| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
128
|
2421
|
91/3/10 (21:09)
|
|
||
|
|
316
|
5911
|
91/1/17 (18:22)
|
|
||
|
|
118
|
6555
|
90/12/20 (01:42)
|
|
||
|
|
121
|
1406
|
90/12/2 (12:31)
|
|
||
|
|
248
|
7019
|
91/3/10 (20:26)
|
|
||
|
|
9
|
20
|
91/3/2 (02:21)
|
|
||
|
|
32
|
526
|
91/2/20 (00:06)
|
|
||
|
|
15
|
321
|
91/1/26 (12:50)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
91/1/21 (19:59)
|
|
||
|
|
7
|
197
|
91/1/12 (18:20)
|
|
||
|
|
1
|
40
|
90/12/28 (19:20)
|
|
||
|
|
4
|
83
|
90/12/28 (19:19)
|
|
||
|
|
1
|
76
|
90/12/19 (14:22)
|
|
||
|
|
7
|
99
|
90/11/29 (20:21)
|
|
||
|
|
5
|
187
|
90/11/27 (13:58)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/11/27 (07:51)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/9/5 (07:53)
|
|
||
|
|
4
|
250
|
90/7/18 (12:45)
|
|
||
|
|
28
|
742
|
90/7/14 (11:43)
|
|
||
|
|
1
|
232
|
90/6/6 (22:18)
|
|
بواقع زندگی نوعی از مرگ است!
چرا كه قبل از این كه به این دنیا بیاییم در دنیای قبلی كه زندگی میكرده ایم مرده ایم!
و بعد از این هم همین اتفاق تكرار خواهد شد و البته با ماهیتی دیگر!!
با سپاس
برای داغ تر شدن این بحث یک سوال مطرح می کنم
در عصر رنسانس حرکتی که باعث شد فلسفه ی انتقادی کم و بیش شکل بگیره چی بود؟
سلام به دوستان آگاهم.
بحث انتقادی از انجا شروع شد که در بستر اجتماع نظریات عصر روشنگری آزموده شدند و فلاسفه(منجمله کانت) به این نتیجه رسیدند که روشنگری راهی بس طولانیست و عقلانیت و علم هر کدام به تنهائی قادر به رفع بحران های بشری نیستند.
این چنین شد که شکاکیت بر مبنای دیالکتیک استعلاعی راه جدیدی را اغاز کرد.زیر سوال رفتن تجربه ی حسی و فاهمه ی
محض مبنا قرار گرفت.سیر مدرن این اندیشه با اندیشه های هگل(بعد از کانت) و آرائ فلاسفه ی مکتب فرانک فورت
(نو مارکسیست ها) و امروزه هابرماس در معرض چکش خواری قرار گرفته است.به زعم فیلسوفان این جریان می توان هنوز به عقلانیت آنهم از نوع ارتباطی اش امید وار بود.هر چند نقد های برنده ای توسط ادامه دهندگان راه نیچه از جمله فرانسوا لیوتار به اندیشه ی انتقادی وارد شد تقریبا این نظریه ها از حیض انتفاع ساقط شدند.
بواقع زندگی نوعی از مرگ است!
چرا كه قبل از این كه به این دنیا بیاییم در دنیای قبلی كه زندگی میكرده ایم مرده ایم!
و بعد از این هم همین اتفاق تكرار خواهد شد و البته با ماهیتی دیگر!!
