userinfo close

  ,

پابلو نرودا


neruda

تاسیس: 3 شهریور 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مریم - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
19
194
91/1/2 (01:29)
0
5
90/5/3 (00:46)
0
1
90/5/1 (17:14)
0
3
90/4/31 (16:24)
0
2
90/4/30 (18:11)
0
10
89/7/17 (10:43)
9
46
88/4/29 (03:32)
4
39
87/10/4 (02:57)
2
42
87/6/31 (00:05)
3
43
87/3/7 (00:52)
3
13
86/10/26 (07:34)
2
12
86/10/25 (03:01)
0
26
86/5/26 (03:32)
4
80
85/12/19 (07:54)
0
25
85/12/13 (09:39)
5
46
85/11/9 (07:35)
0
18
85/10/20 (23:55)
0
32
85/10/17 (04:23)
0
29
85/10/17 (04:08)
1
35
85/7/25 (08:46)

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

مریم   , 0000000
مریم - 08:35 1385/12/1

اشعاری از نرودا

لابد از من خواهید پرسید کجایند گلهای سوسن
و ورای طبیعت پوشیده از شقایق
و بارانی که آن همه می بارید

و حرف های آنان را
از شکاف و پرنده پر می کرد
من آنچه را که بر سرم آمده
برایتان بازگو می کنم
من ، در یکی از محله های «مادرید»
که پر از کلیسا , ساعت دیواری و درخت بود
زندگی می کردم
خانه من
خانه ی گل خوانده می شد زیرا دور و برش پر از گلهای شمعدانی بود .
خانه ی زیبائی بود و سگ هائی داشت و کودکانی
« رائول » إ به یاد می آوری ؟
به یاد می آوری « رافائل » إ
« فدریکو» إ به یاد می آوری ؟
به زیر خاک
به یاد داری خانه ام را ؛ و بالکن هایی را
که آفتاب تیرماه , گل ها را در دهانت غرق می کرد ؟
برادر برادر إ

همه چیز
فریادها سخت بود ؛ نمک کالاها
تراکم نان پرتپش
بازارهای محله من که « آراگوئل » نام داشت


و یک روز صبح تل های هیزم
از زمین به در آمدند
موجودات زنده را بلعیدند
و از همان دم آتش در گرفت
و خاکستر بود و خون


راهزنان با هواپیما و مزدورن غرب
اینان از آسمان فرود آمدند تا کودکان را بکشند
و خون کودکان در خیابان ها
روان بود و به سادگی خون کودکان
شغال چه شغالهایی را به عقب خواهد راند إ
چه سنگهایی را ؛ که خار خسک سخت ؛ ضمن تراوش
ساییده خواهد کرد
چه افعی هائی که افعی های دیگر از آن ها بیزار خواهند بود .
من در برابر شما
خون اسپانیا را دیدم که برخاست
تا ما را عرق کند
در موجی از غرور و دشنه
ژنرال های خیانت إ
به خانه مردم نگاه کنید
به اسپانیای درهم سوخته نگاه کنید
از هر خانه مرده ای
به جای گل
مثل یک فلز سوزان سر می زند
از هر ماهی اسپانیا
اسپانیا متولد می شود
از هر کودک شهید
تفنگی سر می زند که چشم دارد
از هر جنایتی گلوله ای متولد می شود
که یک روز قلب شما را خواهد درید
شما از من خواهید پرسید , چرا که دم نمی زند شعرم ؟
رویا ؛ از جنگل
و از آتشفشان های بزرگ سرزمین مادری ام
بیایید جوی خون را در خیابان به بینید
بیائید
جوی خون را
در خیابان ببینید
با تشكر از احسان خاوندكار


پیام در تاریخ 85/12/2 ویرایش شده است.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
هم نوا , portrait
هم نوا - 01:29 1391/01/2
19


شنیدن دکلمه


مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی

 

دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم

 


قلب من

آستانه ی گیسوانت را ، یک به یک می شناسد

 

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن !

و بخاطر آور که عاشقت هستم

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان بافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آنکه ، دریغشان مکنی


فروغ  , forough123
فروغ - 21:41 1390/04/30
18

پیری را به بهایی گزاف خریدم،

بهار را

چونان نو خریده گنجی

از چوب ساییده و عطر آگین

نوازش کردم

و در صندوقچه های نهانش

شهد وحشی را انباشتم.

