| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
20
|
89/4/10 (05:51)
|
|
||
|
|
3
|
39
|
89/4/7 (18:26)
|
|
||
|
|
0
|
400
|
88/8/23 (21:24)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
88/6/29 (15:19)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
88/3/19 (13:20)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
88/2/22 (13:09)
|
|
||
|
|
25
|
54
|
88/2/6 (12:54)
|
|
||
|
|
23
|
88
|
88/2/6 (12:49)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/1/9 (10:12)
|
|
||
|
|
0
|
39
|
87/12/27 (08:48)
|
|
||
|
|
3
|
28
|
87/10/27 (23:07)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
87/10/14 (01:33)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
87/10/9 (02:34)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
87/9/9 (12:48)
|
|
||
|
|
9
|
49
|
87/8/30 (17:47)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
87/7/11 (19:49)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
87/6/7 (13:47)
|
|
||
|
|
50
|
29
|
87/6/2 (23:50)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
87/5/31 (19:39)
|
|
||
|
|
20
|
155
|
87/5/31 (19:18)
|
|
شاهد جنگ اتفاق ساده ای است
گلوله ای شلیک شود
سقفی بریزد
دستی بیفتد
و چشمی نبیند که با همان اتفاق ساده
یک نفر دیگر نفس نمی کشد
اما هنگام که صداها فرو خفتند
فاجعه آغاز می شود

8- X





8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X8-X
salam
man nemigam jang bade vali dar in donyaye mozakhrafe bighanoon jang lazeme
ham baraye hefz taadol mohit zist
nemidooonam shayad bedoooonin donya ba ye bohrane enfegare jamiyat movajeh mishe
baraye mojooodat kheyli bade hamchenin baraye ensana
vali mojoooota nabayad fadaye khastehaye poooch e ensana shan
baraye hamin bayad ta ye nasli in enfejare jamiyat ghat she
shayad jang darin mored khoooob bashe
ya ye zelzeleye shadid
vali dar kol jang chize badiye
ba tashakor
...:::Mr. DOOM:::...
چون ثمره هر جنگی تحت هر شرایطی تباهی . ویرانی . و یتیم شدن کودکانه به این دلیل
ریشه ها تلخند *
زندگی در گور** را اگر نخوانده اید حتما بخوانید کتاب فوق العاده ایست
البته از این نوع ادعا نامه های ضد جنگ بسیار نوشته شده اشت که از جهتی شاید کاپوت و پوست را از کورتزیو مالا پارته در این میان شاهکار بحساب اورد که دومی غوغا بر انگیخت و نویسنده خود را بر صندلی اتهام نشاند
در این دو کتاب مالا پارته پیروزی و شکست در جنگ را در دادگاه منطق و وجدان بر یک نیمکت نشانده و با ادعا نامه واحدی به محاکمه کشیدهاست
از جمله سایر کتاب های مشهور ضد جنگ میتوان به وقتی برای زیستن وقتی برای مردن اثر اریک ماریا مارک شنبه و یک شنبه در کنار دریا اثر روبر مرل دو زن اثر البرتو موراویا شرف انسان بودن اثر یوری پیلار اشاره کرد
اما زندگی در گور از یک لحاظ منحصر به فرد است .در این کتا ب دیگر جنگ گزارش نشده است.زندگی در گور از تمام مسائلی که در این کتابها مطرح شده است پا فراتر نهاده است . اینجا ادمهایی سخن می گویند که قربانی جنگ دولتی شده اند و جنگ دولتی جنگی غم انگیز و وحشتناک است .جنگی که نتنها انسانی نیست که حتی حیوانی و بهیمی هم نامیده نمی تواند شد .جنگ گلادیاتور ها جنگ بردگان جنگ مصروعان و ابلهان است . راستش معلوم نیست چه جور جنگی است . اینقدر هست که سربازان و قهرمانان ان به هیچ روی یکدیگر را دشمن نمی دانند و این در حقیقت غم انگیز ترین چهره بردگی است . مثلا در کتاب میبینیم که انتونیس کوستولاس مجروح در خانه روستاییانی پذیرایی میشود که دو پسرشان در جبهه مقابل او قرار دارند و با او در حال جنگند معذالک صاحب خانه کینه ای از او بدل ندارد لباسهای ژنده و کثیف اورا می شویند و وصله میکنند مادر خانواده برای مادر گوستولاس غصه میخورد و برای ارامشش دعا می خواند و در نامه گوستولاس به مادر او سلام می رساند حتی زمای که گوستولاسبهبود یافته بود و بار دیگر عازم جبهه تا با پسر های میزبان بجنگد لباسهایش را مهربانانه در کول بارش میچینند وو از انچه در خانه شان برای خوردن بیافت می شود در ان چیزی میگذازند و بدو می سپارند مواظب خودش باشد و بعد از جنگ به انها سر بزند
