userinfo close

  ,

پابلو نرودا


neruda

تاسیس: 3 شهریور 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مریم - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
19
194
91/1/2 (01:29)
0
5
90/5/3 (00:46)
0
1
90/5/1 (17:14)
0
3
90/4/31 (16:24)
0
2
90/4/30 (18:11)
0
10
89/7/17 (10:43)
9
46
88/4/29 (03:32)
4
39
87/10/4 (02:57)
2
42
87/6/31 (00:05)
3
43
87/3/7 (00:52)
3
13
86/10/26 (07:34)
2
12
86/10/25 (03:01)
0
26
86/5/26 (03:32)
4
80
85/12/19 (07:54)
0
25
85/12/13 (09:39)
5
46
85/11/9 (07:35)
0
18
85/10/20 (23:55)
0
32
85/10/17 (04:23)
0
29
85/10/17 (04:08)
1
35
85/7/25 (08:46)

عنوان بحث

مریم   , 0000000
مریم - 22:41 1385/06/4

چقدر نرودا رو میشناسید؟

man ta hodoodi mishnasamesh

ahle shili hast va jozve shaerane siasie en keshvar mahsoob mishode

modathaye ziadi be italia tabeed mishe va be ghole khodesh italia ro sarzamine 2vome khodesh midoone va modatha dar anja zendegi mikone.......

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
احسان  , khovande
احسان - 07:54 1385/12/19
4
شاعر شیلیایی ، متولد 1904 با نام اصلی نفتالی ریکاردو  ریس باسوالتو در پارال شیلی . در تموکو دوران جوانی و نوجوانی را گذراند  . از 1920 به بعد نام پابلو نرودا را به احترام یان نرودا شاعر چک ( 1834 -1891) برای حود برگزید . در ا920 اولین کتابش به نام گرگ و میسپش سپیده دم و یکسال بعد بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومید را منتشر کرد که برایش شهرت  به ارمغان آورد . در 1945 به سنای شیلی راه یافت ذر حالیکه پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود .  در 1947 به علت سخنرانی اعتراض آمیز نسبت به رییس جمهور وفت شیلی – بیده لا – شیلی را مخفیانه ترک و به اروپا رفت . در 1952 به کشورش بازگشت و در 1971 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد . از آثار برجسته او می شود به : بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومید ،  تلاش انسان بی پایان ؛ اقامت در خاک ، اسپانیا در قلب من ، خشم ها و محنتها ، آواز همگانی ، شعرهای ناخدا ، چکامه های بنیادین ،  انگورها و باد ، صد شعر عاشقانه ، یادداشتهای ایسلا نگرا ، کتاب سوالها ، بود ها و یادبودها  و دهها اثر دیگر اشاره کرد . بودها و یادبودها مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که اتفاقا به فارسی نیز ترجمه شده است . نرودا در سال 1973 چند روز پس از کودتای پینوشه به علت سرطان خون در خانه محبوبش در ایسلا نگرا فوت کرد در حالیکه همسرش و الهه شعرهای عاشقانه اش ماتیلده اوروتیا  را در کنار داشت .
***
شاید همین اندک برای معرفی نرودا کافی باشد که  بیوگرافی کاملتر از این را می توان در دیباچه هر کدام از کتابهایش و کاملترین آنها را در کتاب بودها و یادبودها به قلم خودش خواند .
در این کوتاه سخن برآنم به برشمردن برخی از دریافتهایم از شعر نرودا بپردازم :
نرودا شاعریست جمیع الاطراف . این گفته شاید برای او بیش از هر شاعر دیگری در دنیا  صدق کند . نرئدا آن چنان عاشقانه می سراید که واژه ها تاب مستی شاعر را نمی آورند و ان چنان از دردهای سرزمین اش سخن می گوید که هر کلمه شلاقی می شود بر صورت متجاوز !
گاه انچنان ساده شعر می گوید که چکامه های بنیادین شکل می گیرد و گاه چنان خکیمانه و فلسفی با جهان رو به رو می شود که شعر بلند کتاب سوالها و یا این همه نام .
اما چیزی که مسلم است نرودا شاعر زمانه خویش است و از آن بالاتر انسان زمانه خویش . نگاه و لطیف و شاعرانه او گوشه گوشه جهان هستی را واکائی می کند ئ از دل هر جنبنده و ناجنبنده ای شعر بیرون می کشد !
مثال روشن برای این ادعا ، چکامه های بنیادین اند که شاعر گوچه فذنگی و لیمو و شراب و ذرت و ماهی تون و حتی کت و شلوار را به چالش شعر می کشد و برای هر یک چکامه ای می نویسد ! چکامه هایی که شاید تنها شاعری چون نرودا باید بپردازدشان تا به دامن ابتذال نیافتند و هر یک در پس ظاهر ساده شان حکمتی عمیق را به تماشا بگذارند  . نخستین حکمت چنین اشعاری شاید این باشد که در همه مخلوقات عالم هزار حرف نگفته ، هزار تفسیر پنهان و هزار هزار درس آموختنی ست اگر چشم و گوش ات هوشیار باشند و حساس نه زیر غبار عادت و فراموشی !
از سوی دیگر نرودا یک شهروند کاملا سیاسی ست . گذشته از پستهای ریز و درشتش – از نمایندگی سنا تدر چند مرحله تا سمتهای متعذذ کنسولی در کشورهای گوناگون – و نیز کاندیداتوری اش برای ریاست جمهوری در سال1969 و کناره گیری اش از انتخابات به نفع آلنده  ، این ذهن شاعر است که به قدری درگیر اجتماع ، میهن و دردهای انسانی ست که وقتی به سرایش شعری با رویکرد اجتماعی دست به قلم می برد ، سیاست نه به شکل یک شعار روشنفکرانه که به صورت مفهومی که در عرصه زندگی انسان تاثیری مستقیم دارد ، در سروده اش شکل می گیرد . به عبارت دیگر او از سیاست نیز می گیو نه به خاطر ذات سیاست بلکه به خاطر تاثیراتش بر انسان و نرودا شاعریست که کاملا انسان مدار است !
و دست به همین دلیل است که عشق نیز با تمام و نمودهای جسمی و روحی اش در شعر او حضوری بسیار پررنگ دارد . صد شعر عاشقانه او مصداق کاملی از تغزل عینی و حسی ست و درک او از معشوق درکی یگانه است و سبب می شود که نام ماتیلده همردیف بلقیس نزار فبانی و آیدای بامداد و مانند آنها قرار گیرد  که البته تعداد این معشوقهای یگانه علی رغم تعدد آثار تغزلی در دنیا چندان زیاد نیست ! چرا که اغلب ، درک شاعر از عشق درکی یگانه و مختص او نیست و لاجرم معشوق و در نتیجه عشق ماهیتی یگانه نمی یابند .
فرم در کارهای نرودا در خدمت محتوا و کارکرد اثر است . مثلا در صد شعر عاشقانه از فرم 14 مصراعی ( سونات ) استفاده می برد که فرمی مناسب برای اشعار لطیف و تغزلی ست . در چکامه های بنیادین شیوه تقطیع و سرایش به گونه ایست که شعر در یک ستون روزنامه بگنجد ! …چرا که شعرها برای نخستین بار در آنجا منتشر شده است و…
زبان نرودا زبانی ساده و صمیمی ست و کمتر به دام مغلق گویی می افتد . تصاویر شاعر نیز کاملا عینی اند و نرودا نیز مانند بسیاری از شاعران بزرگ که حرفی برای گفتن دارند ، خود را به ورطه ابهامهای مه الود و لابیرنتهای معماگونه و زهنیتی مالیخولیایی نمی اندازد . چرا که به گمان من ، مضمون برای او اهمیتی بسیار دارد و خواننده را ارج می نهد .
نتیجه این ارج نهادن به مخاطب در داتسان کوتاهی از زندگی او کاملا هویداست که باذکر آن ، این مقال را به پایان می برم  :
نرودا در خاطراتش می نویسد که در دوران جوانی و کمی پس ازآنکه مجموعه شفق را منتشر کرده بود همراه دوستانش به کلوپی در پایین شهر وارد می شود و اتفاقا ورودشان مصادف می شود با درگیری دو تن از اوباش برجسته محل ! ...کلوپ  به هم می ریزد و نرودای جوان – شاید به واسطه همان سر پر باد جوانی !- فریادکشان برسر آن دو مرد تنومند، آنها را به ترک محل امر می کند ! ...یکی از این دو – که به قول نرودا قبل از چاقوکشی ،بکس باز حرفه ای  بوده – به نرودا هجوم می آورد که مشت سنگین رقیب اوباشش او را نقش بر زمین می کند ! ...کلوپ دو باره آرام می شود و رقیب ازپا افتاده را بیرون می برند و رقیب پیروز به شادمانی جمع باز می گردد که نرودا او را نیز چنین خطاب می کند : «همه تان گم شوید !...شما هم دست کمی از او ندارید ! »...ساعتی بعد به وقت ترک محل در آستانه در خروجی مرد قوی هیکل مست را می بیند که در انتظار او ایستاده است !...دوستان آماده گریختنند و نرودای – به قول خودش پر وزن ! – بی دفاع در برابر حریفی نابرابر !...باقی را از زبان خود نرودا بشنوید با کمی تلخیص :
...و من فکر کردم چه بی فایده است در برابر این هیولا عرض اندام کردن .درست مثل ببری که با بچه گوزنی رو به رو شود ... همانطور که شاخ به شاخ بودیم ، ناگهان دیدم که سرش را به عقب کشید و چشمانش را از هم گشود و آن حالت سبعیت از دیدگانش محو شد و با شگفتی پرسید : شما پابلو نرودا هستید ؟!
« بله من خودم هستم »
بعد سر بزرگش را بین دو دست گرفت و گفت : من چه آدم احمقی هستم .اینجا با شاعری که او را ستایش می کنم روبه رو شده ام ، آنوقت باید از من عملی ناشایست سر بزند » و سرش را بین دو دست گرفت و خود را ملامت کرد : من چه آدم رذلی هستم ! ...درسته که ما همه از یک قماشیم ...ما تفاله های اجتماعیم ...اما به از شما نباشد ، در دنیا اگر یک آدم سالم باشد ، نامزد من است . ... نگاه کن دون پابلو ! این عکس اوست ...درست به قیافه اش نگاه کن ! ...من روز ی به او خواهم گفت که عکس تو در دست دون پابلو بوده است ...این او را خوشحال خواهد کرد ... »
و او عکس دخترکی خنده رو را که تبسمی کودکانه به لب داشت ، به دستم داد « نگاه کن دون پابلو ! ...شعر تو بود که واسطه عشق ما شد .... او مرا به خاطر شعر تو دوست دارد ، به خاطر شعر تو ، که هر دو با هم آنرا می خوانیم و از حفظ داریم »
و یکباره شروع کرد با صدای بلند به خواندن :« در آستانه قلب تو / پسرکی افسرده حال چونان من زانو زده است / با دیدکانی دوخته به نرگس شهلای تو /....»
درست در همین زمان در باز شد و دوستانم با تجدید قوا باز گشتند : با قیافه های بر افروخته ، با مشتهای گره کرده و مهیا برای مقابله !
من با آرامی از در خارج شدم و ان مرد همچنان در جای خود ترانه ام را مترنم بود و در جذبه سکر سرود ...
*
نرودا خود از این واقعه و دهها واقعه مشابه ، آنگاه که ایتالیایی ها به نفع او و بر علیه نخست وزیرشان شعار می دادند ، شعرخوانی برای کارگران معدن و ترنم شعرهایش به وقت اعتصابهای کارگری و مواردی از این دست ، به عنوان « زمانی که شعر به صحنه امد و قدرت خود را نشان داد » نام می برد .
و این چنین است شاعری که تحسین منتقدان را تا انجا بر می انگیزد که جایزه نوبل را به او اختصاص می دهند ، چنان مورد توجه حتی فرودست ترین طبقات فرهنگی جامعه است که شعرش را از بر می کنند و از آن تاثیر می پذیرند و  به خاطر او و دکلمه شعرهایش  ، ساعتها بر زمین می نشینند و به ترنمش گوش می سپارند . او در میان مردم زیست و برای مردم شعر سرود و راز بزرگی و ماندگاری شاعر ، چیزی جز این نمی تواند باشد .
برگرفته از http://www.iranpoetry.com/archives/000645.php