 

پس آن ناقوس

که همه مردگان را بر دوش دارد بانگ برداشت

بی که عقلم بر آن گوش نهاده باشد:

آدمی به پوست خود

به بینی خود و به زیبایی خویش خو می کند

تا آنکه از این همه تابستان

آفتاب در آتشدان او فرو میرد.

 

چشم دوخته بر درود دریا

و بر سماجتش در زجر

پروازکنان بر فراز ساحل

یا نشسته بر سر امواج، بر جای می مانم.

و از این درس

عطری سبز و تلخ را نگاه می دارم

که حرکاتم را همراهی می کند.

 

لیلا ملایی , zolfaghar_62
لیلا ملایی - 00:03 1390/03/18
17
Love
Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the
perfumes of spring.
I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
how did your lips feel on mine?
Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
the white statues that have neither voice nor sight.
I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
your eyes.
Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
do me irreparable harm.
Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
window.
Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.

عشق
به خاطر تو
در باغهای سرشار از گلهای شكوفنده
من
از رایحه بهار زجر می كشم !
چهره ات را از یاد برده ام
دیگر دستانت را به خاطر ندارم
راستی ! چگونه لبانت مرا می نواخت ؟!
به خاطر تو
پیكره های سپید پارك را دوست دارم
پیكره های سپیدی كه
نه صدایی دارند
نه چیزی می بیننند !
صدایت را فراموش كرده ام
صدای شادت را !
چشمانت را از یاد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آمیخته ام
كه گلی با عطرش !
می زیم
با دردی چونان زخم !
اگر بر من دست كشی
بی شك آسیبی ترمیم ناپذیر خواهیم زد !
نوازشهایت مرا در بر می گیرد
چونان چون پیچكهای بالارونده بر دیوارهای افسردگی !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره ای
چون تصویری گذرا
می بینمت !
به خاطر تو
عطر سنگین تابستان
عذابم می دهد !
به خاطر تو
دیگر بار
به جستجوی آرزوهای خفته بر می آیم :
شهابها !
سنگهای آسمانی !!
لیلا ملایی , zolfaghar_62
لیلا ملایی - 00:01 1390/03/18
16

I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair
Don't go far off, not even for a day, because --
because -- I don't know how to say it: a day is long
and I will be waiting for you, as in an empty station
when the trains are parked off somewhere else, asleep.
Don't leave me, even for an hour, because
then the little drops of anguish will all run together,
the smoke that roams looking for a home will drift
into me, choking my lost heart.
Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
may your eyelids never flutter into the empty distance.
Don't leave me for a second, my dearest,
because in that moment you'll have gone so far
I'll wander mazily over all the earth, asking,
Will you come back? Will you leave me here, dying?

من آرزومند دهانت هستم ، صدایت ، مویت
دور نشو
حتی برای یك روز
زیرا كه ...
زیرا كه ...
- چگونه بگویم -
یك روز زمانی طولانی ست
برای انتظار من
چونان انتظار در ایستگاهی خالی
در حالی كه قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند !
تركم نكن
حتی برای ساعتی
چرا كه قطره های كوچك دلتنگی
به سوی هم خواهند دوید
و دود
به جستجوی آشیانه ای
در اندرون من انباشته می شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !
آه !
خدا نكند كه رد پایت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !
حتی ثانیه ای تركم نكن ، دلبندترین !
چرا كه همان دم
آنقدر دور می شوی
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهی آمد
یا اینكه رهایم می كنی
تا بمیرم !
_________________________________________________________________________
کافه رُمنس رُمنس , romancecafe
15

 

اگر تمام خاک زمین باشی

تنها مشتی از تو کاقی است

برای آنکه تا ابد بپرستمت

 

از میان صور فلکی

چشمهای تو

تنها نوری است که می شناسم

 

تنت به بزرگی ماه

و کلامت خورشیدی کامل

و قلبت آتشی است

 

برهنه پای

از تو عبور می کنم

و تنگ می بوسمت

ای سرزمین من !


کافه رُمنس رُمنس , romancecafe
14

دیکتاتورها

 

میان نیشکرها  

عطری مانده است

آمیزه‌ای از خون و جسد

گلبرگی دل‌آشوب که نفوذ می‌‌کند

بین نخل‌های نارگیل

گورها، تمام، پُرشده‌اند 

از استخوان‌های ویران، از جرنگ و جرنگ ساکتِ مرگ

دیکتاتور ِ نازک‌آرا سخن می‌راند  

با کلاه سیلندر و قیطان طلائی، و یقه‌‌ای بلند

کاخ جمع‌و‌جور چون ساعتی می‌درخشد

و صدای خنده و دست‌کش‌های کشیده بر دست  

گهگاه

از راه‌روها می‌گذرند و به صدای مردگان

و دهان‌های پریده‌رنگِ تازه خاک شده     می‌پیوندند 

گریستنده‌ها را نمی‌شود دید

چون گیاهی که بذرش، بی که پایانی، بر زمین می‌ریزد   

که برگ‌های بی‌روزن‌اش می‌رویند

حتا در غیاب نور.

