| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1612
|
9879
|
90/12/24 (10:44)
|
|
||
|
|
122
|
1269
|
90/8/17 (12:40)
|
|
||
|
|
202
|
1994
|
90/3/5 (19:29)
|
|
||
|
|
527
|
4103
|
90/2/28 (10:49)
|
|
||
|
|
37
|
303
|
90/2/11 (22:05)
|
|
||
|
|
83
|
1127
|
90/1/17 (20:49)
|
|
||
|
|
15
|
213
|
89/12/29 (15:52)
|
|
||
|
|
1012
|
7196
|
89/12/24 (16:44)
|
|
||
|
|
45
|
447
|
89/12/12 (21:31)
|
|
||
|
|
54
|
438
|
89/12/8 (08:41)
|
|
||
|
|
147
|
1341
|
89/11/29 (00:30)
|
|
||
|
|
14
|
112
|
89/11/27 (13:29)
|
|
||
|
|
77
|
1198
|
89/11/26 (19:37)
|
|
||
|
|
26
|
407
|
89/11/21 (13:49)
|
|
||
|
|
517
|
5448
|
89/11/5 (23:37)
|
|
||
|
|
98
|
711
|
89/10/13 (16:26)
|
|
||
|
|
6
|
80
|
89/10/8 (20:18)
|
|
||
|
|
14
|
178
|
89/10/8 (14:35)
|
|
||
|
|
65
|
607
|
89/9/30 (17:09)
|
|
||
|
|
11
|
90
|
89/9/28 (22:29)
|
|
امروز با نفس های گرمی که به صورتم می خورد از خواب بیدار شدم ...
اجزای درشت صورت یک مرد و جوانه های تازه بیرون زده ی ریش صبحگاهی ... به سختی جا به جا شدم.
اتاق نا آشنا بود وتصاویر قاب شده بر دیوار نشانی از آشنایی نمیداد...
مرد دستانش را به دورم حلقه کرد و جملات نا مفهومی زیر لب ادا کرد و من با جملات نا مفهوم جوابش را دادم!
هر دو فهمیدیم چه می گوییم ... یا لا اقل من اینگونه فکر کردم .
روبرو یم تصویر مرد به همراه زنی نا آشنا بر دیوار بود... نترسیدم !
از جا بر خواستم و به سمت پنجره رفتم .....هیچ چیز آن بیرون نشانی از آشنایی نمی داد...
به قطرات باران که نم نم زمین را خیس میکرد سلام گفتم ... سگی پارس کرد و دمش را تکان داد ...
پیر مردی عصا زنان عبور کرد و کلاهش را برداشت... کودکی لبخند زد...
به سمت آینه رفتم و به جای خود ، تصویر زن آن زن را در آینه دیدم... نترسیدم !
به حلقه ی دستان ، ریش صبحگاهی و نفس های گرم برگشتم و چشمانم را بستم ...
از خواب بیدار شدم ... اتاق خودم بود و همه چیز نشان از آشنایی میداد...ترسیدم!
با خودم فکر کردم "شاید زندگی دو گانه ای باشد که ما از آن بی خبریم"
هر وقت که دیگر حالم از دور و برم به هم میخورد ...کتاب هری پاترم را باز می کنم(ترجیحا جلد اول و دوم) و برای 1000
امین بار نگاهی به داستانش می اندازم...عاشق سرسرای بزرگ قصر هاگوارتز و میز های طویلش هستم...همانجایی که موقع
صبحانه... شاگردان مدرسه وقتی آب کدو حلوایی و پیراشکی میخورند 100 ها جغد رنگ و وارنگ نامه ها و روزنامه هایشان
را می آورند...بعضی وقتها هم پر جغد ها توی پاچ شیر یا ظرف حلیم شان می افتد
... بعد ورق می زنم...کمی جلوتر...
