| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
0
|
90/12/16 (16:20)
|
|
||
|
|
10
|
42
|
90/10/29 (23:23)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
90/5/18 (02:11)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
90/5/18 (02:07)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
89/12/24 (17:47)
|
|
||
|
|
31
|
143
|
89/12/24 (01:37)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
89/12/22 (01:55)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
89/12/4 (13:52)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
89/12/3 (23:43)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
89/12/3 (00:29)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/10/24 (14:05)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/10/11 (00:26)
|
|
||
|
|
1
|
1
|
89/8/21 (18:05)
|
|
||
|
|
1
|
16
|
89/6/5 (18:47)
|
|
||
|
|
19
|
116
|
89/6/5 (00:38)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/4/14 (00:14)
|
|
||
|
|
9
|
78
|
89/3/15 (00:32)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
89/3/15 (00:13)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
88/6/10 (23:53)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
88/4/27 (14:07)
|
|
هر کس گذاشت که هیچ در غیر این صورت حذف می شه !!!!
من تو هیچ کلوبیم حذف عضویت برای کسی نمی زنم اما اینجا دارید مجبورم می کنید ...
به نام او که شرف را در وجود مردان
و
پاکدامنی سرشت بانوان مرز و بومم قرار داد
شاید نباید میرفتم . باهش چیکار داشتم. لعنت به من ،چه طوری توی ذهنم ازش یه اسطوره ساخته بودم؟چرا نشناختمش؟
چه طور ممکنه شاعری که دم از عرفان میزنه اینقدر کثیف و هرزه باشه.دیگه حتی به خودمم اعتماد ندارم.مدام حرفاش توی ذهنم مثه یه نوار از اول به آخر، از آخر به اول مرور میشه.وای باورم نمیشه یعنی اون این حرفارو میزد؟میگفت:خیانت کردم تا ازش انتقام بگیرم.ولی چه انتقامی؟این فقط بهانه ای بود برای هرزگی های آقای به اصطلاح شاعر.
از چی بگم ؟از عکسای توی همراهش یا لیست دخترایی که از پدراشونم بزرگتر بودو با اونا هم بستر شده بود و...
ای خدای من نمیدونم به عزای پاکدامنی دخترای مرزو بومم بشینم یا به عزای شرافت مردایی که یه روزی سر مشق خیلیها بودن.
باید یه کاری بکنم.تلفنو بر میدارم تا کوس رسواییشو همه جا بزنم روزنامه اطلاعات،ایران ولی کدومشون حرفمو باور میکنن؟آخ که دلم میخواست با یه گلوله تموش کنم ولی اون وقت ازش یه بت ساخته بودم و تیتر همهی روزنامه ها میشد استاد به دست مامور آگاهی ترور شد...
چی کار کنم خدایا؟
اسلحمو برمیدارم و میرم بازداشتگاه سراغش.هنوز داره میخنده. به کی؟به چی؟ نمیدونم.اسلحمو از توی کِتش در میارم و آماده ی شلیکش میکنم.فقط یه ثانیه وقت میخوام تا تمومش کنم .
نا گهان با صدای چکش قاضی که انگار داره میخی رو به تن مرده ای میکوبه به خودم میام که میپرسه:آیا برای آخرین دفاع حرفی برای گفتن داری؟

((زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست))
نویسنده:
پیام بخشعلی
پنجره
در میان ازدحام جمعیت ،چادرهای مشکی ،مادر بی توجه به مراقبان در ورودی و اطراف ، دست کودک خردسال خود را می کشید و او را به سمت پنجره شیشه ای می برد به سختی از موانع انسانی رد شد ، به پنجره که رسید گریه امانش نداد برای لحظاتی از کودک خود فراموش کرد ،کودک خردسال که در میان جمعیت دست خود را برای لحظاتی رها شده می دید و از لحظه ورود، جمعیت و صورت های درهم و گریان آنها که با نزدیکتر شدن به پنجره شدت می یافت کنجکاوی اش را برانگیخته بود با تلاش بسیار و شیطنت کودکانه خود را توسط لبه دیوار بالا کشید قدش را کمی بلند کرد هنوز چشم هایش به منظره پشت پنجره نگاه نکرده بود که دستی از پشت او را به شدت عقب کشید به طوری که نزدیک بود از پشت به زمین بخورد ،مادر که تازه متوجه اطراف شده بود با برخورد شدید زن روبرو شد:
خانوم اینجا که جای بچه تو این سن و سال نیست با اجازه کی بچه رو داخل آوردین،داد و فریاد زن توجه همه رو جلب کرد ،همه حاضرین موافقت خود را با تکان دادن سر نشان می دادند.
