userinfo close

  ,

نیک اندیشان


nikandishanclub

تاسیس: 31 شهریور 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مدیریت کلوب نیک اندیشان - معاونان
لطفا" آیین نامه کلوب نیک اندیشان را که در اولین تاپیک بخش بحث ها قرار گرفته است را مطالعه بفرما ادامه »
لطفا" آیین نامه کلوب نیک اندیشان را که در اولین تاپیک بخش بحث ها قرار گرفته است را مطالعه بفرمایید و نظرات پیشنهادی خود را به آدرس ایمیل مدیر این کلوب ارسال کنید. nikandishan@yahoo.com
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
17
106
91/2/15 (16:32)
9
718
91/1/29 (21:03)
1
79
90/8/27 (15:46)
17
430
90/8/26 (17:36)
112
3789
90/8/6 (15:10)
319
1836
88/9/6 (23:38)
2
180
88/6/19 (02:44)
2
316
88/6/14 (00:51)
11
138
88/5/23 (01:45)
4
112
88/1/11 (14:24)
51
599
88/1/3 (00:50)
1
27
87/11/22 (00:20)
2
130
87/11/22 (00:20)
12
172
87/11/15 (08:31)
7
63
87/11/11 (22:46)
0
40
87/10/27 (01:00)
2
41
87/10/12 (19:24)
0
44
87/10/12 (19:22)
14
110
87/10/7 (10:02)
3
79
87/9/27 (15:57)

