| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
38
|
3077
|
91/1/1 (15:50)
|
|
||
|
|
30
|
2294
|
90/11/27 (15:30)
|
|
||
|
|
0
|
98
|
90/10/13 (12:15)
|
|
||
|
|
8
|
730
|
90/10/13 (12:12)
|
|
||
|
|
1
|
249
|
90/10/13 (12:06)
|
|
||
|
|
2
|
113
|
90/10/13 (11:58)
|
|
||
|
|
0
|
88
|
90/10/13 (11:48)
|
|
||
|
|
0
|
84
|
90/8/16 (21:29)
|
|
||
|
|
0
|
70
|
90/6/17 (22:22)
|
|
||
|
|
0
|
103
|
90/5/3 (00:35)
|
|
||
|
|
0
|
84
|
90/5/1 (17:04)
|
|
||
|
|
0
|
60
|
90/4/30 (18:24)
|
|
||
|
|
0
|
120
|
89/1/1 (20:15)
|
|
||
|
|
16
|
1366
|
88/7/26 (07:42)
|
|
||
|
|
0
|
471
|
88/1/2 (18:22)
|
|
||
|
|
4
|
888
|
87/10/17 (00:56)
|
|
||
|
|
3
|
568
|
86/1/31 (19:11)
|
|
||
|
|
3
|
362
|
85/12/21 (06:28)
|
|
||
|
|
23
|
720
|
85/12/9 (09:50)
|
|
||
|
|
4
|
190
|
85/11/30 (09:21)
|
|
ابوجهل خیابان فلیت را می خرد
"بخش هایی از یک منظومه بلند"
نزار قبانی
برگردان : کوشیار پارسی
آیا آن اتوبوس های قرمزِ قشنگ
در لندن گم شده اند؟
آیا چون ما از یثرب آمده ایم
در پایتخت مِه
شترها وسیله نقلیه می شوند؟
*
بدوها به کاخِ بوکینگهام هجوم می بردند
و در بستر ملکه می خوابیدند...
به زمانی که انگلیسی ها دارایی شان را برمی داشتند...
و فلنگ را می بستند...
...
*
بنگر، آن جاست قبیله پیروزمندان
در سوهو و در ویکتوریا
لبه لباده سپیدشان را می گیرند
و با آهنگ جاز تاب می خورند.
*
انگلیسی ها بیدار می شدند؟
از زمزمه بدوها و
سمفونی نعل ها؟
انگلیسی ها بیدار می شدند؟
با صندل به پا و دستار به سر
پا به راه می گذارند و
از چپ به راست مرزی می کشند؟
بلند مرتبه است او،
نگهبانِ همه نیروها!
...
*
بنگر، آن جاست قبیله بنی عباس...
در آستانه ایستگاهِ مترو...
آبجوی سرد می نوشند
و تکه ای از هر زنی را گاز می زنند!
در مُلکِ ریالِ سعودی آیا نویسنده ای نیست؟
لندن، پایتخت خلیفه آیا بیدار می شد؟
به زمانی که نفتِ شاهانه
در خیابانِ رسانه ها جاری شد؟
...
*
روزنامه ها...
...
مشتری ها چونان روسپیان در گوشه خیابان
به انتظار ایستاده اند.
روزنامه ها به لندن آمدند
تا از آزادی بهره بَرَند...
و زندانیِ نفت شدند.
*
ما به اروپا آمده ایم
تا از چشمه تمدن بنوشیم
آمدیم... تا در آزادی راهی بجوئیم...
...
آمدیم... تا آزادی مان را بنویسیم
پس از آنکه آزادی بیان بر تنِ مان لگدمال شد.
اما وقتی صاحب روزنامه شدیم
اتاقِ اصناف،
نوشته هامان را از سرِ دلسوزی منتشر کرد.
ما به اروپا آمده ایم
تا هوای آزاد به ریه هامان بریزیم.
ما آمدیم ... تا با رنگ آسمانش آشنا شویم
آمدیم... گریزان از خشونت و فشار،
و چماق و چاقو ...
2
ملخ ها از هرسو هجوم می آرند
و شعرهائی را که سروده ایم، می جوند
و مرکب را می نوشند...
ویروس اِیدز از هرسو بر زمین مان می بارد...
و جان و تن می درود...
از هرسو...
نفت بر ما می پاشند
و می کشند
زیباترین حیوانِ دونده را
نویسنده رام را...
نویسنده مزدور را...
و نویسنده ای خریده در حراجی را...
وطن ما آیا با نفت رشد می کند؟
و نفت در تاریخ ما آیا
منشأ بحران بود؟
*
...
این مطبوعات است... یا
دفتر صرافی؟
*
هر واژه ما ممنوع است
هر کتابِ ما مصلوب...
چگونه بفهمد
ما برایش چه نوشته ایم...
*
آن که می خواهد در تحریریه موفق شود
هرصبح و شب، باید که برپای امیر بوسه زند...
با دست و پا بر زمین افتاد
تا امیر بر پشتش براند!
حاکمِ وطنِ مبتکر نمی جوید
نوکر می خواهد...
*
روزنامه، که تکیه به جیبِ دیگری دارد
می خواهد عمرش دراز باشد؟
بدل به مجموعه ای می شود از پاکت های بسته.
و آنگاه ...
ارباب به پارس کردن می افتد...
و توهینِ ساختاری...
*
و احوالِ نویسندگانِ چپِ ما چطور است
که لنین را واگذاشتند
و تصمیم گرفتند تا بر شتر برانند؟
*
هر پرنده ای که در آسمان آبیِ بیروت پرواز کرده است
و بر درخت هاش نشسته است و...
در اتاقی تمشت...
شکوهش را با نفت به آتش کشیده...
و پرهای زیبایش... و گلوی آوازخوانش...
بر بامِ خانه های لندن نشسته و...
می میرد.
3
از نویسنده بزرگ سود می جویند، همچون بندِ کفش
برای اهدافشان،
و زمانی که مرکب و اندیشه اش را تا تَه می نوشند
در هوا رهایش می کنند، مثل تکه پاره های تنی که در قلمروِ زور
...
*
صدایت را بالا نبر...
تا امن و امان باشی.
از رولور هیچگاه خرده مگیر
یا از حکومتِ مطلقه
تا امن و امان باشی
بی رنگ باش...
بی طعم... و بی بو
بی نظر
و بی حکایتِ بلند...
آن گاه در امان خواهی بود
از هوا بنویس...
...
*
اگر بخواهی می توانی در امان باشی
این قانونِ قلمروِ مرغانِ اهلی است
*
...
نویسنده ای که سرپیچی کند
مثل شتر
سلاخی می شود.
*
یک عمرِ طولانی:
ای آنکه زن و قلم را کیلویی می خری...
ما هیچ نمی خواهیم
اگر می خواهی با محارمت ازدواج کن
اگر می خواهی رعایایت را بکش...
امت را با آتش و شمشیر مسلح کن
هیچ کس به سرزمینِ روشنِ تو چشم ندارد
هیچ کس ردای خلافت را از شانه ات برنمی دارد
شرابِ نابِ نفت ات را بنوش
و فرهنگ را برای ما بگذار.
-----------------------------------------
خیابان فلیت در لندن، خیابان معروف مرکز رسانه های گروهی انگلستان.