| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
14
|
374
|
91/1/4 (22:00)
|
|
||
|
|
31
|
283
|
91/1/17 (08:48)
|
|
||
|
|
378
|
3057
|
91/2/9 (22:05)
|
|
||
|
|
46
|
1783
|
91/3/5 (00:07)
|
|
||
|
|
96
|
728
|
91/3/5 (00:05)
|
|
||
|
|
56
|
858
|
91/3/4 (23:58)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
91/2/16 (01:52)
|
|
||
|
|
6
|
93
|
91/2/7 (13:03)
|
|
||
|
|
2
|
32
|
91/2/4 (08:53)
|
|
||
|
|
3
|
51
|
91/2/2 (10:17)
|
|
||
|
|
2
|
29
|
91/1/30 (13:41)
|
|
||
|
|
2
|
54
|
91/1/10 (10:55)
|
|
||
|
|
4
|
216
|
90/11/30 (01:00)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
90/9/14 (03:04)
|
|
||
|
|
1
|
47
|
90/8/6 (18:14)
|
|
||
|
|
3
|
71
|
90/7/13 (19:08)
|
|
||
|
|
3
|
84
|
89/12/11 (09:39)
|
|
||
|
|
15
|
106
|
89/9/20 (21:51)
|
|
||
|
|
0
|
31
|
89/8/1 (01:48)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
89/7/12 (20:16)
|
|
****
نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم
سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم
ببستهست میان لطف من به تیمارت
که دیده برکات وصال و تیمارم
هزار شربت شافی به مهر می جوشد
از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم
بیا به پیش که تا سرمه نوت بکشم
که چشم روشن باشی به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید
که از کمال کرم دستگیر اغیارم
تو را که دزد گرفتم سپردمت به عوان
که یافت شد به جوال تو صاع انبارم
تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی
هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویش
به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم
به خلوتش همه تأویل آن بیان فرمود
که من گزاف کسی را به غم نیازارم
خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد
ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم
****
| بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست | بگشای لب که قند فراوانم آرزوست | |
| ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر | کان چهره مشعشع تابانم آرزوست | |
| بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز | باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست | |
| گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو | آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست | |
| وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست | وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست | |
| در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست | آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست | |
| این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا | من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست | |
| یعقوب وار وااسفاها همیزنم | دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست | |
| والله که شهر بیتو مرا حبس میشود | آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست | |
| زین همرهان سست عناصر دلم گرفت | شیر خدا و رستم دستانم آرزوست | |
| جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او | آن نور روی موسی عمرانم آرزوست | |
| زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول | آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست | |
| گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام | مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست | |
| دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر | کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست | |
| گفتند یافت مینشود جستهایم ما | گفت آن که یافت مینشود آنم آرزوست | |
| هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد | کان عقیق نادر ارزانم آرزوست | |
| پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست | آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست | |
| خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز | از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست | |
| گوشم شنید قصه ایمان و مست شد | کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست | |
| یک دست جام باده و یک دست جعد یار | رقصی چنین میانه میدانم آرزوست | |
| میگوید آن رباب که مردم ز انتظار | دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست | |
| من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست | وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست | |
| باقی این غزل را ای مطرب ظریف | زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست | |
| بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق | من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست |
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکـــــــــــ
چنـــــــــدروزی قفسی ساخته اند از بدنمــــ....
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم من
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
بـــاز آمدم بـــازآمدم، از پیـــش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شـــاد آمدم شـــاد آمدم، از جمــــله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آنجــــا روم آنجــــا روم، بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان كاین جا به زنهارآمدم
من مرغ لاهوتی بد م، دیدی كه ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهـــــان در وی گرفتار آمدم
من نور پاكم ای پسر، نه مشتی خاكم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهـــوار آمدم
ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم سر ببین
آنـــــجا بیا ما را ببین كانـــجا سبكبار آمدم
به نظرم یکی از شورانگیزترین غزلیات مولاناست
متن کاملش از اینجا قابل مطالعه است
www.Akharinfereshte.mihanblog.com/post/34





من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او وز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها
زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا
آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا
سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد ای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا
| بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم | وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم | |
| هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند | هم آب بر آتش زنم هم بادههاشان بشکنم | |
| از شاه بیآغاز من پران شدم چون باز من | تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم | |
| ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم | بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم | |
| امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم | تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم | |
| روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور | چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم | |
| من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را | گر ذرهای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم | |
| هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد | گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم | |
| گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او | گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم | |
| چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم | گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم | |
| چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی | پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم | |
| گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می | دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم | |
| چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم | گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم | |
| خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای | گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم | |
| نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو | جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم | |
| ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی | گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم | |
| از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند | من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم |
سلام دوستان

خاک چه دانست که او گوهر گوینده بود آب جه دانست که او غمزی غمازه بود
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد
@};- تا صدف قانع نشد پر دور نشد@};-
کار من اینست که کاریم نیست
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
تا که مرا شیر غمت صید کرد
جز که همین شیر شکاریم نیست
در تک این بحر چه خوش گوهری
که مثل موج قراریم نیست
بر لب بحر تو مقیمم مقیم
مست لبم گر چه کناریم نیست


در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را
در رقص اندرآور جان های صوفیان را
خورشید و ماه و اختر رقصان بگرد چنبر
ما در میان رقصیم رقصان کن آن میان را
لطف تو مطربانه از کمترین ترانه
در چرخ اندرآرد صوفی آسمان را
باد بهار پویان آید ترانه گویان
خندان کند جهان را خیزان کند خزان را
بس مار یار گردد گل جفت خار گردد
وقت نثار گردد مر شاه بوستان را
هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی
یعنی که الصلا زن امروز دوستان را

