| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
15
|
80
|
90/5/17 (23:25)
|
|
||
|
|
49
|
339
|
89/10/7 (21:50)
|
|
||
|
|
2
|
49
|
89/4/1 (08:16)
|
|
||
|
|
26
|
364
|
90/8/20 (22:37)
|
|
||
|
|
3
|
24
|
90/8/20 (22:27)
|
|
||
|
|
4
|
91
|
90/8/20 (22:18)
|
|
||
|
|
19
|
131
|
90/6/3 (13:19)
|
|
||
|
|
5
|
183
|
87/12/9 (18:48)
|
|
||
|
|
7
|
148
|
87/10/17 (21:10)
|
|
||
|
|
3
|
60
|
87/10/4 (20:49)
|
|
||
|
|
1
|
35
|
86/8/10 (11:36)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
86/7/9 (11:31)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
86/6/31 (07:05)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
86/6/4 (17:27)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/5/24 (16:46)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
86/5/24 (16:42)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
86/4/14 (17:31)
|
|
||
|
|
1
|
54
|
86/3/23 (12:46)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
86/3/13 (21:00)
|
|
||
|
|
2
|
47
|
86/3/13 (18:57)
|
|
درود به همه ی دوستان
هر کس شعر داره اینجا بزاره تا نقد و بررسی بشه
منتظرتون هستم
بدرود 
امشب سخنم حکایت دنیا بود ---- داغ غزلم دلی پر از غوغا بود
یک کوچه و یک حریم دلگیر و قفس – یا زمزمه ای از این دل شیدا بود
هر چند دلم هوای پرواز نداشت -- سهم قفسش پریدن از رویا بود
مهتاب ز بی تابی شب یاد نداشت --- تاریکی شب حریم هر بینا بود
آموخت دلم که بی هوا پر نزد --- تا نشنود از کسی که او رسوا بود
بی تو دستم بوی سرما می دهد
در نگاهم خستگی جا می دهد
در میان باورم با رنگ زرد
رنگ پاییز مصفّا می دهد
بی تو تنهایی پر از بغض بلاست
بی تو تنهایی ما بی انتهاست
بی تو اینجا هر غروب و هر سحر
قصه های غصه های آشناست
بی تو اینجا نیست مهتابی دگر
بی تو اینجا شب شده محو سحر
بی خبر از ناله های نیمه شب
می رود از کوچه باغم بی خبر
بی تو اینجا بر خیال بی کسی
دشت ها پر گشته از دلواپسی
لحظه ها مدهوش شهر آرزو
تا که شاید تو بفریادش رسی
بی تو فریاد انالحق می زنیم
غرق تکرار مکدر می شویم
بوی کاه گل می نوازد سینه ها
می زند آتش به داغ ما نسیم
بی تو اینجا قافیه گویی کم است
التهاب سینه هاغرق غم است
بی تو اینجا هم بلور زندگی
شرجی و غرق هوای ماتم است
نمی دانم ولی احساس ما را ، کسی در بی کسی های خودش کشت -
کسی که با حضور دست سردش ، به آیین جدایی می زند مشت -
کسی که بر غبار شیشه آن شب ، نوشت از سردی فام سر انگشت -
کسی که انتهای غصه هایش ، ندارد حسرت آیین زرتشت -
کسی که با حضور سبز سبزش ، بلور زندگی شاید کند رشد -
کسی که بد شنید و خوبیم گفت ، همو که کرده است دیگر به من پشت -
شبی از دست دلتنگی ، ترا از دل صدا کردم
به شوق دیدنت آن شب ، نمازم را ریا کردم
سر سجاده ها گفتم ، که دلتنگ تو معبودم
ولی در واقع آن لحظه ، فقط یاد شما بودم
کنار برکه ها دیدی ؟ ز بد مستی خطا کردم
ترا در اوج دلتنگی ، میان غم رها کردم
تو رفتی همچنان بی تو ، شبیه شمع بر بادم
نصیبم از تو دلتنگی ، امیدم رفته از یادم
تمام سینه ها بی تو ، ز دست لحظه ها عاصی
تمام چهره ها بی روح ، تمام کوچه احساسی
هنوزم هم در خفا هرشب ، به یادت می زنم فالی
نمی جویی تو احوالم ، نمی پرسی ز من حالی
کنار قاب عکس ماه ، همیشه عشق بر پا بود
تو بودی هاله ای مبهم ، ولی یاد تو اینجا بود
چنان محو توام اینجا ، که از خود بی خبر گشتم
نمی دانم چه می گویم ، ببخش تو جمله ی زشتم
تمام هستی ام اینجا ، غمی در سینه ها جاریست
درون قلبمان بی تو ، پر از آشوب و طوفانیست
