userinfo close

  ,

دلباخته گان


my_loveclub

تاسیس: 17 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: خاطره س - معاونان
خواستم عشق را معنی کنم...؟ به نزدیک آن قفس کنار پنجره رفتم آن را باز کردم تا آن پرنده زیبا آزاد گ ادامه »
خواستم عشق را معنی کنم...؟
به نزدیک آن قفس کنار پنجره رفتم
آن را باز کردم تا آن پرنده زیبا آزاد گردد
ولی آن هنگام که آن پرنده به سوی آسمان پر گشود
معصومانه به زمین افتاد!
به قفس نگریستم، نه...! نه...!
آن پرنده بالهایش را درون قفس جا گذارده بود!
آری...!
آن پرنده به آن قفس عادت کرده بود
آخر، آن پرنده زیبا به میله های آهنی آن قفس دلباخته بود
ولی پرواز برای پرنده هاست تو هم اگر پرنده ای پرواز کن!!!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
135
477
89/8/16 (12:17)
12
45
90/5/17 (23:11)
4
13
89/8/18 (22:02)
34
184
89/6/22 (00:31)
1
6
89/5/23 (04:48)
4
15
89/3/20 (12:35)
8
37
89/3/20 (12:27)
20
60
89/2/20 (01:56)
2
3
89/2/4 (08:58)
0
9
88/12/15 (08:00)
230
575
88/11/29 (11:51)
132
656
88/11/27 (14:59)
5
26
88/9/29 (13:52)
29
147
88/9/28 (19:32)
11
52
88/9/12 (10:01)
3
14
88/9/12 (09:45)
1
5
88/9/2 (12:41)
0
4
88/8/10 (22:11)
3
18
88/7/13 (09:25)
7
48
88/4/24 (00:35)

عنوان بحث

خاطره س , navak
خاطره س - 10:31 1389/02/2

نوشته های خانم عرفان نظر آهاری

آثار و نوشته های خانم عرفان نظر آهاری رو اینجا بگذارید


خلقت انسان

سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!

عرفان نظرآهاری
__________________

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
خاطره س , navak
خاطره س - 08:58 1389/02/4
2
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.
ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت
خاطره س , navak
خاطره س - 10:38 1389/02/3
1

یک‌ نفر دنبال‌ خدا می‌گشت، شنیده‌ بود که‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمری‌ دیده‌ بود که‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد می‌کشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌های‌ آسمان‌ بالا می‌رفت، ابرها را کنار می‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را می‌تکاند. ماه‌ را بو می‌کرد و ستاره‌ها را زیر و رو.او می‌گفت: خدا حتماً‌ یک‌ جایی‌ همین‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگی‌ می‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ که‌ کسی‌ بر آن‌ تکیه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختی‌ بود و نه‌ کسی. نه‌ رد پایی‌ روی‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌ای‌ لای‌ ستاره‌ها.

از آسمان‌ دست‌ کشید، از جست‌وجوی‌ آن‌ آبی‌ بزرگ‌ هم.
آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمین‌ زیر پایش‌ افتاد. زمین‌ پهناور بود و عمیق. پس‌ جا داشت‌ که‌ خدا را در خود پنهان‌ کند.
زمین‌ را کند، ذره‌ذره‌ و لایه‌لایه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.
خاک‌ سرد بود و تاریک‌ و نهایت‌ آن‌ جز یک‌ سیاهی‌ بزرگ‌ چیز دیگری‌ نبود.
نه‌ پایین‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمین‌ و نه‌ آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه‌ها مانده‌ بود. دریاها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ کوه‌ها و قعر دریا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زیر تک‌تک‌ همه‌ ریگ‌ها را. لای‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبری‌ نبود، از خدا خبری‌ نبود.
ناامید شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.
آن‌ وقت‌ نسیمی‌ وزیدن‌ گرفت. شاید نسیم‌ فرشته‌ بود که‌ می‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ که‌ خستگی‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسیع‌ترین‌ و زیباترین‌ و عجیب‌ترین‌ سرزمین‌ هنوز مانده‌ است. سرزمین‌ گمشده‌ای‌ که‌ نشانی‌اش‌ روی‌ هیچ‌ نقشه‌ای‌ نیست.
نسیم‌ دور او گشت‌ وگفت: اینجا مانده‌ است، اینجا که‌ نامش‌ تویی. و تازه‌ او خودش‌ را دید، سرزمین‌ گمشده‌ را دید. نسیم‌ دریچه‌ کوچکی‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همین‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تکیه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشی‌ که‌ در پی‌ اش‌ بود. همین‌جاست.
سال‌ها بعد وقتی‌ که‌ او به‌ چشم‌های‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمین. هم‌ زیر ریگ‌های‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌های‌ کوه، هم‌ لای‌ ستاره‌ها و هم‌ روی‌ ماه.

نوشته شده  عرفان‌ نظرآهاری‌


  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.