userinfo close

  ,

تصاویر متحرک


motion_picture

تاسیس: 12 آبان 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سوسن آلالیما - معاونان
>>> فضایی برای فعالیت علاقمندان به سینما و ادبیات جهان <<<
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1612
9879
90/12/24 (10:44)
122
1269
90/8/17 (12:40)
202
1994
90/3/5 (19:29)
527
4103
90/2/28 (10:49)
37
303
90/2/11 (22:05)
83
1127
90/1/17 (20:49)
15
213
89/12/29 (15:52)
1012
7196
89/12/24 (16:44)
45
447
89/12/12 (21:31)
54
438
89/12/8 (08:41)
147
1341
89/11/29 (00:30)
14
112
89/11/27 (13:29)
77
1198
89/11/26 (19:37)
26
407
89/11/21 (13:49)
517
5448
89/11/5 (23:37)
98
711
89/10/13 (16:26)
6
80
89/10/8 (20:18)
14
178
89/10/8 (14:35)
65
607
89/9/30 (17:09)
11
90
89/9/28 (22:29)

عنوان بحث

سوسن آلالیما , sisa
سوسن آلالیما - 22:50 1389/03/4

رویاها و کابوسها ( ورژن 2)

به درخواست دوست عزیز خانم ومپایر این بحث برای نوشتن چندسطری روزنوشت مفتوح می گردد. هر چی دلتون خواست بنویسین که تو تاپیکای دیگه جا یی نداشت بیارینش اینجا. قبلا تو کلوب سینما بحثی با همین عنوان داشتیم. دوستان شاید دیده باشن اونجا رو... 
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
گل جو , gol_joo
گل جو - 23:31 1389/06/3
37

امروز  با نفس های گرمی که به صورتم می خورد  از خواب بیدار شدم ...

اجزای درشت صورت یک مرد و جوانه های تازه بیرون زده ی ریش صبحگاهی ... به سختی جا به جا شدم.

اتاق نا آشنا بود وتصاویر قاب شده بر دیوار نشانی از آشنایی نمیداد...

مرد دستانش را به دورم حلقه کرد و جملات نا مفهومی زیر لب ادا کرد و من با جملات نا مفهوم جوابش را دادم!

هر دو فهمیدیم چه می گوییم ... یا لا اقل من اینگونه فکر کردم .

روبرو یم تصویر مرد به همراه زنی نا آشنا بر دیوار بود... نترسیدم !

از جا بر خواستم و به سمت پنجره رفتم .....هیچ چیز آن بیرون نشانی از آشنایی نمی داد...

به قطرات باران که نم نم زمین را خیس میکرد سلام گفتم ... سگی پارس کرد و دمش را تکان داد ...

پیر مردی عصا زنان عبور کرد و کلاهش را برداشت... کودکی لبخند زد...

به سمت آینه رفتم و به جای خود ، تصویر زن آن زن را در آینه دیدم... نترسیدم !

به حلقه ی دستان ، ریش صبحگاهی و  نفس های گرم برگشتم و چشمانم را بستم ...

از خواب بیدار شدم ... اتاق خودم بود و همه چیز نشان از آشنایی میداد...ترسیدم!

با خودم فکر کردم    "شاید زندگی دو گانه ای باشد که ما از آن بی خبریم"

 

 

میلاد م , miladsar
میلاد م - 22:30 1389/06/3
36


                                                               رویاهایم را دیگر نمیفروشم !
  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
میس  ومپایر , mrs_vampire
میس ومپایر - 02:41 1389/05/7
35

هر وقت که دیگر حالم از دور و برم به هم میخورد ...کتاب هری پاترم را باز می کنم(ترجیحا جلد اول و دوم) و برای 1000

امین بار نگاهی به داستانش می اندازم...عاشق سرسرای بزرگ قصر هاگوارتز و میز های طویلش هستم...همانجایی که موقع

صبحانه... شاگردان مدرسه  وقتی آب کدو حلوایی و پیراشکی  میخورند 100 ها جغد رنگ و وارنگ نامه ها و روزنامه هایشان

را می آورند...بعضی وقتها هم پر جغد ها توی پاچ شیر یا ظرف حلیم شان می افتد... بعد ورق می زنم...کمی جلوتر...