زن جوان از پشت پنجره نگاه می کرد تلخی کنجکاوی 20سال قبل را به یاد می آورد و مادری را نگاه می کرد که الان در پشت پنجره آرام خوابیده بود همان پنجره ای که در طی سالیان گذشته تصویر درهمی ازآن در ذهنش بود بله اینک مادر بود که فوت کرده و غسل داده می شد....
هرچند پنجره مانعی بین اینطرف و آنطرف هست ولی گذر همه به آنطرف پنجره خواهد افتاد و از آن گریزی نیست
- تبریک می گم HIV منفی .................
وقتی جواب آزمایش رو گرفتم ، زبانم از تعجب بند آمده بود. صدای کش دار و با ناز دوباره گفت :
- تبریک می گم دختر شما بارداره و خندید .
پیره زن با دستان لرزان جواب آزمایش را جلوی صورت دختر تکان داد و ناتوان داد زد :
- اینجا چه خبره؟ من دختر ندارم ، خودم آزمایش دادم ! یعنی چی......
دختر خندان پشت گیشه با ترس فریاد زد :
مرجان ........... باز هم ......... این دفعه دیگه اخراجت می کنن ..........
و صدای شکستن چند شیشه به گوش رسید.
تا دفعه بعد که برم جواب آزمایشم را بگیرم به فکر HIV منفی بودم . صاحب واقعی آزمایش هم HIV منفی است اگه مثبت باشه چی ؟ یک زن ، مثل من ، روی لبه نازک مرگ و زندگی .
- تبریک می گم ، شما باردارید . مرجان با دستان لرزان جواب رو به دستم داد ، و من لبخند زدم .
چند قدم از گیشه دور شدم ، می خواستم برگردم و از HIV بپرسم . وقتی برگشتم لپ های گوشتالو با لب های سرخ و کفی کف آلوده که توی کلی لباس و کلاه و شال بخچه شده و بغل مادرش راحت و آروم جا خشک کرده بود ، من رو یاد جواب آزمایشم انداخت . بی اختیار گونه های سرخ بچه رو با شوقی وصف نیافتنی نوازش کردم.
صدای لرزان مرجان دوبار گفت :
- تبریک می گم ....... HIV منفی .
نفس حبس شده ام از سینه رها شد و حسی سبک سراسر وجودم را در بر گرفت.
مادر با سستی روی اولین صندلی نشست . صورتش را به کودک نزدیک کرد و بینی اش بینی فندقی کودک را لمس کرد و از ته دل خندید .
- ما زنده می مانیم.
کودک از خنده مادر خندید .
سبک بال پا از در آزمایشگاه بیرون می گذاشتم که آخرین حرفهای مرجان به گوشم می رسید .
- مادرجان جواب آزمایشت زیاد خوب نیست.
سلام
دوستان دوست داشتم نظرات خوب وسازنده شمارا در رابطه با داستانم (طعم دود ،بوی خاکستر)را داشته باشم
اگه لطف کنید ونظر بذارید سپاسگزار می شم
قربان شما نسرین
با یه دنیا دلواپسی رفت تو اتاق و چراغ و خاموش كرد. چشماشو بست اما فایده ای نداشت. مثل مار بخود می پیچید. دستمال و محكم بست دور سرش و با فشار كشید. دوباره چشماشو كه بست دید دختر داشت تو آتیش می سوخت. تو گرگر آتیش لباس سیاهش خاكستری می شد. صدایی از دور آزارش می داد انگار یه بچه پشت پنجره گریه می كرد. صدا رو اعصابش راه می رفت. قدرت تكون خوردن نداشت. صدای دختر رو شنید كه می گفت:« از او روزی كه بابام بخاطر دست خالی بودن و بدهكاری خودشو تو خونه عمو قائم كرد و مامان بیچاره شده بود سپر بلای بابا جلوی طلبكارا كه راه به راه و دم به دقیقه جلوی در سبز می شدن دوست داشتم یا من می مردم یا اینكه بابا ...» ای بابا دیگه این حرفا چه فایده ای داره همه چیز تموم شد.
