| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
40
|
575
|
87/7/17 (10:19)
|
|
||
|
|
626
|
4362
|
87/7/18 (18:57)
|
|
||
|
|
140
|
1838
|
87/7/17 (23:31)
|
|
||
|
|
405
|
5162
|
87/7/16 (20:16)
|
|
||
|
|
103
|
389
|
87/7/9 (00:57)
|
|
||
|
|
54
|
265
|
87/7/6 (23:45)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
87/6/30 (16:20)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
87/6/30 (16:18)
|
|
||
|
|
8
|
41
|
87/6/26 (13:01)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
87/6/25 (21:06)
|
|
عنوان بحثاشعار بیاد ماندنی از فریدون مشیری 27 بهمن 83 - 17:26 | |
كوچه بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید : تو به من گفتی : از این عشق حذر كن! لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب ، آئینه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید، یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم! پیام در تاریخ 2005-02-16 07:02:53 توسط danial باران ویرایش شد. | |
405 16 مهر 1387 ساعت 20:16 | |
به دریا شكوه بردم از غم دشت از این عمری كه تلخ تلخ یگذشت |
404 2 مهر 1387 ساعت 01:14 | |
دلم کافر شد و گفتم خدا تو بهشت زندگانی را صفا تو غم پنهان خود را با که گویم تو با من بی من و من بی تو با تو |
403 2 مهر 1387 ساعت 00:21 | |
ای همیشه خوب
ماهى همیشه تشنه ام
زیر بال مرغكان خنده هات
اى همیشه خوب !
ماهى همیشه تشنه ام
|
402 16 شهریور 1387 ساعت 09:10 | |
عاشق باچمن درد دل آغاز نمود اینچنین لب به سخن باز نمود گفت آن دلبر بی مهرووفا دوش می گفت به جمع رفقا دراین جشن به دامان چمن هركه خواهد كه برقصدبامن ازبرایم شده گر از دل سنگ كندآماده گلی سرخ وقشنگ چه كنم من كه دراین دشت ودمن گل سرخی نبود وای به من در همین جا به سر شاخه بید بلبلی حرف جوان را بشنید دید بیچاره گرفتار غم است سخت افسرده ز رنج و علم است گفت باید دل او شاد كنم روحش از قید وغم آزاد كنم رفت تا بادیه ها پیماید گل سرخی به كف آرد شاید جستجوكردفراوان چه سود كه گل سرخ در آن فصل نبود هیچ گل در همه گلزار نبود جز یكدانه گلبرگ سفید گفت ای مونس جان یارقشنگ گل سرخی زتوخواهم خون رنگ هرچه باید كنم تسلیمت بهترین نغمه كنم تقدیمت گفت ای راحت دل ای بلبل آنچنانی كه تو میخواهی گل قیمتش سخت گران خواهد بود راستش قیمت جان خواهد بود بلبلك آمده بود آن همه راه بود از مهنت عاشق آگاه گفت برخیزكه جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد گفت گل سینه به خارم بفشار تاخلد در دل پرخون تو خار ازدلت خون چو براین برگ چكید گل سرخی شود این برگ سپید سرخ مانند شقایق گردد لاله گون چون دل عاشق گردد تاسحرنیز در این شام دراز نغمه ای ساز كن از آن آواز شب هواخوش همه جامهتاب است این چنین آب و هوا نایاب است بلبلك سینه خود كرد سپر رفت سرمست درآغوش خطر خارآن گل همه تیزو خون ریز رفت اندر دل او خاری تیز سینه را داد برآن خار فشار خون دل كرد بر آن شاخه نثار برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود آری در آب و گلش شد سحربلبل بی رنج و نوا دیگر از درد نمی کرد ندا جان به لب سینه ی دل چاک زده بال و پر در خس و خاشاک زده گل به کف در دل خون غلط زنان سوی ماوای جوان گشت روان عاشق زار در اندیشه یار بود تاصبح همانجا بیدار بلبل افتاد به پایش جان داد گل به ان سوخته حیران داد هرکه می دید گمانش گل بود پاره های جگر بلبل بود سوخت بسیار دلش از غم او ساعتی داشت به جان ماتم او بوسه اش داد و وداعی کرد برداشت گل افتاد به راه دلش آشفته بود از بیم و امید رفت تا بر در دلدار رسید بنمودش چو گل خوشبو را دخترک کرد ورانداز اورا قد و بالای جوان را نگریست گفت افسوس پزت عالی نیست گر چه دم میزنی از مهرو وفا جامه ات نیست ولی در خور ما پشت پا بر دل آن غم زده زد خنده بر عاشق ماتم زده زد تعنه ها بود ز هر لبخندش کرد پرپر گل و دور افکندش وای ازعاشقی و بخت سیاه آه از دست پری رویان آه |
401 6 شهریور 1387 ساعت 00:28 | |
پرستشای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
|
400 29 مرداد 1387 ساعت 22:47 | |
مگر چشمان ساقی بشكند امشب خمارم را مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را بهشت عشق من در برگریز یادها گم شد مگر از جام می گیرم سراغ چشم یارم را به گوشش بانگ شعر و اشك من ناآشنا آمد به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت باد كه من با یاد او از یاد بردم روزگارم را پس از عمری هنوز ای جان ، به یاری زنده میدارد نسیم اشتیاق من ، چراغ انتظارم را خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت كه دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را من از لبخند او آموختم درسی كه نسپارم به دست ناامیدی ها ، دل امیدوارم را هنوز از برگ و بار عمر من یك غنچه نشكفته ست كه من در پای او میریزم اكنون برگ و بارم را |
399 26 مرداد 1387 ساعت 15:45 | |
زهرشیرین تو را من زهرشیرین خوانم ای عشق ، که نامی خوشترازاینت ندانم وگر- هرلحظه - رنگی تازه گیری ، به غیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری زهر گرم سینه سوزی، تو شیرینی که شورهستی ازتوست شراب جام خورشیدی که جان را نشاط ازتو ، غم ازتو ، مستی ازتوست به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند دل ازعشق برگیر! که : نیرنگ است و افسون است و جادوست ! ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما...نوش داروست! چه غم دارم که این زهر تب آلود ، تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که درهنگامه درد غمی شیرین دلم را می نوازد اگر مرگم به نا مردی نگیرد : مرا مهر تو در دل جاودانی است . وگر عمرم به ناکامی سرآید ، تو را دارم که مرگم زندگانی ست .
|
398 26 مرداد 1387 ساعت 10:14 | |
تو نیستی که ببینی تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست ! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست ! چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ! □ هنوز پنجره باز است. تو از بلندی ایوان به باغ می نگری. درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند. □ تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند; ترا به نام صدا می کنند! هنوز نقش تورا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون آینه ی پاک آب می نگرند □ تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست. طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من. تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من. □ چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام! □ چه نیمه شب ها - وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت تو را شناخته ام ! □ به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم. □ تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هر چه درین خانه ست غبار سر بی اندوه بال گسترده ست تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من به جزتو یاد همه چیز را رها کرده ست. □ غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است. تو نیستی که ببینی! "فریدون مشیری"
|
397 22 خرداد 1387 ساعت 09:17 | |
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا احساس نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا تا زندگی را بدوذدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زوتر چیزها را ببینیم بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را بیا مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از اصطکاک روز و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد بیا صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو میبرد مرا به باغ بزرگ رویا بیا و صدا کن مرا صدای تو می برد مرا به آن سوی کهکشان عشق صدا کن مرا و آن وقت من مثل ایمانی از تابش عشق گرم ترا در سر آغاز یک باغ خواهم کاشت صدا کن مرا صدای تو خوب است |
396 22 خرداد 1387 ساعت 07:41 | |
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
|
395 9 خرداد 1387 ساعت 14:21 | |
ای دل لبریز از شوق و امید كاش می دیدی كه فردا نیستیم كاش می دیدی كه چون پنهان شدیم در همه آفاق پیدا نیستیم گر چه هر مرگی تسلی بخش ماست كاندر این هنگامه تنها نیستیم بدتر از مرگ است آن دردی كه ، باز زندگی می خندد و ما نیستیم |
394 7 خرداد 1387 ساعت 19:00 | ||
|
393 6 خرداد 1387 ساعت 00:33 | |
به نظر من كوچه یكی از بهترین اشعارشه چون یه حس عجیب و غریب داره و انگار همه ما وقتی این شعر رو میخونیم خودمون از زبون خودمون داریم میگیمش یعنی یه همزاد پنداری محض ممنون از اینكه این شعر رو نوشتی ![]() |
392 5 خرداد 1387 ساعت 11:08 | |
این شعر مشیری از همه زیباتره: اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا میگرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا میگرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا میشکستی مرا میشکستی... |
391 5 خرداد 1387 ساعت 10:30 | |
گفت دانایی که گرگی خیره سر ، هست پنهان در نهاد هر بشر ! لاجرم جاریست پیکاری سترگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست |



















