userinfo close

  ,

نیما یوشیج


nimaclub

تاسیس: 21 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط حذ ادامه »

--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط حذف میشود ‌)
--> اعضای عزیز، میتونین عكسها و مقالات خودتون رو به ایمیل: Daftare.Abi@gmail.com ارسال كنن تا با نام خود شما در كلوب گذاشته بشه!!!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
74
7313
91/2/29 (12:48)
. .
67
1805
91/3/11 (05:09)
1
30
91/3/3 (16:06)
2
126
91/3/3 (15:56)
9
278
91/3/3 (15:54)
1
191
91/3/3 (15:49)
26
326
91/2/2 (04:42)
42
1295
90/10/14 (18:40)
1
271
90/8/28 (19:12)
26
419
90/6/3 (23:38)
17
304
90/5/20 (00:48)
67
698
90/5/6 (14:17)
6
70
90/3/25 (12:49)
1
69
90/3/25 (12:43)
1
85
89/11/22 (00:01)
0
35
89/6/30 (15:30)
0
183
89/6/23 (15:39)
0
62
89/4/7 (17:19)
36
367
89/2/26 (11:15)
2
52
88/12/16 (17:30)

عنوان بحث

نگین   , apotheoses
نگین - 08:52 1389/05/11

هرچه می خواهد دل تنگت بگو...

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ [۱] خورشیدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ [۲] خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.     تولد ۲۱ آبان ۱۲۷۴یوش ، مازندرانمرگ ۱۳ دی ۱۳۳۸شمیران ، تهرانآرامگاه امامزاده عبدالله تهران سپس حیاط خانه‌اش در یوشنام دیگر علی اسفندیاریزمینه فعالیت شاعر ، نویسنده ، منتقد و نظریه‌پرداز ادبیسبک شعر نوهمسر عالیه جهانگیرفرزندان شراگیموالدین ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه

 

 

http://fa.wikipedia.org

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
امیر منمن , amirhoosein2010
امیر منمن - 14:56 1389/06/23
17

در همین نزدیکی

یک نفر می گوید

که چرا شعر کلاسیک به آن زیبایی

به دوصد چرت مبدل شده است

و چرا از سر بی حوصلگی

یک نفر در دل شب می آید

و درون کاغذ

این چنین می گوید

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

و به پاسخ که رسیدیم ز نیما

این چنین می شنویم

زیرا

می ترواد مهتاب

می درخشد شبتاب

احمد مهریز , mashahirnodet
احمد مهریز - 13:32 1389/06/22
16

اینجا گرچه هوا مثل جنوب نیست

                     اما برای چشم توهم گریه خوب نیست

گیرم که اضطراب درختان شهرما

                     چیزی جز محاصره دارکوب نیست

گیرم که توی کالبد باغ جای قلب

                     جز ائتلاف سر شکن سنگ و چوب نیست

شاید به اعتقاد تو یک قطره آب نیز

                        شفاف مثل آینه در ذهن جوب نیست

اما کنون که فرصتی از روزمانده است

                         خورشید من،هنوز زمان غروب نیست
مجتبی م , m_tanhaie_tanha
مجتبی م - 00:33 1389/06/22
15
اه از آهی که بر جانم گذشت......
نگین   , apotheoses
نگین - 16:35 1389/06/7
14
بی مروّت یارِ من، ای بی وفا، بی سبب از من چرا گشتی جدا؟ بیمروت،این جفا هایت چراست؟ یار، آخر آن وفاهایت کجاست؟ چه شد آن یاری که با من داشتی دعوی یک باطنی و آشتی؟ چون مرا بیچره و سر گشته دید

اندک اندک آشنایی را بُرید

.   دیدمش،گفتم منم،نشناخت او،

بی تأمل،روزی بر من تافت او

.   دوستی این بود ز ابنای زمان،

مرحبا بر خوی یاران جهان

!   مرحبا بر پایداری های خلق،

دوستی خلق و یاری های خلق

!   بس که دیدم جور از یارانِ خود،

وز سراسر مردم دوران خود،

من شدم:رنگِ پریده، خون سرد

.   پس نشاید دوستی با خلق کرد.   وای بر حال من بدبخت! وای!   کس به درد من مبادا مبتلای!

یار تنها تنهایی , sabokbal_tanha
13

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

رامتین پارسی  , sarzamin__mehr
رامتین پارسی - 11:35 1389/06/1
12
با درود

بر بساطی كه بساطی نیست
در درون كومه ی تاریك من كه ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشكیش می تركد

ــــ چون دل یاران كه در هجر یاران ــــ
قاصد روزان ابری ، داروگ ! كی می رسد باران ؟
نگین   , apotheoses
نگین - 10:51 1389/06/1
11

عشقم آخر در جهان بد نام کرد،

آخرم رسوای خاص و عام کرد،

وه چه نیرنگ و چه افسون داشت او

که مرا با جلوه مفتون داشت او.

عاقبت آواره ام کرد از دیار،

نه مرا غم خواری و نه هیچ یار....!

@};-@};-@};-@};-@};-@};-

پرهام پرهام , megalomania
پرهام پرهام - 10:29 1389/06/1
10
ای دریغا روزگار کودکی

که نمی دیدم از این غم ها، یکی.

فکر ساده، درک کم، اندوه کم.

شادمان با کودکان دم می زدم.

ای خوشا آن روزگاران، ای خوشا!

یاد باد آن روزگار دلگشا!

گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان.

خود چه مانَد در گذرگاه زمان؟

نگین   , apotheoses
نگین - 15:30 1389/05/26
9
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا زجای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا باز گذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم

دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم؟
نه بختِ بدِ مراست سامان
وای شب،نه تُراست هیچ پایان
...

تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچۀ گذشتگانی
یا راز گشایِ مردگانی

تو آینه دارِ روزگاری
یا در رهِ عشق پرده داری؟
یا دشمن جانِ من شدستی؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جانِ فسرده و دلِ ریش

بگذار فرو بگیردم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره؟

بگذار به خواب اندر آیم
کز شومیِ گردشِ زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
وآزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشمها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
بانو آبی  , tanin520
بانو آبی - 09:28 1389/05/25
8
دلتنگیهایم را در صندوقچه دلم می گذارم،
شاید تصویر یادها از خاطرم برود.
اما نه....
هنوز عطر تو در فضای خیالم موج می زند.
امواج خیالم سهمگین و دریای رؤیایم طوفانی است.
من از صدای خروشان امواج می ترسم.
من از ذورق وجودم که بر روی این امواج،
سرگردان و متلاطم،
هر دم به گوشه ای رانده می شود واهمه غرق شدن دارم

نگین   , apotheoses
نگین - 09:12 1389/05/25
7
نقل قول از : محمد بهار

بر سر قایقش اندیشه کنان قایقبان

دائما می زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد

اگرم کشمکش موج به ساحل راهی دارد

سخت طوفان زده روی دریاست

ناشکیباست به دل قایقبان

شب پر از حادثه دهشت افزاست

بر سر ساحل هم  لیکن اندیشه کنان قایقبان

ناشکیبا تر بر می شود از او فریاد

کاش بازم ره بر خطه دریای گران می افتاد


نگین   , apotheoses
نگین - 09:10 1389/05/25
6
آی آدم ها

!آی آدم ها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان .

یک نفر دارد که دست پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره وسنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده  پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را،  

تا توانا یی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

 بر کمرها تان کمر بند.

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !

نان به سفره ، جامه تان بر تن !

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر ، گه پا.

آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و اُمید کمک دارد

آی آدم که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای اُفتاده. بس مدهوش

میرود نعره زنان.وین بانگ باز از دور می آید:

-«آی آدم ها»...

وصدای باد هر دم دلگزارتر،

در صدای باد بانگ او رها تر

از میان آبها دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-«آی آدم ها»...

پرهام پرهام , megalomania
پرهام پرهام - 10:43 1389/05/18
5

dele tang

chizi ke too in rooza ziad peida mishe

man shere afsani nimaro kheili doost daram

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.