تموم قصه از اون روز شروع شد. صدای در كه اومد مامان حرص و با چایش هورت كشید و گفت خدا بخیر بگذرونه. هنوز صبح نشده پشت در صف كشیدن. صدای مامانش از حیاط بگوش رسید كه خوش آمدید. گفت و بفرما زد. دست پاچه دوید پشت پنجره. وای خدایا توی این اوضاع بی ریخت مهمونت چی بود. حالا دیگه رسیده بودن تو اتاق. هول هولكلی سلام كرد. «سلام به به چه زود بزرگ شدی خانم...» مامان دوید وسط حرفش شما دیر به ما سر می زنید. با خنده ای كه سعی می كرد دلبرانه باشد گفت: ما كه هر كجا هستیم مخلص و تو فكر شماییم. نمی دونم چند ساله بودم شاید 6 یا 7 كه یه روز همراه بابا اومد خونه و بابا گفت:«مثل پسر خودمی این جا راحت باش» و خدائیش برای بابا واقعاً مثل یه پسر دلسوز بود. زیاد طول نكشید كه صاحب یه شركت صادرات و واردات و ماشین و خونه و همه چیز شد اون برعكس بابا بود خیلی زرنگ جدی و كاری.
دو سال پیش اومد خونمون گفت قصد ازدواج داره قرار بود كه بابا و مامان تو تمام مراسم خواستگاری و این حرفاش حتماً حضور داشته باشن. چای كه براشون بردم سامسونتش و باز كرد یه پارچه قشنگ برای مامان، یه لباس و اسباب بازی برای حامد، شلوار لی و پیرهن و عطر برای بابا. نگاهش افتاد به من سایز شما رو نداشتم از سلیقتونم بی خبر بودم. رو كرد طرف مامان گفت: آبجی اگه اجازه بدید عصری میریم خرید.
با خجالت گفتم:« دستتون درد نكنه چیزی لازم ندارم»
«لازم نداری می دونم اما من وظیفه دارم كه.»
یه لحظه از طرز نگاهش ترسیدم. یه طور عجیبی نگام كرد و گفت:« بابا علی كجاست؟ سركاره؟» و سر درد دل مامان باز شد. آخه به قول خودش باهاش ندار بودیم و از همه مشكلاتمون اطلاع داشت. نمی خواستم چیزی از زندگی لعنتی ما بدونه. با عصبانیت رفتم تو آشپزخونه.
سرش هنوز درد می كرد. انگار پلك چشماش به هم نمی رسید. رفت تو آشپزخونه یه لیوان آب و دو تا قرص و خورد. یه صدایی آزارش می داد. انگار یه بچه پشت پنجره گریه می كرد. نمی دونم چی بین اونا رد و بدل شد كه مامان چادرش رو سرش كرد و زنبیل رو برداشت
من دارم می رم برا ناهار خرید توام امروز نمی خواد بری مدرسه فردا میام غیبتت رو مجاز می كنم و بدون اینكه حرفی بزنم رفت ... چند لحظه بعد حامد دوید تو آشپزخونه، «پفك می خوری یا كاكائو؟» با عصبانیت نگاش كردم یه اسكناس مچاله تو دستش بود اونم بدون اینكه منتظر جواب بشه رفت و درو زد به هم. یه نگاه به استكانای خالی از اتاق برگشته كرد. شیرو باز كرد. یه صدایی شبیه گریه بچه
می اومد. با عصبانیت گفت: گربه لعنتی معلوم نیست چه مرگشه. صدای نفس كشیدن كه اومد برگشت طرف در آشپزخونه.
-« اصلاً فكر نمی كردم تو آشپزخونه به این كوچیكی چیز به این قشنگی برای تماشا باشه.» ایستاده بود تو چارچوب در آشپزخونه.
« ببخشید چیزی می خواستید؟»
« نه دارم تماشا می كنم.»
پشت پنجره انگار یه بچه گریه می كرد. صدای ناله سوزناكی از دور به گوش
می رسید. عقربه های ساعت میون صفحه سیاه در جا می زدند.
«چی تماشا می كنید؟»
« قدرت خدا را. دو سال پیش كه دیدمت فكر نمی كردم به یه شاهكار تبدیل بشی. ماشاالله چقدر عروسك شدی.»
فكر كردم مسخرم می كنه. برگشتم طرفش چیزی بگم دیدم اینقدر متحیر و عمیق نگاه می كنه انگار كسی دیگه ای اون جاست. با خجالت گفتم:« نه بابا اینطوری كه می گی نیست.»
گفت:« عین پری دریایی شدی.»
گفتم:« پس شما راز بقا تماشا می كنید؟»
گفت: احتمالاً! نگاش كه كردم گفت: «تو هم راز بقای منی. من با اینكه خسته بودم می خواستم استراحت كنم اما نتونستم. اصلاً از همون لحظه اول كه امروز دیدمت دگرگون شدم یعنی بی تعارف عاشق شدم.» اینقدر خروار این جمله را اداء كرد كه كفری شدم. پشت پنجره انگار یه بچه گریه می كرد. از شدت سردرد پا شد پنجره رو باز كرد. هوا بوی تب می داد. دختر ادامه می ده: اومد جلو گفت« به خدا زیباییت تحسین برانگیزه.»
