userinfo close

  ,

داستان نویسان


nevesande

تاسیس: 6 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: فیروزه پارسی - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
0
90/12/16 (16:20)
10
42
90/10/29 (23:23)
1
11
90/5/18 (02:11)
2
14
90/5/18 (02:07)
0
3
89/12/24 (17:47)
31
143
89/12/24 (01:37)
0
0
89/12/22 (01:55)
0
3
89/12/4 (13:52)
1
10
89/12/3 (23:43)
0
4
89/12/3 (00:29)
0
1
89/10/24 (14:05)
0
5
89/10/11 (00:26)
1
1
89/8/21 (18:05)
1
16
89/6/5 (18:47)
19
116
89/6/5 (00:38)
0
2
89/4/14 (00:14)
9
78
89/3/15 (00:32)
1
9
89/3/15 (00:13)
0
5
88/6/10 (23:53)
0
7
88/4/27 (14:07)

عنوان بحث

علی پاینده جهرمی , alipayandehjahromi793

آخرین خون آشام

 آخرین خون آشام

داستان اول: دگردیسی

قسمت اول

خانواده ی اسمیت   ساعت شش بعد از ظهر بود. اتومبیل شورلت قرمز رنگ قدیمی یکه و تنها در جاده به پیش می رفت. در دو طرف جاده علف های بلند زیادی روییده بود. سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسی می دانست چه تعداد از انواع موجودات کوچک در آن علف های بلند زندگی می کنند.  درون اتومبیل فقط یک نفر نشسته بود. یک مرد جوان بلند قامت با چشمان سبز، پوست روشن، موهای بلند بلوند و صورتی نسبتاً لاغر. کت و شلوار کهنه ی خود را با کراواتی آبی زینت داده بود و عینکی با فِرِیم نقره ای رنگ بر چشم داشت. در پشت اتومبیل تعداد زیادی چمدان به چشم می خورد به طوری که هر بیننده ای به راحتی می توانست حدس بزند كه او به مسافرت می رود. شاید مسافرتی طولانی. رادیو با صدایی بلند آهنگی قدیمی را می خواند و مرد جوان گاهی اوقات با آن زمزمه می کرد. نام او جان اسمیت بود. بیست و پنج بهار بیشتر از زندگی او نمی گذشت. تازه دانشگاه هنر را با نمرات عالی تمام کرده بود و اکنون برای گذراندن تعطیلات به خانه ی برادر بزرگترش می رفت. مدت ها قبل از خانه ی پدری اش رفته و در این مدت برادرش را بسیار کم دیده بود. آن هم فقط در دوران تعطیلات. پدر و مادرشان سال ها پیش از دنیا رفته بودند و او تقریباً یاد گرفته بود، همیشه روی پای خود بایستد. کم کم هوا داشت تاریک می شد و جان باید پای خود را بیشتر روی پدال گاز فشار می داد. هیچ دلش نمی خواست در آن تاریکی در بیابان برهوت تنها رانندگی کند. با اینکه ابتدای تابستان بود، هوا آن روز اندکی سرد به نظر می رسید. عقربه ی سرعت شمار از هفتاد و پنج مایل عبور می کرد. در همین لحظه از جلوی یک پمپ بنزین گذشت. شاید اصلاً متوجه آن نشده بود. یک آبادی دیگر. آرام آرام اتومبیل وارد مناطق آباد روستایی می شد. کمی جلوتر یک راه فرعی به سمت راست می پیچید. جان با سرعت زیادی پیچید. صدای قهقهه اش در صدای ویراژ اتومبیل گم شد. رادیو دیگر آواز نمی خواند و مشغول گفتن اخبار بود.
_ ساعت هفت بعد از ظهر. اینک گوش می کنیم به اخبار کوتاه: یک هواپیمای مسافربری دیروز در آفریقای جنوبی سقوط کرد... 
نیم ساعت دیگر گذشت. اتومبیل وارد جاده ی  فرعی باریک تری شد. جاده دیگر چندان هموار نبود. کاملاً مشخص بود که زیاد از آن استفاده نمی شود. اتومبیل با سرعت زیادی به پیش می رفت و دست اندازها باعث تکان های شدیدی در آن می شد اما جان چندان به آن اهمیت نمی داد. گویا در رؤیایی تمام نشدنی به سر می برد. خورشید کم کم رو به افول می رفت. در انتهای جاده دور نمایی از یک عمارت ویلایی به چشم می خورد. یک ساختمان دو طبقه ی بزرگ. قسمت پایین ساختمان سفید رنگ و بالای آن آبی روشن بود. در سمت راست ساختمان یک اصطبل