userinfo close

  ,

نیما یوشیج


nimaclub

تاسیس: 21 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط حذ ادامه »

--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط حذف میشود ‌)
--> اعضای عزیز، میتونین عكسها و مقالات خودتون رو به ایمیل: Daftare.Abi@gmail.com ارسال كنن تا با نام خود شما در كلوب گذاشته بشه!!!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
74
7313
91/2/29 (12:48)
. .
67
1805
91/3/11 (05:09)
1
30
91/3/3 (16:06)
2
126
91/3/3 (15:56)
9
278
91/3/3 (15:54)
1
191
91/3/3 (15:49)
26
326
91/2/2 (04:42)
42
1295
90/10/14 (18:40)
1
271
90/8/28 (19:12)
26
419
90/6/3 (23:38)
17
304
90/5/20 (00:48)
67
698
90/5/6 (14:17)
6
70
90/3/25 (12:49)
1
69
90/3/25 (12:43)
1
85
89/11/22 (00:01)
0
35
89/6/30 (15:30)
0
183
89/6/23 (15:39)
0
62
89/4/7 (17:19)
36
367
89/2/26 (11:15)
2
52
88/12/16 (17:30)

عنوان بحث :: این بحث را 8 نفر دنبال می کنند.

دانیال باران , danial
دانیال باران - 08:14 1386/10/1

زیبا ترین اشعار نیما یوشیج

شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
 
شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟...
 
در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهتا معین , sar1
مهتا معین - 12:48 1391/02/29
74
کوششِ یک‌تن فرد،
چه‌بسا کافتد بی‌حاصل و، این هست؛ امّا
آید اندر کششِ رنجِ مدید،
ارزشِ مرد، پدید.
شد به‌سر بر تو اگر،
زندگانی دشوار،
اگرَت رزق نه بر اندازه‌ست،
وگرت رزق براندازه به‌کار،
در عوض، هست تو را چیزِ دگر.
راهِ دور آمده‌یی،
برده‌یی از نزدیک،
به‌سویِ دور، نظر.
زندگی چون نبُوَد جز تک‌وتاز،
خاطر این‌گونه فراسوده مساز.
بگذران سهل درآن‌دم که به‌ناچار تو را،
کار آید دشوار.
عمر مگذار بدان.
زاره کم کن در کار.
ما همه باربه‌دوشانِ همیم؛
هرکه، در بارش کالاست به‌رنگی کآن هست.
تا نباشد کششی،
تنِ جاندار نگردد پابست.
به‌هم این‌ها را، [جز] مردمِ هشیاری نتواند یافت.
باید از چیزی کاست،
گر بخواهیم به چیزی افزود.
هرکس آید به‌رهی سویِ کمال.
تا کمالی آید،
از دگرگونه کمالی باید
چشمِ خواهش بستن.
زندگانی این است؛
وین‌چنین باید رَستن.
س الف م , lona
س الف م - 10:35 1391/02/23
73

خانه‌ام ابری‌ست
یكسره روی زمین ابری‌ست با آن.

از فراز گردنه خُرد و خراب و مست
باد می‌پیچد
یكسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی‌زن كه ترا آوای نی برده‌ست دور از ره، كجایی؟
خانه‌ام ابری‌ست اما
ابر بارانش گرفته‌ست.
در خیال روزهای روشنم كز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می‌برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، نی‌زن كه دایم می‌نوازد نی، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

هم نوا , portrait
هم نوا - 02:03 1391/01/2
72

بشنوید دکلمه این شعر را اینجا


ری را... صدا می آید امشب

از پشت کاچ که بندآب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند

گویا کسی ست که می خواند...

 

اما صدای آدمی این نیست

با نظم هوش ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین

ز اندوههای من سنگین تر

و

آوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر.

 

یک شب درون قایق دلتنگ

خواندند آن چنان

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب می بینم.

 

ری را... ری را...

دارد هوا که بخواند

در این شب سیا

-او نیست با خودش

او رفته با صدایش- اما

خواندن نمی تواند.

میترا مرادی , faranak_58
میترا مرادی - 23:18 1390/11/29
71

دل فولادم

ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.
 
رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
*
فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.
 
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.
 
از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ـــ ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.
 

نازی  , unsaids
نازی - 02:37 1390/11/28
70

عشق روی تو ؛ بگرداندم از راه که بود

و بسوی تو مرا راه نمود...