اینجا ادم هایی حرف میزنند که بخاطر سیاست باف ها و سودا های ارضی یا عقیدتی کسانی که هرگز منافعشان با منافع مردم دریک جهت نبوده است گله وار به جنگ اعزام می شوند ادمهایی که برایشان چاره ای جز کشتن بی دلیل و کشته شدن بی دلیل نمانده است . چرا که در صورت خود داری از جنگ سرنوشتشان بی گفت و گو سوختن به اتش جوخه اعدام خواهد بود که عاقبت بی چون چرای کسیست که سر و کارش با دادگاه زمان جنگ افتد دستگاهی که در ان کسی را با توجیه و تعلیل قضایا کاری نیست علل مخففه در نظر نمی گیرد دشمن را از دوست و توانایی را از ناتوانی فرق نمی گذارد و برای اینکه نامش لرزه بر اندام ها افکند برایت حسابی روغن سرخ می کند
روایت است که در جنگ دوم جهانی در برخورد نیروهای فنلاند و شوروی که به شکست مفتضحانه شوروی انجامید فنلاندی ها گزارش کردند که اکثر جنازه های روسی از پشت گلوله خورده اند و نتیجه گرفتند که حزب کمونیست مجبور شده است پشت سز هر سرباز خود یک سرباز کمونیست بگمارد تا با تهدید گلوله مجبور به جنگیدنش کند
قصدم یاد اوری و تجزیه تحلیل ان واقعه نیست می خواهم بگویم لو فرض که
این نعل وارونه بود و گیرم فی الواقع جنگ سربازانه شوروی یک جنگ میهنی
نبود و تنها از وحشت گلوله ای که مباد از پشت سرشان شلیک شود بدان تن
میدادند خوب تازه مگر این همان حقیقت نیست که کم . بیش بر همه جنگ های
دولتی بر سنگر ها حاکم اشت ؟ و مگر این لو لوئی که سرباز را از پشت تهدید
کرده و به جنگ وا میدارد چیزی بجز دادگاه زمان جنگ است ؟
در کتاب زندگی در گور می خوانیم : بیماری همه گیری در گروهان ما و گروهان های مجاور شیوع یافت که توجه زعمای هنگ را به خود جلب کرده و تحقیقات منجر به افشای ماجرای عجیبی شده است : سربازی به نام دیمیتریانوس با انواع و اقسام شیوه ها از قبیل تزریق نفت در ران سربازها یا واداشتن انها به تدخین سگار های اهکدار و کار های دیگر موفق می شد در مقابل دریافت مبلغ مختصری برایانها مرخصی استعلاجی دست و پا کند و یا وضعی ایجاد کند که ناچار در بیمارستان بستری شوند و از اعزام به خط اول جبهه معاف بمانند حالا قضیه رو شده ... بقیه مطلب از خود کتاب :
عقیده عموم بر ان است که دیمیتراتوس اعدام خواهد شد
اورا به کناری کشیدم و پرسیدم :
دیمیتراتوس این حرفها حقیقت دارد ؟
شانه بالا انداخت و گفت : مثل اینکه داره
خوب حالا چه خواهد شد ؟
چه خواهد شد ؟ اگر پیش از حمله بزرگ زندانیم کنند که دیگه از یک مرگ حتمی جسته ام و اگه خدا بخواد و قرار باز داشت بازپرس تا اخر جنگ به قوت خودش باقی میمونه و من هم توی زندان برای خودم می خورم و می خوابم !
اگه اقداماتت رو تحریک به فرار از جبهه تلقی کردند چه؟
هیچی اعدام خیال میکنی خیلی مهمه؟ وقتی حمله شروع بشه که هزاران سرباز به همین سرنوشت دچار میشن گیرم بی دخالت دادگاه نظامی
گفتم : راستش رو بگو دیمیتراتوس جنبه اخلاقی عملت هیچ وقت وجدانت رو ناراحت نمی کنه ؟... اخه تو تیر انداز های ما رو از صف خارج میکردی . تیر انداز های ما
گفت اینجا هیچ چیزی پیدا نمی کنی که جنبه اخلاقی داشته باشه ما فقط واسه این میجنگیم که چاره دیگری نداریم . اونی که ما رو وادار به جنگیدن میکنه دشمن نیست بلکه دادگاه نظامیه که پشت سرون ایستاده ... مرد حسابی من جوونای مردمو از جهنمی موسوم به سنگر نجات میدادم و پولی را که از این راه گیر میاوردم میفرستادم واسه زن و بچه بد بختم که گرسنگی نکشن حالا تو داری واسه من از جنبه اخلاقیش حرف میزنی؟؟
در همین کتاب سربازی که صاحب سه فرزند است خطاب به زنش می نویسد :
همسر عزیز
سربازان ذخیره ای که فرزند چهار طفل باشند از خدمت در خط مقدم جبهه معاف میشوند از این رو پیش از هر چیز لازم است بدانی سنگر نشینی کار کثیفی است از انچه در تصور انسان بگنجد کثیف تر . پس باید دست و پا بکنی که هر چه زود تر تعداد بچه ها تکمیل بشود .
تو هنوز بقدر کافی جذابی و دیر یا زود دچار لغزش خواهی شد اما ان لغزش مرا از شر گلوله های توپ نجات نخواهد داد از ان رو می توان نتیجه گرفت داوطلبانه در سلگ شوهران فریبخورده قرار گرفتن بهتر از مردن بخاطر هیچ و پوچ است
البته برای ما کهع مردمی بی منطق و بی حساب کتابیم و مسائل را تنبلانه به محک اخلاق بی اعتبار و وبدون پشتوانه معمول و مرسوم خویش میسنجیم این نامه چیزی غیر اخلاقی و زشت است بطرزی خوف انگیز فاحش است و راست بر دیوثی و بی غیرتی نویسنده حکم می کند . حکمی در ردیف هزاران حکمی که هر روز و هر ساعت از حضرتمان صادر میشود
اما منطق چه میگوید ؟و اگر کلاه عدالت قاضی شود و بیطرفانه در محتوای ان دقتی به کار رود ایا باز همان حکم دور از انصاف و منطق نخستین خواهد بود ؟؟
منطق زندگی در گور دقیقا همان منطقی است که بنیان تفکر شاعران و نویسندگان فرانسوی و المانی قرار گرفت و مکتبهایی چون دادائیسم را خلق کرد
ادم های این کتاب عصیانی را پی میریزند که بعدها در سراسر جهان پرچمی انسانی بر کشید و ندایی دگر گونه در افکند و شریف ترین و شجاعترین انسان ها را گرد هم فراخواند انسانهای که از اخلاق دیگر سخن گفتند و و ندگی را شالوده ای دیگر خواستند . جنگ را به هر حال و به هرصورت و به هر دلیل محکوم شمردند . ازهمه منافع محتمل یا مسلم مادی دست شستند وو دنیا کهنه را با همه ایین ها و قانون هایش به خود وانهادند . اقدامی که من انرا اخرین عصیان انسان معاصر در برابر توحش متمدن و مبارزه منفی با قوانین بی اعتبار دنیای کهنه مینامم و دیگران به ان عرفان جدید نام میدهند :
.<<<عشق بورز و نجنگ >>>
میگویم تمدن متوحش و مگر غیر از این است ؟
چند هزار سال از این به اصطلاح اغاز تمدن بشر گذشته است از پایان دوره ای که قانون جنگل بر جوامع بشری حکومت میکرد {و انگار حالا دیگر نمی کند }از پایان دوره ای که حق با قویتر بود { وانگار حالا دیگر نیست }از پایان دوره ای که جانورانی چون چنگیز معتقد بودند که کسی از فاتح نمی پرسد چرا { و انگار حالا دیگر می پرسند }...
چند هزار سال از طلوع افتاب تمدن میگذرد و هنوز هنوز حق با کسی است که برد توپخانه اش بیشتر است و در حالیکه توپچی بی حقتر کس است
چندین هزار سال از تدوین تاریخ اعجاب انگیز تمدن بشر می گذرد کتابی که جلدی چنین زیبا و مذهب و کاغذی چنین گرانبها دارد . اما لایش را که باز کنی تعفنش همه منظومه شمسی را به گند میکشد
در این چند هزار سال تمدن پنجاه سال پیا پی را نمیابی که جهان در صلح و ارامش و امنیت سر کرده باشد و پشت انسان از وحشت جنگی تازه نلرزیده باشد
در این چند هزار سال تمدن هنوز جامعه ای به هم نرسیده که افتخارش به هنروران و سازندگان موزه و فرهنگ باشد و نوابغ جنگ را بجای انکه در باغهای وحش به زنجیر بکشند بر سر نوشت گوسفندان خدای مهربان حاکم نکند
در این چند هزار سال تمدن هر قدمی که انسان در راه خلاقیت برداشته تنها معلول وحشت او بوده و از ترس جانش اب خورده است . هر اختراع هر اکتشاف و هر پیشرفتی که حاصل شده است صدقه ای بوده که از زراد خانه های جنگ به بشریت داده شده است و هنوز هم زنان و مردان دانش و فرهنگ بیشترین مزد خلاقیت ذهن خود را از مرده الفرد نوبل میگیرند که بیچاره میخواست از این طریق پشیمانی و خفت نفس خود را از سرودی که یاد مستان داده بود بازنماید : یعنی درست از طریق جایزه دادن به کسانی که در اینده سرودد یاد مستان خواهند داد !