نفرت برمی‌شود

میزان‌به میزان، وزش‌به‌وزش،

در آب‌های هول‌ناک مرداب

با پوزه‌ای آکنده از خاموشی و لجن.

 

طیبه آریایی , tayebe68
طیبه آریایی - 11:42 1388/01/30
13
مرگ تدریجی...

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نكنیم
اگر مطالعه نكنیم
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی كه عزت نفس را در خودمان بكشیم
هنگامی كه دست یاری دیگران را رد بكنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده عادتهای خویش بشویم
و هر روز یك مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم
یا با كسانی كه نمیشناسیم سر صحبت را باز نكنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنیم
همان احساسات سركشی كه
موجب درخشش چشمان ما می شود
و دل را به تپش درمی آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نكنیم
هنگامیكه از حرفه یا عشق ناراضی هستیم
اگر حاشیه امنیت خود را برای ارزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم
برای یكبار هم شده
از نصیحتی عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را امروز آغاز كنیم!
بیایید امروز خطر كنیم!
همین امروز كاری كنیم!

اجازه ندهیم كه دچار مرگ تدریجی شویم

شاد بودن را فراموش نكنیم!
علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 00:41 1386/04/15
12

 

ماتیلده اروتیا همسر پابلو نرودای شاعر به هنگامی که در پنجم ژانویه ۱۹۸۵ دیده از جهان فرو می بست فریاد بر آورد "خوشحالم ! میروم که سرانجام به پابلوی خود به پیوندم"

 

ماتیلده اروتیا !
تنها می گذارمت!
آنچه داشتم آنچه نداشتم
آنچه هستم آنچه نیستم
عشق من کودکی گریان است
بیزار از رها کردن آغوشت
آن را برای همیشه به تو می سپارم
تو برگزیدهء من هستی


ماتیلده اوروتیا *

.تو برگزیدهء من هستی
توئی که گرایش ات به باد افزونتر است
تا به درختان نازک جنوب.
یا درخت، فندق در ماه آگوست
خوشگواری برای من چون نان داغ
قلبت زمینی است
دستهایت اما آسمانی.


قرمزی ، تندی
سفیدی و نمکینی
مثل ترشی پیاز.
پیانوی خندانی تو
با همه آوا نوشته های آدمی
و موسیقی از مژه هایت، از گیسوانت
روی من پخش می شود.
من غوطه می خورم در سایه ء زرین ات.
مدهوش گوشهای توام
هر چند آنها را از این پیش دیده ام
در مرجان های زیر آب
برای حفظ ناخنهای تو در بستر دریا
ماهی ترسیده ای را گرفتم

زمانی که دیگر نباشیم
آمد و شد را بایستانیم،
زیر هفت پوشش خاک و
پاهای خشک مرگ،
دوباره بهم نزدیکتر می شویم
وعشق، کنجکاو و گیج خواهد بود.

بالهای گوناگون ما،
چشمهامان که می پرند،
پاهامان که ناآشنایند باهم،
و بوسه های نقش بستهء ما
همه دوباره به هم برمی آیند
ما را چه سود اما
نزدیکی گورهای ما؟!

مرگ را چه اهمیتی است؟
مگذار زندگی ما را جدا کند!

 

علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 00:36 1386/04/15
11

 

 

سونات عشق

 

 

هوس میکنم دهان تو را، صدا و موهای تو را
ساکت و گرسنه در خیابان پرسه می زنم

نان تغذیه ام نمی کند،
وتمام روز طلوع حواسم را پرت می کند
من مایع شمردنی قدم های تو را طلب می کنم
گرسنه ی خنده های نرم و شفاف توام
دستان تو رنگ وحشی محصول چیدنی است
گرسنه ی سنگ رنگ پریده ی ناخن های توام
و می خواهم پوستت را مثل تما می یک بادام ببلعم
می خواهم بخورم نور پراکنده ی خورشید را در تن تو
بینی برجسته ی چهر ه ی پر غرورت را طلب می کنم
می خواهم ببلعم تجمع سایبان مژگانت را
آهسته قدم بر می دارم گرسنه،
گرگ و میش هوای گرفته را بو می کنم
دلم تو را جستجو می کند، قلب گرم تو را
همچو شیر کوهی بی حاصل در "کودرا چو"

 

 

علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 00:31 1386/04/15
10

 

 

گناهکار

 

 

اعلام میکنم که گناهکار م
چرا که با دستهایی که به من داده اند
جارویی نبافته ام.


چرا جاروئی درست نکرده ام؟
این دستها را چرا به من دادند؟
چه فایده ای داشته اند؟
اگر تنها کاری که کرده ام
تماشای آمیختن دانه ها بوده است
و گوش سپردن به باد.
چرا گرد نیاوردم نی ها ی جوان را
از نیزار
آنهنگام که سبز بودند.
آن دسته های نرم را نچیدم
تا بخشکند،
تا آنها را به هم ببافم
در بافه هائی زرین
و به آن دامنهء زرد بکوبم
تا جارویی بسازم برای روفتن کوره راه
راهی که چنین ادامه دارد.
چگونه زندگی من گذشت
بدون دیدن، یاد گرفتن،
بدون گردآوردن و بهم آمیختن نخستین چیزها ؟
برای حاشا کردن، بسی دیر است
من وقت داشتم
اما
دست نداشتم.
پس چگونه بزرگی را نشانه می گیرم
اگر
هرگز نتوانسته ام جارویی بسازم
حتی یک جارو
حتی یکی !!!

 

 

علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 22:26 1386/04/12
9

 

چاه

 

گاه و بی‌گاه فرو می‌شوی

در چاه خاموشی‌ات،

در ژرفنای خشم پرغرورت،

و چون بازمی‌گردی

نمی‌توانی حتیٰ اندکی

از آن‌چه در آن‌جا یافته‌ای

 با خودت بیاوری.

 

عشق من، در چاهِ بسته‌ات

چه می‌یابی؟

خزه‌ی دریایی، مانداب، صخره؟

با چشمانی بسته چه می‌بینی،

زخم‌ها و تلخی‌ها را؟

زیبای من، در چاهی که هستی

آن‌چه را که در بلندی‌ها برایت کنار گذاشته‌ام

نخواهی دید.

دسته‌ای یاسِ شبنم‌زده را

بوسه‌ای ژرف‌تر از چاهت را.

 

از من وحشت نکن،

بار دیگر در ژرفنای کینه‌ات ننشین

واژه‌هایم را که برای آزار تو می‌آیند

در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن

آن‌ها بازمی‌گردند برای آزار من

بی‌این‌که تو رهنمونشان باشی

آن‌ها سلاح را از لحظه‌ای درشت‌خویانه گرفته‌اند؛

که اینک در سینه‌ام خاموش شده است

اگر دهانم سر آزارت دارد

تو لبخند بزن

من چوپانی نیستم نرم‌خو، آن‌گونه که در افسانه،

اما جنگل‌بانی‌ام

که زمین را، باد را و کوه را با تو قسمت می‌کند.

 

دوستم داشته باش، لبخند بزن

یاری‌ام کن که خوب باشم

در درون من زخمی بر خود نزن، سودی ندارد،

با زخمی که بر من می‌زنی خود را زخمی نکن!

علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 21:15 1386/04/5
8

طفلکی ها


چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 

از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان

از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟ 

.......................................................

این جا ... جاده ها هم چشم دارند
پارک ها     پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.

علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 21:14 1386/04/5
7

چکامه ای برای زیبای برهنه
پابلو نرودا

 

با قلبی نجیب
و چشمانی پاک
گرامی می دارمت ، زیبای من !
فرو می نشانم جوشش خونم را
آنگاه که خط
پیچ و تاب می خورد و تعقیب می کند
طرح اندامت را
و تو می خوابانی خویش را
در شعر من چنانکه در جنگل و کف- موج
می آرمد
عطر زمین و
موسیقی دریا

[]
برهنه برهنه زیبا ؛
خواه پاهات
خمیده از نخستین تماس صدا یا نسیم ؛
یا گوشهات
گوش ماهی های ظریفِ پیچ پیچ
برآمده از شکوه اقیانوسهای آمریکا ؛
سینه هات نیز،
انباشتگی متوازن ،
سرریز درخشش حیات ؛
و آری ،
پرهء پلکهات
بافهء ذرت و ابریشم
که پدیدار می کند و
پنهان می دارد
ژرفنای سرزمینهای توامان چشمانت را !

[]

خط تیرهء پشتت
تقسیمت می کند و
فرو می افتد به نواحی پریده رنگ تر
وآنگاه موج می زند
به نیمه های صیقلی یک سیب ،
و می رود و می شکافد
دلربایی ات را
به دو ستون از طلای گداخته ،
مرمر سپید ناب ،
و در خوشه های توامان پاهات
گم می شود ؛
و دیگربار
برمی خیزد از آنجا و
آتش می گیرد
درخت دوگانه قرینگی ات :
شکوفهء آتش ،
حلقه گشوده شمعها ،
میوه درشت برآمده بر ملتقای خاک و اقیانوس !

[]
بدنت چگونه
از عقیق و بلور
خوشه های گندم
سر ریز شد و در آمیخت ،
ورآمده از حرارت
چون نان ،
و تپه های برجسته نقره پوش ،
دره های یک گلبرگ ،
ملاحت عمیق مخمل ،
چندانکه ساختار ناب و ظریف زن
در پیچید و آرمید در آن ؟!

[]

اندک نوری
که برجهان فرو می ریزد
بسط می یابد بر بدنت ؛
برفِ فرو پوشانش
، چنان روشنا ،
سر ریز می کند خویش را از تو ،
چنانکه گویی از درون آتش گرفته ای !

[]

زیر پوست تو
ماه زنده است !

یارای  علیزاده , yaray
یارای علیزاده - 06:00 1385/12/20
6

شعر زیر را «پابلو نرودا»، پس از مرگ «ناظم حکمت» در اندوه از دست دادن او سروده‌است:

 

چرا مُردی ناظم!

اینک بی‌سروده‌های تو چه کنیم؟

 کجا جویم چشمه‌ای را که در آن

لبخندی باشد؟

که به گاه دیدارمان، در چهره‌ی تو بود

نگاهی همچون نگاه تو،

آمیزه‌ای از آب و آتش

مالامال از ملال و شادی و رنج

 

***

اینک دسته‌گلی از گل‌های داوودی شیلی

نثار تو باد!

بی‌تو در جهان چه تنهایم

از دوستی‌ات که برایم نان بود،

و نیز فرو نشاننده‌ی عطشان ما،

و به خونم توان می‌داد،

بی‌نصیب ماندم.

یارای  علیزاده , yaray
یارای علیزاده - 22:39 1385/12/19
5

( سونات 71 )


و اكنون تو از آن منی
با رویا هایت در رویای من بیارام!
عشق و رنج و كار
یكسره در خواب رفته اند
شب بر ارابه ناپیدایش می راند
و تو در كنارم چونان كهربا آرمبده ای!

كسی دیگر ، عشق من ! در رویاهایم نخواهد آرمید
تو خواهی آمد !
و ما دستادست بر فراز سیلاب زمان خواهیم گذشت.
كسی دیگر در گذر از سایه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، همیشه سبز!
همیشه خورشید!
همیشه ماه!

دستانت آماده گشودن مشتهای ظریفشانند
تا آیات حادثه ای لطیف از آنان بچكد.
چونان دو بال خاكستری
چشمانت بسته اند
و من بال می گشایم!

در میانه امواجی كه تو بر آورده ای
من ربوده می شوم!
شب ، جهان ، باد ، در دایره تقدیرشان می چزخند.
بی تو
من
تنها خیال واره تو هستم
و این خود همه چیز است!

( سونات 72 )


اكنون كه این در شبانه را
می بندیم ، عشق من!
همراه من بیا! به تو در توی سایه ها.
رویاهایت را فرو گذار!
با آسمانت به چشمانم در آ !
در خونم جاری شو ! چونان رودخانه ای وحشی!

وداع با روشنای مهیب روز
كه قطره قطره در جوال گذشته می چكد!
وداع با پرتو ساعت و نارنج !
سایه! دوست گاهگاهم! خوش آمدی!!

در این كشتی
یا در میانه امواج
در مرگ
یا در حیاتی تازه
دیگر بار به هم می پیوندیم‌،
خواب آلود!
و باز می خیزیم :
چونان عروسی شب در خون!

نمی دانم كیست كه می زید و می میرد
می خوابد و بر می خیزد
اما این قلب توست
كه همه موهبتهای غروب را در سینه ام می پراكند!


بیوگرافی نرودا از سایت جایزه نوبل : اینجا را کلیک کنید!
برگردان : سیامک بهرام پرور

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.