هوووم...به کلاس تاریخ جادوگری سری می زنم...هری و دوستانش ته کلاس نشسته اند و بی توجه به حرف های استادشان

دارند نقطه بازی می کنند...جلوی کلاس را نگاه می کنم ...پشت میز استاد یک روح ایستاده!!!تنها استاد روح

هاگوارتز...پروفسور بینز!!!...می گویند او یک روز وقتی زنده بود از شدت خستگی روی مبل کنار شومینه خوابش برد...

صبح وقتی بیدار شد مثل همیشه کتاب تاریخ جادوگری را برداشت و رفت تا به دانش آموزانش درس بدهد...فقط موقع رفتن

یادش رفت که جسمش را هم با خود ببرد!!!...این شد که از ان روز به بعد تبدیل شد به ررروح! به همین سادگی

کتاب از دستم می افتد و چشم هایم بسته می شود...می خواهم بخوابم...شاید در خواب گشتی در دنیای به ظاهر

مزخرف هری پاتر بزنم...بفرمایید آب کدو حلوایی!

 

 

 

میلاد م , miladsar
میلاد م - 22:09 1389/04/27
34
نقل قول از : گل ..

فکرم خواب میبیند.....

در یک دالان تودرتوی هزار لایه ...رفیقی گفت: می اندیشم ، پس هستم.

ومن فهمیدم  "خیلی هستم"


شنیدم زیر لب میگفت : 

                                   باز با یک تجمع بی شکل انرژی تصادف کردم ...مدل GR19 ، از اون ابله ها که فکرمی کرد هست!

 

 






گل جو , gol_joo
گل جو - 03:23 1389/04/27
33

فکرم خواب میبیند.....

در یک دالان تودرتوی هزار لایه ...رفیقی گفت: می اندیشم ، پس هستم.

ومن فهمیدم  "خیلی هستم"

اشکال هندسی ! و از اینجا شروع میشود : ذوزنقه یا زوذنقه و شاید هم ذوذنغه و ... و چقدر بودن سخت است .

تحلیل سننگینی نگاه یک اندیشه ، تجسم حدس زدن واژه های در گوشی و  مروری بر آثار بودن های سالیانه....

من خیلی هستم ...

         _ الو ... صفحه ی اول چاپ شود

از خودم عکس میگیرم

امضا : دارنده ی بیشترین قدرت  طی العرض در هزارتوی اندیشه به  فاصله ی دو  توقف عقربه ی ثانیه شمار  ...

بیزنس به این پرسودی ، چطور نمی فهمند ؟ خواب ام فکر میکند... چقدر ابله زیاد شده!

تا اینکه ...

در یک شبگردی لذت بخش ...

در لحظه ی ترشح سلولهای خاکستری ...درست   58/1   ثانیه قبل از ارگاسم،

کچل آمریکایی که به فاصله ی دو اینچ از زمین میدوید بهم تنه ی مرگباری زد و  فایلهای مغزم رو روی زمین پخش کرد....

        _ یابو ..

        _کسی اینجا هست ؟

        _من هستم ... یابو ی کور !

        _ نیستی وگرنه میدیدمت ...

        _من "خیلی هستم "

توجه ای نکرد و رفت .

شنیدم زیر لب میگفت : 

                                   باز با یک تجمع بی شکل انرژی تصادف کردم ...مدل GR19 ، از اون ابله ها که فکرمی کرد هست!

 

 

میلاد م , miladsar
میلاد م - 20:34 1389/04/26
32
خوب خوابم اینجوری بود :

بیست سال پیش توی شهری که مدت زیادی توش زندگی کرده بودم یه دفعه جو عوض شد و مردم یه دفه سعی کردن به اذیت و

تمسخر من ..البته من گیمپل احمق نبودم و این چیزا بهم خیلی برخورد . اونها خیلی اذیتم کردن .تصمیم گرفتم از اونجا برم . وقتی از

دروازه ی شهر (جایی که پلاک به شهر ایکس خوش آمدید- سفر خوش- رو دیدم) از ته دل داد زدم : خار مادر همه ی شماها رو من  گ....  و رفتم


امروز دوباره برگشتم. سر دروازه شهر رسیدم و دیدم کلی فریجولیتو و رزیتا  قمه بدست منتظرم واستادن و یه لنگه پا دارن آدامس میجون و
تسبیح می چرخونن .
میس  ومپایر , mrs_vampire
میس ومپایر - 22:51 1389/04/11
31

کمترین حالت و جزئیات اتاقم کافیست تا سال ها ذهن مرا به خود مشغول کند

 

چند روزه این جمله ی صادق هدایت عین بید داره مغزمو گاز میزنه...عجیبه که ذهن مفلوک من با این همه موضوع مهم واسه

فکر کردن ...مثلا به رنگ کتونی فلان بازیکن تیم غنا جذب میشه...به جنس موکت کف اتاق....به مزه ی دارچین...

به تعداد کاشی های حموم...به تعداد چوب کبریتا جذب میشه و عین روانی ها هی میخواد اونا رو از اول بشماره...

یا یهو دستور میده به انگشت کوچیک پات نگا کن... بعد از انگشت کوچیک پا میرسی به اتفاقاتی که در طول روز افتاد...

حوادثی که در طول هفته ی پی...ماه قبل...ترم گذشته برات پیش اومد یا حتی میرسی به خاطرات 5 سالگیت...

و بعد به راز خلقت....به خدا...آفرینش...و به اینکه اصن چرا زنده ایم....از انگشت پا میرسی به علت وجود!!!...

2تا حالت داره...

.1.یا اینقد فکر میکنی که روانی میشی...

2.یا مامانت صدات می کنه و از این لجن زار احمقانه ی ذهنت  بیرون میای

 

 

 

میلاد م , miladsar
میلاد م - 23:05 1389/04/6
30
اپیزود اول :
این چند روزه هرچی دست گرفتم توش نوشته شده بود :

کار بدان جا کشید که توی سر سگ میزدی شاهزاده در می آمد.


اپیزود دوم :
عزم (عرضم) به خدمت شما پریروز یه تبلیغی هم دیدم که یه آقایی که خیلی هم عاقله به نظر میرسید اولش بچه بود و مثل آدم پول تو بانک میذاشت  ولی بعد که پیر شد نشون داد که کلی آدم (تخم و ترکه ش)  دور برش جمع شدن ..سر جمع یه 30 40 نفری می شدن...

لب کلام:
انگار صدای خود ِ آغا بود :                                    "یکی بزاد ، فتحعلی خان بزاد "
                  
                 http://barikan.org/images/EditorUpload/آقا محمد خان.jpg     http://asdadras.persiangig.com/image/motafareghe/Tarikh/lotfalikhan.jpg




