| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
74
|
7313
|
91/2/29 (12:48)
|
|
||
|
|
67
|
1805
|
91/3/11 (05:09)
|
|
||
|
|
1
|
30
|
91/3/3 (16:06)
|
|
||
|
|
2
|
126
|
91/3/3 (15:56)
|
|
||
|
|
9
|
278
|
91/3/3 (15:54)
|
|
||
|
|
1
|
191
|
91/3/3 (15:49)
|
|
||
|
|
26
|
326
|
91/2/2 (04:42)
|
|
||
|
|
42
|
1295
|
90/10/14 (18:40)
|
|
||
|
|
1
|
271
|
90/8/28 (19:12)
|
|
||
|
|
26
|
419
|
90/6/3 (23:38)
|
|
||
|
|
17
|
304
|
90/5/20 (00:48)
|
|
||
|
|
67
|
698
|
90/5/6 (14:17)
|
|
||
|
|
6
|
70
|
90/3/25 (12:49)
|
|
||
|
|
1
|
69
|
90/3/25 (12:43)
|
|
||
|
|
1
|
85
|
89/11/22 (00:01)
|
|
||
|
|
0
|
35
|
89/6/30 (15:30)
|
|
||
|
|
0
|
183
|
89/6/23 (15:39)
|
|
||
|
|
0
|
62
|
89/4/7 (17:19)
|
|
||
|
|
36
|
367
|
89/2/26 (11:15)
|
|
||
|
|
2
|
52
|
88/12/16 (17:30)
|
|
در همین نزدیکی
یک نفر می گوید
که چرا شعر کلاسیک به آن زیبایی
به دوصد چرت مبدل شده است
و چرا از سر بی حوصلگی
یک نفر در دل شب می آید
و درون کاغذ
این چنین می گوید
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
و به پاسخ که رسیدیم ز نیما
این چنین می شنویم
زیرا
می ترواد مهتاب
می درخشد شبتاب
اینجا گرچه هوا مثل جنوب نیست
اما برای چشم توهم گریه خوب نیست
گیرم که اضطراب درختان شهرما
چیزی جز محاصره دارکوب نیست
گیرم که توی کالبد باغ جای قلب
جز ائتلاف سر شکن سنگ و چوب نیست
شاید به اعتقاد تو یک قطره آب نیز
شفاف مثل آینه در ذهن جوب نیست
اما کنون که فرصتی از روزمانده است
خورشید من،هنوز زمان غروب نیستاندک اندک آشنایی را بُرید
. دیدمش،گفتم منم،نشناخت او،بی تأمل،روزی بر من تافت او
. دوستی این بود ز ابنای زمان،مرحبا بر خوی یاران جهان
! مرحبا بر پایداری های خلق،دوستی خلق و یاری های خلق
! بس که دیدم جور از یارانِ خود،وز سراسر مردم دوران خود،
من شدم:رنگِ پریده، خون سرد
. پس نشاید دوستی با خلق کرد. وای بر حال من بدبخت! وای! کس به درد من مبادا مبتلای!








عشقم آخر در جهان بد نام کرد،
آخرم رسوای خاص و عام کرد،
وه چه نیرنگ و چه افسون داشت او
که مرا با جلوه مفتون داشت او.
عاقبت آواره ام کرد از دیار،
نه مرا غم خواری و نه هیچ یار....!



@};-@};-@};-@};-@};-@};-
که نمی دیدم از این غم ها، یکی.
فکر ساده، درک کم، اندوه کم.
شادمان با کودکان دم می زدم.
ای خوشا آن روزگاران، ای خوشا!
یاد باد آن روزگار دلگشا!
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان.
خود چه مانَد در گذرگاه زمان؟











بر سر قایقش اندیشه کنان قایقبان
دائما می زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد
اگرم کشمکش موج به ساحل راهی دارد
سخت طوفان زده روی دریاست
ناشکیباست به دل قایقبان
شب پر از حادثه دهشت افزاست
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایقبان
ناشکیبا تر بر می شود از او فریاد
کاش بازم ره بر خطه دریای گران می افتاد
!آی آدم ها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان .
یک نفر دارد که دست پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره وسنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را،
تا توانا یی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرها تان کمر بند.
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !
نان به سفره ، جامه تان بر تن !
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر ، گه پا.
آی آدم ها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و اُمید کمک دارد
آی آدم که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای اُفتاده. بس مدهوش
میرود نعره زنان.وین بانگ باز از دور می آید:
-«آی آدم ها»...
وصدای باد هر دم دلگزارتر،
در صدای باد بانگ او رها تر
از میان آبها دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
-«آی آدم ها»...
dele tang
chizi ke too in rooza ziad peida mishe
man shere afsani nimaro kheili doost daram