تكیه دادم به كابینت هرم نفسهاش تمام وجودمو می لرزوند دستش رو دراز كرد موهامو لمس كرد« ابریشمه خالصه.» خودمو كشیدم كنار حالا دیگه صدای نفسهاش گوشهامو داغ می كرد سعی كردم از زیر دست و نگاهش فرار كنم حال یه گنجشك زخمی رو داشتم كه خودشو به در و دیوار قفس می كوبه ... «به خدا كارت ندارم فقط می خوام بهت بگم نگران چیزی نباش حالا كه همه چیز رو می دونم نمی ذارم اذیت بشی می خوام باهات دست بدم تا هر كاری بتونم برا خوشبختی تو و خانوادت انجام بدم. به بابای بیچارت فكر كن چه زجری می كشه بخاطر ....»
دیگه نمی شنیدم. یه لحظه بابام اومد جلوی چشمم كه چمباتمه زده و با سیگار لای انگشتاش ما رو هم دود می كنه. مادرم را دیدم كه با سكوت و صبوری احمقانه اش موهای سیاهش رو سفید و دندانهای سفیدش رو سیاه و پوسیده می كنه. حامد رو دیدم كه بخاطر داشتن یه ماشین اسباب بازی پلاستیكی عر می زنه از همه چیز بدم اومد از بابام، مامانم، حامد، خودم، خدا... از همه چیز. با تمام تقلایی كه كردم با تمام پرپرهایی كه زدم وقتی به خودم اومدم مثل یه بختك روی تمام وجودم سنگینی می كرد. چقدر طول كشید؟ نیم ساعت، یك ساعت توی این لحظات چی به من گذشت؟ طوفان شد؟ آسمون آتیش گرفت؟
سرش داشت می تركید شوری چشماش گونه هاشو می سوزوند. پشت پنجره انگار یه بچه گریه می كرد قیافه دخترك از جلوی چشماش محو نمی شد.
هیچی نفهمید، ندید، نشنید. فقط یه خنده یه نوازش سوزنده. چشاش خیس شده بود. صورتش، تمام تنش خیس بود. خیس خیس. می لرزید. داغ شده بود. مثل یه مرده بی تحرك حتی دست و پا هم نمی زد. «چرا كسی در نمی زنه. چرا یكی این كابوس رو تمام نمی كنه؟» باید لباسشو عوض كنه بره. بره مدرسه. نه مدرسه نه. ساعت چنده؟ پشت پنجره انگار یه بچه داره گریه می كنه. آتیش تا چشای دختر شعله می كشه یه ماشین بوقش گیر كرده و سكوت سیاه و درهم می شكنه. دندوناش از حرص به هم می خوره. پا می شه میره تو دستشویی تو آینه به دو تا چشمی كه بهش زل زدند خیره می شه. داد می زنه، فحش می ده، براش قسم می خوره كه ...
خدایا چرا خوابم نمی بره چرا از جلوی چشمام دور نمی شه. در حیاطی با شتاب به هم
می خوره. یه ماشین از زیر پنجره رد می شه نوارش با صدای بلند می خونه پا می شه میره تو آشپزخونه شاید یه چایی بخوره سردردش بهتر بشه. كبریت و روشن می كنه همه چیز آماده است از بلندگوی مسجد صدای ضربان قلب ساعت تو فضا پخش می شه و به دنبالش صوت قرآن به گوش می رسه. قرآن می خونن. چند تا زن چادر سیاه رو خاك نشستند. چند نفر پچ پچ می كنند. حرفاشون بوی دود می ده. شعله می كشه وسط حیاط صدایی شبیه گریه بچه از پشت پنجره میاد، تو كوچه همهمه است یكی داد می زنه«تلفن كنید» «فایده نداره.» «آتیش خاموش نمی شه.» كتری سر میره رو گاز و خاموش می شه. «خدا رو شكر سیلندر پر نبوده.» «یكی نیست این آتیش رو خاموش كنه؟» ماشینا بوق می زنند. آژیر می كشند. احساس می كنه سرش داره از تنش جدا می شه. صدایی از دور آزارش می ده یه گربه انگار داره بچه میاره.