پیام در تاریخ 85/12/19 ویرایش شده است.
علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 07:46 1385/12/16
3

هوا را از من بگیر... اگر می خواهی

نان را از من بگیر ... اگر می خواهی

اما ... خنده ات را نه !!

 

سلام

برای من سخن گفتن از نرودای بزرگوار.. به مثابه سخن گفتن از عشق و زندگی .. زیبا و غرورآفرین وفرح بخش است و شاید به همین دلیل است که همواره بر طبل نرودا و اشعارش می کوبم . وی ستایشگرعشقی است که بجای غم و اندوه. دل آدمیان را از امید و زیبایی و زندگی باوری لبریز کند .

چنان که خود می گوید :

" امید در دل مردم چیزی است که اگر شاعرفراموشش نکند .. به جاودانگی و مانایی می رسد ."

و طرفه اینجاست که دریافته بود :

"حتی سنگهای شیلی صدای شعر مرا می شناسند."

اگر قسمتی از اشعار او با غم و اندوه قرین و عجین شده باشد .. مابقی شعرهایش که به دوره تکوین و تکمیل شخصیتی اش بازمی گردد .. با شادی و امید و عشق زندگی باور همراه است . وی براین عقیده مومن است که شاعرباید شاد باشد و اشعار امیدوارانه بسراید. چراکه شعر شورشی (هیجانی) است پراکنده در هوای جهان :

"هوای جهان ذرات شعر را با خود می پراکند .. ذراتی که به سبکی گرده گیاهان یا به سختی سرب است و این بذرها .. در شیار سر آدمیان می نشیند و به همه چیز فضای بهاری می بخشد و گل می آفریند ."

و نیز معتقد است :

" به کار بردن شعر برای اکثریت مردم باید بر پایه نیرومندی و شادی و مهربانی بنا شود و بدون آن شعر صدا بر می آورد ... ولی آواز نمی خواند ... شعر باید آواز بخواند ."

دنیای شعر وی آکنده از تخیلات و شادیها .. امیدها و عشق های زیباست . و از تاثیرات امید وافر او به زندگی و امید است که بانگ برمی آورد :

" دلم می خواهد تمام زمین راببلعم ... دلم می خواهد تمام دریا را بیاشامم ... :

نرودا شاعر آوازهای عاشقانه است ... آوازهای عاشقانه ای که آواز و عاشقانه مردم کوچه و بازار است .... چراکه " بن مایه شعر باید از محبوبیت و عشق پر باشد تا شعر طریق جاودانگی را بپیماید و شاعر در میان مردم چون رود جاری شود ."

و در آخر اینکه :

وی ایمان دارد که شاعر به شکرانه احساسات لطیفی که به وی عنایت شده است .. باید این احساسات را با زبان عاشقانه و واقعیتهای کوچه و خیابان پیوند زند و در جان آدمیان روان باشد .

بیوگرافی پابلو نرودا :

نام : نفتالی ریکاردو ریس

ولادت : 12 جولای 1904 - پاررال شیلی

فعالیت ها :

کنسول شیلی در جاوه.سنگاپور.آرژانتین.اسپانیا.فرانسه.مکزیک  

نماینده مجلس سنا

وزیر علوم در دولت مردمی سالوادور آلنده

برنده نوبل ادبیات 1971

وفات : 1973 - چند روز پس از کودتای پینوشه دیکتاتور و سرنگونی دولت دوست عزیزش آلنده .

روانش شاد!!

 

علی دادی زاده , bababargi
علی دادی زاده - 01:20 1385/12/5
2

پابلونرودا، شاعر، فعال سیاسی و انسان بی‌آلایش، در دوران زندگی خویش، به افسانه پیوست و بسیاری بر این باورند که او پس از مرگش، هم‌چون شخصیت‌های اسطوره‌ای، نه تنها به حیات خود ادامه داد، بلکه بیش از پیش به الهام‌بخشِ توده‌های مردم تبدیل شد. گابریا گارسیا مارکز، او را بزرگ‌ترین شاعر سده‌ی بیستم می‌خواند و در هندوستان، نرودا شاعری است که آثارش، بیش از شاعران دیگر زبان‌ها، ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. در واقع از سر تصادف نیست که در بسیاری از آثار داستانی و رمان‌های نویسندگان آمریکای لاتین، پابلونرودا، چونان اسطوره و چهره‌ی آرمانی، پدیدار می‌شود. در یکی از آثار مارکز به نام «رویاهایم را می‌فروشم»1  که در مجموعه‌ای تحت عنوان «داستان‌های دوازده زائر»2  منتشر شده است؛ نرودا در قالب شخصیتی ظاهر می‌شود که با قاطعیتی کامل اعلام می‌کند که «تنها شعر است و نه چیز دیگر که با الهام و بصیرت ویژه‌ی خود به آدمی اعطا می‌شود.» نرودا به قدرت اثرگذاری شعر، باوری شگرف داشت. هزاران بیت شعرهایی را که او سرود؛ توده‌های مردم آمریکای لاتین، با جان و دل خواندند و به خاطر سپردند. او در خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی نخستین مجموعه‌های شعریم منتشر می‌شد؛ هرگز به ذهنم خطور نمی‌کرد که روزی آن‌ها را در میادین شهرها، خیابان‌ها، کارخانه‌ها، سالن‌های همایش، تئآترها و بوستان‌ها برای هزاران نفر خواهم خواند. من سراسر شیلی را زیر پا گذاشته‌ام و بذرهای شعرم را در میان مردم میهنم افشانده‌ام.» رمان «پستچی نرودا» اثر «آنتونیو اسکارمتا»3  (2001) حقیقتی را که نرودا به آن اشاره کرده؛ به زیباترین و رساترین شکلی به تصویر کشیده است. این رمان تخیلی این نکته را به خوبی خاطرنشان می‌کند که کم‌تر نویسنده یا شاعری قادر است چنین تأثیر ژرفی بر ادبیات جهان باقی بگذارد.

«ریکاردو نفتالی‌ری‌یز4 » (1904-1973) که به پابلونرودا شهرت یافت، 69 سال زیست که 55 سال آن با آفرینش شعر هم‌راه بود. در این دوران، او هزاران شعر و آثار بسیاری به‌صورت نثر خلق کرد. پدر و مادر نرودا که از میان تهی‌دستان برخاسته بودند؛ در شهر کوچکی به نام «تموکو»5  زندگی می‌کردند. تمام خاطرات دوران کودکی نرودا که در شعرهای او بازتاب یافته است؛ درواقع از همین شهر کوچک الهام گرفته است که چشم‌‌اندازهای حیرت‌انگیز آن را، آداب و رسوم اجتماعی یا دینی یا آن‌چه آن را «پیشرفت‌ تمدنی» می‌نامند تحت تأثیر قرار نداده بود. به همین خاطر، در شعرهای او از پیش‌داوری‌های غرض‌آلود مکتب‌های ادبی یا نظریه‌پردازی‌های رایج در شهرها اثری نیست. آن‌چه در شعر او حضوری همواره دارد؛ همانا طبیعت شگفت‌انگیزی است که او در آن زیسته است. نرودا می‌گوید: در واقع شعر من با سخن گفتن درباره‌ی ماه‌ها و سال‌های کودکیم آغاز شد. از آن پس، باران برای من حضوری همیشگی یافت؛ آن باران‌های سهمناک جنوبی که چونان آبشار از آسمان‌های کیپ‌هورن6  بر سراسر سرزمین من می‌بارید. احتمالاً، آن حضور قاطع طبیعت و نیز شگفتی‌های حیرت‌آور آن بود که زمینه‌ی مناسب را برای آفرینش شعر در وجود نرودا پدید آورد. او نخستین شعرش را در سیزده سالگی سرود در شانزده‌سالگی «تموکو» را به قصد سانتیاگو ترک کرد تا تحصیلات خود را ادامه دهد. در این شهر شلوغ و پر هیاهو، او خود را انسانی تنها یافت، اما شعر، همواره همراهش بود. نرودا نخستین مجموعه‌ی شعر خود را تحت عنوان «بامدادان»7 در سال 1923 و مجموعه‌ی «بیست شعر عاشقانه و یک ترانه‌ی یأس‌آلود»8  را در سال 1924 منتشر کرد و از آن پس دیگر از گذشته‌ها گسست. می‌گویند که نرودا شاعری گوشه‌گیر بود که اشعارش را در تنهایی و عزلت می‌سرود. این سخن درست است زیرا که او در دوران‌های گوناگون زندگی تنها زیست: در تموکو، در سمت کنسول در شرق دور، - و همان‌جا بود که مجموعه‌ی «اقامت روی زمین»9  (1933-1947) را سرود- و سال‌های بسیار طولانی در فعالیت‌های زیرزمینی سیاسی و سرانجام در دوران تبعید.