با سپاس
اولا از حسن نیت آقای رضا تشکر می کنم
همونطور که می دونیدعصر رنسانس عصر رشد برق آسای هنر بوده
که در این میان هنر نقاشی اصلی ترین هنرها و تاثیر گذارترین آنها بوده
به طوری که کلیسا تمام توان مالی خودش رو صرف نقاشی های دیواری می کرد
در برهه ای از همین عصر کلیسا برای کامل کردن نقاشی ها با بحران مالی مواجه شد
و برای تامین بودجه و حل مشکل مالی قوانین جالبی وضع کرد
به طوری که برای هر جرم و گناهی یک جریمه ی مالی در نظر گرفت
یعنی انسانها می تونستن با پرداخت مبلغ خاصی که مصلا برای گناه "زنا" در نظر گرفته شده بود خودشونو از این گناه پاک کنند
این تصمیم کلیسا به جایی کشید که قشر مرفه جامعه برای انجام گناه خود ÷یشا÷یش مبلغ جریمه رو به کلیسا پرداخت می کردند تا با وجدان آسوده به هر کاری که می خوان دست بزنن
واقعا ابلهانه و خنده داره که اینقدر ساختار یک نظام به ظاهر منسجم مذهبی شکننده بوده
این واقعه سر آغاز تفکر منسجم انتقادی در عصر رنسانس بوده
واقعه ای که در آن کلیسا بهشت را می فروخت
چون اهل تفکر از همین اتفاق به خلاء شدید نظام مذهبی پی بردند

برای داغ تر شدن این بحث یک سوال مطرح می کنم
در عصر رنسانس حرکتی که باعث شد فلسفه ی انتقادی کم و بیش شکل بگیره چی بود؟
فلسفه به خصوص فلسفه ی مکاتب انتقادی مانند اگزیستانسیالیسم مکتب انتقادی فرانکفورت و مکتب وین نقد بنیادی از چرایی و چگونگی ساختاری "چیز ها" می نمایند
وقتی صحبت از نقد به میان میاد ابتدا بهتره که ساختار شناسی نقد رو به میان بیاریم تا بتونیم تعریف کاملی از انتقاد پیدا کنیم
به طور مثال به نقدهای فیلسوف های اخلاق گرا مانند کانت نگاه کنید و فلسفه ی انتقادی نیچه رو با اون مقایسه کنید
به اعتقاد من نقد بنیادین از نیچه آغاز شده چون عملا فیلسوفهای اخلاق گرا جرات حمله به هیچ ساختاری رو نداشتن
به قول نوشین شاهنده که در مقدمه ی کتاب زن در تفکر نیچه میگه: نیچه هیچ ساختاری رو از بین نمی بره مگر اینکه بخاد به جاش ساختار با شکوه تری بسازه
از بعضی از دوستان می خوام از کپی کردن گفته ها از وبسایت ها خودداری کنن
و اینجا فقط از درون خودشون فلسفه ی انتقادی رو تراوش بدن
فراموش نکنیم که ته سفره ی دیگران سودی به حال ما نداره
برای داغ تر شدن این بحث یک سوال مطرح می کنم
در عصر رنسانس حرکتی که باعث شد فلسفه ی انتقادی کم و بیش شکل بگیره چی بود؟
نمی خوام بزنمتون تو دیوار ولی: این کار مال بزرگتر از من و شماست.
البته ما کوچیک همه هستیم.
ظاهرا" داریم کم کم فراموش میکنیم که انسانیم ! بیاییم نگاهی دوباره به انسان بیاندازیم به معنای وافعی آن و با توجه به رشد و اعتلای انسان و پرهیز از قربانی کردن او در برابر هر چیز دیگری ...! اگه دقت کرده باشیم اکثر این مکتب های فلسفی , سیاسی , اجتمایی که با ادعای نجات انسان از "خود بیگانگی " قدم جلو گذاشتن و مثلا" خواستن که اورا به انسانیت راستین برگردونن ولی متاسفانه نوعی از خود بیگانگی را برای بشر به ارمغان آوردن و این خود باعث قطع پیوند میان انسان و مبداء هستی شد و تنها کاری که کردن از مجموعهء روح و جسم تنها کالبد مادی او را به عنوان شخصیت انسان معرفی کردن که این به نظر من به موجودی که جوهر وعصارهء عالم آفرینش هست نوعی سر خوردگی به حساب میآد چون انسان بدون روح هر کاری ازش برمیاد حتی میتونه مریض بد حال را هم به راحتی بکشه ....
و من نصور میکنم منظور نیچه هم شخصیت های ناهنجار اجتماع هستن که جهانرا به بیمارستان تبدیل کردن نه بیماران بد حال جسمی ...! واینکه باید بیماران بد حال را از بین برد این قانون طاهرا" از طرف واتیکان به تصویب نرسید چون مدتی بحث داغ پزشکان امریکایی بود .