نسرین روشن ضمیر
- مازندران- نوشهرسلام من امروز با این کلوب اشنا شدم می خواستم یه خواهشی ازتون بکنم من خیلی کم میام نت ولی به طرذوحشتناکی به داستان نویسی علاقه دارم می خوستم بدونم شما ها فقط اینجا داستان می خونین؟ اگه جایی انجمنی چیزی میشناسین یا میرین که از نزدیک نظر میدین لطفا به منم هم خبر بدین اکه نه که با بد بختی بیام اینجا ممنونم
ما یک نفریم...
دومین شماره همراوی نشریه تخصصی داستان منتشر شد.
در این شماره می خوانید:
چرندیات پست مدرن / سخن سردبیر
تقدیرنویس/ محمدعلی جمالزاده
یکی بود یکی نبود / داستان انگشتی که لابد سوراخ است
روزی روزگاری دیروز / یادداشتی بر"یک قصه قدیمی" هرمز شهدادی
مشت بر پوست / یادداشتی بر"کافه پری دریایی" میترا الیاتی
سمفونی مردگان / ادامه داستان خسرو و شیرین
بند انگشتی / داستان های کوتاه کوتاه
کارگاه مصیبت بار / کارگاه داستان
صفحه های سگی1 / اویِ من
صفحه های سگی2 / فرهنگ مداران قرن 21
ازل تا ابد / سالنمای داستانی ماه آبان
از وبلاگ ما به نشانی www.hamravi.blogfa.com بازدید فرمایید در ضمن شماره دوم نشریه همراوی را می توانید به صورت مستقیم، در قالب یک فایل Pdf با حجم کم ، دانلود کنید
منتظر دریافت نظراتتان هستیم.
بخشی از "زمستان شتر"
...هم زمان با باز شدن در حیاط، تلفن دوباره شروع کرد به زنگ زدن. دستم را دراز کردم. پیرمرد آمد داخل حیاط. دود بهمن کوچک با بخار غلیظی که از دهانش بیرون میآمد قاطی می شد." سلام من نرگسم." تعجب کردم. دوستی با واسطه بود که هیچگاه تا به حال به من تلفن نزده بود و با حسابهای عقلانی، تا ابد هم نباید میزد.گرچه در دیدارهای شاید سالی دوبارمان تقریباً صمیمی بودیم، اما هیچگاه مناسباتی نداشتیم که نیازمند صحبت دو نفره باشد. آن هم تلفنی و آن هم زمانی که من آن قدر از نظر مسافت از تمدن دور افتاده بودم. اما این تعجب در مقابل آن چه یک ثانیه بعد دیدم، تنها ابرو بالا انداختنی بود. پیرمرد وارد حیاط شد و پشت سرش یک شتر درسته آمد تو. شتری زنده آن هم وسط زمستان در شهری که بعید میدانم هرگز رنگ شتر به خود دیده باشد. با لبهایی آویزان و کفکرده، یک کوهان و سایر ملزومات شتر بودن...
...چراغ آشپزخانه خاموش بود و پیرمرد مرا نمیدید. اگر میدید هم، به سختی میتوانم تصور کنم که عکسالعملی نشان می داد. آنچه پس از آن کرد – که دارم تلاش میکنم همان طور بازگو کنم که از جلویم گذشت و میبینید از این تلاش به نفس نفس افتادهام.- باعث شد در معدود دفعاتی که به یاد آن غروب میافتم و آن یاد را چون حشرهای زهردار از خود نمی رانم، آرزو کنم ای کاش چراغ روشن بود یا حضور من آن قدر قدرتمند و تاثیرگذار که مانعش می شد. آرزویی است بی نتیجه . چون بیشتر آرزوها...
با عصبانیت قدمهای لرزانش را بر زمین می کوبید .هر چه تند تر میرفت دیرتر می رسید
مشتهای گره کرده اش را زیر چادر پنهان کرده بود و با دندان گوشه ی چادرش را به نیش میکشید
گرمای داغ مرداد ماه دست در دست عصبانیت او داده بود و صورتش را سرخ سرخ کرده بود
به در منزل رسید و با مشت به در می کوبید.
زن:اه...باز کنین این لعنتی رو...
در با صدای گوش خراشی باز شد و زن خودشو به درون حیاط پرت کرد
به دیوار آجری تکیه زد و آرام آرام نشست.بغض فرو خورده را بالا آورد و با صدای بلند گریه کرد
چشمهای گر گرفته اش را بست و باز اون تصاویر مشمئز کننده مقابل دیدگانش رژه رفتن.
..................................................................................
داخل قصابی شد .قصابی خلوت بود و خنک.کمی از این خنکی لذت برد و با صدایی آرام و آهسته گفت:لطفا نیم کیلو آبگوشتی بدین
قصاب با نگاهی که تا عمق فولاد رو میسوزوند چه برسه به وجود نازک و ظریف او رو ..با یک برانداز و با صدایی لوس و زننده گفت:ای به چششششم..
