خشم جای خود را به ترحم و تامل داد! چراکه آن سومیها حرفهایشان بی منطق نبود و گاها خود بازنده ای بیش نبودند.
زمانیکه یک رابطه خطی به واسطه یک نقطه اضافی تبدیل به رابطه ای مثلثی میشه سه عامل در اون میتونن دخیل باشن و نه تنها اون نقطه سوم!
مقصر اول: كسی كه یكباره چشم باز میكنه و خودش رو در چنین شرایط سخت و دردناكی میبینه میتونه مقصر اصلیه داستان باشه کما اینکه واقعا قابل ترحمه . ممكنه كوچكترین احتمالی هم نده كه جواب چراهاشو میتونه درون آینه پیدا كنه! آخه ببینم توی این مدت کجا بوده؟ یعنی حسش بهش هیچ آلارمی نداده؟ آیا براش مهم بوده که برای پارتنرش هنوز کاریزما داره یا نه؟ آخه آدم این همه دور از نقطه مقابل زندگیش؟! *با این حال آیا مقصر بودنش به معنای محق بودن شخص سوم و یا پارتنرشه؟
مقصر دوم :کسی که از جایگاه خودش یه خط تا نقطه سوم کشیده شده( حالا یا خودش خط داده یا بهش خط دادن!) و بالطبع عامل ارتباط نقطه اول و سوم و در نهایت ایجاد مثلث برمودا میشه! خب این آدم شاید اصلی ترین مقصر داستان باشه. چون حتی در حالت دوم خودش پذیرنده و تصمیم گیرنده اصلیه. عزیز من ! وقتی توی یه رابطه دچار مشکلی چرا به فکر اصلاح و حتی پایانش نباشی؟ گاهی پایان بخشیدن به یه رابطه میتونه عاقلانه تر و موثر تر از ترمیمیش باشه اما در این گیرودار پای دیگری را به میان کشیدن دیوانگی محضه! وقتی یه پات توی گله سعی کن درش بیاری نه اینکه اون یکی رو هم توی گل کنی به این امید که برای مدتی هر چند کوتاه حس بالانس بودن بهت دست بده ! در نهایت که چی؟ خودتو نگاه کن... با هر دو پا توی گل ایستادی !
مقصر سوم:به قولی The Last But Not The Least! کسی که دانسته (حالا یا از ابتدا یا بعدتر) نقطه سوم یک رابطه خطیه. یه وقتهایی از روی حس شرارت و تصاحب قلبی که متعلق به دیگریست ... گاهی از روی سادگی و طبق داده هایی چون: " زندگی من با همسرم دیگه تموم شده " یا "من فقط یه هم صحبت میخوام که درکم کنه " وارد بازی میشه و یا دلایلی دیگر که قابل بحث اند. گاهی برنده میشه ولی اغلب در نقش بازنده ای ویرانگره !
بدیهیه که این مثلث تنها مختص جامعه ما نیست و معضلی ست دامن گیر کلیه جوامع بشری...ولی خب توی کشور ما فرهنگمون... عرفمون و باورهای مردمی به گونه ای هستند که مواجهه با این شکل هندسی را سخت و دشوار کردند. تو جامعه ای زندگی میکنیم که از هم گسستن پیوند زناشویی یک تابو محسوب میشه. حالا مهم نیست کدوم نقطه این مثلث باشی ولی نگاههای معنا دار زیادی را باید متحمل شد! و برای جدایی قانون عادلانه ای نیست... ممکنه یک طرف ماجرا بعد چندین سال زندگی کاملا دست خالی بمونه... ثروت به دست آمده در زندگی مشترک زمان جدایی مشترک نیست!!! پس اینجا چون تکلیف روشن نیست حتما یه کشمکشی هم در خواهد گرفت.
