نام کلوب :فریدون مشیری
نام انگلیسی : moshiri_fereydoon
تاسیس : 10 دی 1383
4363 عضو ، 176 بحث ، 11 آلبوم ، 1 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

فریدون مشیری

__
عنوان بحث
اشعار بیاد ماندنی از فریدون مشیری
27 بهمن 83 - 17:26
كوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر كن!
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!



پیام در تاریخ 2005-02-16 07:02:53 توسط danial باران ویرایش شد.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
405
16 مهر 1387 ساعت 20:16

به دریا شكوه بردم از غم دشت

از این عمری كه تلخ تلخ یگذشت

404
2 مهر 1387 ساعت 01:14

دلم کافر شد و گفتم خدا تو

بهشت زندگانی را صفا تو

غم پنهان خود را با که گویم

تو با من بی من و من بی تو با تو

403
2 مهر 1387 ساعت 00:21

ای همیشه خوب

 

 

ماهى همیشه تشنه ام


در زلال لطف بیكران تو


مى برد مرا بهر كجا كه میل اوست


موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغكان خنده هات


زیر آفتاب داغ بوسه هات


- اى زلال پاك - !


جرعه جرعه جرعه میكشم ترا بكام خویش


تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى همیشه خوب !


اى همیشه آشنا !


هر طرف كه میكنم نگاه


تا همه كرانه هاى دور


عطر و خنده و ترانه میكند شنا


در میان بازوان تو !

ماهى همیشه تشنه ام


اى زلال تابناك !


یك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى


ماهى تو جان سپرده روى خاك !

 

        

               

402
16 شهریور 1387 ساعت 09:10

عاشق

باچمن درد دل آغاز نمود         اینچنین لب به سخن باز نمود

گفت آن دلبر بی مهرووفا          دوش می گفت به جمع رفقا

دراین جشن به دامان چمن         هركه خواهد كه برقصدبامن

ازبرایم شده گر از دل سنگ       كندآماده گلی سرخ وقشنگ

چه كنم من كه دراین دشت ودمن    گل سرخی نبود وای به من

در همین جا به سر شاخه بید      بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است       سخت افسرده ز رنج و علم است

گفت باید دل  او شاد كنم           روحش از قید وغم آزاد كنم

رفت تا بادیه ها پیماید              گل سرخی به كف آرد شاید

جستجوكردفراوان چه سود     كه گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار نبود        جز یكدانه گلبرگ سفید

گفت ای مونس جان یارقشنگ      گل سرخی زتوخواهم خون رنگ

هرچه باید كنم تسلیمت                بهترین نغمه كنم تقدیمت

گفت ای راحت دل ای بلبل            آنچنانی كه تو میخواهی گل

قیمتش سخت گران خواهد بود       راستش قیمت جان خواهد بود

بلبلك آمده بود آن همه راه             بود از مهنت عاشق آگاه

گفت برخیزكه جان خواهم داد         شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل سینه به خارم بفشار         تاخلد در دل پرخون تو خار

ازدلت خون چو براین برگ چكید   گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد               لاله گون چون دل عاشق گردد

تاسحرنیز در این شام دراز         نغمه ای ساز كن از آن آواز

شب هواخوش همه جامهتاب است   این چنین آب و هوا نایاب است

بلبلك سینه خود كرد سپر              رفت سرمست درآغوش خطر

خارآن گل همه تیزو خون ریز      رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد برآن خار فشار          خون دل كرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش    مهر بود آری در آب و گلش

شد سحربلبل بی رنج و نوا             دیگر از درد نمی کرد ندا

جان به لب سینه ی دل چاک زده    بال و پر در خس و خاشاک زده

گل به کف در دل خون غلط زنان    سوی ماوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه یار               بود تاصبح همانجا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد             گل به ان سوخته حیران داد

هرکه می دید گمانش گل بود            پاره های جگر بلبل بود

سوخت بسیار دلش از غم او          ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی                 کرد برداشت گل افتاد به راه

دلش آشفته بود از بیم و امید          رفت تا بر در دلدار رسید

بنمودش چو گل خوشبو را           دخترک کرد ورانداز اورا

قد و بالای جوان را نگریست      گفت افسوس پزت عالی نیست

گر چه دم میزنی از مهرو وفا     جامه ات نیست ولی در خور ما

پشت پا بر دل آن غم زده زد      خنده بر عاشق ماتم زده زد

تعنه ها بود ز هر لبخندش         کرد پرپر گل و دور افکندش

وای ازعاشقی و بخت سیاه        آه از دست پری رویان آه

401
6 شهریور 1387 ساعت 00:28

پرستش

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری
 

 

400
29 مرداد 1387 ساعت 22:47

مگر چشمان ساقی بشكند امشب خمارم را

مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را

بهشت عشق من در برگریز یادها گم شد

مگر از جام می گیرم سراغ چشم یارم را

به گوشش بانگ شعر و اشك من ناآشنا آمد

به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را

به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت باد

كه من با یاد او از یاد بردم روزگارم را

پس از عمری هنوز ای جان ، به یاری زنده میدارد

نسیم اشتیاق من ، چراغ انتظارم را

خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت

كه دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را

من از لبخند او آموختم درسی كه نسپارم

به دست ناامیدی ها ، دل امیدوارم را

هنوز از برگ و بار عمر من یك غنچه نشكفته ست

كه من در پای او میریزم اكنون برگ و بارم را

399
26 مرداد 1387 ساعت 15:45

زهرشیرین

تو را من زهرشیرین خوانم ای عشق ،

که نامی خوشترازاینت ندانم

وگر- هرلحظه - رنگی تازه گیری ،

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری زهر گرم سینه سوزی،

تو شیرینی که شورهستی ازتوست

شراب جام خورشیدی که جان را

نشاط ازتو ، غم ازتو ، مستی ازتوست

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند دل ازعشق برگیر!

