| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
663
|
3857
|
91/3/4 (12:54)
|
|
||
|
|
484
|
9246
|
91/3/4 (13:03)
|
|
||
|
|
50
|
861
|
91/3/3 (22:58)
|
|
||
|
|
204
|
1134
|
91/3/3 (22:57)
|
|
||
|
|
56
|
262
|
91/2/8 (01:23)
|
|
||
|
|
86
|
1405
|
91/1/31 (21:54)
|
|
||
|
|
14
|
230
|
90/12/23 (23:11)
|
|
||
|
|
240
|
2835
|
90/12/1 (18:02)
|
|
||
|
|
8
|
109
|
90/11/27 (23:08)
|
|
||
|
|
4
|
48
|
90/10/27 (11:23)
|
|
||
|
|
108
|
2260
|
90/10/16 (09:27)
|
|
||
|
|
3
|
80
|
90/10/14 (23:39)
|
|
||
|
|
1461
|
10829
|
90/8/17 (20:56)
|
|
||
|
|
163
|
2314
|
90/5/24 (19:21)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/4/26 (14:55)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
90/3/25 (19:03)
|
|
||
|
|
9
|
101
|
90/2/27 (15:55)
|
|
||
|
|
3
|
26
|
90/2/21 (01:01)
|
|
||
|
|
4
|
73
|
89/6/2 (02:31)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
89/5/31 (02:01)
|
|
كاش میدیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست !؟
آه ، وقتی كه تو ، لبخند نگاهت را می تابانی
بال مژگان بلندت را می خوابانی
آه وقتی كه تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی...
موج موسیقی عشق از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب در تنم می گردد
دست ویرانگر شوقپرپرم میكند ....
ای غنچه رنگین ! پرپر !
من ، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد
برگ خشكیده ایمان را
در پنجه باد ،
رقص شیطانی خواهش را ،در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را ،در چشمه مهر !
اهتزاز ابدیت را می بینم !!
پیش از این ، سوی نگاهت ، نتوانم نگریست !
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !
كاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟!
حافظ به روایت فریدون مشیری:

روحِ رویاییِ عشق از برِ چرخِ بلند،
جلوهای کرد و گذشت.
شور در عالم هستی افکند
شوق در قلب زمان موجزنان،
جان ذرات جهان در هیجان،
ماه و خورشید، دو چشم نگران،
ناگهان از دل دریای وجود،
“گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود”
به جهان چهره نمود
پرتو طبع بلندش “ز تجلی دم زد”
هر چه معیار سخن بر هم زد
تا “گشود از رخ اندیشه نقاب”
هر چه جز عشق فروشست به آب
شعر شیرینش “آتش به همه عالم زد”!
میچکد از سخنش آب حیات
نه غزل، “شاخِ نبات”
چشم جانبین به کف آوردهام از چهرهی دوست!
دیدن جان تو در چهرهی شعر تو نکوست.
این چه شعر است که صد میکده مستی با اوست؟
مستِ مستم کن، از این باده به پیغامی چند!
زان همه “گمشدگان لب دریا”
به یقین “خامی چند”
“کس بدان مقصد عالی نتوانست رسید”
“هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند”
مگرم همت و عشق تو بیاموزد راه
نه تو خود گفتی و شعر تو بر این گفته گواه
“بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواه!”
حافظ از مادر گیتی “به چه طالع زاده است؟”
طایر گلشنِ قدس
“اندر این دامگه حادثه چون افتاده ست؟”
من در این آینهی غیبنما مینگرم.
خود از طالع فرخنده نشانی داده است:
“رهرو منزل عشقیم و ز سر حدِّ عدم
تا به اقلیم و جود این هم راه آمدهایم”
نه همین مقصد خود را ز عدم تا به وجود،
نقش مقصود همه هستی را،
ز ازل تا به ابد،
عشق میپندارد.