عنوان بحث

رها ش , ramnitar
رها ش - 17:45 1386/01/15

عقل چیست ؟

 عرفا دشمن همیشگی ((عقل)) را ((دل)) انگاشته اندو جدال مستمر و پیوسته آنان را ناگزیر دانسته و مباحثه میان آن دو را اینگونه نگاشته اند :
 دل گوید: عشق آورده ام .  عقل گوید : عشق !عشق چیست ؟  دل : مفهوم بودن است !عقل : بودن ، بودن برای چه ؟به کجا ؟  دل : به آن بالا!  عقل : تا آسمانها ؟   دل : خیلی بالاتر ، تا خلوت خاص حضرت عشق !
 عقل : چه خوب ! من هم می توانم بیایم ؟ دل : تو ، نه ! ولی اگر خود را فراموش کنی ، با بالهای (ع) و (ش) و (ق) ، آری! عقل : چگونه ؟  دل : (ع) عبیر است ، نسیم دلنواز روح . (ع) عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است . (ع) عالم معناست ، عینیت است ، عهد است ، عدم است ، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن!
 عقل : این همه معنا دارد ؟ دل : هر کدامشان دنیایی اند ، مرحله ایی اند ، بوی عطر و عبیر را می شنوی ، بعد باید دل بکَنی ، اگر عالم معنا را می خواهی ، باید نیست شوی ، فنا شوی و بعد ((عندالله)) .
عقل : خب (ش) چیست ؟  دل : (ش) شیرینی آشنایی است ، شهد است ، شهادت است ، شراب است ، سپس شُکر . (ش) شمشاد است ، قامت بالای دلبر است . (ش)شقایق است ، شوق است ، شوق به معشوق را می خواهی ، شراب عشقش را بنوش ! آنگاه قول دوستی با تو می بندد .
یعنی همان ((ق)) قول الهی ، قسم الهی ، قلم است و قلم ، صنع کردگار است ، همه هستی است .
(ق) قدرت رب جلیل است ، قاعده هستی است ، قامت یار است ، قول دوستی است ، آنچه همه محتاج آنیم !
(ق) قسط است ، عدالت است که عاشق به معشوق می رسد .
می بینی ! ((ع)) و ((ق)) یکی اند و ((ش)) شرح این دو است . همه یکی اند ، همه عشق اند ! یعنی بالاترین !
عقل : بالاتر هم هست ؟  دل : آری ! بالاتر هم هست ؛ دوست داشتن ! عقل : آن دیگر چیست ؟ دل : دو ست داشتن با ((د)) آغاز می گردد . ((د)) دعای سحر گاهی است ، دعوت به دیدار است ، دل پر درد است ، دیدگانت سر ریز خون می شود ، دیوانه باید بشوی ، دیگر از عشق گذشته ای !
بعد می رسی به ((و)) او واحد است ، حضرت عشق ! واجب الوجود از اسماء اوست . وادی درد ایت اگر عاشقی ! وارث مهربانی است اگر دل بدهی . ((و)) وصف زیبایی وصل عاشق و معشوق است . ((و)) وهم سبز دوست داشتن است . اما  ، ((س)) :
((س)) یعنی ، سبحان الله بگویی ، سوگند یاد کنی و سبوی نفس را بشکنی آنگاه ساغر عشق را نوش کنی و ساقی مجلس مستان شوی سپس سالک راه شوی ، تا ... چکاد هستی . (( س )) یعنی ، ، سجاده نمازت را پهن کنی سرشار از عشق شوی و سرشک تا سراج راه شوی و سرمد بمانی . آنگاه سروش آسمان را به سرور ، در دل میشنوی سپس سزاوار پرستیدن اگر سفال تنت را در راه دوست بشکنی !
آنگاه می رسی به ((ت)) :
((ت)) یعنی :  تبارک الله به سویت می نگرد ! اگر تباه کنی نفست را سپس تاراج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی . اگر تجسم عینی عاشقی شوی تپش دلت را می شنوی که تمثیل عشق شدی ! سپس می رسی به ((د)) ، همان که : داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد ، از دوری دلبر! اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید ، درخشش نور را در دل می بینی ! سپس دف زنان و سماع کنان به دیار دلبر که همان دهکده دلدادگی است گام می گذاری !
آنگاه می رسی به ((الف)) قامت دوست ؛ در این لحظه باید با اخلاص ، احرام بپوشی ! و اعتکاف پیش گیری آنگاه حضرت عشق اجابتت می کند و ابن لطیف ترین اَجر توست ! سپس  انجیل بدست می نشینی و افطار خود را با یک لقمه اغماض باز می کنی . وقتی رسیدی به ((ش)) یعنی ، نیمه راه آمدی، آن زمان است که ، شاهر شِکر دهان و شاعر شِکر گفتار می شنوی و شاکر به درگاهش و شایسته زیستن با عشق اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی ، و شراب بی خویشی را نوش کنی و شرح دلدادگی خود را بیان ، که شرط عاشقی همین است ! سپس می بویی ، شمیم شوقناک عشق را و دلت ، شرحه شرحه می گردد ، در شوق دیدار دلبر.
 در این لحظه است که ، شبیه حضرت عشق می شوی ! دوباره می رسی به ((ت))، از آن رد شو که قبلا برایت گفته ام ، ولی ((ت)) آمده است که به تو بگوید :
                         توکل تلاش کن ! ولی تسلیم باش !
 بالاخره می رسی به آخر کار ؛ یعنی ((ن)) تا دوست داشتن ! کامل شود .
نادم باشی از لغزشهایت ناجی خواهد آمد ، یعنی ن.ر نجات بخش سپس نکهت شبنم  و پاکی را می بویی ! و نگاهبان حضرت عشق می شوی و عمری به ، نیایش یار می پردازی و آنگاه ندیم عشق می شوی و در آخر جوهر هستی را نوش می کنی و همه وجودت حضور سبز او می گردد و لاغیر!
 دل لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت :
اینجا خولت خاص حق است ، دیگر جای تو نیست ! دیگر تو توان فهمیدن ، حتی شنیدن آنرا نداری .
 باید بروی دنبال کارت ، پی همان استدلال های چوبین !
عقل با دلخوری سر به پائین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان می گزید رفت تا در بستر زمین ، یقه فیلسوف نیهلیسم را بگیرد!
 دل طربناک و ترانه خوان به سوی ((پژواک رنگین کمان)) پر گشود تا سر سفره دوست ، لقمه نور نوش کند !
                    
 مطالب نوشته شده از کتاب : لطفا گوسفند نباشید !

        ( البته با عرض معذرت از خوانندگان ، اسم کتاب اینه


پیام در تاریخ 86/1/16 ویرایش شده است.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
رضا رحیمی  , rezarahimy
رضا رحیمی - 17:36 1390/08/26
17
سلام رهاش  بسیار عالی بود و در مورد عشق و عقل .  اشو عارف بزرگ هندی 

می فرماید :

عشق همان هستی است كه تو را به نیستی میخواند عشق تورا از تو باز میستاند وآنگاه چهره تو خاصییت آیینگی پیدا كرده و صورت بی صورت خداوند درآن منعكس است .
                                                  در جایدیگر میفرماید 
عشق نردبان است از خاك تا افلاك . عشق اسرار آمیزترین پدیده هستی است عشق چنان باجهان بیگانه است كه اگر كسی از عشق سخن بگوید دیوانه اش می پندارند . اما تنها معیاری كه درآینده بین انسان و ماشین فرق خواهد گذاشت عشق است زیرا هیچ ماشینی قادر به عشق ورزیدن نیست .
و عطار میفرماید :
عقل كجا پی برد شیوه سودای عشق *** بازنیابی به عقل سرٌ  معمای عشق
عقل تو چون قطره ایست مانده زدریا جدا*** چند كند قطره ای فهم ز دریای عشق 
و مولانا میفرماید :
عشق پایه و اصل خلقت عالم است و تمام ذرات هستی به نیروی عشق راه جویان درحركت اند تا خود را به روح الأرواح واصل كنند .
پیمان ابراهیمی , pebrahimi
پیمان ابراهیمی - 21:25 1386/02/5
16
برآیند تجربیات انسان!
نورا ر , commemoration
نورا ر - 04:04 1386/02/4
15
Aghl   farmanravaye   vojood  ast

Har fekri dar afaridane sarneveshte   ma  sahmi  be seza darad
Pas  che behtar  ke  hamishe   fekr   ra  hakeme  vojode khod konim
مصطفی کی منش , babak1362
مصطفی کی منش - 18:41 1386/01/28
14

اقای حلت مدیر مجله موفقیت در مورد همین قضیه گفته  باید به دلمون بگیم كه عاقل باشه

رها ش , ramnitar
رها ش - 18:01 1386/01/28
13


       بردیا جان ممنونم از توضیحاتت  

  با این جمله  شما : (( اما بیشتر ما انسانها فقط ظاهر را می بینیم .... )) با شما کاملا موافقم . 
فریبرز عنایتی , fariborz_avin
فریبرز عنایتی - 20:10 1386/01/26
12

شاید شنیده باشید کسی که عاشق میشه نمیتونه خصیصه های بد معشوقش وببینه یعنی هرچی که میبینه خوبیه و بس(این خودش یک نوع کوریه ، کوری فقط نا بینا بودن نیست) این با عقل جور در نمیاد. ولی بندرت پیش میاد کسی بتونه این دو تا رو با هم و در راستای هم بکار بگیره. در ضمن به نظر من هیچگاه عقل زایل نمیشه فقط دل کمتربه راهنمائی هاش توجه میکنه چون این عقله که راه رو به دل نشون میده، ولی تصمیم گیرنده دل. اگه یکم به تاریخ هم مراجعه کنیم بد نیست نمونه های زیادی رو میبینم.

 

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

 

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 

 

 

سعید باحال , dancerindark
سعید باحال - 17:27 1386/01/26
11

سلام

توضیح خوبی بود

به نظر من این که خیلی ها می گن در راه عشق انسان هیچ اختیاری ندارد و عقل کاملا زایل می شود من قبول ندارم. به نظر من انسان باید در راه عشق معجونی از عقل و احساس رو به کار بگیره چون اگر بخوایم عقل رو کاملا بذاریم کنار دیگه این اسمش میشه جنون و عشق نمیشه.البته خیلی ها دوست دارن جنون رو تجربه کنن نه عشق رو که اون هم یه بحث جداست.

آرزو ف , arezoo7
آرزو ف - 20:47 1386/02/5
10

خرد طفل است و عشق استادکار است

از  این   تا   آن  تفاوت  بی شمار  است

عطار نیشابوری

سعید باحال , dancerindark
سعید باحال - 16:59 1386/01/25
9

سلام

"عقل نابیناست ولی دونده خوبیست..! ولی دل بیناست و تیزبین"میشه یه کم بیشتر راجع به این جمله توضیح بدی.چرا دل بینا و عقل نا بیناست؟

رها ش , ramnitar
رها ش - 22:29 1386/01/24
8
  عقل و عشق در نگاه حافظ    *

 

 

نوشته یوهان کریستف بورگِل

ترجمه خسرو ناقد

آن که با شعر فارسی و یا عرفان اسلامی آشناست، تضاد میان عشق و عقل را می‌شناسد؛ تحقیری را می شناسد که سرایندگان عشق ناسوتی و لاهوتی در اسلام با آن از عقل سخن می‌گویند. این سنتی است کهن که در آن تجربه آموزی و نظرپردازی به هم پیوند خورده اند. افلاطون در «فایدروس»1 عشق را «جنونی الهی» می نامد، و سرودی که پولسِ رسول در نخستین نامه اش به قرنتیان در ستایش عشق می خواند، به تعبیری معنوی، جهتی مشابه را نشان می دهد.2

