| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
19
|
194
|
91/1/2 (01:29)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/5/3 (00:46)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/5/1 (17:14)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/4/31 (16:24)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/4/30 (18:11)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
89/7/17 (10:43)
|
|
||
|
|
9
|
46
|
88/4/29 (03:32)
|
|
||
|
|
4
|
39
|
87/10/4 (02:57)
|
|
||
|
|
2
|
42
|
87/6/31 (00:05)
|
|
||
|
|
3
|
43
|
87/3/7 (00:52)
|
|
||
|
|
3
|
13
|
86/10/26 (07:34)
|
|
||
|
|
2
|
12
|
86/10/25 (03:01)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
86/5/26 (03:32)
|
|
||
|
|
4
|
80
|
85/12/19 (07:54)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
85/12/13 (09:39)
|
|
||
|
|
5
|
46
|
85/11/9 (07:35)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
85/10/20 (23:55)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
85/10/17 (04:23)
|
|
||
|
|
0
|
29
|
85/10/17 (04:08)
|
|
||
|
|
1
|
35
|
85/7/25 (08:46)
|
|
مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم
که گیسوانت را یک به یک
شعری باید و ستایشی
دیگران
معشوق را مایملک خویش می پندارند
اما من
تنها می خواهم تماشایت کنم
قلب من
آستانه ی گیسوانت را ، یک به یک می شناسد
آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی
فراموشم مکن !
و بخاطر آور که عاشقت هستم
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
موهای تو
این سوگواران سرگردان بافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آنکه ، دریغشان مکنی
پیری را به بهایی گزاف خریدم،
بهار را
چونان نو خریده گنجی
از چوب ساییده و عطر آگین
نوازش کردم
و در صندوقچه های نهانش
شهد وحشی را انباشتم.
پس آن ناقوس
که همه مردگان را بر دوش دارد بانگ برداشت
بی که عقلم بر آن گوش نهاده باشد:
آدمی به پوست خود
به بینی خود و به زیبایی خویش خو می کند
تا آنکه از این همه تابستان
آفتاب در آتشدان او فرو میرد.
چشم دوخته بر درود دریا
و بر سماجتش در زجر
پروازکنان بر فراز ساحل
یا نشسته بر سر امواج، بر جای می مانم.
و از این درس
عطری سبز و تلخ را نگاه می دارم
که حرکاتم را همراهی می کند.
اگر تمام خاک زمین باشی
تنها مشتی از تو کاقی است
برای آنکه تا ابد بپرستمت
از میان صور فلکی
چشمهای تو
تنها نوری است که می شناسم
تنت به بزرگی ماه
و کلامت خورشیدی کامل
و قلبت آتشی است
برهنه پای
از تو عبور می کنم
و تنگ می بوسمت
ای سرزمین من !
دیکتاتورها
میان نیشکرها
عطری مانده است
آمیزهای از خون و جسد
گلبرگی دلآشوب که نفوذ میکند
بین نخلهای نارگیل
گورها، تمام، پُرشدهاند
از استخوانهای ویران، از جرنگ و جرنگ ساکتِ مرگ
دیکتاتور ِ نازکآرا سخن میراند
با کلاه سیلندر و قیطان طلائی، و یقهای بلند
کاخ جمعوجور چون ساعتی میدرخشد
و صدای خنده و دستکشهای کشیده بر دست
گهگاه
از راهروها میگذرند و به صدای مردگان
و دهانهای پریدهرنگِ تازه خاک شده میپیوندند
گریستندهها را نمیشود دید
چون گیاهی که بذرش، بی که پایانی، بر زمین میریزد
که برگهای بیروزناش میرویند
حتا در غیاب نور.
نفرت برمیشود
میزانبه میزان، وزشبهوزش،
در آبهای هولناک مرداب
با پوزهای آکنده از خاموشی و لجن.
ماتیلده اروتیا همسر پابلو نرودای شاعر به هنگامی که در پنجم ژانویه ۱۹۸۵ دیده از جهان فرو می بست فریاد بر آورد "خوشحالم ! میروم که سرانجام به پابلوی خود به پیوندم"
ماتیلده اروتیا !
تنها می گذارمت!
آنچه داشتم آنچه نداشتم
آنچه هستم آنچه نیستم
عشق من کودکی گریان است
بیزار از رها کردن آغوشت
آن را برای همیشه به تو می سپارم
تو برگزیدهء من هستی
ماتیلده اوروتیا *
.تو برگزیدهء من هستی
توئی که گرایش ات به باد افزونتر است
تا به درختان نازک جنوب.
یا درخت، فندق در ماه آگوست
خوشگواری برای من چون نان داغ
قلبت زمینی است
دستهایت اما آسمانی.
قرمزی ، تندی
سفیدی و نمکینی
مثل ترشی پیاز.
پیانوی خندانی تو
با همه آوا نوشته های آدمی
و موسیقی از مژه هایت، از گیسوانت
روی من پخش می شود.
من غوطه می خورم در سایه ء زرین ات.
مدهوش گوشهای توام
هر چند آنها را از این پیش دیده ام
در مرجان های زیر آب
برای حفظ ناخنهای تو در بستر دریا
ماهی ترسیده ای را گرفتم
زمانی که دیگر نباشیم
آمد و شد را بایستانیم،
زیر هفت پوشش خاک و
پاهای خشک مرگ،
دوباره بهم نزدیکتر می شویم
وعشق، کنجکاو و گیج خواهد بود.
بالهای گوناگون ما،
چشمهامان که می پرند،
پاهامان که ناآشنایند باهم،
و بوسه های نقش بستهء ما
همه دوباره به هم برمی آیند
ما را چه سود اما
نزدیکی گورهای ما؟!
مرگ را چه اهمیتی است؟
مگذار زندگی ما را جدا کند!
سونات عشق
هوس میکنم دهان تو را، صدا و موهای تو را
ساکت و گرسنه در خیابان پرسه می زنم
نان تغذیه ام نمی کند،
وتمام روز طلوع حواسم را پرت می کند
من مایع شمردنی قدم های تو را طلب می کنم
گرسنه ی خنده های نرم و شفاف توام
دستان تو رنگ وحشی محصول چیدنی است
گرسنه ی سنگ رنگ پریده ی ناخن های توام
و می خواهم پوستت را مثل تما می یک بادام ببلعم
می خواهم بخورم نور پراکنده ی خورشید را در تن تو
بینی برجسته ی چهر ه ی پر غرورت را طلب می کنم
می خواهم ببلعم تجمع سایبان مژگانت را
آهسته قدم بر می دارم گرسنه،
گرگ و میش هوای گرفته را بو می کنم
دلم تو را جستجو می کند، قلب گرم تو را
همچو شیر کوهی بی حاصل در "کودرا چو"
گناهکار
اعلام میکنم که گناهکار م
چرا که با دستهایی که به من داده اند
جارویی نبافته ام.
چرا جاروئی درست نکرده ام؟
این دستها را چرا به من دادند؟
چه فایده ای داشته اند؟
اگر تنها کاری که کرده ام
تماشای آمیختن دانه ها بوده است
و گوش سپردن به باد.
چرا گرد نیاوردم نی ها ی جوان را
از نیزار
آنهنگام که سبز بودند.
آن دسته های نرم را نچیدم
تا بخشکند،
تا آنها را به هم ببافم
در بافه هائی زرین
و به آن دامنهء زرد بکوبم
تا جارویی بسازم برای روفتن کوره راه
راهی که چنین ادامه دارد.
چگونه زندگی من گذشت
بدون دیدن، یاد گرفتن،
بدون گردآوردن و بهم آمیختن نخستین چیزها ؟
برای حاشا کردن، بسی دیر است
من وقت داشتم
اما
دست نداشتم.
پس چگونه بزرگی را نشانه می گیرم
اگر
هرگز نتوانسته ام جارویی بسازم
حتی یک جارو
حتی یکی !!!
چاه
گاه و بیگاه فرو میشوی
در چاه خاموشیات،
در ژرفنای خشم پرغرورت،
و چون بازمیگردی
نمیتوانی حتیٰ اندکی
از آنچه در آنجا یافتهای
با خودت بیاوری.
عشق من، در چاهِ بستهات
چه مییابی؟
خزهی دریایی، مانداب، صخره؟
با چشمانی بسته چه میبینی،
زخمها و تلخیها را؟
زیبای من، در چاهی که هستی
آنچه را که در بلندیها برایت کنار گذاشتهام
نخواهی دید.
دستهای یاسِ شبنمزده را
بوسهای ژرفتر از چاهت را.
از من وحشت نکن،
بار دیگر در ژرفنای کینهات ننشین
واژههایم را که برای آزار تو میآیند
در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن
آنها بازمیگردند برای آزار من
بیاینکه تو رهنمونشان باشی
آنها سلاح را از لحظهای درشتخویانه گرفتهاند؛
که اینک در سینهام خاموش شده است
اگر دهانم سر آزارت دارد
تو لبخند بزن
من چوپانی نیستم نرمخو، آنگونه که در افسانه،
اما جنگلبانیام
که زمین را، باد را و کوه را با تو قسمت میکند.
دوستم داشته باش، لبخند بزن
یاریام کن که خوب باشم
در درون من زخمی بر خود نزن، سودی ندارد،
با زخمی که بر من میزنی خود را زخمی نکن!
طفلکی ها
چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟
آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟
.......................................................
این جا ... جاده ها هم چشم دارند
پارک ها پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.
چکامه ای برای زیبای برهنه
پابلو نرودا
با قلبی نجیب
و چشمانی پاک
گرامی می دارمت ، زیبای من !
فرو می نشانم جوشش خونم را
آنگاه که خط
پیچ و تاب می خورد و تعقیب می کند
طرح اندامت را
و تو می خوابانی خویش را
در شعر من چنانکه در جنگل و کف- موج
می آرمد
عطر زمین و
موسیقی دریا
[]
برهنه برهنه زیبا ؛
خواه پاهات
خمیده از نخستین تماس صدا یا نسیم ؛
یا گوشهات
گوش ماهی های ظریفِ پیچ پیچ
برآمده از شکوه اقیانوسهای آمریکا ؛
سینه هات نیز،
انباشتگی متوازن ،
سرریز درخشش حیات ؛
و آری ،
پرهء پلکهات
بافهء ذرت و ابریشم
که پدیدار می کند و
پنهان می دارد
ژرفنای سرزمینهای توامان چشمانت را !
[]
خط تیرهء پشتت
تقسیمت می کند و
فرو می افتد به نواحی پریده رنگ تر
وآنگاه موج می زند
به نیمه های صیقلی یک سیب ،
و می رود و می شکافد
دلربایی ات را
به دو ستون از طلای گداخته ،
مرمر سپید ناب ،
و در خوشه های توامان پاهات
گم می شود ؛
و دیگربار
برمی خیزد از آنجا و
آتش می گیرد
درخت دوگانه قرینگی ات :
شکوفهء آتش ،
حلقه گشوده شمعها ،
میوه درشت برآمده بر ملتقای خاک و اقیانوس !
[]
بدنت چگونه
از عقیق و بلور
خوشه های گندم
سر ریز شد و در آمیخت ،
ورآمده از حرارت
چون نان ،
و تپه های برجسته نقره پوش ،
دره های یک گلبرگ ،
ملاحت عمیق مخمل ،
چندانکه ساختار ناب و ظریف زن
در پیچید و آرمید در آن ؟!
[]
اندک نوری
که برجهان فرو می ریزد
بسط می یابد بر بدنت ؛
برفِ فرو پوشانش
، چنان روشنا ،
سر ریز می کند خویش را از تو ،
چنانکه گویی از درون آتش گرفته ای !
[]
زیر پوست تو
ماه زنده است !
شعر زیر را «پابلو نرودا»، پس از مرگ «ناظم حکمت» در اندوه از دست دادن او سرودهاست:
چرا مُردی ناظم!
اینک بیسرودههای تو چه کنیم؟
کجا جویم چشمهای را که در آن
لبخندی باشد؟
که به گاه دیدارمان، در چهرهی تو بود
نگاهی همچون نگاه تو،
آمیزهای از آب و آتش
مالامال از ملال و شادی و رنج
***
اینک دستهگلی از گلهای داوودی شیلی
نثار تو باد!
بیتو در جهان چه تنهایم
از دوستیات که برایم نان بود،
و نیز فرو نشانندهی عطشان ما،
و به خونم توان میداد،
بینصیب ماندم.
( سونات 71 )
و اكنون تو از آن منی
با رویا هایت در رویای من بیارام!
عشق و رنج و كار
یكسره در خواب رفته اند
شب بر ارابه ناپیدایش می راند
و تو در كنارم چونان كهربا آرمبده ای!
كسی دیگر ، عشق من ! در رویاهایم نخواهد آرمید
تو خواهی آمد !
و ما دستادست بر فراز سیلاب زمان خواهیم گذشت.
كسی دیگر در گذر از سایه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، همیشه سبز!
همیشه خورشید!
همیشه ماه!
دستانت آماده گشودن مشتهای ظریفشانند
تا آیات حادثه ای لطیف از آنان بچكد.
چونان دو بال خاكستری
چشمانت بسته اند
و من بال می گشایم!
در میانه امواجی كه تو بر آورده ای
من ربوده می شوم!
شب ، جهان ، باد ، در دایره تقدیرشان می چزخند.
بی تو
من
تنها خیال واره تو هستم
و این خود همه چیز است!
( سونات 72 )
اكنون كه این در شبانه را
می بندیم ، عشق من!
همراه من بیا! به تو در توی سایه ها.
رویاهایت را فرو گذار!
با آسمانت به چشمانم در آ !
در خونم جاری شو ! چونان رودخانه ای وحشی!
وداع با روشنای مهیب روز
كه قطره قطره در جوال گذشته می چكد!
وداع با پرتو ساعت و نارنج !
سایه! دوست گاهگاهم! خوش آمدی!!
در این كشتی
یا در میانه امواج
در مرگ
یا در حیاتی تازه
دیگر بار به هم می پیوندیم،
خواب آلود!
و باز می خیزیم :
چونان عروسی شب در خون!
نمی دانم كیست كه می زید و می میرد
می خوابد و بر می خیزد
اما این قلب توست
كه همه موهبتهای غروب را در سینه ام می پراكند!
بیوگرافی نرودا از سایت جایزه نوبل : اینجا را کلیک کنید!
برگردان : سیامک بهرام پرور