روشنک ر  , asalak_r63
روشنک ر - 23:58 1390/10/29
69
سلام
من تقریبا از هشت سالگی شروع به نوشتن داستان کردم. علاقه زیادی به نوشتن داستان مخصوصا نویسندگی در زمینه کودکان دارم . در سال 76 نیز مجوز چاپ و شابک از ارشاد اسلامی اذربایجان شرقی برای داستان کوتاه خود با نام درجستجوی خانواده دریافت کردم اما به علت عدم اطلاعات کافی از شرایط نشر از انتشار کتاب خودداری کردم و اکنون با سایت ای ای کتاب اشنا شده و کتاب را برای چاپ در قسمت در انتظار ناشر معرفی کردم.من دست نوشته ها و  اشعار و داستان هایی برای کودکان نیز دارم و دوست دارم با نشریات همکاری داشته باشم.لطفا اگر کسی ازشرایط همکاری با نشریه ای اطلاعاتی دارد اینجا اعلام کند. در زمینه دوره های اموزش انلاین روزنامه نگاری-خبرنگاری-نویسندگی-عکاسی و هنری این موارد هم اگر کسی اطلاعتی دارد بیان کند. درسطح شهر تبریز نیز اگر این دوره ها برگزار می شوند اطلاع دهید.
یه دفتر شعر هم دارم که سروده هامو اونجا جمعشون کردم.
ممنون
همکلاسی  , biankoneri
همکلاسی - 11:15 1390/10/27
68
آی آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یك نفر در آب دارد می‌سپارد جان.

یك نفر دارد كه دست و پای دائم می‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید.

آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید،

كه گرفتستید دست ناتوان را

تا توانی بهتر را پدید آرید،

آن زمان كه تنگ می‌بندید،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یك نفر در آب، دارد می‌كند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

یك نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد،

باز می‌دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بی‌تا بیش افزون،

می‌كند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا.

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید،

می‌زند فریاد و امید كمك دارد؛

آی آدم‌ها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید!

موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می‌گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،

می‌رود نعره‌زنان. وین بانگ از دور می‌آید:

ـ «آی آدم‌ها»...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیك

باز در گوش آید این نداها.

ـ «آی آدم‌ها»

حمید کلانتری , level_two71
حمید کلانتری - 18:36 1390/07/29
67
آی آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یك نفر در آب دارد می‌سپارد جان.

یك نفر دارد كه دست و پای دائم می‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید.

آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید،

كه گرفتستید دست ناتوان را

تا توانی بهتر را پدید آرید،

آن زمان كه تنگ می‌بندید،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یك نفر در آب، دارد می‌كند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

یك نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد،

باز می‌دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بی‌تا بیش افزون،

می‌كند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا.

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید،

می‌زند فریاد و امید كمك دارد؛

آی آدم‌ها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید!

موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می‌گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،

می‌رود نعره‌زنان. وین بانگ از دور می‌آید:

ـ «آی آدم‌ها»...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیك

باز در گوش آید این نداها.

ـ «آی آدم‌ها»

یحیی جلالپور , jalalpoor
یحیی جلالپور - 20:57 1390/07/7
66
بشنو از نی چو حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
از نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد وزن نالیده اند
پرنا رفیعی , parnajigooli
پرنا رفیعی - 22:28 1390/06/5
65

تو را من چشم در راهم...

شباهنگام,در آن دم,که بر جا,دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام,

گرم یاد آوری یا نه,من از یادت نمیکاهم,

تو را من چشم در راهم...

دانیال باران , danial
دانیال باران - 10:09 1390/01/6
64
جز من شوریده را كه چاره نیست
 بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
 عاشقی را لازم آید درد و غم
 راست گویند این كه : من دیوانه ام
 در پی اوهام یا افسانه ام
 زان كه بر ضد جهان گویم سخن
 یا جهان دیوانه باشد یا كه من
محمد رضا رنجبران , m_ranjbaran62
63
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
دانیال باران , danial
دانیال باران - 14:55 1389/07/4
62
بر سر قایقش اندیشه کنان  قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"
دانیال باران , danial
دانیال باران - 10:15 1389/07/3
61
زدن یا مژه بر مویی گره ها
 به ناخن آهن تفته بریدن
 ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
 به گوش كر شده مدهوش گشته
 صدای پای صوری را شنیدن
 به چشم كور از راهی بسی دور
 به خوبی پشه ی پرنده دیدن
 به جسم خود بدون پا و بی پر
 به جوف صخره ی سختی پریدن
 گرفتن شر ز شیری را در آغوش
 میان آتش سوزان خزیدن
كشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آنگه روی خار و خس دویدن
 مرا آسان تر و خوش تر بود زان
 كه بار منت دونان كشیدن
سمیه ض , somaye06
سمیه ض - 13:48 1389/02/7
60
نقل قول از : آتینا

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است ...اگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه اورد دست از بغل بیرون.........

دوست عزیز این شعر اخوان ثالث می باشد
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.