بزرگ دیده می شد و در سمت چپ یک مرغداری کوچک. در پشت عمارت منظره ی وسیعی به رنگ طلایی بود. یک مزرعه ی بسیار وسیع گندم. چند درخت کهنسال هم این طرف و آن طرف مزرعه روییده بود. خورشید به آرامی در پشت درخت بزرگی مخفی می شد و انوار سرخ رنگ آن اشباح زیادی به وجود می آورد. دیگر به انتهای جاده رسیده بود. دستش را بر روی بوق اتومبیل گذاشت و چند بار آن را به صدا در آورد. در ساختمان باز شد. دختر بچه ای نه ساله با اندامی ظریف بر آستانه ی در ظاهر گردید. موهای قهوه ای بلند او با چشمانش هم خوانی داشت. جان پایش را محکم بر روی پدال ترمز فشار داد. در همان لحظه دختر بچه به سمت اتومبیل دوید و لحظاتی بعد در آغوش عمویش جای گرفت.
_ عموجان.
_ عزیزم دیگه برای خودت خانمی شدی ها. جان دختر بچه را که جولیا نام داشت، بغل کرد و به سمت در ساختمان به راه افتاد. زن و شوهر میانسالی از در خارج شدند. جان رو به آن دو کرد و با خوشرویی گفت:
_ سلام بیل. حالت چطوره. و بعد به شوخی اضافه کرد. _ امیدوارم از دیدنم خیلی ناراحت نشده باشی.  موهای کوتاه بیل نیز مانند برادرش بلوند و چشمانش سبز رنگ بود. اما صورتی نسبتاً گوشتالو و قد کوتاه تری داشت. بیل جواب داد:
_ البته که نه برادر.
و بعد به آرامی اضافه کرد:
_ به خونه خوش اومدی.
دو برادر به گرمی یکدیگر را در آغوش فشردند. جان دست خود را به طرف زن برادرش دراز کرد. مو ها و چشم هایش او مثل دخترش جولیا قهوه ای بود. قد متوسط و اندامی معمولی داشت. جان همانطور که با او دست می داد، گفت:
_ سلام کِیت. تو این مدت که من نبودم، برادرم که زیاد اذیتت نکرده؟
 _ البته که نه، به خونه خوش اومدی جان. بهتره بریم تو. مطمئنم که جان خیلی گرسنه ست.
همگی وارد خانه شدند. داخل خانه نیز همرنگ بیرون آن بود. طبقه ی پایین سفید رنگ و طبقه ی بالا آبی روشن. سالن بسیار وسیعی در طبقه ی اول خود نمایی می کرد. وسعت طبقه ی بالا نصف طبقه اول بود و سقف طبقه ی اول به بالای ساختمان می رسید که در آن چلچراغ های بزرگی وجود داشت. پله هایی سفید رنگ از طبقه ی اول به یک تراس بزرگ در طبقه ی دوم می رسید که در یک سمت آن اتاق های خواب قرار داشت و نرده های چوبی سفید رنگ در سوی دیگر. تراس بر روی طبقه ی اول کاملاً مسلط بود. نمای سالن وسیع از آن بالا بسیار بهتر دیده می شد. آشپزخانه ی کوچکی به همراه چند سالن و اتاق دیگر در اطراف سالن اصلی قرار داشتند. اما خانه ی اسمیت یک فرق اساسی با بقیه ی خانه ها داشت. بر روی دیوار ها انواع سلاح های قدیمی از جمله شمشیر، نیزه، تبر و تیر و کمان تفنگی به چشم می خورد. عجیب تر اینکه تیغه ی تمام این سلاح ها با آلیاژهای نقره ساخته شده بود و با وجود قدمت همچنان تیز به نظر می رسید. جان با لبخند رو به برادرش کرد و گفت:
_ بگو ببینم بیل تا حالا به فکرت رسیده راجع به این چیز ها با دلال های عتیقه صحبت کنی؟ مطمئنم وضع همه ی ما رو دگرگون می کنه.
ناگهان تغییری اساسی در چهره ی بیل ظاهر شد به گونه ای كه همه اعضای خانواده متوجه این تغییر شدند. بیل با لحنی بسیار جدی به جان پاسخ داد:
_ مطمئن باش برادر، اگر دلیلی واقعاً اساسی وجود نداشت، هرگز پدر و پدر بزرگمون ثروت هنگفت خود رو صرف تهیه و ساخت چنین سلاح هایی نمی کردن. یه روز خودت این موضوع رو خواهی  فهمید. سکوتی سنگین بر فضا حکم فرما شد. لحظاتی دو برادر با خشم به یکدیگر چشم دوختند تا اینکه کیت سکوت را شکست.
_ خُب دیگه، شما دو تا آقا نمی خواین دست پخت یه کد بانو رو بچشین؟  بیایید. جولیا عزیزم، نمی خوای در چیدن میز به مادرت کمک کنی؟ 

 ادامه دارد...  

نوشته: علی پاینده جهرمی
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
علی پاینده جهرمی , alipayandehjahromi793
1
آخرین خون آشام، قسمت دوم

غریبه ای در مهتاب




نام ملک بیل مزرعه ی طلایی بود. مدت زیادی از خرید آن به وسیله ی بیل نمی گذشت. جان هیچ گاه نفهمیده بود که چرا بیل به طور مرتب محل سکونتش را تغییر می دهد. رسمی که پدرش ادوارد نیز به آن پایبند بود. در واقع خانواده ی اسمیت بسیاری از نقاط جهان را گشته بودند. بیل و همسرش بسیار کم با همسایگانشان رفت و آمد داشتند. فقط چند کارگر ساده روزها برای انجام کار های مزرعه به آنجا می رفتند و بیل به غیر از دادن دستورات از هرگونه مصاحبت با آن ها خودداری می کرد. گاهی اوقات جان با خود فکر می کرد، بیل به عمد روی این گوشه گیری تأکید می کند، گویی رازی برای مخفی کردن دارد و از افشای آن در هراس است.
جان بیشتر وقت خود را صرف نقاشی می کرد. محیط آرام و زیبای روستا الهام بخش بسیاری از آثار او بود. صبح ها سه پایه ی نقاشی را بر دوش می گذاشت و همراه با مقدار كمی غذای حاضری به دل طبیعت می رفت. او اکثر اوقات تا هنگام غروب به خانه باز نمی گشت.
روز های گرم تابستان به سرعت سپری و کم کم می شد سرمای پاییز را حس کرد اما در این بین چیز عجیبی در رفتار بیل دیده می شد. چیزی که جان از درک آن عاجز بود. یک بار که جان بعد از تاریکی به خانه بازگشت، بیل به شدت عصبانی شد و اگر پا در میانی کیت نبود با جان دست به گریبان شده بود.
در نزدیکی مزرعه ی طلایی برکه ی بزرگی قرار داشت. محیطی آرام با درختانی سر به فلک کشیده و آبی به زلالی شبنم. جان بار ها و بار ها تصویر برکه را کشیده بود. یک روز با خود اندیشید، تصویر ماه که همچون پدری مهربان انوار درخشان خود را بر پهنه ی نیلگون برکه می فشاند، زیبایی تابلو را دو چندان خواهد کرد. بی درنگ تصمیم گرفت آن شب را در کنار برکه بگذراند و تصویری رؤیایی از آن منظره خلق کند.
هوا تاریک شد و ماه همچون پدری مهربان برعرصه ی آسمان ظاهر گشت. صدای قورباغه ها از هر طرف شنیده می شد. فضایی رؤیایی خلق شد که تا آن زمان نظیر آن را کمتر تجربه کرده بود. جان با خود اندیشید: « قطعاً این زیباترین تابلوی من خواهد شد. » آن گاه به سرعت مشغول کار شد. تقریباً نیم بیشتر کار انجام شده بود که ناگهان اتومبیل بیل که یک شورلت آبی تیره بود با سرعت زیادی ظاهر شد و به شدت ترمز کرد. قیافه ی بیل نشان می داد که واقعاً عصبانی است. جان با حالتی معصومانه رو به بیل کرد و گفت:
_ اوه بیل، من واقعاً متأسفم. باید قبلاً بهتون می گفتم.
اما بیل با عصبانیت جواب داد:
_ ساکت شو. همین حالا وسایلتو جمع کن.
_ خب فقط یه کم دیگه باید صبر کنی. ببین.
جان با انگشت به تابلو اشاره کرد.
_ تا حالا چنین شاهکاری رو دیده بودی؟
بیل بدون کوچک ترین توجهی به تابلو، محکم با دو دست یقه ی برادرش را گرفت.
_ مثل اینکه اصلاً متوجه خطری که در کمینه نیستی؟