زن کمی چادرش رو کیپ تر کرد و منتظر ایستاد
قصاب گفت:بیشششششتر نشه آبجیییی
زن با اخم و نفرت گفت:نخیر
قصاب با نیش باز گفت:گوشت شوما حاضره
زن دست برد تا کیف پولشو از ساک دستی بیرون بیاره که یخ کرد.چادر رو به دندان گرفت و با دقت تو ساک دنبال کیف پولش گشت.نه نبود.سر تا پای زن را عرقی سرد فرا گرفت
با من و من کردن گفت:ببخشین ...ببشخین...این گوشت رو بزارین برام کنار تا برگردم
قصاب با نگاهی بی شرم و بی حیا زل زد به گوشه ی چشم های روشن زن که از زیر چادر مشخص بود و با حالتی زننده گفت:باااااشه آبجی...شوما ببر با همممم حساب می کونیمششش
راه دوری نمیره ...ما همه رقمه در خدمتیم آبجییییییییییی
زن از فرط عصبانیت گوشت رو محکم روی پیشخوان مغازه کبید و از مغازه بیرون اومد.
صدای خنده و قه قهه ی کریه قصاب بدرقه ی راهش شد
با حالتی بین دویدن و راه رفتن مسیر رو نگاه می کرد و حرکت می کرد.یهو یادش افتاد که سر گذر قبل از قصابی یه جوونکی بهش طعنه زد و رفت.
حالا معمای نبودن کیف پول هم حل شده بود.
فکر شامی که دیگه نداشت و پولی که مزد کار اون روزش بود و از همه بدتر صدای نفرت انگیز قصاب داشت اونو خورد میکرد.
..........................................................
زن با نفرت بلند شد و چادرشو روی زمین کشید و گفت:خدایا .....چرا؟آخه چرا؟
و بعد باز با صدای بلند گریه کرد
پایان
.................................................کاش جوابی برای سوالش داشتم
نویسنده:ف.س
بنام خدایی که ابریشم جان داد
چه کسی ابریشم ها را می دزدد؟
دیروز صبح به مزرعه ی کشت ابریشم سر زدم .من مجبور بودم.وقتی در ورودی را باز کردم دنیا برایم منفجر شد.! تمام ابریشم ها را دزدیدند؟چه کسی این کار را کرد؟
:{{سرکار کمکمان کنید تمام دارو ندارمان را دزدیدند!از وقتی مادرم مرد این تنها در آمد خوانواده ی ما بوده.
:{{می دانم ولی به هر حال من تلاش می کنم مجرم را بگیرم .}}
رفت و من را در دنیا سنگ دل تنها گذاشت.
بقیه داستان رو بعدن می نویسم.این داستان منه که در سال 1387 نوشتمش
سركار یونیفورمش را مرتب كرد:كمی مانده به فانوسقه گوشه ای از آن را گرفت و كشید تا چروكهایش كمتر شود.آستینش را تكاند. سرش را جلوتر برد و گرد و خاكها را فوت كرد.انگشت اشاره و شستش را با اب دهان تر كرد و گوشه ی سبیلش را بین دو انگشت تاب داد.كمی قوز كرد و به جلو خیره شد.
شلنگ آب دماغش را بالاكشید.كله اش را خاراند و گفت:
آی هوس سیگار كردم؛ وینستون پایه بلند_
سركار برنگشت طرفش. صدای جیغی از دورتر آمد. سركار دورتر را نگاه كرد و چیزی نگفت.
من قلیونی بودم عشقم بود سه كام بگیرم محكم بعد سرم رو بگیرم رو به هوا گوله گوله دودش رو بدم بیرون_
سركار دوباره سبیلش را تابی داد . كمر راست كرد و گفت
_خفه!
شلنگ كله اش را خاراند صدای خرت خرت موهای پیچ در پیچش در صدای فریادی كه از دورتر می آمد گم شد
بوی گوشت سوخته گرمی هوا را سنگین تر كرده بود
سركار یونیفورمش را مرتب كرد:دستی به ستاره های زرد رنگی كشید كه روی شانه اش نشسته بودند . روی سینه اش اسمش را نوشته بودند اما دیگر به سختی خوانده می شد.
_عادت می كنی شما هم. برای ما هم اولش همینقدر سخت بود.
سركار دكمه بالایی یونیفورمش را باز كرد. شلنگ یقه ی پیرهنش را گرفته بود به سمت بیرون و داشت توی پیرهنش را فوت می كرد.سركار زیر غبغبهایش را با دست باد می زد تا عرقجوش نشود.
_شما هم عجب گیری بودید راست می رفتیم شما بودید؛ چپ می رفتیم شما بودید
خندید . سركار هم پوزخندی زد . گوشه ی سبیلش كه خوب تاب خورده بود كمی بالا رفت و چند ثانیه بعد سرجایش برگشت.بوی گوشت سوخته دماغش را سوزاند .
_ سخت نگیرین بابا اینجا پره ازمردایی مث شما
سركارسرش را خم كرد و زل زد توی چشمهای شلنگ.صدای شلنگ كمی آرام تو شد و ادامه داد:
_كه یا زنشون رو چاقو چاقو كردند یا خودشون رو
_من اسلحه داشتم
_بله مغز مبارك رو آش و لاش كردید...اقلاً...
ادامه نداد.سركار دكمه یونیفورمش را بست . گوشه های یقه اش را گرفت و صاف كرد.غبغبش را باد كرد.سبیلش را بین دو انگشت گرفت و گفت:
_سختم بود زورم فقط به خودم رسید
شلنگ سرش را جلو تر برد كه:
_فقط زورتون به ما رسید سركار
عقب تر رفت . تكیه داد به نیمكت .فریادی از دورتر می آمد.
_به مرگ علی شیلنگ ایستت رو نشنیدم سركار
قطره عرقی از لای موهای كوتاه سركار آرام آرام شروع كرد به حركت كردن وآمد و آمد تا در سوراخی كه در شقیقه اش نشسته بود گم شد.. بالای پیشانی اش خیس خیس شده بود و لپش گل انداخته بود.انگشت شستش را روی صورتش كشید و قطره های درشت عرق را جمع كرد.
_اینم از خریتم بود كاش به جای علی شیلنگ خونه مو می پاییدم كه تو این جهنم نشینم كنارش
دستی به شانه هایشان خورد . نوبت آنها شده بود.
با سلام
خیلی تو این روز از عشقو عاشقی حرف می زنن آنقدر زیاد كه آدم نمی تونه بفهمه كه حق با كدومشونه اما غصه ی من یه چیزه دیگس یه اتفاق كه امكان داره هر روز هر روز برای شما اتفاق بی افته اما خیلی ساده ازش رد بشین حتی از خودتون هیچ وقت در موردش نپرسین شاید هم بعد از رد شدنش اون شب تورخت خواب زمانی كه دارید حس خواب می گیرید یه لحظه بیاد جلوچشمون وتازه ممكنه چند نوع عكس العمل نشون بدین یا بگین بی خیال یا آهی بكشین یا یه دونه تو پیشونیتون بزنی و ... ویا فرداش برین دوباره تو اون موقعیت یا مكان قرار بگیرن تا اون اتفاق براتون بی افته اما افسوس كه دیگه هیچ وقت تكرار نخواهد شد
اما حالا بگریم كه شما آدم زرنگی بودین و نون چسبوندین درصد موفقیت شما خیلی كمه چقد شانس بیارید خدا میدونه من كه بد آوردم زندگیم داغون شد می گم تا شما كه خودتونو یه اینكاره می دونین اشتباه مبتنی گونیه منو دكرار نكنین اره یه زمانی خیلی ادعام می شد الان هم میشه می گفتم من من اشتباه كنم محاله اما دیدیم كه شد حالا ما موندیمو حوضه مون
ناجرا این جوری شروع شد كه : از طرف دانشگاه یه اردو علمی برگزار شد من هم كه دوس نداشتو از هیچی عقب نمونم رفتمو ثبت نام كردم و شش صبح فرداش را افتادیم :
وای دیر شد با چشای نیمه باز ساعتی رو كه رو میزه نگاه می كنه 5:55 وای در شد زیر لب به كارگردان فیلم دیشبی داره بدو بیرا می گه كیفشو بر می داره یكم نوار و سی دی و هدفون و خرتو پرت و یكم خوراكی می رزه توش حول حولی می پوشه جلو آینیه دم در یه است می كنه حركت در پاركنیگ او باز می كنه ماشین در میاره همون توری كه داره میره زنگ می زنه به بهنام پسر كجایی تو من خواب موندم بهنام می گه من گفتم تو نمیای بخاطر همین منم بی خیال شدم حالا حاضرم بیا بریم نه باید پوزه دختر و تو این سفر بزنم خیلی شاخ شده بپر كه اومدم یه زنگم می زنه به خونه الو مامان الو مامان بیدار شو منم در پاركیگ بازه ها برو ببندش
جلو دانشگاه برو بچ منتظرن كه آقایون میرسن اكیپو جمع می كننو میرن ته اتوبوس رو بوف اتراق می كنن هرچی پسر لاشی بوده میاد تا دو ردیف اخره و پر می كنن و یه محفل را می ندازن
رئیس كاروان میاد بچه هاپاشین پسر جلو خانوما عقب هیچ كس از جاش جم نمی خوره از این بیدا نیستن كه با این بادا بلرزن تا اینكه دخترا میان بالا دیگه دیر شده اونم خوششون میاد كه جلو بشینن خلاصه این رئیس اردو انقدر گیر داد كه صدای بچه ها بلند شدو دس به یخه شدن تا با واسته گری استاد و یكم بد دهنی لوژ نشینا موم شد و البته چه تموم شدنی كه تا آخر مسیر بحث بود آرش گفت بچه ها چی دارین من خواب موندم مجهز نیستم یه كی از بچه ا در ساكشو باز كرد اوه مای گاد یه ضبط استریو با چار تا باتیه اضاف دیگه چی می خواستیم وای تا ولم یكم مرفت بالا و دخترام شروع می كردن به دست زدن دوباره این رئیس اردو ویلش می گرفت و انقدر در گوش استاد خوند كه اینا مفسدنو لاتنو دختر بازن كه این امر بهش مشتبه شد اومد برای ما قد قد كنه كه بهنام دمش گرم چنان زد تو پوزش كه دیگه تا آخره سفر نه صدا داشتیم ازش و نه تصویر خوب البته ما هم ساكت شده بودیم یعنی یه جورای قهر بودین تا ینكه اوبوس داش می رسید به تنل های مسیر اولیش كه كوتاه بود ولی ما خودمونو اماده كرده بودیم هنوز ار بلبل شرین سخن دخترا خبری نبو بیچار اخم كرده بود نشسته بود عشقش توابین موارد بود كه بیاد و مجلس داری كنه و نصیحت ای حالی بهش میداد اما بیچاره موقعیت و اصلا مناسب این جور كاراش نمی دید خوب به نذرم حالیش شده بود كه یه جورای یه سر دعوا خودشه آخ یادم رفت بعدا در مورد این المیرا خانوم با هاتون مفسل حرف می زنم دختریه عقده ای خلاصه یكی از بچه ها كه این مسیر و قبلا رفته بود گفت تونل های بعدی بلند ترن تازه دراز درازشم مونده آقا چشمت روزه بد نبینه رانندهی اتوبوس فقط وارد شدنشو دید انگار همه ی بچه ها با ما بودن خبر نداشتیم همه بیشتر واسیه یه تفریح مختلط جالب امده بودن نمی خواستیم بریم امتحان حوزه بدیم كه می تونم بگم همه بجز یه نفر حتی استادم بدش نمی امد یه سفر با حال با بچه های باحالی مثل ما رو تجربه كنه آقا سرتو درد نیارم اتوبوس كه رفت تو تونل صدای هوهو بچه ها از یه ور گیتار اسپانیای كه همایون گزاشته بود از یه ور زوزی كه از دیوارای تونل میاومد داخل وای وای من خودم هم متوجه نشدم كه دو تا از همكلاسیم كی پریدن وسط سالون حالا نرقص كیی برقص برو بچ هرچی میوه داشتن یهنی هرچی كه داشتنو نداشتن فرستادن اون جلو من وای من یه دون موز صبحونمو فرستادم رو سر اكبر پدر بیامور یه جا خالی داد بمب خورد تو سر استاد ردیف عقب كه رفت هوا منم كه از قافله عقب نمومن همراه بهی اون قهقه های به قول اكبر شیطانیمو شروع كردیم خلاصه هر بالا رفتنی یه پایین اومدنی داره نمی دونم این همكلاسایه من كی رفته بودن كلاس این جنگولك بازیا تا تونل تموم شد توری سر جاهاشون مرتب نشسته بودن كه انگار نه انگار اتفاقی افتاده فقط استاد اومد مثل بچه ی ادم هومایونو فرستاد جلو و س جای خودش و خودش هم رو صندلی جولی من نشست اوضا به همیم روال پیش رفت تا برا نهار پیاده شدیم:
فیروزه خانوم اجازه بدین تا بقیش و بعدا بنویسم البته می دونم بیستر شبیه یه خاطرست تا داستان خوب می خواستم 24ساعت خواب و بیداری صمد بهرنگی رو الگو قرار بدم نشد زیادی رفتم تو جزئیات باز می بخشید فقط عضویت مارو كنسل نه كنیا...