” آری، آری، سخن عشق نشانی دارد”
“رهرو منزل عشق،”
فاش گوید که ز مادر به چه طالع زادم”
“بندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم”
ای خوشا دولت پایندهی این بندهی عشق،
که همه عمر بود بر سر او فرِّ همای
“خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای”
بندهی عشق بود همدم خوبان جهان:
“شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان”
بندهی عشق چه دانی که چها میبیند،
“در خرابات مُغان نورِ خدا میبیند”
بندهی عشق چنان طرح محبت ریزد:
“کز سر خواجگی کون و مکان برخیزد”
باده بخشند به او با چه جلال و جبروت،
“ساکنان حرمِ ستر و عفاف ملکوت”
بندهی عشق ندارد به جهان سودایی،
از خدا می طلبد: “صحبت روشن رایی”
آنک! آن شاعر آزادهی آزاده پرست:
عاشق شادی و زیبایی و مهر
که “وضو ساخته از چشمه عشق”
چار تکبیر زده یکسره بر هر چه که هست،
چون سلیمانِ جهان است، ولی آزاد است.
تاجی از “سلطنت فقر” به سر
“کاغذین جامهی آغشته به خونش در بر”
تشنهی صحبت پیر،
“گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگیر”
همچو جامش، لب اگر خندان است،
دل پر خونش اندوه عمیقی دارد،
بانگ بر میدارد:
“عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت”
“که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت”
“من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش”
“هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت”
“نه من از پردهی تقوا به برون افتادم”
“پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت”
“سر تسلیمِ من و خشتِ درِ میکدهها”
“مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت”
یک سخن دارد اگر صد گونه بیان،
همه رویِ سخنش با انسان:
“کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز”
“تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان”
گل به یک هفته فرو میریزد.
سنگ، میفرساید.
آدمی، میمیرد.
نام را گردش ایّام، مدام
زیر خاکستر خاموشِ فراموشی میپوشاند.
شعر حافظ اما،
هر چه زمان میگذرد
تازهتر،
باطراوتتر،
گویاتر
روحافزاتر،
رونق و لطف دگر میگیرد.
لحظههایی است، که انسان خستهست.
خواه از دنیا، از زندگی، از مردم
گاه حتی از خویش!
نشود خوشدل با هیچ زبان،
نشود سرخوش با هیچ نوا،
نکند رغبت بر هیچ کتاب،
نه رسد باده به دادرسی،
نه برد راه به دوست،
راست، گویی همه غمهای جهان در دل اوست!
چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟
باز هم حافظ شیرین سخن است،
که به فریاد رسد
جز حریمش نبود هیچ پناه،
نیکبخت آن که بدو یابد راه
چارهسازی است به هر درد، که مرهم با اوست.
به خدا همت پاکان دو عالم با اوست.
کس بدان گونه که باید نتواند دانست،
این پیامآورِ عشق چه هنرها کردهست.
ای همه اهل جهان
ای همه اهل سخن
آیا این معجزه نیست؟
به فضا درنگرید!
آسمان را
“که ز خمخانهی حافظ قدحی آوردهست”
چشم به راه
آرام دل و دیده ی ما از سفر آید
تا بی خبرم شاد کند بی خبر آید
اندر پی این شام سیه چون سحر آید
خورشید بر آید
تا زنگ فراق از دل تنگم بزداید
اول به سراغ من افسرده دل آید
در ظلمت این کلبه چو مه رخ بنماید
آغوش گشاید
من از دل پر درد یکی ناله بر آرم
چون جان به برش گیرم وبرسینه فشارم
بر دامن او سر نهم و اشک ببارم
تا جان بسپارم
ای وای که این صحنه همه خواب وخیال است
او را چه غم امروز که عاشق به چه حال است
آن آرزوی خام که در حکم محال است
امید وصال است
باز آی که دیگر دل من تاب ندارد
وین گلشن جان یک گل شاداب ندارد
زندانی زندان تو مهتاب ندارد
شب ، خواب ندارد
خواندم همه شب با غم و اندوه خدا را
کز من بستان این تن از روح جدا را
یا باز رسان یار سفر کرده ی ما را
دریای صفا را
هرچند خزان است ونشاطی به چمن نیست
هرچند دراین دشت به جززاغ وزغن نیست
هر چند دراین باغ ، گل وسرو وسمن نیست
کس شاد چو من نیست
امروزمرا با گل وگلزارچه کار است ؟
من خود همه گل بینم اگر خود همه خار است
در چشم من امروز که بر مقدم یار است
پاییز، بهار است!