بیل یقه ی جان را رها کرد. سپس قبل از اینکه جان بتواند حرفی بزند، سه پایه و وسایل نقاشی را در اتومبیل ریخت. جان پشت سرش را خاراند.
_ خیلی خُب، خیلی خُب، بعداً تمومش می کنم.
_ بعدنی در کار نیست .زود باش سوار شو.
بیل آرنج جان را گرفت و او را محکم به درون اتومبیل هل داد. خودش نیز به سرعت سوار اتومبیل شد. شیشه های اتومبیل تا آخر بالا بود. بیل گفت:
_ داشتم فکر می کردم، کم کم وقتش شده که برگردی. اینجوری خیالم راحت تره.
سپس پایش را محکم روی پدال گاز فشار داد و یک تخته تا خانه راند.
***
فردای آن روز، وقتی کیت داشت بشقاب های شام را می شست و جولیا به مادرش کمک می کرد، جان و بیل در اتاق پذیرایی با هم تنها شدند. تمام روز با یکدیگر قهر بودند. جان سعی می کرد به بیل نگاه نکند و با روزنامه ای که در دست داشت، بازی می کرد اما بیل مثل یک برادر بزرگتر پهلوی او نشست.
_ من واقعاً متأسفم. شاید دیشب کمی زیاده روی کرده باشم. اما خب...
کمی مکث کرد. سپس دوباره ادامه داد:
_ شاید یه روز بتونی بفهمی. می دونی... نام واقعی خانوادگی ما هارکر است. پدرمون این اسم رو تغییر داد. شاید یه روز...
بیل برای بار سوم مکث کرد.
_ شاید یه روز برات توضیح بدم علت اون همه مسافرت و ثروت خانواده ی ما چیه. ولی در هر حال به خاطر دیشب ازت معذرت می خوام.
جان از سخنان بیل تعجب کرده بود اما حوصله ی برادرش را نداشت. وانمود کرد می خواهد زودتر بخوابد و به اتاق خواب خود در طبقه ی بالا رفت. چراغ اتاق را خاموش کرد. پرده را کشید و با نور چراغ قوه و در سکوت مشغول خواندن کتابی قدیمی شد. نیم ساعت گذشت که صدایی شنید. مثل اینکه کلیدی در قفل اتاق پیچید. بیل در را به روی او قفل کرده بود. با خود فکر کرد: « دیگه بیل واقعاً شورشو درآورده. بعد از تموم کردن این تابلو، حتماً از اینجا می رم. »
پاسی از شب گذشته بود. به نظر می رسید که دیگر اعضای خانواده به خواب رفته اند. حالا دیگر وقتش رسیده بود. جان وسایل خود را جمع کرد. آرام پنجره را گشود. آن گاه از روی شیروانی به روی چمن های پشت خانه پرید. لحظه ای مکث کرد شاید کسی بیدار شده باشد. وقتی خیالش راحت شد، به طرف برکه به راه افتاد.
آن شب ماه کامل بود و پرتوهای ملایم آن زیبایی برکه را دو چندان کرده بود. جان با شوق مشغول اتمام نقاشی خود شد. یک ساعت گذشت. سر و صدایی از دور به گوش رسید. صدا ها لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. چند نفر به شدت فریاد می کشیدند:
_ مواظب باشین فرار نکنه!
_ بگیرینش!
_ بگیرینش!
_ آهان، رفت اون طرف.
صداها از بین جنگل اطراف برکه به گوش می رسید. جان به طرف منشاء صداها دوید. اطرافش پر از انواع بوته های وحشی بود. نزدیک بود روی یک بوته ی خار بیفتد. چند بار سکندری خورد ولی به راهش ادامه داد که ناگهان به چیز سختی برخورد کرد.
جان از پشت به روی زمین افتاد. عینکش به درون یکی از بوته های اطراف پرتاب شد. سرش را با دو دست گرفت.
_ آخ!
