| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
18
|
90/12/16 (17:41)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/27 (11:19)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/9/5 (08:56)
|
|
||
|
|
78
|
1217
|
90/6/14 (23:14)
|
|
||
|
|
4
|
124
|
90/4/23 (09:45)
|
|
||
|
|
4
|
39
|
90/3/29 (19:18)
|
|
||
|
|
6
|
101
|
90/3/15 (21:50)
|
|
||
|
|
5
|
37
|
90/2/4 (03:27)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
88/7/28 (09:25)
|
|
||
|
|
0
|
29
|
88/7/28 (09:21)
|
|
||
|
|
0
|
34
|
88/7/26 (19:13)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
88/3/11 (20:04)
|
|
||
|
|
2
|
38
|
87/10/12 (20:37)
|
|
||
|
|
5
|
33
|
87/10/12 (20:35)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
87/9/10 (08:32)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
87/9/3 (08:29)
|
|
||
|
|
14
|
190
|
87/8/21 (08:48)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
87/8/11 (15:55)
|
|
||
|
|
1
|
45
|
87/8/10 (01:53)
|
|
||
|
|
0
|
37
|
87/8/10 (00:24)
|
|
نیچه در سال 1844 در پروس که کشور کوچکی بود و مانند نیچه برای بزرگ شدن بی تابی می کرد، دیده به دنیا گشود. در کودکی از سرپرستی پدر که کشیش بود بی نصیب ماند و مادرش او را کهنه پرست و با عقایدی تعصب آمیز بار آورد. نیچه تاهیجده سالگی متعصبی کهنه پرست بود. از آن به بعد به جانب تفریط گرایید و آدمی شد بی عقیده و اعتنا به عقاید و نظریات مقبول عامه، اما همچنان خرافی و کهنه پرست باقی ماند.
نیچه مخالف سرسخت مسیح شد و عقاید نادرستی در ذهنش رخنه کرد. می پنداشت که تقدیر او را به مخالفت با مسیح بر انگیخته و همچنان که یحیای زکریا پیشقدم مسیح بود و او را عسل تعمید داد، تصور می کرد ماکیاول هم قبل از او آمده تا راه ظهور او را همواره کند. نیچه با فکر علیل و ناسالمی که داشت خود را پیامبر آیین تازه ای می پنداشت آیینی که خدا در آن جایی نداشت و بر پایه نفرت استوار بود نه عشق و محبت.
نیچه علاوه بر ماکیاول، شو پنهاور را نیز پیشوای فکری خویش برگزید. در نوزده سالگی کتاب « جهان چون اراده و پندار» او را مطالعه کرد. خواندن این کتاب او را در خلسه ای سرشار از خودستایی و غرور فرو برد؛ «... گویی شو پنهاور شخص مرا در مد نظر داشت...» در این کتاب« سرشت خویش را با عظمت ترس آوری نگریستم .»
در بیست و سه سالگی به خدمت نظام فرا خوانده شد اما زندگی سربازی برای او بسیار سخت و دشوار بود، بدین سبب به زودی از خدمت مرخص شد. از آن به بعد سربازی موضوعی برای تمجید و ستایش او شدی: « برای نخستین بار دریافتیم که اراده برترین برای زندگی فقط در جنگ، در کسب قدرت، و مافوق قدرت، تجلی می کند نه در یک حیات فلاکت بار.»
اما اراده او برای کسب قدرت، در زندگی منزوی او در هم شکست. در دانشگاه بازل کرسی استادی تعلیم زبان های کلاسیک به او اعطا شد. در آنجا به این اصل قدیمی اسپارت ها معتقد شد که قدرت تخریب و نابود کردن بزرگترین هدف زندگی است.
ذهن او از عظمت و فزون طلبی انباشته بود اما بر رغم کلمات ستایش آمیزی که درباره خویش بر زبان می راند، در روح خود از آن عظمت و شکوه اثری نمی یافت، این خصایل را در وجود ریشار دو اگنر که مردی خودبین بود پیدا کرد و در موسیقی پر سر و صدا و ملال انگیز او روحیه ای مناسب خال خویش یافت. طرفداران مکتب فروید لابد این حالت نیچه را به عقد حقارت منسوب می دارند و می گویند این تمایل به واگنر از این روی بود که او خود از نیل به مقامی عال و مهم بی بهره ماند و نتوانست به ساحت آن مرد برتر مورد آرزویش نزدیک شود.
زمانی چند در حلقه هواخواهان واگنر در آمد اما وقتی واگنر در قطعه پارسیفال به تعبیر نیچه « تسلیم زوال و انحطاط مسیحیت شد»، او را با خشم و غضب ترک کرد. این نوع « شفقت و پارسایی» با « روح اسپارتی » نیچه بسیار ناسازگار بود.1
1- ماجراهای جاودان در فلسفه، هنری و دانالی توماس، ترجمه احمد شهسا، چاپ نهم،ص360-358.