ببین اینجا دگر بی تو ، اسیر رنگ تردیدم
بیا محض خدا برگرد ، طلوع سرخ خورشیدم
بیا که بی کسی بی تو ، به اوج آسمان سر زد
دلم پوسید از بس که ، به این در یا به آن در زد
اگر بد کرده ام شاید ، اسیر دست تقدیرم
مکن شکوه ز رفتارم ، مگو دیگر که دلگیرم
سکوت مبهمت امشب ، بیا محض خدا بشکن
بیا و در دل مجنون ، تمنایی ز لیلی زن
تو رفتی همچنان بی تو ، زمستان سایه گسترده
شدم پیر و نمی دانم ، ز هجرانت چقدر مانده
غبار شیشه ها امشب ، ز دستم بی تو دلگیرند
اگر فردا نیایی تو ، یقینا سخت می میرند
شب من شعر من نوشم ، حدیثی بی تو خاموشم
مبر از خاطرت یادم ، مکن هرگز فراموشم
هنوز خانه مادر بزرگ یادم هست
حیاط, حوض, درخت سترگ یادم هست
هنوز قصه شنگول و حبه انگور
فریب و حقه ی آن روز گرگ یادم هست
کنار باغچه مادر بزرگ ریحان داشت
همیشه یک سبد از آن برای مهمان داشت
پسین هر شب جمعه, حیاط آب زده
و عشق بود که در آن حیاط جریان داشت
خلاصه زندگیش پر ز غنچه های امید
دلی که گر چه غم آلود بود, می خندید
و آن نگاه قشنگش پر از تماشا بود
درست مثل اقاقی, شبیه یاس سپید
چه زود بود که لبخند بر لبش ماسید
عروسکم کمی از اتفاق می ترسید
خلاصه قصه مادر بزرگ من این بود
... و یک کلاغ که هرگز به مقصدش نرسید
از شاعری گمنام:
"چه می جویی در این خانه که خود ویرانه اش کردی
چه می بینی در این عاشق ، که خود دیوانه اش کردی
نه می از جام ما نوشی ، نه دَم چشم از وفا پوشی
نه خود را می کنی آزاد، نه در عاشق کُشی کوشی
نه می خواهی مرا بی عشق، نه خود را عاشقم دانی
نه بر عشقم زنی طعنه ، نه از عشقم گریزانی
نه دورم از خودت سازی، نه با بازی نگه داری
نمی دانم چه
می خواهی، چه افکاری به سر داری "
ارشک ساسانی ، دوشنبه 88/8/11ساعت 12/50نیمه شب در جواب شعر بالا :
رخت در دیده می دیدم ندا نستی چه می دیدم
اگر خورشید ،آنجا بود شرارش را نمی چیدم
سحر نامت اذانم شد ، نمایت ، نان و آبم شد
هزار سودایه نوشینت بلای روح وجانم شد
نظر براسمان ها رفت به دیدارت همان جا رفت
عطش از کام ها سررفت ستون دین مان وارفت
شبی با باده می خفتم سحر سجاده می سفتم
سخن ها از دو چشمانت به جام باده می گفتم
طنین موج گیسویت مزید خلف ادراک است
نظام دولت مجنون نزاع عقل و ادراک است
جه خواهی از سبک عقلی که خود حیران و مبهوت است
حدیث حال و احوالش ، گهی حی و گهی موت است
این جا نمی خواهد تمام وجودم را هجا کنم
که صخره وجود مرا باور کنی
من این جا آزادم
و نیازی به صورتک تو ندارم
و هر وقت بخواهم گریه می کنم
حتا وقتی تو هستی
با تمام کلماتت
و وجود مرا جستجو می کنی
من این جا آزادم
و تو مرا نمی شناسی
چه حس خوبی است آزادی
مژگان رها

خدای عشق و بی تابی دلیل بی قراری ها
ز دردت چشم می غرد به پهنای غمت هر دم
حسین ای آشنای لحظه های غمگساری ها
تو معنای سپید آیه های سرخ ایمانی
ز یادت عشق می بارد سوار دشت خوبی ها
کدامین سینه می داند فراغ زخم قلبت را
دلم دیوانه ات آئینه دار دل سپاری ها
به پایت آسمان و خاکیان خاک قدمهایت
فرات عطشان لبهایت تو ای در یای پاکی ها
نفس می افتد از عریانی تیغ ستم در دم
تپش می میرد از نامردی دستان یاریها
فدای درد چشمانت بشوران عشق در یادم
بیافکن نام ظلمت را خدای روشنا یی ها
باید برای دوست خوبمان آقای قنواتی بنویسم که شعرتان شاکله مناسب را ندارد ولی توانایی آن را دارد که هویتی به آن ببخشید استفاده بیش از حد از فعل اثر شما را پیش از آنکه بخواهد مخاطب را با شعرتان درگیر کند او را میخکوب می نماید.... در استان شما شاعران خوب سپید سرا هستند که بتوانند بیشتر کمکتان کنند .... دوست خوبم بهمن ساکی ..... حتمن شعذتان چوب نقد خورده شود کاری در خور ایجاد می شود ...اثر شما نشان از توانایی قلم شماست.