مردی با قد متوسط در مقابل او بود. کت و شلوار مرد کاملاً به رنگ سیاه و بر روی آن شنلی سیاه رنگ پوشیده بود ولی به عکس لباس های سیاهش، صورت و بینی عقابی اش مثل گچ سفید بود. زیر چشم هایش گود افتاده بود اما با قرمزی بیش ازحدی به شدت می درخشید. انگشتانی سفید و بیش از حد کشیده داشت. صورتش به انسانی می ماند که مدت ها گرسنگی کشیده و تمام گوشت های بدنش آب شده باشد. موهای بلند سیاه روغن زده اش در اثر دویدن ژولیده شده بود.
جان چند لحظه ای متحیر ماند اما سرانجام به خود مسلط شد. آرام برخاست و در حالی که خود را می تکاند گفت:
_ خیلی متأسفم. واقعاً شما رو ندیدم.
ناگهان دستان مرد غریبه به سرعت بالا آمد و جان را محکم در آغوش گرفت. سپس با حرکتی شگفت انگیز لب های خود را به روی ورید گردن جان گذاشت. او چنان محکم به جان چسبیده بود که امکانی برای جدایی وجود نداشت. جان احساس کرد، دو سوزن بزرگ و نوک تیز در گلویش فرو می روند. دردی جانکاه او را در بر گرفت. سعی کرد فرار کند اما قدرتی باور نکردنی او را گرفته بود. کم کم مثل اینکه افسون شده باشد، احساس آرامش کرد. چشمانش تیره شد، گویی مرگ او را در آغوش می گرفت. صدایی که انگار از دنیایی دیگر است، در گوشش طنین انداخت و در این حال نوری سفید و خیره کننده را می دید.
_ آیا من مُردم؟!
تلألوءِ نور هر لحظه بیشتر می شد. احساس می کرد که از بدن خود خارج می شود. اما درست در آخرین لحظه... نور رو به افول گذاشت. جان به طرف جسم خود بازگشت. درد جانکاه دوباره شروع شد. مرد غریبه او را رها کرده بود. اکنون به پشت روی زمین افتاده بود. غریبه ی سیاهپوش پشت پیراهنش را گرفته و او را روی زمین می کشید. جان صدای غریبه را شنید که با کلمات ناواضحی می گفت:
_ امیدوارم زنده بمونه.
غریبه جان را به طرف یکی از بوته های پرپشت اطراف برد و او را پشت بوته پنهان نمود. سپس در گوش جان زمزمه کرد:
_ تو آخرینه ما هستی. راه ما رو ادامه بده.
آن گاه مثل اینکه از کاری خطیر آسوده شده باشد، نفسی به راحتی کشید. صدای فریادی شنیده شد:
_ اوناهاش، اونجاس! بگیرینش!
چندین نور افکن محل را روشن کرد. غریبه ناپدید شده بود. جان نمی دانست آیا خواب می بیند یا بیدار است. همه چیز در دنیا عوض شده بود. مثل اینکه انسان کابوسی وحشتناک ببیند. صدای دویدن افراد زیادی را شنید و بعد از آن شلیک های پی در پی گلوله. نعره های وحشتناک به مانند اینکه نزاعی عظیم در گرفته باشد. صدا ها هر لحظه از جان دور تر می شد. جان با خود فکر کرد: « حتماّ کابوس می بینم. باید بیدار شم. » تمام نیروی باقیمانده ی خود را جمع کرد. به مانند کسی که سعی می کند از خوابی سنگین به ناگهان بیدار شود، نعره ای کشید و چشمانش دوباره جان گرفت. از جا برخاست. مثل اینکه از افسونی هزار ساله رهایی یافته باشد. سعی کرد، یادش بیاید کجاست و چه اتفاقی افتاده. تمام بدنش به شدت درد می کرد و گردنش بیش از همه جا. گردنش را با دست گرفت و سلانه سلانه به طرف خانه به راه افتاد.

ادامه دارد...


نوشته: علی پاینده جهرمی
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.