| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
261
|
1289
|
89/10/28 (02:23)
|
|
||
|
|
42
|
254
|
89/12/10 (15:52)
|
|
||
|
|
17
|
249
|
89/11/28 (17:52)
|
|
||
|
|
18
|
142
|
89/11/16 (20:45)
|
|
||
|
|
27
|
313
|
89/10/28 (02:28)
|
|
||
|
|
20
|
135
|
88/8/23 (19:51)
|
|
||
|
|
2
|
24
|
88/8/18 (12:24)
|
|
||
|
|
0
|
21
|
87/10/12 (11:27)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/10/6 (17:52)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
87/4/24 (18:29)
|
|
||
|
|
22
|
193
|
87/2/24 (07:27)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
86/12/9 (00:59)
|
|
||
|
|
18
|
140
|
86/9/26 (01:37)
|
|
||
|
|
14
|
70
|
86/9/10 (11:19)
|
|
||
|
|
2
|
19
|
86/6/10 (08:23)
|
|
||
|
|
3
|
47
|
86/6/10 (08:09)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
86/2/10 (19:51)
|
|
||
|
|
191
|
1046
|
86/1/25 (08:22)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
85/12/20 (21:18)
|
|
||
|
|
7
|
67
|
85/11/25 (01:57)
|
|
بیاین خجالت رو کنار بزاریم .. و درد دل کنیم ..
از این آدم های دو رو و خاکستری ...
از این آدمای سنگ دل و بی رحم ...
از آدمایی که عشق رو به مسخره میگیرن ...
ازآدمایی که به گریه هات می خندن ...
دارم دیوونه میشم

از دست ادامایی که حاضرن هر دروغی بگن فقط برایه اینکه به پول و جاه و مقام..
برسن.
az..enke namishe harf zad..hamin..oonaee ke mishnasan..midoonan..onaee ke na,,,bedoonan








ممنون..
این چند روز به این نتیجه رسیدم که من دیگه خیلی احساساتی و دل نازک شدم .. واقعا از این احساسات پاک که به پای احمق هایی مثل مهناز فضلی میریزم.. حالم به هم میخوره ..
گاهی از فکر های خلاقانه و خیالی خودم حالم به هم می خوره.منو از واقعیات به دور می کنه.
گاهی هم از آرزوهام که بر آورده می شن حالم به هم می خوره.چون هیچ وقت خوب و کامل آرزو نمی کنم.
من تقریبا هر چی آرزو می کنم زود بر آورده می شه ولی چون خوب و کامل و سنجیده آرزو نمی کنم.همه چی اون طور که می خوام در نمی یاد.بعدش از آرزو کردن خودم حالم بد میشه......
دیدین چه بده....بدونی آرزوهات بر آورده میشن ولی آرزو نکنی.....
پیام خیلی درازه ...سر فرصت و با حوصله بخونین...
مسعود جان...پیامت رو خوندم...و نمیدونم چطور بگم که وقتی اون صحنه ها رو
توصیف کردی چه حسی بهم دست داد...
شاید من این
چیزا رو تجربه نکرده باشم ولی با این حرفات حسی رو بهم متقل کردی که تا حال نداشتم..شاید
بگم که تجربتو یه جوری حس کردم..عزیزم ما رو هم در غمت شریک بدون..چون مطمئنم که
کسی از دووستان نیست که این متون رو بخونه و تحت تاثیر قرار نگیره...و چه خوبه که
ایقدر به دووستان اعتماد داری که حرفاتو میزنی..تو این زمونه که ما گیر
کردیم...کمتر آدما میتونن به همدیگه اعتماد کنن و حرفاشونو بگن..از ترس اینکه
مبادا از طریق همین حرفا بهشون خیانت بشه..چون واقعا تشخیص دووست و دشمن خیلی سخت
شده..خیلی..اینی که امروز کنارت وایساده و داره باهات حرف میرنه ممکنه همین شخص
فردا بیاد و مدعیت باشه و روبروت وایسه...درسته که ما الان کاری برای اون عزیز از
دست رفته از دستمون بر نمیاد ولی همین قدر که به حرفای همدیگه گوش میدیم..همین
خودش باعث تخلیه ما آدما میشیم..ممکنه کسایی که
دلای بزرگی دارن مثل تو یا دووستان دیگه ...با گفتن تجارب باعث بشیم کسای
دیگه ای مثل شخص من..با زیر و بم زندگی بیشتر آشنا بشن و زود تر از اون چیزی که
انتظار میره دیدشون به دنیا باز بشه و دیگه کور کورانه به پیشواز حوادث نرن...