*تو جامعه ای زندگی میکنیم که اگه نقطه اول مثلث باشی و چشم باز کنی ببینی زندگی دو نفریت یه مهمان ناخوانده داره از ترس حرفها و باورها اجتماعی تحمل می کنی...میمونی! یا به فکر انتقام میافتی..مبارزه میکنی ... برای کی؟ برای چی؟ مگه نمیبینی که نمایشنامه زندگیت کسالت بار شده؟ دیگه نقش مقابلت میل به بازی نداره ولی تو باز میخوای به پلان دیگه بری!!! و کات گفتنهای اونو نمیشنوی؟ یعنی نمیخوای که بشنوی ...آخه چرا؟ به خاطر ترس از آبرو؟ حرف مردم؟ یا عدم امکان استقلال؟
*تو جامه ای زندگی میکنیم که اگه نقطه دوم مثلث باشی و از زندگیت خسته شده باشی نمیتونی به راحتی عنوانش کنی... میگن هوس ران شده... بی بند و باره...داره خیانت میکنه... میگن بهانه تراشی میکنه واسه در رفتن از یکنواختیهای زندگی و همه میشن یه پا مشاور برای بازگشت تو به همون جایی که ازش خسته شدی... پس برای فرار از این نگاه اجتماعی گاها مجبور میشی علی رغم اینکه دیگه کششی به نقطه نخست زندگیت نداری یه مثلث بسازی! غافل از اینکه دیر یا زود گرفتارش میشی...آخه تا کی باید نقش بازی کرد؟؟
*تو جامعه ای زندگی میکنیم که اگه اون نقطه اضافی باشی وای به حالت! حتی اگه تو مسبب اصلی به وجود آمدن این مثلث نبوده باشی...
* به نظر شما مقصر واقعی کیه؟ و *در مواجهه با چنین شرایطی چه باید کرد؟
یه نکته مهم : اینجا جنسیت نقطه ها اصلا مطرح نیست.
| |
پاسخ ها15 10 شهریور 1387 ساعت 20:37 | |
نشانده
ها همان فرد سو م روابط عاطفی هستند !! انتخاب اغلب انها از قا عده خاصی تبعیت نمی
کند بر حسب کمبود نیاز در فرمها و مدلهای مختلف عر ضه می شوند !! برای درک متقابل تا مین نیاز جنسی هم صحبتی خالی نبودن عر یضه مردن از خوشی و گاهی هم برای
کمی بودن !! پس ماند های روابط عاطفی با حر ص به نشانده ها خورانده می شود
!! گاهی فقط کافی ست روی شخصیت کسی بالا بیاوریم !! یک دور خیز بزرگ و می رویم که
با جهش از روی یک نیاز درک نشده فقط در ابتدا با کمی سنت شکنی از از
خودمان عبور کنیم !! هر چقدر که عاصی تر باشیم روی انتخاب نشا نده ها
هم دقت کمتری می کنیم !! وقتی از کلیات یک رابطه با لگد به بیرون پر ت شدیم قبل از
انکه با مخ توی باقالی ها برویم در زند گی فرد سومی حلول خواهیم کرد !! خیلی که
متعهد باشیم اولی و دومی را رد می کنیم و روی سومی زوم می کنیم !! می دانید
گاهی نشانده ها هم ان نیاز سر کوب را نمی توانید عا جلا بر اورده کنند !!
اما این راه حل دم دستی خیلی از ما برای چزاندن شریکمان است !! |
14 4 شهریور 1387 ساعت 17:53 | |
امروز توی قسمتِ پیام ضروریِ پروفایل یکی از آقایون متاهل دیدم که نوشته بود: من فقط متاهلم... نه متعهد!!! این یعنی چی؟ خیلی فلسفی میزنه... نه؟؟؟!!! هر چند مثلّث بحث ما خیلی واقعیه... یعنی توی واقعیت زندگی تشکیل میشه... اما بعضیا انگار براش کلّی فلسفه دارن!!!... |
13 4 تیر 1387 ساعت 10:47 | |
و اما دوستی داشتم که میگفت: من به طرف مقابلم وفادارم و از او وفاداری میخواهم... ولی اگر روزی به من خیانت کرد و شخص سومی را وارد زندگی کرد، بدون اینکه خودم را کوچک کنم یا بخواهم او را به زندگی برگردانم، یا ناله و نفرین و شکایت کنم... من هم میروم دنبال نفر چهارمی... یعنی این مثلثی که اینجا عنوان شد تبدیل میشود به یک مربع... شاید... نمیدانم... برخیها هم حفظ عزت نفسشان را در این کار میبینند...
دیروز داستان یك چهار ضلعی احمقانه رو شنیدم و یاد حرف سپیده اُفتادم !!