به‌هر حال، مطالعه‌ای دقیق در زندگی نرودا و آثارش بیانگر آن ایت که او انسان تنهایی بوده است که آگاهانه می‌کوشیده است تا خود را از این تنهایی نجات دهد. با گذشت زمان نرودا را حلقه‌ای از دوستان فراوان فرا گرفت. «و.تلیل‌بویم» دوست دیرین و رفیق نرودا می‌گوید: بار سنگین تنهایی بر دوش نرودا فشار می‌آورد؛ به همین خاطر، جنوب را رها کرد و به سمت شمال رهسپار شد، باران را پشت سر گذاشت و به خورشید پناه آورد. در جستجوی شعر و در آرزوی کشف جهان، در جستجوی عشق و در آرزوی دوستی. نرودا در جستجوی خویش برای یافتن دوستی و عشق، می‌خواست کوله‌بار سنگین تنهایی خویش را بر زمین بگذارد و همگان را در عشق سرشار قلبش سهیم کند. با این وجود، پنج سال زندگی تنها و در انزوا در آسیا، اثر خود را بر او باقی گذاشت. او سال‌ها از محیط آشنای اجتماعی و خانوادگی خود دور افتاد و رابطه‌اش حتا با زبان مادریش از هم گسست. این دوران، تنها دورانی است که در اشعار نرودا، اندوه و یأس سایه می‌افکند و به‌گونه‌ای باور اگزیستانسیالیستی در او ریشه می‌گیرد. شاعر در نامه‌ای که از رینگون به دوستش ویکتوراندی می‌نویسد؛ یادآور می‌شود که: «اشعارم مملو از یک‌نواختی و کسالت است؛ همه تکراری، پر از رمز و راز و سراسر اندوه.»

نرودا شاعری بود که از حس نیرومند انتقاد از خود و واکنش نسبت به خود برخوردار بود. او بدون لحظه‌ای تردید، دیدگاه‌های نادرست گذشته‌ی خود را نقد و رد می‌کرد و اندیشه‌های نو و تصحیح شده را می‌پذیرفت. همین حس بود که سرانجام به نرودا کمک کرد تا در شخصیت و آثار خود تغییری بنیادین ایجاد کند. به همین دلیل منتقدان آثار او، زندگی شاعر را به دو دوره تقسیم کرده‌اند؛ دوره‌ای که اشعار «دیگری» می‌سرود و دورانی که به سرودن اشعار سیاسی متعهدانه روی آورد. اما من با این تقسیم‌بندی موافق نیستم. گفته‌اند که سیاست تنها یکی از جنبه‌های شخصیت انسان است؛ اما به باور من باید به این گفته این نظر را هم افزود که هیچ تجربه‌ی انسانی بدون این جنبه- یعنی جنبه‌ی سیاسی- قابل توضیح نیست. این تقسیم‌بندی در واقع، آن‌چه را که انسانی است نفی می‌کند. نرودا در آثار شعری خود به جنگ و ماشین پرداخته است او درباره‌ی شهر، خانه، درباره‌ی عشق و شراب و درباره‌ی مرگ و آزادی، قضاوت زیبایی را آفریده است.

بنابراین جدا کردن اخلاق و آرمان نرودا از اصول زیباشناسی که او به آن اعتقاد داشت؛ به معنای آن است که نرودا را به عنوان انسان از شعرش جدا کنیم. به باور نرودا، آنانی که شعر سیاسی را از دیگر انواع شعر جدا می‌کنند؛ دشمنان شعرند. این سخن نرودا، درواقع، برآمده از تجربیاتی است که او در زندگی گذرانده بود.