پی نوشت :
آغا محمد خان در سن یازده سالگی بدلیل اینکه چهره جذابی داشت توسط خواجگان حرمسرای عادلشاه حاکم مشهد در حال معاشقه با دختر و یکی از همسران وی دیده شد و بدستور عادلشاه که از بستگان محمود افغان بود ( بروایتی پسر عموی محمود افعان بود ) اخته گردید.
کوتلاس خط نقطه  , hamedsolidsnake
کوتلاس خط نقطه - 17:14 1389/03/29
29
به علت گرمی هوا آدم اینجا خوابش نمیبره!
سوسن آلالیما , sisa
سوسن آلالیما - 00:38 1389/03/29
28
دوستم آهنگ شاهین نجفی که بیاد فریدون فرخ زاد خونده رو بهم داده بود. الان که داشتم گوشش میکردم، یاد این افتادم که مرگش و قتلش مال زمان قتلهای زنجیره ای بود. بعد یاد دبیرمون افتادم. اسمش خانم برقعی بود (افتخار السادات)  دبیر عربی و دینیمون بود. من اول راهنمایی بودم. نظر خاصی راجع بهش نداشتم، یعنی ازش بدم نمیومد منتهاش خوشمم هم نمیومد خیلی، ولی عاشق دست خطش بودم، مخصوصا وقتی می خواست بنویسه "ک" یا  کلمه ای بنویسه که توش "ک" داره، سرکش "ک" رو بهش می چسبوند. خیلی جالب می نوشت. یادم نیست یه ثلث دبیرمون بود یا دو ثلث، ولی 3 تا نشد چون یه روز که رفتیم مدرسه گفتن خانم برقعی مرده و از اون به بعد خواهرش جاش اومد، البته فقط واسه دینی، عربی رو خانوم صمصامی که ادبیات بهمون درس می داد، ادامه داد. من تا مدتها نفهمیدم خانوم برقعی بالاخره چجوری مرد، ولی همه متفق القول بودن که کشته شده، اینکه آدمو ببندن به تخت و روش بنزین بریزن و بسوزونن شاید بعد خوندن کتاب " تاریخ سخت کشی" خیلی دردناک بنظر نیاد، ولی بخودی خود جگر خراشه. و بعدتر  وقتی بزرگتر شدم ربطشو به قتل فهمیدم.یاد عربی درس دادن خانوم صمصامی و توت خوردن باهاش سرکلاس افتادم و و اینجا بود که بنا به عادت قدیمی شروع کردم به فکر کردن راجع به اینکه چی شد که یاد توت خوردن افتادم بعد همینجور رفتم عقب تا رسیدم به  و فریدون فرخزاد و آهنگ شاهین نجفی.
این چند روزه همه ی آدمای مرده ی زندگیم عجیب از جلوم رژه میرن.
میلاد م , miladsar
میلاد م - 23:04 1389/03/19
27


یه دختری هست ..فقط تو خوابمه ..هر وقت بیچاره میاد پا بده  یا من الکی سرخری بازی در میارم ، یا باباش یهو ظاهر میشه یا

برادرش...کمکم کنید !  ..یه دفه مخشو زده بودم ، وسط کار برادرش اومد یه چاقو انداخت زیر گلوم ...بعد مثلن به شدت من مُردم

....چی کار کنم ؟

تعریف از خود نباشه ولی بیچاره دختره خیلی خوب هم پا میده ها اااا! اما  نمیدونم چرا اینطوری میشه هی ...آخرش جوون مرگ 

میشم و تو خواب هم هیچ  غلطی نمیکنم ....
سینا فتحی یونسی , sinametal
سینا فتحی یونسی - 17:11 1389/03/16
26
من دیشب کابوس دیدم خفن. خواب دیدم چهار نفر بودیم.سه نفر بقیه رو کشتم. یعنی خودشونم میدونستن دارم میکشمشون. مثلن وقتی داشتم یکیشونو میکشتم اون یکی با من اومد بالا سرش گفت یه تیر هم بزن تو قلبش برای محکم کاری. بعد از کشتن اون سه نفر خودم رو هم کشتم. ولی نمردم.یعنی هیچکدوممون نمردیم.دو نفر از اون سه نفر دیگه یادمه از ساوث پارک بودن. یکیشون کارتمن بود.بعدش میخواستم بکشم خودمو نمیشد. بعدش با خونوادم رفتیم یه خونه جدید. خونه کوچیک بود. 2 تااتاق خواب داشت.بیشتر شبیه متل بود. خونه بقلی ما خیلی بزرگ بود. توش میز بیلیارد داشت. بقیه شو یادم نمیاد.
سوسن آلالیما , sisa
سوسن آلالیما - 12:55 1389/03/16
25
نقل قول از : آرش ...

اقا خواب و رویاهم بنویسیم؟ راسیتش من تا مدتها بعد از اون بازی معروفه دانمارک کرواسی و اون گل عجیب داوور شوکر خواب میدیدم پیتر اشمایکلم و از دروازه اومدم بیرون و شوکر می خواد توپو از بالا سر من رد کنه بعضی وقتا می گرفتمش بعضی شبام نه!!

سینا فتحی یونسی , sinametal
سینا فتحی یونسی - 13:21 1389/03/13
24
نقل قول از : میلاد م

خوب اینجا هم که سردی کرد....بریم یه جا دیگه ....
میلاد م , miladsar
میلاد م - 12:42 1389/03/13
23
خوب اینجا هم که سردی کرد....بریم یه جا دیگه ....
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.