عزت عالی مستدام
درب عالی مستحکم
...................................
سلام .همانطور که دوست عزیز وفرزانه موسوی فرمودند شاید در نداشتنن شاکله است وبه نظر این حقیر بار اضافی توضیحات کار را جور دیگر مینمایاند و گاه روشدن زیاده متن و مفرضات ذهنی ان عزیز و در جایی می فرمایید جبر مشترک وسط دو جمله کار زیبانمی نمایدیادر موقع پیاده وکفش تنگ بیشتر به توضیح زیادی میرسید. یا انجا که می خوابانم ات آرام نازت می کنم کمی کنایه ودر پرده گفتن به زیبایی می افزاید ...این که شما شاعرید وبهتر می دانید جای خود این خرده گویی فقط باب دوستی ونظر دادن واینها بود نه جسارت نقد از طرف بنده....فدایت
من تکرار بامدادم در قریه ایی شبزده
خسته تر از ماهی ازاد دریاها
در تنگ بلورین
خسته تر از چهارپایی در بند
که با میل ازادی بند خویش را می جود
ستم در کوچه ی ماست
کوچه ات را دریاب
خانه ات را در یاب
من به خشم خویش به یاری تو
فکری به این خاک تفته میکنم
طوفانی خواهم ساخت
چون تندری غران
خواب ابرها را اشفته می کنم
باران سازم من
از خونابه ی خویش
از اشک تو
ازفریاد ما
خاک ستم زده تشنه ی خون است
من با بارانی از خون
حنجره ایی از اهن
وخنجری از استخوان خویش
تا فتح سینه ی سنگی ستم می جنگم
خون من وتو اگر می زداید این خاک را
خون بارانش می کنیم
فرصت برای زندگی
شاید وقتی دیگر
خانه ات را دریاب
گستاخ ۲/۸/۸۷
اعضای محترم نقد شعر احتراما به استحضار می رسانیم کلوب دکتر سعید حجاریان با رویکرد کاملا منتقدانه به مسائل و مشکلات ایران امروز و دین اسلام و ... آماده عضویت شما دوست محترمی هستیم که در برخی کلوبها نقد و نظر شما را به راحتی حذف می کنند!! احترام به مخا طبین و اعضای کلوب مهم ترین هدف ماست منتظر قدوم مبارک شما هستیم...
کلوب دکتر حجاریان با یک نظر سنجی متفاوت در مورد آینده ایران منتظر نظرات سازنده شماست!
از قصد خوابم نبرده ...
خرابه ایست مورب روی شانه هایم
خراب شدم به نشانه ای
خرابه ای به سر انگشتانتان
و این اشاره ها
این اشاره ها
که هی سمت من می شوند
هی سمت من می شوند ...
از سمتم گیر کرده ام به خودم
تنگم در گلوم
از جای خوابم بیداری پریده
و این نت ها که از خواب شما دزدیده ام سرمه ی باد شده
به دیوارهای کوتاهی است :
گلبول های سرخ هی مردمک می شوند سرمه ی باد
کبودیم را از خواب خودم پریده ام
با نگاهی از خودم قطع می شوم
با نگاهی از خودم می دوم
پا در رد پای من
پا به پای رویا ها تان
یعنی من خدای باد نبوده ام که خواب هایتان را برده باشم
خوابتان برده
خوابتان برده و پلک می زنید
هی پلک می زنید
پلک می زنید
پرده هایی که شده ی دیوار بود پرانتز های مردمک من است
همین قدر بس نیست
جایی از خودم دفن بوده ام
و این شهر که خرابه ای بر شانه هاش چکیده بر من رسوبیده
لابد از تخت که بلند شدم رگ هام چسبیده بود
از قصد بیدارم و از سمت دیگرم باد می وزد
از دیگر سمتم نت ها فرو ریخته
اواره اوار باد رسوبیده
به شانه هایم
سنگینی می کنند
سنگینی می کنند لابد کور بوده ام و تا حالا نمی دیدم
و این پلک زدن ها
پلک زدن ها ...
خوابیده ام که از قصد بیدار نشوم
و این پلک زدن ها
چراغ های اخر شهر است
اخر چراغ های شهر است
چراغ های شهر است
.....
...
.
مسلم 86.11.27
باید برای دوست خوبمان آقای قنواتی بنویسم که شعرتان شاکله مناسب را ندارد ولی توانایی آن را دارد که هویتی به آن ببخشید استفاده بیش از حد از فعل اثر شما را پیش از آنکه بخواهد مخاطب را با شعرتان درگیر کند او را میخکوب می نماید.... در استان شما شاعران خوب سپید سرا هستند که بتوانند بیشتر کمکتان کنند .... دوست خوبم بهمن ساکی ..... حتمن شعذتان چوب نقد خورده شود کاری در خور ایجاد می شود ...اثر شما نشان از توانایی قلم شماست.
عزت عالی مستدام
درب عالی مستحکم