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو 

ماهی همیشه تشنه ام 
در زلال لطف بی کران تو 
می برد مرا به هر کجا که میل اوست 
موج دیدگان مهربان تو



@};- @};-
كاش میدیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست !؟
آه ، وقتی كه تو ، لبخند نگاهت را می تابانی
بال مژگان بلندت را می خوابانی
آه وقتی كه تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی...
موج موسیقی عشق از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب در تنم می گردد
دست ویرانگر شوقپرپرم میكند ....
ای غنچه رنگین ! پرپر !
من ، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد
برگ خشكیده ایمان را
در پنجه باد ،
رقص شیطانی خواهش را ،در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را ،در چشمه مهر !
اهتزاز ابدیت را می بینم !!
پیش از این ، سوی نگاهت ، نتوانم نگریست !
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !
كاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟!
در آن خرابه ها
دیدم که مادری به عزای عزیز خویش
در خون نشسته بود
در زیر خشت وخاک
بیچاره بند بند وجودش شکسته بود
دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت
دستی که در عزا بدرد پیرهن نداشت.
دریاب مرا دریا
ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا !
افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .
***
ای اشك شبانگاهت، آئینه صد اندوه،
وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا .
***
با كوكبه خورشید، در پای تو می میرم
بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا !
***
امواج تو، نعشم را افكنده درین ساحل،
دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا .
***
ز آن گمشدگان آخر با من سخنی سر كن،
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا .
***
چون من همه آشوبی، در فتنه این توفان،
ای هستی ما یكسر آشوب و بلا دریا !
***
با زمزمه باران در پیش تو می گریم،
چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا !
***
تنهائی و تاریكی آغاز كدورت هاست،
خوش وقت سحر خیزان و آن صبح و صفا دریا .
***
بردار و ببر دریا، این پیكر بی جان را
بر سینه گردابی بسپار و بیا دریا .
***
تو، مادر بی خوابی. من كودك بی آرام
لالائی خود سر كن از بهر خدا دریا .
***
دور از خس وخاكم كن، موجی زن و پاكم كن
وین قصه مگو با كس، كی بود و كجا ؟ دریا !
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز -شاید-
شبی بر لب بام من مینشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی-مرا می شکستی!
درون معبد هستی
بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمنا های رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از ارزو لبریز
به زاری از ته دل
یک دلم می خواست می گوید
شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ا ست
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و اسمانم نور باران است
کبوتر های رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ما می ریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم می خواست
بنداز پای جانم بارز می کردند
که من تا اوج بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان
تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را
فریاد می کردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب از این شبهای بی فرجام
زیک فریاد بی هنگام
خواب در چشم خدا لرزد
دلم می خواست
دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
از این بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم می خواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
زدرد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی
بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم می خواست
اهل زورو زر ناگاه ز هر سو راه مردم را نمی بستند
و زنجیر خدا را بر نمی چیدند
دلم می خواست دنیا
خانه ی مهرو محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نا مردی های یکدیگر
نمی جستند
از این خون ریختن ها فتنه ها
پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان
تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابیده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ است
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
دلم می خواست در این دنیای بی آغاز و بی پایان که جز گزدو غبار از
ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد
دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند
چنین از شاخسار هستیم اسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار دیگر پیش پایش دست و پامی زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیرو رو می کرد
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرئ
بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام
پرستوهای مهرو دوستی پرواز می کردند
به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و نا کام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرخی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
آفتابت که فروغ رخ ((زرتشت))
در آن گل کرده است
آسمانت که ز خمخانه ((حافظ))
قدحی آورده ست
کوهسارت که بر آن همت ((فردوسی))
پر گسترده ست
بوستانت کز نسیم نفس ((سعدی))
جان پرورده ست
همزبانان من اند.
مردم خوب تو
این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان
غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا
قد برافراختگان
سینه سپر ساختگان
مهربان من اند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند
که گر بگشایند
بندم از بند ببینند که:
آواز از توست!
هم اجزایم
با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم
با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن
عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی
به زمین ریخته باد!