دختری و پسری كه كلی عاشق و معشوق هم بودن چهار سال پیش با هم ازدواج كردن . سه سال پیش صاحب یك فرزند پسر شدن و از دو سال پیش زن متوجه شد كه شوهرش داره بهش خیانت می كنه . زن كوچكترین تلاشی برای اصلاح زندگیش نكرد و خیلی رُك به همسرش گفت كه اگر به این كاراش ادامه بده اون هم می ره برای خودش ... !! و مرد بی اعتنا به حرف زنش به شب دیر خونه اومدن و عیاشی ادامه داد تا جایی كه پسرشون رو هر روز به یكی می سپردن و هر كدوم به سویی می رفتن !! تا اینكه دیروز شنیدم ؛ زن ، شوهرش رو تو خیابون با یه دختر می بینه اما با اینكه خودش هم كم رسوائی به بار نیاورده بود ، از حسادت ، یه دعوای مفصل وسط خیابون راه می ندازه و بعد می ره خونه به قصد خودكشی كلی قرص می خوره !!!
از دیروز تا به حال دارم به اون مربع احمقانه فكر می كنم و به اون پسر بچه 3 ساله كه هیچ نقشی تو اون چهار ضلعی نداره !! به اون زن احمق فكر می كنم كه وقتی داشته به قصد خودكشی قرص می خورده ، جُز مقابله به مثل كردن با شوهرش و جُز خودش و احساس خودش هیچ چیزی رو ندیده !! چرا ندیده كه یه پسر بچه 3 ساله داره .... یعنی هیچ چیزی براش مهمتر از همسر عیاشش نبوده ... |
12 31 خرداد 1387 ساعت 18:14 | |
امریکاییهای ضربالمثلی دارند که می گوید Every one seeks his mate معنیاش میشود اینکه هر آدمی طبیعتا به دنبال کسی است که بتواند مجذوبش بکند. اما مردم تگزاس یک مثل خیلیجالبتر و صریحتر دارند که می گوید There goes more to marriage than four bare legs in a bad، یعنی ازدواج خیلی عمیقتر و پیچیدهتر از چهار تا پای لخت در رختخواب است! این دو باور راهنمایی خوبی میکند و ان اینکه ازدواج تنها یک قرار داد جسمی ـ اجتماعی ـ عاطفی است. هر کدام از سه وجهاش ایراد پیدا کند این زندگی نیاز به تعمیر پیدا می کند، اما نکته اساسی این است که مردان و زنان برای تعمیرش از چه ابزاری استفاده می کنند. خیلیها با همسرانشان در این رابطه بحث کرده و شیوههای جدید را برای زندگی کردن انتخاب می کنند، خیلیها Careless می شوند. این کلمه ترجمه دقیقی در فارسی ندارد. خیلیها از روانشناس و مشاور کمک می گیرند، خیلیها سرشان را با فرزندانشان گرم می کنند، خیلیها هم چون نمی خواهند به دلایلی از این زندگی بیرون بروند تصمیم می گیرند کسی را وارد زندگی عاطفی خود کنند، آدمی که وجود او برایشان دلگرم کننده و به نوعی مثل یک مرهم عمل کند.
خوب، یک زمانی داشتن روابط خارجی میان مردان و زنان متاهل گناه بود! حتی جرم! اما مدتهاست دنیا فهمیده همیشه این گونه نیست و خیلی اوقات یک رابطه خارجی به عکس آن که تصور می شود می تواند یک زندگی را از متلاشی شدن نجات بدهد. این بستگی زیادی دارد به شیوه نزدیک شدن ظلع سوم ماجرا. چه مرد باشد و چه زن، تعریف او برای نزدیک شدن یا قبول این دوستی یا رابطه اهمیت بسیاری دارد. با توجه به اینکه اکثر مردان ایرانی بی ظرفیت هستند نتیجه روابط مثلثی در زندگی آنها اثرات بسیار بدی داشته، در حالیکه در اغلب موارد زندگی زنان ایرانی اینگونه نبوده و روابط مثلثی موجب نشده توجه آن ها از همسر یا فرزندانشان کمتر شود. شاید یکی از دلایلاش این باشد همواره در ازدواج ایرانی، زنها متعهدتر بودهاند. در اصل مردان با قضیه روابط مثلثی به گونهای برخورد میکنند که خیلی زود انتظار دارند نفر سوم وظایف همسر را برای آن ها انجام دهد، چرا؟ چیزی که از پایه غلط است! اینکه در مواجه با چنین شرایطی باید چه کرد سئوال مهم و پیچیدهای است. شاید به نوعی تنوع شرایط پاسخهای متفاوتی را ایجاب کند، اما خیال می کنم روابط مثلثی درست مانند شراب است، اگر در شرایطی که واقعا بدان نیاز باشد ،به اندازه باشد، تاثیری خوشایند و سیار آرامبخش دارد، اما چنانچه بیش از حد در آن زیادهروی گردد آدم را مست کرده و توان اتخاذ رفتارهای معقول را به راحتی از او می گیرد. روابط مثلثی در دنیای غرب بسیار عرف شده و از حالت تابو درامده است. اما نباید فراموش نمود در آنجا مطابق با این مساله با آن فرهنگسازی شده و به باور اجتماعشان تزریق شده، حتی استانداردهای رفتاری در این زمینه وجود دارد. گرچه علیرغم آن به برخی دلایل ذاتی در جنسیت آدمها هنوز که هنوز است حتی در آنجا با این قضیه با استقبال برخورد نمی شود، بلکه تنها به عنوان یک واقعیت اجتماعی نگاه می شود و با آن سعی می کنند منطقی کنار بیایند. |
11 23 خرداد 1387 ساعت 23:52 | |
نمیدانم رمان "سرخی تو از من" ِ سپیده شاملو را خواندهاید یا نه؟ اگر نخواندهاید توصیه میکنم بخوانید... در این رمان طیف متنوعی از مردان و زنان و مسائل دست به گریبانشان را میبینیم... اما ماجرایی است در بطن این رمان که به درد این بحثمان میخورد... خیلی هم...
لیلا دکتر روانپزشک بسیار موفقی است... داریوش همسرش مردی است با موقعیت اجتماعی خوب... و مهناز نقطهی سوم این ماجرا... میبینید که مثلث تشکیل شده است... آن هم پس از سی سال زندگی مشترک بسیار آرام و بیدغدغه... نازنین دختر داریوش و لیلا در جریان روابط پدرش و مهناز قرار گرفته است... لیلا همه چیز را میداند ولی با هیچ کس در این رابطه حرفی نزده است...
اینجا متن کوتاهی از گفتگوی لیلا با دوست و همکارش مهرتاش را می آورم که از بهترین بخشهای کتاب "سرخی تو از من" میباشد... به نظرم تک تک جملات رد و بدل شده میتواند نکتهای درخور باشد برای بحثمان... البته این هم صرفا یک case است با پرداخت یک نویسندهی توانمند (که اتفاقا زن هم هست) که شاید مشابهش را در دنیای واقعی هم بارها و بارها دیده باشیم... ... مهرتاش روبروی لیلا نشسته است. لیلا تلفنی با داریوش حرف میزند، ابروهایش در هم رفته و میگوید: "باشه عزیزم... نه عزیزم... چه عیبی داره". وقتی گوشی را میگذارد مهرتاش میپرسد: "تو در هفته به طور متوسط چند تا دروغ میگی؟" "من؟" "اوهوم." "خیلی کم. شاید هیچی." مهرتاش میخندد. "چند تا دروغ میشنوی؟" "خب نمیدونم. شاید خیلی. فاله؟" "نه عزیزم. ریاضیاته. طبق آخرین فرمولی که من کشف کردم بین تعداد دروغهایی که انسان میشنود و تعداد دروغهایی که میگوید رابطهی مستقیم وجود داره." "ضریبش رو هم کشف کردین؟" "نکتهی مهم اینجاست. تقریبا بله. ضریبش در افراد مختلف متفاوت است ولی فکر میکنم ترس و حسابگری دو فاکتور اصلی باشند." "چی میخوای بگی؟" "وقتی نزدیکترین آدمها بهت دروغ میگن چه حالی داری؟" لیلا اول با ابروهایی بالا رفته و اخم و بعد با تهلبخندی که بیشتر به پوزخند میماند میگوید: "همون حالی که تو داری." "ولی تو خودت رو به نفهمیدن میزنی." لیلا لبخند را پهن میکند روی لبها و میگوید: "این هنر من است، آقا." "و تکرارش برای خودت و دیگران هم..." مهرتاش بلند میشود و چند قدم توی اتاق راه میرود و بعد میایستد روبروی لیلا. "تو هیچ وقت نمیخواهی از این موضوع حرف بزنی؟" "کدوم موضوع قربون؟" "موضوع داریوش و مهناز." لیلا بیمکث میگوید: "هر کس آزاده اون طور که دلش میخواد زندگی بکنه." "حریم تو چی میشه؟" "کسی با حریم و حرم من کاری نداره." "فکر نمیکنی داریوش از مهناز با نازنین هم حرف زده؟" نازنین جزء حریم خودشه." "این که بگذاری فکر کنه ابلهی و هر دروغی رو که بهن میگن باور میکنی چهطور؟" ... ادامه "بسه مهرتاش. زندگی زناشویی چی میخواد؟ احترام. که داریوش کم نمیگذاره. امنیت. که همینطوره. خانواده و کانون که حالا هم وجود داره. دوستی. که بین من و داریوش در حد لازم هست. چی میخواد دیگه ازدواج؟ عشق؟ بسه مهرتاش. عشق توی ازدواج توهمیه برای همخوابگی. اگر به این توهم احتیاج نداشته باشی چی؟ داریوش میخواد بره. خب بره. موقعیت اون توی زندگی من تاثیری نداره." "تو میترسی. تو مثل خیلی از زنهایی که خودت ازشون خسته میشی میترسی." صدای لیلا بلند شده. " من نمیترسم. وقتی عشقی نیست و تو فقط یک سری نیازهای فیزیکیت رو رفع میکنی چه فرقی داره کی باشه؟ بهتر نیست پدر بچهت باشه؟ کسی باشه که یک عمر باهاش زندگی کردی؟ هیچ چیز هم به هم نخوره." ... ادامه لیلا همان طور با صدای بلند میگوید."هیچی نمیتونی به من بگی که خودم ندونم." هر دو سکوت کردهاند. لیلا میگوید."چی انتظار داری؟ انتظار داری عشق بعد از سی سال باقی بمونه؟" مهرتاش پوزخند میزند. "چرا نمونه؟" "تو ایدهآلیستی." "شاید." "مگر آدمها چهقدر حیطهی ناشناخته دارن، چقد راز دارن چقدر..." "هرچی توی داریوش شناختی برات حل شده؟ وقتی تموم رازهای وجودش رو کشف کردی برات تموم شده؟ مگه عشق سریال شرلوکهلمزه؟" "نه. تموم نشده. ولی عادی میشه. یکنواخت میشه. خستهکننده میشه." "تو میخوای بگی داریوش دیگه هیچی نداره که اون رو به خودت نزدیک کنی؟ خب این که فاجعه است. این که دیگه هیچی نیست." "نه. نه هیچی. عشق نیست." مهرتاش خیره به لیلا نگاه میکند و پوزخند میزند. "داریوش یک فضای تازه پیدا کرده. یک فضای تازه برای کشف، برای وصل شدن. چرا باید ازش بگیرم؟" "پس دوستش داری. دوستش داری و با تمام اهانتی که به تو میکنه، هنوز هم دوستش داری و بودنش برات کافیه." لیلا سرش را بلند میکند: "دوست داشتن، عاشق بودن، شفقت داشتن، من نمیخوام همه چی رو تحلیل کنم. نمیخوام مهناز رو ازش بگیرم. اون الآن خوشبخته. چرا باید خوشبختی آدمی رو که هیچ وقت به من بدی نکرده رو به هم بزنم؟ چرا بایدآرامش خودم رو به هم بزنم؟ چون مال منه؟ چون ما سی سال پیش یک ورق کاغذ رو با هم امشا کردیم. نه. توی این سی سال اگر عشق تموم شده، چیزهای دیگهای هست. اسمش رو بذار محبت. اسمش رو بذار انصاف. چقدر به حرفهای من در مورد مریضی و بدبختی گوش کنه. چند سال بوی عطر من رو استنشاق کنه؟ تو چند سال میتونی به بهترین موسیقی دنیا گوش بدی؟ مهرتاش بسه این همه ایدهآلیسم. بیا روی زمین." مهرتاش بلند میخندد. "کی ایدهآلیسته؟ من یا تو؟ که خودت رو از تمام صفتهای انسانی خالی کردی و نقش الههی درک و فهم و شعور رو بازی میکنی. دوستش داری و حسابگری میکنی. بهش وابستهای... دوستش داری و حساب میکنی از دست دادنش خیلی سخته. به همین اکتفا کردی به گوشهای از بودنش. فکر میکنی بخشیدیش. آزادی رو بهش هدیه دادی و با این کلک همه چی رو یک طور دیگر به خودت نشون میدی. اهانت به خودت را فراموش میکنی، وابستگیت رو فراموش میکنی و ادای آدمهای بخشنده و آزاده رو درمیاری. ولی هیچکدوم از اینها نیستی. لیلا. در مورد داریوش نیستی. تو نه اون رو میبخشی و نه تحمل نبودنش را داری. حداقل بلند شو و مثل زنهای واقعی آستین بالا بزن و بجنگ."لیلا با چشمهای گشاد شده به مهرتاش نگاه میکند. "یا میخوای بگی ارزش جنگیدن رو هم نداره. ولی نمیجنگی چون میترسی ببازی. میترسی این یک تکه سایهی الکی رو هم از دست بدی. تو مطمئن نیستی توی این جنگ از مهناز ببری. البته خیلیها اینطورین. " "من خیلیها نیستم مهرتاش." "نشد. اولین قدم یک آدم درست و حسابی که یک عمره دکتر هم هست اینه که بدونه اون هم مثل همه است. مثل خیلیهای دیگه. مثل هر موجودی که اسمش آدمیزاده. لیلا تو هم آدمی. نه آهن نه سیبزمینی." لیلا لبخند میزند."ببینم تو برای چی داری بحث میکنی؟ چه فرقی داره چرا من دارم با داریوش زندگی میکنم. حالا که هست. دلیلش دیگه چقدر مهمه؟" مهرتاش نگاهش میکند."چرا همهی آدمها حق عاشق شدن دارند، حق معشوق بودن دارند، و تو نداری؟ تو میتونی عشق داشته باشی. یک عشق واقعی و تمام. ولی با داشتن داریوش در ورود به حریمت رو بستی." لیلا نگاهش میکند. لبخند میزند. "در قلب خودم رو که نبستم."
... راستی! روزانه چند سطر از این گفتگوها رد و بدل میشود... با همین توجیه و تفصیلها...
* بخشهایی از کتاب "سرخی تو از من" : سپیده شاملو. نشر مرکز. چاپ اول. اردیبهشت 1385. و جزء سه رمان برتر جایزهی روزی روزگاری ... |
10 23 خرداد 1387 ساعت 14:10 | |
به قول بهاره این مسئله باید به صورت case study بررسی بشه و اتفاقا دوستان هم به همین منوال به مسئله پرداختند. اینکه نوشتم جنسیت نقطه ها ملاک نیست برای این بود که بحث تنها مختص یک جنس نباشه و همه بتونن از دید خودشون به اون فکر کنن و یا نظر بدن. چه خانمها و چه آقایون. و خب قطعا من و همجنسان من اغلب از دیدگاه یک زن به این مسئله میپردازیم. پس باز میگم واقعا جنسیت مطرح نیست دیدگاهها اینجا سخن میگن . از میان کامنتهای ارسالی چند مسئله برام قابل تامل بود... نخست اینکه: از دیدگاه خانمها که به مسئله بپردازی یک باور غلط در جامعه مطرحه: زن باید مراقب زندگیش باشه!!! به قول دوست عزیزمون : آیا زنان مقصرند؟ اصلا چرا همه انتظار دارند که زنان روابطشان را مدیریت کنند؟ حتی خود زنان هم خیلی وقتها اعتراف میکنند که میبایست بیشتر مراقب زندگیشان باشند... این از بدی ِ ذات مردهاست؟ یا از تفاوت مرد و زن که زنان را هدایتکننده و فرشتهی نگهبان زندگی زناشویی و هر رابطهی دوجانبهی دیگری قرار داده است؟؟؟ این باور غلط باید از بین بره. باور کنید که آقایون به مهمانی دعوت نشده اند... زندگی مشترک بزمی نیست که یکی میهمان و دیگری میزبان آن باشد. همانقدر که یک زن مسئول جذابیت و گرمی زندگیست مرد هم باید باشد. دوم : متاسفانه درانجمن مثلث سازان آمار آقایون در مثلث سازی با انگیزه هوس رانی اونقدر بالاست که اگر در این میان یکی انگیزه اش غیر این باشد باورش کمی سخت است و به قول وسوسه سالها باید بگذرد تا واقعیت عیان شود. سوم: تشکیل مربع هم فکر بدی نیست! (چشمک) |














