نام کلوب :فریدون مشیری
نام انگلیسی : moshiri_fereydoon
تاسیس : 10 دی 1383
4252 عضو ، 173 بحث ، 11 آلبوم ، 1 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

فریدون مشیری

__
عنوان بحث
زیباترین اثر استاد
3 دی 86 - 13:35

زیباترین جمله ای که از استاد به یادگار دارین کدومه؟

 

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
21
7 تیر 1387 ساعت 15:24

آخ که چقدر شعر ریشه در خاک رو اون هم با صدای خود استاد دوست دارم اصلا یادم نمیره

البته من با شعر کوچه استاد رو شناختم

20
6 تیر 1387 ساعت 15:48
نقل قول از : سامی ..

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است

19
5 تیر 1387 ساعت 20:52

همه ی شعرای استاد معركه است...الالخصوص شعر كوچه( كه خودم عاشق این شعرم) و شعر همراه حافظ...كه با گوش دادنش موهای بدن آدم سیخ میشه...

18
4 تیر 1387 ساعت 22:23

من نمی دانم و همین درد سخت می آزارد مرا

كه چرا انسان

این دانا،این پیغمبر در تكاپو هایش

چیزی از معجزه آن سو تر

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد؟

كه هنوز مهربانی را نشناخته است و نمی داند كه در یك

((لبخند))چه شگفتی هایی پنهان است

من بر آنم كه در این دنیا

خوب بودن به خدا سهل ترین كار است

و نمی دانم كه چرا انسان تا این حد با خوبی

بیگانه است و همین درد سخت

 می آزارد مرا

17
4 تیر 1387 ساعت 14:32
بی تو اما با چه حالی من از آن كوچه گذشتم
16
24 خرداد 1387 ساعت 12:07

شهنامه چه میگفت؟

این دفتر دانایی   این طرفه ره آورد

الهام خدایی ست

که فردوسی توسی

از جان و دل آنرا بپذیرفت ...

 

15
15 خرداد 1387 ساعت 17:27
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است
14
15 خرداد 1387 ساعت 00:02

شعر کوچه فوق العاده زیباست. شعر سایه ها هم بنظر من شعر قشنگیه.

جالبه من تو کمتر دفتر شعری از استاد این شعرو دیدم. ولی در گزیده اشعاری به نام (پرواز با خورشید) هست.

در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من میداد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق میزد آرزوئی آتشین

در دل من با همه افسرگی
موج میزد اشتیاقی دلنشین

زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشمها بر یکدگر میدوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب نا گفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوار ها
سر کشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام
عشق می جوشید در رگهای ما

باز هنگام جدائی در رسید
سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت
اشک ها بر روی رویا ها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند
ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی میخواستم دلخواه خویش

 

13
14 خرداد 1387 ساعت 22:12
مگه میشه فرقی قائل شد؟من با شعرای مشیری زندگی می کنم ... هر لحظه ... هر جا
12
12 خرداد 1387 ساعت 10:08

ادمیت مرده است ..........بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

11
13 اردیبهشت 1387 ساعت 03:53

آسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

10
27 فروردین 1387 ساعت 02:50

سلام عزیزان من تازه عضو شدم اینم اولین پستم تو این کلوبه.

شعر کوچه فوق العده قشنگه ولی من شعری که آوردم  رو بیشتر دوست دارم.

همراه حافظ

 

درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
 ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
 که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
 از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود

ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند

دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

دلم میخواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

 به باد نامرا دی ها نمی دادند
 به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد

مگو این ‌آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و نکام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
 وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم



9
27 فروردین 1387 ساعت 01:57

بی تو مهتاب، شبی باز از آن کوچه گذشتم...

من که حدس می زنم در اون لحظه، الهام خاص خداوندی بوده که چنین دریای احساس و لطافتی در حرف حرف این شعر ناب گرد هم آمده... روانت شاد ای بزرگ مرد

8
14 فروردین 1387 ساعت 16:01
شعر معروف بی  تو مهتا ب  شبی باز از ان کوچه گذشتم.........
7
14 فروردین 1387 ساعت 12:54

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!!

 

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!!

 

ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار!!

__