| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
17
|
106
|
91/2/15 (16:32)
|
|
||
|
|
9
|
718
|
91/1/29 (21:03)
|
|
||
|
|
1
|
79
|
90/8/27 (15:46)
|
|
||
|
|
17
|
430
|
90/8/26 (17:36)
|
|
||
|
|
112
|
3789
|
90/8/6 (15:10)
|
|
||
|
|
319
|
1836
|
88/9/6 (23:38)
|
|
||
|
|
2
|
180
|
88/6/19 (02:44)
|
|
||
|
|
2
|
316
|
88/6/14 (00:51)
|
|
||
|
|
11
|
138
|
88/5/23 (01:45)
|
|
||
|
|
4
|
112
|
88/1/11 (14:24)
|
|
||
|
|
51
|
599
|
88/1/3 (00:50)
|
|
||
|
|
1
|
27
|
87/11/22 (00:20)
|
|
||
|
|
2
|
130
|
87/11/22 (00:20)
|
|
||
|
|
12
|
172
|
87/11/15 (08:31)
|
|
||
|
|
7
|
63
|
87/11/11 (22:46)
|
|
||
|
|
0
|
40
|
87/10/27 (01:00)
|
|
||
|
|
2
|
41
|
87/10/12 (19:24)
|
|
||
|
|
0
|
44
|
87/10/12 (19:22)
|
|
||
|
|
14
|
110
|
87/10/7 (10:02)
|
|
||
|
|
3
|
79
|
87/9/27 (15:57)
|
|
سلام
.با توجه به تاپیکی که ایجاد شده به نام سخن زیبا و با توجه به اینکه آن تاپیک بیشتر شامل سخنان زیبا و جملات بزرگان است این تاپیک را ایجاد کردم تا شعر های زیبایی که شنیده ایم و خوانده ایم را در اینجا قرار دهیم و به بحث و گفتگو هم راجع به این شعر ها بپردازیم و نظرمان را نیز راجع به شعر های نوشته شده بدهیم
شعر اول رو حمید مصدق گفته که فکر میکنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
باد نیست،باران است
من از همه کوهها
دورم
در خانه
کنار روز نشسته ام
به گیاه نزدیکم
می دانی
من همسایه یک گلدان شمعدانی هستم
.
.
.
من از باغ
من از زبان
دورم
به تو نزدیکم
صدای نفسهای تو را
در باد
در زبان مادری
می شنوم
.
.
.
من در خانه تنها هستم
اکنون بیش از هزار سال است
که گریستن را
در باد می دانم
گریه می کنم
باد نیست
باران است
احمد رضا احمدی
ما مرد نیستیم
ما مرد نیستیم كه اسبیم
اسبیم ، چوبین ، میان تهی
انباشته در شكم خود
انبره مردهای تیغ آخته ای را
این تیغ بر كفان
اندیشه های ماست
اندیشه های ما
بگذار تیرگی
در بند بند شهر بپیچید
ما مرد نیستیم
كه اسبیم
اسب شهر تراوای
مردان تیغ بر كف و كف بر لب
آرام در نهفت ضمیر ما
در انتظار نشسته اند
تا شهر گم شود
در دودناك شب
و فاجعه به نطفه نشیند
بگذار تیرگی
در بند بند شهر بپیچد
تا این حرامیان
از جان پناهشان به در آیند
چون سنگ دانه های گلوبند ، بند گسسته
در شهر شب گرفته بپاشند
ما مرد نیستیم كه اسبیم
چوبین
ما اسب نیستیم
چون كژدمیم در دم زادن به انتظار
تا
نوزادهایمان
زهدان به نیش سهمناك شكافند
وین شهر را
از شش جهت بیالایند
هر چند
اندیشه هایمان در زاد روز خویش
لاشه ما را
باید به طیف شب بسپارند
باشد که این دیار
در زیر حكومت كژدمها : اندیشه های ما
ترویج پاسداری فاجعه ها گردد
بگذار
بگذار
بگذار
در بند بند شهر بپیچد
هر چند
چند هر
هر چند
ما مرد نیستیم
ما مرد نیستیم
تازه ها --- نصرت رحمانی
چه یادگارسیاهی نهاد بر درگاه
کسی که نعره خود را به آفتاب رساند
و هیچ رحم نکرد،
به چشم خویش- به آن آفتاب خرمایی-
که هیچ رحم نکرد
و مثل آب رها کرد بازوانش را
که بر سواحل تابان شانه های بلند
حمایلی زافق های روشنایی
غروب گونه ی نابش،
هزار مردمک دیده را پریشان کرد
و در حواشی آئینه های پیر و کدر
کسی که سایه ی خود را به آفتاب رساند،
به خویش خیره شد و در هراس باقی ماند
و پشت کرد،
به این رذالت گسترده بر بساط زمان
و خلق، خلق شهید از کرانه نالیدند؛
" به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
" که مرده ایم به داغ بلند بالایی
چه یادگار سیاه نهاد بر درگاه
کسی که رحم نکرد
کسی که ماتم خود را به آفتاب رساند
رضا براهنی در سوگ تختی
| مرا تا عشق تعلیم سخن کرد | حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود | |
| مگو دیگر که حافظ نکتهدانست | که ما دیدیم و محکم جاهلی بود |