در شعر عربی - تقریباً از همان آغاز - با مقوله جنون عشق روبروئیم. مجنون در سرتاسر شعر عاشقانه ی اسلامی به شخصیتی اسطوره ای و به یکی از رموز کلیدی تبدیل می گردد. عرفان اسلامی که قالب زبانی شعر غنایی را تقریباً به طور کامل از آن خود ساخته است، دیوانگی عشاق را نیز می شناسد. برای نمونه این بیت از مولانا جلال الدین که می فرماید:

دور بادا عاقلان از عاشقان / دور بادا بوی گلخن از صبا

 

مولانا در شعری دیگر دیوانگی را همچون راه رسیدن عاشقان به رستگاری چنین می ستاید:

چاره ای کو بهتر از دیوانگی؟! /  بُسکلدصد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش / هیچ دیدی کافر از دیوانگی؟!

رنج فربه شد، برو دیوانه شو / رنج گردد لاغر از دیوانگی

در خراباتی که مجنونان روند / زور بِستان لاغر از دیوانگی

اه چه محرومند و چه بی بهره اند/ کیقباد و سنجر از دیوانگی

شاد و منصورند و بس با دولتند / فارِسانِ لشکر از دیوانگی

بر رَوی بر آسمان همچون مسیح / گر تو را باشد پَر از دیوانگی

شمس تبریزی! برای عشق تو / برگشادم صد در از دیوانگی

 

به این ترتیب، حافظ نیز با ابراز نظرهائی مشابه که درباره ی عشق و عقل دارد، متکی به سنتی کهن با شاخه هایی گوناگون است. منظور از توضیحاتی نیز که در پی می آید، روشنتر نمودن نظرگاه حافظ است در این زمینه. در این گفتار، ما با اشارات تلویحی گوناگونی که با این مضمون مرکزی شعر حافظ ملازمت دارد، آشنا خواهیم شد تا احتمالاً در آخر کار به رهنمودهایی برای تفسیر غزلیات او دست یابیم.

اینکه عشق موضوع اصلی شعر حافظ است، قاعدتاً شناخته شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت یک عاشق را دارد. حافظ در ابیاتی بیشمار، عشق را در کنار «رندی» می نهد؛ شیوه ای دیگر از زندگی که مُعرف شاعران فارسی زبان است. این بیت به بهترین وجه معنای رندی را نشان می دهد:

کجا یابم وصال چون تو شاهی / منِ بدنام رند لاابالی

 

باری، رند کسی است که از نام و ننگ در جامعه نمی پرسد و بر خلاف هنجارهای اجتماعی زندگی می کند، و نهایتاً با در پیش گرفتن این شیوه از زندگی، در خلاف عقل متعارف عمل می کند. بنابراین، آنجا که حافظ در اشعارش عشق و رندی را به هم پیوند می زند، تقابلِ عقل و عشق را نیز در نظر دارد.

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

 نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

 

در بیت اخیر، رندی در تباین با نفاق ظاهر می شود تا دیوانگیِ متضمن در شیوه‌ی رندانه زیستن، نخستین جنبه ی مثبت خود را بیابد. می دانیم که حافظ نه تنها عاشق، بلکه سراینده ی عشق است و خود معترف است که او را عشق تعلیم سخن داده و  شاعر ساخته است و شهرت شاعری خود را نیز مدیون همین آموزش است:

مرا تا عشق تعلیم سخن داد

حدیثم نکته ی هر محفلی شد

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست

بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش

 

آنچه در بیت دوم جلب توجه می کند، کلمه «زبور» است که حافظ با به کارگیری آن، شعر خود را همطراز متون وحیانی قرار می دهد؛ همچنانکه در ابیات دیگری، حتی از الهام گرفتن از جبرئیل، روح القدس و یا سروش، فرشته ی پیام رسان آئین زرتشتی، سخن می گوید. گر چه به این نکته در اینجا تنها به طور ضمنی اشاره ای توان کرد.

به هر حال حافظ مدعی است که بیشتر از «واعظ» از عشق می داند. او در ابیاتی بسیار در برابر واعظ همانگونه به میدان آمده است که در برابر زاهدان قشری.

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

 

این موضوع بیانگر همان تقابل دیرین است که میان طریقت و شریعت وجود دارد؛ میان باطن و ظاهر و یا به عبارتی دیگر، میان درک باطنی از دین و دنیا و فهم ظاهری از آن. و یا میان عشق و عقل که در ابیاتی از این دست مشاهده می کنیم.

چنانکه پیشتر شنیدیم، نکوهش نفاق و زرق هم متضمن این نظرگاه است. بازی عشق، مکر و تزویر را پذیرا نیست. عشق با قفل نهادن بر باب دل منافقان و مزوران، کین خود از آنان می ستاند و - آنچنانکه یوزف فان اِس در کتابش درباره «جهان اندیشه های حارث ابن اسد محاسبی» به آن اشاره دارد - راه آنان را به «ژرفای معنوی» می بندد.3

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت

عشقش به روی دل در معنی فراز کرد

 

باری، عشق دربرگیرند ی همه ی آن لایه های عمیقی است که در اشعار مولانا در واژه های «معنی» و «معانی» و «معنوی» نهفته است؛ و این بسیار بیش از پُرگویی های علماست و «ورای مدرسه و قال و قیل مسئله». چنانکه در غزلی از حافظ که گوته نیز ابیات نخستین آن را در «دیوان غربی - شرقی» خود با تعبیری دیگر به نظم کشیده، آمده است:

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

 

ابیاتی که حافظ در آنها عشق را فراتر از علم مَدرسّی قرار می دهد، طنینی بی گزند و شوخ دارند:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مُدَرس شد

البته منظور حافظ در اینجا بیش از آن است که نگاری زیبا را که خواندن و نوشتن نتواند، فراتر از صف مدرسان قرار دهد. ابیاتی نظیر بیت زیر به طور آشکار مؤید این ادعاست و منظور حافظ را به وضوح نشان می دهد:

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

اینجا برای نخستین بار بازتاب آن جهان نگری که تمام شعر حافظ بر آن بنیاد شده است، پیش روی ما قرار می گیرد؛ یعنی مراتب وجود نوافلاطونی که از زمان ابویوسف یعقوب کندی و ابونصر فارابی به فلسفه اسلامی راه یافته بود و بعدها فیلسوفان متأخر، به ویژه فیلسوفان شرق چون ابن سینا، شهاب الدین سهروردی و نیز ابن عربی اندلسی، آن را بسط و توسعه دادند. در این جهان نگری، عشق همچون بالاترین اصل جهان و فراتر از «جان اندیشمند» (nous) است و برتر از عقل است با مراتب گوناگونش.

آنچه جهان را به جنبش می آورد و ادامه حرکت آن را ممکن می سازد، و در اساس وجود جهان را به اثبات می رساند، عشق است؛ اشتیاق بازگشت به مبداء و غم غربت ملکوتی است. نغمه ی ستایش عشق، همچون اساس و نیروی محرکه ی کل عالم وجود، بسیار پیشتر از حافظ در شعر فارسی یافت می شد. برای مثال در پیشگفتار «خسرو و شیرین» نظامی با عنوان «کلامی چند درباره ی عشق» می خوانیم:

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاکِ عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است / همه صاحب دلان را پیشه این است

جهان عشقست و دیگر زرق سازی / همه بازی است الا عشقبازی

اگر نه عشق بودی جان عالم / که بودی زنده در دَورانِ عالم

 

از جلال الدین محمد رومی نیز اشعاری مشابه می خوانیم:

عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ای

او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال ها

از عشق گردم مؤتلف، بی عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف؛ بی عشق الف چون دال ها

 

اما نیروی عشق که قادر است جهان را به جنبش درآورد، در نزد مولانا از آنجا که اغلب در رفیق طریق متجلی می گردد، بیشتر در مدح شمس الدین تبریزی یا صلاح الدین زرکوب و یا حسام الدین نمایان می شود. بیت زیر نشان می دهد که حافظ نیز نگاهی مشابه دارد:

جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانیّ عالم را طفیل عشق می بینم

 

و یا در جای دیگر می گوید:

طفیل هستیِ عشقند آدمیّ و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری

عشق ناسوتی رمزی است برای شوق وصال حق. این اندیشه ی در نهایت نوافلاطونی، بسیار پیشتر از حافظ جزئی از فرهنگ عرفانی و شعر متأثر از آن بوده است. مثلاً ابن عربی در یکی از اشعار عرفانی - نظری خود در «فتوحات مکّیه» این اندیشه را به طور واضح بیان می دارد:

و اذا قلت هویت زینبا

أو نظاما او عنانا فاحکموا

 انّه رمز بدیع حسن

تحته ثوب رفیع معلم

و انا الثواب علی لابسه

والّذی یلبسه مایعلم

واژه «رمز» که ریشه در ادبیات کیمیاگری دارد، در اشعار مولانا نیز راه یافته است و برای او تمام تجلیات خلقت، و طبعاً پیش از همه عشق، جنبه نمادی دارند.4

این همه رمز است و مقصود این بود / که جهان اندر جهان آید همی

بیت زیر از حافظ را نیز بر همین اساس باید دریافت:

به درد عشق بساز و خوش کن حافظ / رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

عشق ناسوتی گذراست و مشخصه ی آن ناکامی؛ ناکام ماندن شوق وصال لازمه ی عشق ناسوتی است. تنها مرگ و یا ترک نفس است که کامیابی غایی را با خود دارد. اما آموختن این امر مشکل است؛ آن چیزی است که عقل حاضر به قبولش نیست. اهمیت این موضوع به حدی است که دیوان حافظ آشکارا با این مشکل آغاز می شود:

الا یا ایهاالساقی ادرکأساً و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

شعر دیگری با همین مضمون گمان ما را تأئید می کند و دوباره با الفاظی مشابه از مشکلات عشق سخن می گوید؛ همزمان اما توضیح بیشتری در معنای آن می دهد:

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسید امثال این مسایل

 

حلاج در این ابیات نمودار عرفان است، و شافعی نماینده علم کلام و اجماع فقه. مشکلی که اینجا مطرح است ایثار نفس است از سر عشق؛ درخواستی که در بیت پایانی نخستین غزل دیوان حافظ نیز نمایان می شود:

حضوری گر همی خواهی از و غایب مشو حافظ

متی ماتلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

«حضور» اشاره ای می تواند باشد به «علم حضوری» که سهروردی آنرا در برابر «علم حصولی» عقل قرار می دهد. «علم حضوری»، یا معرفت شهودی و اشراق حضوری، تنها آنگاه حاصل می شود که انسان روح را از قیود جوهر مادی برهاند.5  اما «خود» که همان نَفْس باشد، مانع راه است:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجابِ خودی حافظ، از میان برخیز

این «خود» نمی خواهد دریابد که مسئله بیش از عالَم ناسوت و قلمرو جهان ماده است:

ای که دایم به خویش مغروری

گر ترا عشق نیست، معذوری

گِرد دیوانگان عشق نگرد

که به عقل عقیله مشهوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

 

از این رو که عشق مشکل می افتد. اما اگر نَفْس را رها کنی، حیاتی تازه و زندگی حقیقی پاداش توست:

منِ شکسته ی بدحال زندگی یابم

در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول

و در جای دیگر:

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک

چو درد در تو نبیندکه را دوا بکند

هر که به عشق زنده نیست، مُرده است:

هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق

بَرو نمرده به فتوای من نماز کنید

 

حافظ چون عارفان ماسبق، در عشق آن امانت الهی را می بیند که - آنچنان که در سورهء احزاب آیه 72 آمده است - خداوند نخست بر آسمان ها و زمین عرضه کرد و چون آنها از تحمل آن سر باز زدند و بار این امانت بر دوش نتوانستن کشید، آنگاه به انسان عرضه داشت:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام من بیچاره زدند

و در جای دیگر می گوید:

عاشقان زمره ی ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همانست که بو
رها ش , ramnitar
رها ش - 19:13 1386/01/17
7


  سلام 

  دو واژه عشق و عقل در فرهنگ فارسی  عمید اینگونه معنی شده :

 عشق : دوست داشتن بحد افراط ، شیفتگی ، دلدادگی ، دلبستگی و دوستی مفرط .

 عقل : دریافتن ، دانستن ، فهمیدن ، قوه دریافت و ادراک حسن و قبح اعمال و تمییز نیک و بد امور ، خرد . 

 

نورا ر , commemoration
نورا ر - 18:56 1386/02/5
6
The   human  mind  is  like  a   parachute .It  works 
better   when  it ' s   open
Fekre  ensan  mesle   chatre  nejat  mimone .  Vaghty 
baz   bashe   behtar  kar  mikone

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.