اصولا خاصیت هچین بحثایی همینه..و گرنه اگه بخوایم دنبال حرف زدنای باشم که بیخود وقتمون رو تلف کنه نه تنها چیزی از دلمون رو خالی نمیکنه بکه باعث میشه بیشتر از خودمون فاصله بگیریم...چه خوبه که آدم به رفای یه نفر با تمام وجودش گووش بده و اونم حرفاشو از ته دل بگه..به شرطی که طرفین تو حرفاشون صادق باشن...
مسود جان یا شاهزاده عزیز...میدونم که تجربه ای رو که داشتی کسی ثل من نداشته و شاید هم درست نباشه که من در این مورد حرفی بزنم چون آدم تا وقتی چیزی رو تجربه نکرده باشه تمام حرفایی که میزنه از روی احساسشه و ممکنه این اخساس درست یا غلط باشه...ولی تا به حال احساس من بهم دروغ نگفته ..ایدوارم این بار هم دروغ نگفته باشه...غم از دست دادن عزیز رو من تجربه کردم.لی معشوقی که تو داشتی.....بزارین براتون بگم شاید یه خورده خوب باشه..البته اینو تا حالا حتی به ... هم نگفتم وی چون میبینم که اینجا کسایی هستن که به حرفام صادقانه گووش میدن..خوب چه جایی بهتر از اینجا...بزارین خلاصه براتون گبم و از همون اولش براتون بگم....
من از اون روزی که یادم میاد آدمای زیادی دور و برم بودن ..دوستای خوب...دشمنای حرفه ای و....همیشه سعی کردم که بیشتر از اینی که حرف بزنم به حرفای طرف مقابلم گووش بدم....برای همین هیچ وقت فرصتی برای بیان حرفام پیش کسی رو نداشتم یا اگه میخواستم حرفی بزنم میدیم که طرف مقابلم به اندازه کافی خودش درگیر مسائل مختلف هست و این حرف زدن من هیچ دردی رو از اون دوا نمیکنه..و ممکنه اگه واقعا دووست من باشه باعث اذیت اون بشه..برا همینم همیشه سعی کردم که حرفامو پیش خودم نگه داره...آره خلاصه براتون بگم تو این دنیای به این بزرگی ما یه دختر خاله داریم که همینجا...براش آرزوی سلامتی دارم...کسی که منو همیشه زیر دستای خودش میگرفت..کسی که با اینکه نزدیک ده سال از من بزرگتر بود ولی هیچ وقت حس نکردم که برام نقش بزرگتر رو ایفا میکنه..همیشه خودشو تا حد من پاین میاورد.....ای که الان که اینو مینویسم چقدر به یادشم...فقط اون بود که همیشه میتونستم هر وقت دلم گرفت بشینم و باهاش درد دل کنم...خودش یک بار تجربه شکست رو تو زندگیش چشیده بود..برا همین همیشه با حرفام آشنا بود...وقتی که میگفم امروز فلان کار و کردم یا نکردم همیشه با لبخند به حرفام گوش میداد..هیچ وقت ازم دلگیر نمیشد..حتی وقتی من کار اشتباهی میکردم..همیشه با حرفاش سعی میکرد بهم بفهمونه که کارم اشتباه بوده و چه زیبا بود این اخلاقاش...به خدا نمیدونم از چه اخلاقیش براتون حرفبزنم چون به قول شاعر که میگه : قطره از وسعت دریا بگوید؟...
نه چیزی که من ازش بگم نمیتونه اونو توصیف کنه.......بگذریم..دست تقدیر کاری کرد که کسی که اون سالها ی خیلی دوور دووسش داشت از کانادا برگشت...اون هنوز ازدواج نکرده بود و این بود که وقتی برگشت....دوباره اون شادی رو که تو این سالها از تو وجود اون رفته بود دوباره بهش برگردوند...دوباره اون خنده های قشنگش ..دوباره اون شیطنت های بچگانه و شیرینی های خودش...چیزایی که تو این چند سال خبری ازش نبود...خلاصه بعد از مدتی عقد کردند و بعد از چند وقت بساط عروسی به پا شد...
یک ماه که از ازدواجشون گذشت طبق قرار قبلی باید میرفتن کانادا..حالا خودتون تصورش رو بکنین...برای من چه شادی به وجود اومده بود که خوشحالی عزیز ترین کس زندگیمو میدیم اونم شادی که از ته دل بود...و از طرف دیگه باید دوری اونو تحمل کنم.....اره اون رفت ....ولی یه دنیا خاطره از خدش برام به یادگار گذاشت.......چیزایی که الان وقتی به یادشون میفتم تمام وجودم درد میگره که من چرا از وجودش استفاده نکردم..اینه که میگن آدم تا وقتی چیزی رو از دست نده معنی واقعی اونو نمیفهمه.....
نمیدونم چطور بگم که چه حسی داشتم..مطمئنم که خودتون میتونین تصور نین که کسی رو که با تمام وجد دووسش داری میخواد بره...چه حسی دارین...ولی از طرفی این رفتن اون باعث شادی و خوشحالی اونه..باعث میشه که همیشه شاد بمونه...منم که چیزی از خدا نمیخوام بجز سعاوت و خوشبختی کسی که سالهای سال همدم تنهاییام بود...با خنده هام خندید و با تو غمها پا به پای من گریه کرد..ساید خیلی وقتا این من بودم که میدیم وقتی من حرف میزنم بغض تو گلوش گیر میکنه..چون با تمام وجود به حرفام گوش میداد...شب قبل از اینکه برن تهران برای پرواز .....اومدن پیش ما...و یک ساعت تمام دستمو تو دستش گرفته بود مدام اشک میریخیتیم..نه من بلکه هر دو باهم...برای یک ساعت تمام نه من حرفی میزدم و نه اون...فقط تو چشمای همدیگه نگاه میکدریم و گریه میکردیم...خیلی سخته که آدم بدونه فقط چند ساعت دیگه با جدایی از عزیز ترین کس زندگیش فاصله داره و نتونه کاری بکنه...اسوس روزای گذشته هم هیچ فایده ای نداره...وقتی که گفت آرمان برای آخرین بار برام حرف بزن...نا خوداگاه بغض هر دومون ترکید...به خدا الان که اینا رو مینویسم چشمام پره از اشک..آخه اون تمام عمر من بود...تنها کسی که فکر میکردم تو این دنیای به این برگی میشه بهش دل بست...نمیدونم از کجا بگم...اگه تا خود صبح تایپ کنم نمیتونم یک در صد از خوبیاشو بگم...
خلاصه اونشب هم گذشت و اون رفت...الانم هزاران کیلومتر دور از اینجا توی یه مملکت غریب داره با عشقش زندگی میکنه...نمیدونم الان داره چیکار میکنه...ولی همیشه با این امید زندم که بتونم یه بار دیگه دستای گرمشو بگیرم...یه بار دیگه دلتنگیهامو تو بغلش زار بزنم....بابا منم آدمم..دل دارم......به خدا خیلی سخته خیلی.......
.
. آره مسعود جان یا دووستایی که این رو میخونین مام یه تجربه داشتیم..شاید اونجوری که سمعود بوده مال ما اونطور نبوده چون ما یه امیدی به دیدار دوبارش داریم...ولی اینم چیز کمی نبود....
ممنونم که به حرفام گوش کردین...خیلی برام خوب بود..خیلی.....
سلام بر خواهر سارا ستاره ...
(( همیشه خوبی ها در پشت پرده ای پنهانند .. پرده را کنار بزن .. خوبی را ببین .. با خوبی در آمیز و خوب شو ... ))
متاسفانه جمله ی بالا خلاصه ای است از جواب هایی که هر انسان عادی به طرز فکر من خواهد داد ...
از سمت دیگر .. بزرگترین مشکل این است .. : چه کسی می فهمد ؟ که دلم سخت برای خانه ام تنگ شده است ..
اشتباه دوستان این است که من بی هدفم .. یه بچه پولدار که خوشی زده زیر دلش .. نمی دونه چیکار کنه ..
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینطور نیست .. من بی انگیزه نیستم .. من بی اهمیت نیستم .. تنها مشکل این است که من عاشق آسمانم ..
مثل بچه ای که امروز تو شیرینی مثل کدو قل قله زن .. قل میخوره .. و فردا مجبورش میکنم به خاطر یه آدامس خروس توی یه مبارزه شرکت کنه ...
مشکل من اینه که به یاد روز هایی افتادم .. که بدون جنگ .. دروغ .. ریا .. کثافت کاری و ...... توی خانه ی خودم .. در جایگاه خودم .. به عنوان اشرف مخلوقات بودم ..
اما امروز .. به خاطر یه لقمه نان .. یا حتی کمتر .. به خاطر خود شیرینی جلوی جنس مخالف .. حاظرم همه کار بکنم ..
این درد منه .. مشکل اینه که من دارم میفهمم و از ناآگاهی اطرافیانم زجر میکشم ..
این بی انگیزگی نیست .. من اسم اینو درد فمهیدن میگذارم ..
من نمی گم زندگی بده .. میگم : ما بد زندگی میکنیم ..
این دوجمله شاید به نظر به هم شبیه هستند .. اما خیلی با هم تفاوت دارند؟!؟!؟!؟!؟!؟!
زندگی برای من ارزش داره .. اما به شرط این که بخوام در این زندگی انسانیت رو تعالی بدم .. بتونم خودم رو به مرتبه ی خدایی برسونم و ... نه اینکه ..به فکر تلیت کردن مخ همکلاسی و ... باشم.
باز هم می گم .شرم ندارم .. که زندگی من در گه غوطه وره .. عذاب وجدان اینکه نمی تونم .. جلوی کثافت کاری هایی رو که اطرافم رو فرا گرفته بگیرم .. عذاب اینکه نمی تونم از عقاید واقعی خودم طرفداری کنم .. و ...... بند بند وجودم رو می لرزونه و من لحظه به لحظه بیشتر در این باتلاق فرو میرم ..
تنها شاخه ی درختی که به سوی من گرفته شد مهر وعلاقه ی به خدای خودم .. وبنده ی شایسته اش (خاله عزیز تر از جانم) هست ..
بله خوبی ها وجود دارند .. اما در صفحه ی سیاه روزگار ما وجود چند نقطه ی سپید کاری رو از پیش نمی بره .. این که یه دفه یه قهرمان بیاد و همه ی خوبی ها رو علم کنه و بدی ها رو از بین ببره .. یا مربوط به آخر الزمانه .. یا فیلم های هندی (البته جدیدا چینی ها هم اینجوری فیلم می سازند)
از کجا می دونیم اون الان راضی و خوشنوده.ما می ترسیم چون تنها می مونیم.نمیدونم پریسا معشوقتون بوده یا کس دیگه ای.
ولی به یاد بیارین وقتی که اون زنده بود شما هیچ وقت این حس رو نداشتین که الان دارین.اون موقع با لبخندش زمستونتون بهار می شد و با حضورش غمها تون شادی.
پریسا تنها تجربه ی من در عشق.. بهاری بود که در میان دست های خودم پرپر شد .. تا حالا شده عشقت بیاد سرشو سر شونه هات بزاره .. آروم گریه کنه و بگه : بعد از من هیچ وقت گریه نکن ؟
تا حالا شده زندگی ات رو به خاک بسپرن و تو حتی اجازه ی ورود به مراسم تدفین رو نداشته باشی ؟ و مثل دزد ها خودتو قاطی جمعیت کنی و جلوی گریه کردن خودتو بگیری؟ تا حالا شده .. به جای دست های گرمی که روی شونه ات بوده .. چوب تابوت قرار بگیره ؟ تا حال سعی کردی گرمای لب های عشقت رو از پشت خرمن ها خاک ویک سنگ بزرگ و سرد حس کنی ؟ نه عزیزم .. هیچ کدوم از این حس ها رو نداشتی .. امیدوارم هیچ وقت هم نفهمی که چه مزه ای داره ..
من میانسالی رو نه .. اما شکسته شدن کمر و پیری رو حس کردم ..
و اما بهشت : بهشت جایی دور تر از همین جا که هستیم نیست .. همینجاست .. زمانی که یعد از خوندن نمازت .. نگاه گرمی از پشت سر توی دلش به خودش برای داشتن بچه ی نماز خون آفرین میگه .. زمانی که کارنامه قبولی کنکورو به خونه میبری .. زمانی که عزیزانت ازدواج میکنن .. زمانی که کودکی به دنیا میاد .. بهشت همونجاست .. میتونی بوی بهشت رو حس کنی .. فقط کافیه .. انسان باشی تا بفهمی..
من از زندگی بیزار نیستم .. از شرایط زندگی متنفرم ...
من به لباس پوشیدن کسی خرده نمی گیرم .. همون طوری که نظر دیگران نسبت به بد لباسی یا خوش لباسی خودم برام بی اهمیته .. اما به احمقی و بز بودن ملت اعتراض دارم ...
من از هیچ چیز نمیترسم.. گریه کردن در جمع که جای خود دارد .. دلیل گریه نکردنم را هم که توضیح دادم من الان سالهاست به جز ایام فاطمیه گریه نمی کنم ، اصلا گریه کردن یادم رفته .. چون فاطمه را مادر خودم میدونم و برای مادر گریه کردن یه غریزه است نه یه خواست و اراده ...
امیدوارم
تا اندازه ای تونسته باشم عقایدم رو بیان کنم ..
راستی ایدئولوژی من به زندگی توی شعرمه که بعدا همینجا مینویسم .
با تشکر دواباره از مریم ، سارا و آرمان گلم ..