چندین هزار سال است که گله چرانان و چوب داران جوامع بشری به انسان دروغ گفته اند و در باغ سبز نشان داده اند . مفاهیمی ساخته اند و پرداخته اند و به انسان حقنه کرده اند تا او او را در راه منافع خویش به رضا و رغبت راهی کشتار گاه کنند : تابو هایی که ایمان و اخلاق قلابی در راس انها جای داشته اند و سرنجام یک روز می بایست بشکنند و فرو ریزند
در تمام این دوره توحش متمدن حکومت ها و مردم تافته هایی جدا بافته بوده اند و سراسر تاریخ مدون بشری نشان دهنده این واقعیت است که اگر هم روزگاری هم حکومت و قدرتی از مردم ناشی شده است پس از چندی یکسره راهی جدا سرانه در پیش گرفته است و قدرت حکومت همیشه سر نیزه ای بوده که مردم تیز کرده اب داده به دست افرادی سپرده اند که در نخستین فرصت برگردند و در قلب مردم فرو کنند !
عصیانی که امروز مسائله جوانان و مسئله عدم مسئولیت را به وجود اورده است عصیانیست در برابر دوره ای از تاریخ که می باید انرا سر کشی مثبت در جهت نجات بشریت از شر شیوه ای از زندگی اجتماعی دانست که با همه صور گوناگون خویش طی چندین هزار سال تاریخ مدون و قابل مطالعه جز رنج و مرارت اختلافات نژادی و طبقاتی و مذهبی و اغتشاش و فقدان امنیت اخلاق قلابی و حقنه ای عدم تعادلات اقتصادی استعمار استثمار و استحمار سیری تا حد ترکیدن برای اقلیتی و گرسنگی تا حد سگ کش شدن برای اکثریتی هیچ چیز دیگر به بار نیاورده و عملا ناتوانی و پا در هوایی بنیاد های خود را نشان داده است
مسائلی که امروز با مضاف الیه جوانان مشخص میشوند ریشه های درختی است که میوه اش در هر حال یا یکسره زندگی بخش و اطمینان دهنده است یا یکباره کشنده است و یکطرفه کننده . اما در هر صورت ریشه است و ریشه ها تلخند و برای خاکی که در ان رشد میکنند مزاحمند و جا تنگ کن و درد اور
روزگاری مایوسانه می اندیشیدم که: انسان خلاقیت خود را بالمره از دست داده است . سال های دراز است که نمایندگان جوامع انسانی فریاد می زنند : دیگر نگذارید که شما را به جنگ هایی بکشند که مال شما نیست دیگر نگذارید که مصروعان و دیوانگان زمام شما را در دست بگیرند و شما را نردبام منافع خود کنند . و هر بار البته بشریت خواسته که دیگر نگذارد اما هنگامی که چشم باز کرده و به حال و روز خود نگریسته دریافته که متاسفانه کار از کار گذشته است و مدت هاست که دو باره گذاشته است !
لیک امروز صدا هایی به گوش میرسد که یکسره بدبینی هایی از این دست را طرد میکند و در حالی که حکومت ها امکانات خود را یک کاسه کرده اند تا به اتکای دانش سیاه بکلی از احاد و افراد انسانی بی نیاز شوند و دم و دستگاه حکومت خود را به قلاع زره پوش و تسخیر ناپذیری منتقل کنند که دست دیار البشری بدان نرسد و در این راه میلیاردها سرمایه مردم را صرف اختراع و تکمیل وسایل تدافعی و تعارضی ودگمه ای و چیز هایی از این نوع میکنند این امید واری دم به دم بیشتر میشود که انسان راه دیگری برای زندگی در کره خاکی کوچک خویش پیدا کند
راهی در ماورای مرزها و مسلک ها و ایدئولوژی هایی که در جبین هیچ کدامشان نور رستگاری نیست
*عنوان بحث وامیست از زاهاریا استانکو
**اثر استراتیس میری وی لیس
نورمن جان بحث رو خیلی خوب پیش بردی و امیدوارم دوستان دیگه هم بیان تو بحثتون مشارکت کنن.