در سال 1936 آتش جنگ داخلی اسپانیا شعله‌ور شد. مردم این کشور به مقاومت قهرمانانه‌ای در برابر یورش نیروهای فاشیستی دست زدند. در این شرایط نرودا نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. شاعر که در این زمان سمت کنسول شیلی در اسپانیا را به‌عهده داشت؛ به کمک مبارزانی شتافت که جان آن‌ها در خطر بود و امکان مهاجرت از اسپانیا را برای آنان فراهم آورد. نرودا را به خاطر این مبارزه از سمت خود برکنار کردند. پس از این رویداد، نرودا، به شاعری تبدیل شد که با بانگ بلند علیه جنایت‌های فاشیست‌ها، که اینک در اسپانیا آشکارا به آن دست می‌زدند؛ خروشید. به تدریج در مادرید خود را در کنار شاعرانی دید که با توده‌های عادی خلق پیوند داشتند. او هم‌نشین و هم‌سخن لورکا، آلبرتی، میگوئل هرناندز، لوئیس سرنودا، لئون فیلیپ و... شد و هم اینان بودند که او را برای نخستین بار با دنیای سیاست آشنا کردند. دوستی با رافائل آلبرتی که خانه‌اش را در سال 1934، نیروهای فاشیستی که هر روز قدرتمندتر می‌شدند؛ به آتش کشیده بودند و لورکا که اندکی پس از شعله‌ور شدن جنگ داخلی، در سال 1936 به قتل رسید؛ در اشعار نرودا، به ویژه در مجموعه‌ای تحت عنوان «اسپانیا در قلب من»12  (1936)؛ بازتاب یافت. خشم بی‌پایان او نسبت به جنایت‌ها و بی‌رحمی‌های ارتش فاشیست اسپانیا، الهام‌بخش سرودن مشهورترین اثر او «من چند چیز را توضیح می‌دهم»13  شد. این شعرها آن‌چنان ساده و رسا و از آن چنان «قدرت کلامی» برخوردار بودند که به‌زودی به ترجیع‌بند خلق برای مقاومت در جتگ داخلی تبدیل شدند. می‌توان انتظار داشت که در این زمان، شاعر درمی‌یابد که باید دایره‌ی اندیشه‌های شعری خود را از محدوده‌ی کوچک فردی، به دنیای پهناور جمعی سوق دهد. ناگهان  مخاطبان شعر نرودا، اساساً تغییر کردند و مضمون و سبک آثار او کاملاً متحول شدند. جین‌فرانکو14 می‌گوید: شعرهای او دیگر واژگانی نبودند که بر جان کاغذ آرام می‌گیرند؛ بلکه فریاد و خروشی بودند که خلق را به واکنش برمی‌انگیختند. این تحول به نرودا یاری کرد تا دریابد که شعر به خودی خود واکنشی فردی نیست بلکه شکلی از اشکال سخن است که به حیطه‌ی جمع تعلق دارد.

تحول او در گزینش مخاطبان جدید و نیز ارتباط و پیوند با خلق را می‌توان به خوبی در مجموعه‌ی شعر او تحت عنوان «شعر مردم» یافت. این مجموعه‌ی شعری را معمولاً «شعر حماسی شیلی» می‌نامند. این کتاب که در پانزده بخش است و در سال 1950 منتشر شده، در واقع مهم‌ترین شعرهای او را شامل می‌شود. مضمون این شعرها را زندگی مردم عادی آمریکای لاتین تشکیل می‌دهد. این شعرها در طول دوازده سالی سروده شده‌اند که نرودا به مبارزه سرسختانه‌ای دست یازیده بود. نرودا به مبارزه‌ی دشوار کارگران معدن شیلی پیوست و در مبارزات انتخاباتی استان‌های «تارپاکا» و «آنتوفگستا»16  که به خاطر مبارزات پر شور اتحادیه‌های کارگری زبان‌زد بودند؛ شرکت کرد و سرانجام در سال 1945 به‌عنوان «سناتور» برگزیده شد. در همین زمان به عضویت حزب کمونیست شیلی درآمد. شاعر هرچه بیش‌تر با دشواری‌های زندگی عادی مردم شیلی آشنا می‌شد، به همان اندازه با خشم بیش‌تری به انتقاد از حزب حاکم کشور که تحت رهبری دیکتاتوری به نام گنزالس ویدلا بود؛17 می‌پرداخت. سرانجام دادگاه عالی شیلی نرودا را به خاطر سخن‌رانی‌ای که در ژانویه‌ی 1948 در مجلس ملی کشور ایراد کرده بود- و متن آن‌ها بعدها تحت عنوان «من متهم می‌کنم» منتشر شد- ؛ از مقام سناتوری برکنار کرد و دستور بازداشت او را صادر نمود. شاعر مجبور شد به مبارزه‌ی مخفی روی آورد. در این دوران است که کارگران به یاریش می‌شتابند و هم‌راه دهقانان انقلابی، او را از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر منتقل و از چشم دشمن پنهان می‌دارند. به همین دلیل است که اکثر شعرهای مجموعه‌ی «شعر مردم» به کارگران و دهقانانی تقدیم شده است که شاعر را در خانه‌ها و تجربه‌های خود شریک کرده‌اند. هنگامی‌که این اشعار را می‌خوانید، احساس می‌کنید که این خلق شیلی است که کلام خود را به شاعر وام داده است. در این شعرها، نرودا، داستان سرکوب و استثمار زحمت‌کشان توسط فاتحان و دیکتاتورها را باز می‌گوید. این مجموعه‌ی شعرها با اشعاری که به زندگی خود شاعر باز می‌گردند؛ خاتمه می‌یابد.

مجموعه‌ی «شعر مردم» بدون تردید، مهم‌ترین اثر شعری هنرمند است که بیانگر آرزوهای شاعر و مبارزات او برای تحقق آن‌هاست. این آرزوها و آرمان‌ها هم در زمینه‌ی جهان بینی معین هنرمند و هم در دیدگاه‌های زیبا شناختی اوست. در شعرهایی چون «ارتفاعات مچوبیکو17 »، «کاشفان شیلی18 »، «قلب مگلانز19 »، حیوان‌ها20 ، برای شاعر، خودِ شعر است که اصل است. گرچه در این شعرها، هنرمند درپی ارتباط و انتقال پیام است؛ اما از مضمون فارغ است و برای آن نیست که شعر می‌سراید. او فرمالیست نیست زیرا نمی‌کوشد بر پیچیدگی عناصر زبانی چیزی بی‌افزاید. پیام‌های نرودا تنها بیانگر واقعیت‌ها نبودند، بلکه می‌کوشیدند که چگونگی درک واقعیت‌ها را کشف کنند. در این زمان، نگارش تاریخ روزشمار آمریکا را آغاز می‌کند.در این اثر، او نقاط مثبت این تاریخ را می‌ستاید اما بر نقاط منفی آن سخت می‌تازد. او توضیح می‌دهد که تاریخ آمریکا مشمول از مبارزات همیشگی سرکوب‌گران و آزادی‌خواهان بوده است. شعر «ارتفاعات مچوپیچو» که شعر بسیار مهمی در مجموعه‌ی «دوازده ترانه» است؛ در واقع توصیف روشن و صریح رنج و آلام انسان است.

نرودا پس از مجموعه‌ی شعر «شعر مردم» بیش از پیش به زبان خود توجه می‌کند و به‌خوبی درمی‌یابد که اگر او به عنوان فعال سیاسی می‌خواهد با توده‌های عادی مردم که عموماً بی‌سواد و ناآگاه هستند، ارتباط برقرار کند، لازم است که کوتاه، ساده و روشن سخن بگوید. این دریافت شاعر به خلق اثری منجر شد به نام «تفاوت‌های بنیادین»21  (1957) که در آن شعرها کوتاهند و مسأله‌ی اصلی آن‌ها در درجه‌ی اول انسان است و شرایط او. این مجموعه‌ی شعر، بیانگر آن است که شاعر از شعرهای بلند و توصیفی که ویژگی مجموعه‌های پیشین اوست؛ با قاطعیت عبور می‌کند و به شعر ساده و کوتاه می‌رسد. نرودا در عرصه‌ی ادبیات به هیچ مرز انسانی اعتقاد نداشت. نوآوری در آغاز هر کتاب او هویدا بود و نیز پایانی شگفت. شاعر در خاطرات خود می‌نویسد:

 شعر من و زندگی من مانند رودخانه‌های آمریکا همیشه در جریان است. شعر من مانند امواج این رودخانه‌ها در قلب گرم کوه‌های جنوب متولد می‌شود و با به حرکت درآوردن آب، آن‌ها را به سوی دریاها می‌راند. در این مسیر هیچ چیز را رد نمی‌کند. عشق را می‌پذیرد، از رمز و راز دوری می‌کند و راه وخویش را به سوی قلب‌های ساده‌ترین مردم باز می‌کند. من می‌باید تحمل می‌کردم و به مبارزه دست می‌زدم، باید عشق می‌ورزیدم و سرود سر می‌دادم، من سهم خود را از پیروزی‌ها و شکست‌های جهان به‌چنگ آورده‌ام. من هم طعم گواری نان را چشیده‌ام و هم طعم گس و تلخ خون را. و مگر یک شاعر چه می‌خواهد؟ در شعر همه چیز هست: اشک، بوسه، عزلت و تنهایی و برادری و همبستگی انسانی. این‌ها نه تنها در شعر من خانه دارند، بلکه بخش‌های مهم آنند. زیرا من برای شعرم زیسته‌ام و شعر من بوده است که مرا در مبارزات خود، یاری داده است.

پابلو نرودا تا آخرین روز زندگی یعنی تا 23 سپتامبر 1973 از آفرینش دست نکشید. نه روز پیش از مرگش و هفتاد و دو ساعت پس از کودتای فاشیستی، آخرین بخش از خاطرات خود را نوشت و در آن کودتای پینوشه را کودتای فاشیستی نافرجام علیه مردم شیلی خواند. مراسم بدرود با نرودا، به تظاهرات گسترده‌ی مردم سانتیاگو علیه دیکتاتور نظامی تبدیل شد.

 

 



پیام در تاریخ 85/12/4 ویرایش شده است.
سایه روشن , saaye_83
سایه روشن - 08:47 1385/07/25
1
پابلو نرودا

در سال 1904 در شیلی متولد شد.نام اصلی او (نفتالی ریکاردو ریس باسوالتو) چه تفاوت می کند،چرا که او نرودای تمامی مردم خاک شد:
هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :
پیتر ؛
چنانکه هیچ زنی :
رز یا ماری .
ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛
ما ،همه ، بارانیم در باران !
با من از ونزوئلا ها سخن گفتند ،
از پاراگوئه ها ،
شیلی ها ؛
نمی دانم از چه می گویند .
من تنها ،
پوسته زمین را می شناسم
و می دانم که نامی ندارد !

در سال 1922 نخستین مجموعه شعرش را منتشر ساخت و یک سال بعد با "بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومید" به شهرت رسید.او در سال 1971 نوبل ادبیات را از آن خود کرد.
نرودا در پر آشوب ترین و ملتهب ترین دوران سرزمین خود می زیست.ظلم حاکم و خفقان معلق در هوا،در طبع رهایی خواه و عاشق او،بذر مبارزه می کاشت.این مبارزه تنها در کلمات او متجلی نبود و نرودا به میدان سیاست نیز کشیده شد. در 1945 به سنای شیلی راه یافت ذر حالیکه پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود . در 1947 به علت سخنرانی اعتراض آمیز نسبت به رییس جمهور وقت شیلی – بیده لا – شیلی را مخفیانه ترک کرد و به اروپا رفت. فعالیت های سیاسی او دامنه وسیعی داشت. گذشته از پستهای ریز و درشتش – از نمایندگی سنا در چند مرحله تا سمتهای متعدد کنسولی در کشورهای گوناگون – و نیز کاندیداتوری اش برای ریاست جمهوری در سال1969 و کناره گیری اش از انتخابات به نفع آلنده ،ذهن شاعر ،به قدری درگیر اجتماع ، میهن و دردهای انسانی ست که وقتی به سرایش شعری با رویکرد اجتماعی دست به قلم می برد نیز،سیاست نه به شکل یک شعار روشنفکرانه که به صورت مفهومی که در عرصه زندگی انسان تاثیری مستقیم دارد ، در سروده اش شکل می گرفت .

نرودا شاعر تمامی زندگی است.عشق،یکی از پرجذبه ترین سوژه های اوست. که با تمام نمودهای جسمی و روحی اش در شعر او حضوری پررنگ دارد . صد شعر عاشقانه نرودا مصداق کاملی از تغزل عینی و حسی ست.درک او از معشوق درکی یگانه است و سبب می شود که نام ماتیلده همردیف بلقیس نزار قبانی و آیدای بامداد و مانند آنها قرار گیرد. او هستی را عریان می بیند و می نماید.به همین سبب،با همان شوری که از لطافت اندام معشوق می سراید،از آبی سنگ و نوازش برگ یا از تلخی حقیقت زنجیر،سخن می گوید.برای او شعر یکسر خود زندگی است.
مرثیه مرگ سرودخوان نرودا را به نقل از ادواردو گالیانو می آورم:
خانه نرودا، سانتیاگو، 1973: در میان خرابه ها، در خانه اى به همان سان ویرانه، نرودا مرده است. از سرطان، از غم. مرگ او اما كفایت نمیكند. نظامیان میبایست نرودا، مردى كه آنچنان سرسختانه زنده مانده بود را، همراه با مایملكش میكشتند. آنها تختخواب و میزش را متلاشى میكنند. پنبه لحافش را بیرون میكشند و كتابهایش را میسوزانند. چراغها و بطریهاى رنگ وارنگش را میشكنند، نقاشیها و گوش ماهیهایش را خرد میكنند. پاندول و عقربه هاى ساعت دیواریش را میشكنند. با سرنیزه چشم همسرش را از تابلو دیوارى در میآورند. شاعر از همین خانه ویرانه، روبیده به سیلاب گل آلوده، به گورستان برده میشود. در پیچ هر خیابان مردم تازه اى بى اعتنا به كامانكارهاى نظامى كه با تفنگ و مسلسل نفس كش میطلبند و سربازانى كه با موتور سیكلت و ماشینهاى ضد گلوله در رفت و آمدند و غوغا و وحشت میافشانند، پا در صف میگذارند. دستى، پشت پنجره اى به سلام بالا میرود. جائى در بالكنى دستمالى به اهتزاز در میآید. این دوازدهمین روز بعد از كودتاست. دوازده روز خفقان و مرگ. و براى اولین بار است كه سرود انترناسیونال در شیلى شنیده میشود. انترناسیونال زمزمه میشود، ناله میشود، گریه میشود، اما خوانده نمیشود تا وقتى كه جمع مشایعین به انبوه تشییع كنندگان و از انبوه تشییع كنندگان به تظاهرات بدل میشود. و مردم در مسیرى خلاف جهت ترس، یكباره با همه نفسى كه در سینه دارند، با همه صدایشان به خواندن در خیابانهاى سانتیاگو میپردازند و با این سرود نرودا، شاعرشان را، به وجهى شایسته در آخرین سفرش همراهى میكنند

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.