هوووم...به کلاس تاریخ جادوگری سری می زنم...هری و دوستانش ته کلاس نشسته اند و بی توجه به حرف های استادشان
دارند نقطه بازی می کنند...جلوی کلاس را نگاه می کنم ...پشت میز استاد یک روح ایستاده!!!تنها استاد روح
هاگوارتز...پروفسور بینز!!!...می گویند او یک روز وقتی زنده بود از شدت خستگی روی مبل کنار شومینه خوابش برد...
صبح وقتی بیدار شد مثل همیشه کتاب تاریخ جادوگری را برداشت و رفت تا به دانش آموزانش درس بدهد...فقط موقع رفتن
یادش رفت که جسمش را هم با خود ببرد!!!...این شد که از ان روز به بعد تبدیل شد به ررروح! به همین سادگی
کتاب از دستم می افتد و چشم هایم بسته می شود...می خواهم بخوابم...شاید در خواب گشتی در دنیای به ظاهر
مزخرف هری پاتر بزنم
...بفرمایید آب کدو حلوایی!
فکرم خواب میبیند.....
در یک دالان تودرتوی هزار لایه ...رفیقی گفت: می اندیشم ، پس هستم.
ومن فهمیدم "خیلی هستم"
اشکال هندسی ! و از اینجا شروع میشود : ذوزنقه یا زوذنقه و شاید هم ذوذنغه و ... و چقدر بودن سخت است .
تحلیل سننگینی نگاه یک اندیشه ، تجسم حدس زدن واژه های در گوشی و مروری بر آثار بودن های سالیانه....
من خیلی هستم ...
_ الو ... صفحه ی اول چاپ شود
از خودم عکس میگیرم
امضا : دارنده ی بیشترین قدرت طی العرض در هزارتوی اندیشه به فاصله ی دو توقف عقربه ی ثانیه شمار ...
بیزنس به این پرسودی ، چطور نمی فهمند ؟ خواب ام فکر میکند... چقدر ابله زیاد شده!
تا اینکه ...
در یک شبگردی لذت بخش ...
در لحظه ی ترشح سلولهای خاکستری ...درست 58/1 ثانیه قبل از ارگاسم،
کچل آمریکایی که به فاصله ی دو اینچ از زمین میدوید بهم تنه ی مرگباری زد و فایلهای مغزم رو روی زمین پخش کرد....
_ یابو ..
_کسی اینجا هست ؟
_من هستم ... یابو ی کور !
_ نیستی وگرنه میدیدمت ...
_من "خیلی هستم "
توجه ای نکرد و رفت .
شنیدم زیر لب میگفت :
باز با یک تجمع بی شکل انرژی تصادف کردم ...مدل GR19 ، از اون ابله ها که فکرمی کرد هست!
کمترین حالت و جزئیات اتاقم کافیست تا سال ها ذهن مرا به خود مشغول کند
چند روزه این جمله ی صادق هدایت عین بید داره مغزمو گاز میزنه...عجیبه که ذهن مفلوک من با این همه موضوع مهم واسه
فکر کردن ...مثلا به رنگ کتونی فلان بازیکن تیم غنا جذب میشه...به جنس موکت کف اتاق....به مزه ی دارچین...
به تعداد کاشی های حموم...به تعداد چوب کبریتا جذب میشه و عین روانی ها هی میخواد اونا رو از اول بشماره...
یا یهو دستور میده به انگشت کوچیک پات نگا کن... بعد از انگشت کوچیک پا میرسی به اتفاقاتی که در طول روز افتاد...
حوادثی که در طول هفته ی پی...ماه قبل...ترم گذشته برات پیش اومد یا حتی میرسی به خاطرات 5 سالگیت...
و بعد به راز خلقت....به خدا...آفرینش...و به اینکه اصن چرا زنده ایم....از انگشت پا میرسی به علت وجود!!!...
2تا حالت داره...
.1.یا اینقد فکر میکنی که روانی میشی...
2.یا مامانت صدات می کنه و از این لجن زار احمقانه ی ذهنت بیرون میای