که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما...نوش داروست!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که درهنگامه درد

غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نا مردی نگیرد :

مرا مهر تو در دل جاودانی است .

وگر عمرم به ناکامی سرآید ،

تو را دارم که مرگم زندگانی ست .

 

 
398
26 مرداد 1387 ساعت 10:14

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست !

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست !

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است !

هنوز پنجره باز است.

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند;

ترا به نام صدا می کنند!

هنوز نقش تورا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها

لب حوض

درون آینه ی پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست.

طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من.

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من.

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام!

چه نیمه شب ها - وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت تو را شناخته ام !

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم.

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه درین خانه ست

غبار سر بی اندوه بال گسترده ست

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

به جزتو یاد همه چیز را رها کرده ست.

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است.

تو نیستی که ببینی!

"فریدون مشیری"

 

397
22 خرداد 1387 ساعت 09:17

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا احساس نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا تا زندگی را بدوذدیم

آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زوتر چیزها را ببینیم

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من

جرم نورانی عشق را

بیا مرا خواب کن

زیر یک شاخه دور از اصطکاک روز

و من در طلوع گل یاسی

از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد

بیا صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو میبرد مرا

به باغ بزرگ رویا

بیا و صدا کن مرا

صدای تو می برد مرا

به آن سوی کهکشان عشق

صدا کن مرا

و آن وقت من

مثل ایمانی از تابش عشق  گرم

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم کاشت

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

396
22 خرداد 1387 ساعت 07:41

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

395
9 خرداد 1387 ساعت 14:21

ای دل لبریز از شوق و امید

كاش می دیدی كه فردا نیستیم

كاش می دیدی كه چون پنهان شدیم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گر چه هر مرگی تسلی بخش ماست

كاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی كه ، باز

زندگی می خندد و ما نیستیم

394
7 خرداد 1387 ساعت 19:00
معبد هستی
15 اسفند 86 - 17:26

درون معبد هستی

بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های  هستی سوز

به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمنا های رنگارنگ

نگاهی می کند سوی خدا از ارزو لبریز

به زاری از ته دل

یک دلم می خواست می گوید

شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ا ست

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمین و اسمانم نور باران است

کبوتر های رنگین بال خواهش ها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی تماشایی است

زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ما می ریزد

جهان در خواب

تنها من در این معبد در این محراب

دلم می خواست

بنداز پای جانم بارز می کردند

که من تا اوج بام ابرها پرواز می کردم

از آنجا با کمند کهکشان

تا آستان عرش می رفتم

در آن درگاه درد خویش را

فریاد می کردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یک شب از این شبهای بی فرجام

زیک فریاد بی هنگام

خواب در چشم خدا لرزد

دلم می خواست

دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود

دلم می خواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان خدا را پای آن زنجیر

زدرد خویشتن آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی

بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد

چه شیرین است اما من

دلم می خواست

اهل زورو زر ناگاه ز هر سو راه مردم را نمی بستند

و زنجیر خدا را بر نمی چیدند

دلم می خواست دنیا

خانه ی مهرو محبت بود

دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نا مردی های یکدیگر

نمی جستند

از این خون ریختن ها فتنه ها

پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان

تیز می کردند

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابیده است

چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ است

دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند

دلم می خواست در این دنیای بی آغاز و بی پایان که جز گزدو غبار از

ما نمی ماند

خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد

همین ده روز هستی را امان می داد

دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند

صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند

چنین از شاخسار هستیم اسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

به باد نامرادی ها نمی دادند

به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند

چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکبار دیگر پیش پایش دست و پامی زد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیرو رو می کرد

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرئ

بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام

پرستوهای مهرو دوستی پرواز می کردند

به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد

مگو این آرزو خام است

مگو روح بشر همواره سرگردان و نا کام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

وگر این آسمان در هم نمی ریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرخی نو در اندازیم

به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

393
6 خرداد 1387 ساعت 00:33
به نظر من كوچه یكی از بهترین اشعارشه چون یه حس عجیب و غریب داره و انگار همه ما وقتی این شعر رو میخونیم خودمون از زبون خودمون داریم میگیمش یعنی یه همزاد پنداری محض ممنون از اینكه این شعر رو نوشتی
392
5 خرداد 1387 ساعت 11:08

این شعر مشیری از همه زیباتره:

اگر ماه بودم به هر جا  که بودم

سراغ تو را از خدا میگرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا میگرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا میشکستی مرا میشکستی...

391
5 خرداد 1387 ساعت 10:30

گفت دانایی که گرگی خیره سر ،

هست پنهان در نهاد هر بشر !

لاجرم جاریست پیکاری سترگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست