| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
663
|
3857
|
91/3/4 (12:54)
|
|
||
|
|
484
|
9246
|
91/3/4 (13:03)
|
|
||
|
|
50
|
861
|
91/3/3 (22:58)
|
|
||
|
|
204
|
1134
|
91/3/3 (22:57)
|
|
||
|
|
56
|
262
|
91/2/8 (01:23)
|
|
||
|
|
86
|
1405
|
91/1/31 (21:54)
|
|
||
|
|
14
|
230
|
90/12/23 (23:11)
|
|
||
|
|
240
|
2835
|
90/12/1 (18:02)
|
|
||
|
|
8
|
109
|
90/11/27 (23:08)
|
|
||
|
|
4
|
48
|
90/10/27 (11:23)
|
|
||
|
|
108
|
2260
|
90/10/16 (09:27)
|
|
||
|
|
3
|
80
|
90/10/14 (23:39)
|
|
||
|
|
1461
|
10829
|
90/8/17 (20:56)
|
|
||
|
|
163
|
2314
|
90/5/24 (19:21)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/4/26 (14:55)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
90/3/25 (19:03)
|
|
||
|
|
9
|
101
|
90/2/27 (15:55)
|
|
||
|
|
3
|
26
|
90/2/21 (01:01)
|
|
||
|
|
4
|
73
|
89/6/2 (02:31)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
89/5/31 (02:01)
|
|
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟
از خار چه می دانی که این بوته صحرایی
در سینه دلی دارد در حسرت زیبایی
من خارم وجایم نیست جز در دل این صحرا
یک دشت نگاه تر یک عالمه تنهایی
پروردگارا : از دوستی امروزمان چیزی هم برای فردایمان باقی بگذار ، به اندازه یک لبخند تا از یاد نبریم روزگاری که با هم بودیم.
من نمی گویم درین عالم
گرم پو ، تابنده ، هستی بخش چون خورشید باش
تا توانی پاک ، روشن
مثل باران ، مثل مروارید باش

میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم
در نگاه رهگذران کور
اینهمه
اندوه در وجودم و من لال
اینهمه
غوغاست در کنارم و من دور
دیگر
در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر
در جان من نه شور نه فریاد
دشتم
اما در او ناله مجنون
کوهم
اما در او نه تیشه فرهاد
هیچ نه
انگیزه ای که هیچم پوچم
هیچ نه
اندیشه ای که سنگم چوبم
همسفر
قصه های تلخ غریبم
رهگذر
کوچه های تنگ غروبم
آنهمه
خورشید ها که در من می سوخت
چشمه
اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ
امیدی که برده بودم تا ماه
آه که
آوار غم شد و به سرم ریخت
زورق
سرگشته ام که در دل امواج
هیچ
نبیند نه خدا نه خدا را
موج
ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم
این جان از امید جدا را
می
گذرم از میان رهگذران مات
میشمرم
میله های پنجره ها را
مینگرم
در نگاه رهگذران کور
میشوم
قیل و قال زنجیره ها را
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پرشود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
چنین با مهربانی خواندنت چیست
بدین نامهربانی راندنت چیست
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره عاشق ماندنت چیست
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر داشت
خدا با مردمانش مهربانتر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش میگیرد
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمیکردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
ازین خون ریختن ها فته ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .