| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
468
|
1352
|
91/2/24 (22:43)
|
|
||
|
|
116
|
279
|
90/6/25 (19:44)
|
|
||
|
|
2
|
25
|
90/5/5 (03:34)
|
|
||
|
|
909
|
1546
|
91/2/4 (01:43)
|
|
||
|
|
94
|
441
|
90/6/17 (13:12)
|
|
||
|
|
2
|
15
|
90/6/3 (00:58)
|
|
||
|
|
71
|
282
|
90/6/24 (18:47)
|
|
||
|
|
350
|
968
|
90/8/23 (15:17)
|
|
||
|
|
30
|
126
|
90/6/13 (10:35)
|
|
||
|
|
50
|
149
|
90/4/9 (07:02)
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
"ولا تقولو لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لكن لا تشعرون".(154/بقره
دوستان اگه حاضرند میخوایم با هم مسافر بشیم بریم کنار شهدا.
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز، باز است
یك جمله یا خاطره یا زندگی نامه یا وصیت نامه یا هر عبارتی که ما رو بیشتر
نزدیک میتونه بکنه با شهدا بیان کنه
گذاشتن هر عکسی از شهدا و دفاع مقدس و هر نوع شعر ی از شهدا و دفاع مقدس بلامانع است
14 صلوات
برای همه ی شهدا فرستادم
خاطره از شهید رضا شکری پور

بین من و شکری پور شکر آب
شده بود. چیز مهمی نبود. بیشتر اختلاف سلیقه بود. یک دفعه شنیدم شکری پور
مجروح شده و اعزامش کرده اند کرمانشاه. با خودم گفتم من مقصر بودم باید
بروم حلالیت بطلبم. به سرعت خودم را رساندم کرمانشاه. گفتند چند ساعت پیش
اعزام شده همدان. وقتی رسیدم همدان دیر وقت بود. گفتم صبح زود می روم
سراغش. نماز صبح را خوانده بودم که صدای در بلند شد. اول صبح چه کسی با ما
کار داشت. تا در را باز کنم هزار تا فکر و خیال به سرم زد. سر جایم میخکوب
شدم. باورم نمیشد . شکری پور دو تا عصا زیر بغلش گرفته بود. هر دو پایش
مجروح شده بود. خودش را انداخت بغلم. من ببوس و او ببوس. می گفت : « آمده
ام حلالی بطلبم. » اشک توی چشم هایم حلقه زده بود و بغض توی گلویم شکسته
بود. زدم زیر گریه می گفتم : « باز تو اول شدی. »
راوی : همرزم شهید
شهدا شرمنده ایم

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم .
پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود
دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله و شقایق شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید :
چرا آلاله آنقدر سرخ است
چرا کسی نپرسید مزار حاج حسین بصیر کجاست
و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید...
چرا وقتی که گفتیم :
یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد
چرا وقتی گفتند :
تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید
چرا هیچ کس نپرسید : به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند
وقتی که گفتیم بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک بیرون آوردند کسی تعجب نکرد
ولی با نام حقوق بشر حق را پایمال کردند.
چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است
شاید ما نیز از تاولهای بدنشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز شیمیائی شویم .
شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست
نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !!
ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم .
آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد.
یادتان هست که به دختران این کشور گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم .
آیا دختران ما امانت دار خوبی بودند و خونتان را فرش راه رهگذران نکردند .
یادتان هست هنگامی که گفتید :
رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت .
رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم .
جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب
وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند.
رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود.
دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند.
عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم .
راست گفته اند :
که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما عمری است که بهانه بهشت را میگیریم .
آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و
برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید , میدانم که هنوز هم دلهایتان
هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید ,
ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین
خرازی لذت ببریم و پای صحبت مادر سه شهید محمدزاده بنشینیم , تا شما هستید
میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق , تنها میداندار این
عرصه است .
امروز کسانی از شهیدان سخن می گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه دارند.
کسانی دم از شهادت می زنند که با شنیدن صدای آژیر تا کفشهایشان زرد می شود
ولی در میدان عمل جز سکوت چیزی از آنها نمی بینی .

ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم »
ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم . چرا که خون آنان است که می تپد.
و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .
مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند.
یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که « بعد از شهدا چه کردیم »
برای فدا کردن چند قطره خون ناقابلم ، که هیچ ارزشی در مقابل اسلام ندارد ، به جبهه می روم تا شاید ذره ای از این سفری که در آن هستم در راه خدا باشد و برای خدا باشد . برادرها و پدرجان و مادرجان ، به شما از خدا و راه خدا می گویم که همیشه به فکر خدا باشید و در راه خدا قدم بردارید و هیچ وقت و هیچ جا از خدا غافل نشوید که شیطان در انتظار است که شما را به سوی خود بکشد . و امام را یاری کنید . پیرو خط امام باشید و امام را دعا کنید . به مسجد بروید و در نماز جماعت شرکت کنید و شبها ، نماز شب بپا کنید .
پیام شهید اکبر بیک محمد لو به پدر و مادر

مادرم
، مادر خوبم که تورا بعد از خدا بیشتر از چشمانم دوست دارم . کوه باش و
چون کوه استقامت کن ! لحظه ای از نام و یاد خدا غافل مباش و در این راه
بکوش و هر چه بکوشی باز هم کم است . ای مادرم ، قامتت را بلند گیر و ندای
الله اکبر ، خمینی رهبر و سخن شهیدان راه خدا را به مردم برسان که همانا
سخن آنان پیروی کردن از قرآن و خداست .
قسمتی از وصیتنامه شهید شهرام نوروزی

بیایید اختلافهای کوچک را
به کنار بگذارید و آن خونهایی را که برای تا اینجا رساندن این انقلاب
ریخته شده در نظر آوردید و آنچه را که شایسته این نعمت عظمی و این خون
دادنهاست انجام دهید .
بیایید با هم به صمیمیت و مهربانی رفتار کنید ،
بیایید برای هم دلسوز باشید هر کاری می کنید اول خدا را در نظر بگیرید.
بیایید به فکر جایگاه ابدی خود باشید و این دنیای فانی را به عنوان « الدنیامزرعة الاخره» نظاره کنید و آمال و آرزوی خود را در دنیا قرار ندهید و هرگز در کارهای خیر مأیوس و ناامید نشوید و در همه حال بگویید : توکلت علی الله و هو ارحم الراحمین
خاطره شهید چیت سازیان

اوایل مهر ماه سال 63 ماموریتی را به واحد اطلاعات و عملیات تیپ انصارالحسین (ع) محول کردند. منطقه میمک دارای عوارض و پستی و بلندی زیاد با ارتفاعاتی کوچک و متوسط و شیارهایی عمیق بود. فاصله خط خودی با دشمن به بیش از 6 – 5 کیلومتر می رسید. البته بعضی از جاها کمی بیشتر یا کمتر ، در بین راه هیچ نشانی از سبزه و درخت و آب آبادانی نبود ، رودخانه فصلی موجود هم در آن وقت از سال خشک بود و لابلای سنگ ها و چاله ها مقدار کمی آب تلخ و آلوده و تیره بود که قابل استفاده نبود ، اسم رودخانه را بان تلخ آب گذاشته بودند ، کف شیار پر از سنگ های ریز و درشت و بعضا نوک تیز بود که خودنمایی می کرد و خار و خاشاک هم به وفور به چشم می خورد بعضی مواقع مجبور بودیم برای رفع تشنگی گالن های آب را در بین راه و در چند نقطه ، لابلای سنگ ها پنهان کنیم که اگر زمانی نیاز به آب پیدا کردیم و تشنگی بر ما غلبه کرد از آن استفاده کنیم. از بس میسر طولانی و عوارض زمین هم زیاد بود ، مجبور بودیم حدود نیمی از راه را در روشنایی روز حرکت کنیم و مابقی را وقتی هوا تاریک می شد می رفتیم و خط دشمن و استعدادها و موانع و میدان مین و مسیر را شناسایی می کردیم و برمکی گشتیم ، آنقدر راه می رفتیم که بعد از برگشت همه از خستگی می افتادیم و ساعتها استراحت می کردیم علی آقا خط ارتفاع چادری را به تیم ما داده بود البته اسم رسمی آن چادر نبود ولی ما عادت داشتیم هر جایی و تپه ارتفاعی که به ما می دادند بنا به شکل آن برایش اسم می گذاشتیم ، حالا مسیر و هدف ما ارتفاعی شبیه چادر بود که اسمش را چادری گذاشتیم باید بعد از عبور از بان تلخ آب از شیار کره طاووس به سمت آن حرکت می کردیم تقریبا مسیر 6-5 کیلومتر بود تازه از گشت برگشته بودیم و بعد از کمی استراحت علی آقا ما را به سنگرش فرا خواند. با یا ا... وارد سنگر شدیم و علی آقا هم تمام قد جلوی پایمان بلند شدبا سلام و احوال پرسی گرمی که اخلاقش بود مرا به نشستن در کنارش دعوت کرد.- خوب حسینعلی (مرادی) خوش خبر باشی، دیشب چکار کردید ؟
خوابیده بودم لای نیزارها. غلت زدم كنار ساحل. نگاهی به اطراف انداختم. چند ستون آدم نشسته بودند، كسی برایشان حرف میزد.
همه انگار گوش شده بودند. بالا آمدم. روماسهها دراز كشیدم ، ببینم چه خبر است. گفت : «این اروند وحشی را رام كنید مهار كنید. كم نیاورید جلویش.» خیز گرفتم، بطرفشان هجوم بردم. كوبیده شدم به نخلها. خودشان را عقب كشیدند. وحشی آنهایی بودند كه گلوله میریختند شب و روز روی سرشان. دوباره دورش جمع شدند. گفت : « صدای امواجش میتواند استتار خوبی باشد. یادتان نرود كه با كوچكترین صدا عملیات لو میرود و بقیهاش را هم كه خودتان بهتر میدانید.» آروم خزیدم لای ماسهها. دست انداختند گردن هم . همدیگر را بوسیدند. دوتایشان هم آمدند كنارم نشستند. یكیشان دست كشید روسرم، به آن یكی گفت : « تو را به حضرت زهرا (س) حلالم كن.» بعد طناب آوردند بستند به كمرشان ، شدند یك ستون. پا گذاشتند روی شانهام. بالا و پایین رفتم. دردم آمده بود.
منور كه زدند، نورش افتاد روی صورتم ، قلقلكم داد. سرم را تكان دادم. بلند بلند خندیدم. اشك از چشمانم آمد. شلیك هم كردند. بطرفم؛ بطرفشان. دردم آمده بود. خودم را كوبیدم به ساحل ، نفس نفس زدم. كف كرد دهانم از عصبانیت. یخ كردم. دستهایم را از هم باز كردم، كوبیدم روی سینهشان. پرت شدند. دست و پا زدند. طناب پاره شد. چند نفر دیگر بطرفشان دست دراز كردند، طناب پرت كردند، خواستند بگیرنشان. جلو رفتم. پیچیدم دور پاهاشان. بطرف خودم كشیدم. لای كولهشان پیچ خوردم، بالا و پایین كشیدمشان. سرشان را هی از من جدا میكردند، نفس نفس میزدند توی هوا. سیلی زدم به صورتشان. هجوم بردم كوبیدم توی سینهشان. روی سرشان موج زدم. خودشان را دیگر ول كرده بودند روی من، میبردمشان این طرف و آن طرف، دور كمرشان پیچیدم. پاهاشان را گرفتم، با دست به پهلوشان كوبیدم.
هولشان دادم بطرف طناب؛ خوردند به اسكله، دیگر تكان نمیخوردند. آرام خوابیده بودند روی من. خواستم آهسته قدم بردارم، آرام نفس بكشم، كمتر فریاد بزنم، نشد. از وقتی یادم میآمد، با بیشترین سرعت میدویدم، تند تند نفس میكشیدم، پشت سر هم فریاد میزدم. فریاد میزدم. باز هم گلوله. جایی از بدنم گرم شد. نگاه كردم، سرخ شده بودم. كسی داشت دست و پا میزد. پا میگذاشت روی شانهام، خودش را میكشید بالا، نفس نفس میزد، میرفت پایین دوباره . فریاد زد : « پام … كمك …» كسی انگشتش را به نشانة سكوت بالا آورد. آن یكی اطراف را نگاه میكرد. چشمهایش انگار داشت از حدقه در میآمد. همه به هم نگاه میكردند. مانده بودند چه كنند. پسر سرش را فرو برد بطرف من. خواست صدایش در نیاید. دست و پا زد . بالا آمد. نتوانست. آنكه پشت سرش بود، دستش را گذاشت روی سر پسر. موج زدم. بغض كرد سرش را بطرف پایین فشار داد، بطرف من، گریه كرد گفت: « داداشی ببخش …» فریاد زدم. پیچ و تاب خوردم. خودم را كوبیده به ماسهها ، نیها، نخلها. پسر اول دست و پا زد و بعد دیگر نه ، انگار میخندید … آروم خوابیده بود روی من.
از همان روزها بود كه چند وقت یك بار آدمها میآمدند مینشستند كنارم ، بعضی گریه میكردند، بعضی همینطور نگاهم میكردند.
دیروزكسی آمده بود نشسته بود كنارم. گریه میكرد. میگفت :
تو خیلی بی عاطفهای
به رختخوابها تکیه داده بود . دستش را روی زانوش که توی سینهاش کشیده بود ، دراز کرده بود و دانههای تسبیحش تند تند روی هم میافتاد . منتظر ماشین بود ؛ دیر کرده بود .
مهدی دور و برش می پلکید . همیشه با ابراهیم غریبی میکرد ، ولی آن روز بازیش گرفته بود . ابراهیم هم اصلاً محل نمیگذاشت. همیشه وقتی میآمد مثل پروانه دور ما میچرخید، ولی این بار انگار آمده بود که برود . خودش می گفت « روزی که من مسئلهی محبت شما را با خودم حل کنم، آن روز، روز رفتن من است.»
عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بیعاطفهای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تکان نمیخورد. برگشتم توی صورتش. از اشک خیس شده بود.
بندهای پوتینش را که یک هوا گشادتر از پاش بود ، با حوصله بست . مهدی را روی دستش نشاند و همین طور که از پلهها پایین میرفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپلتر میشی . فکر نمیکنی مادرت چه طور میخواد بزرگت کنه؟» و سفت بوسیدش.
چند دقیقهای می شد که رفته بود . ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود . دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخ کوبم کرد . نمیخواستم باور کنم . بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون قدر نماز میخونم و دعا میکنم که دوباره برگردیامشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود.
شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.
بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردندهمیشه از صحنه کربلا در عاشورا صحبت میشد و از چگونگی شهادت آن عزیزان. باورم نمیشد که انسانهایی باشند که بتوانند همچنین اعمالی انجام دهند. به راستی آیا انسان میتواند سبوعانه انسان دیگری را بکشد؟ …
کردستان اگر هیچ فایدهای برایم نداشت حداقل این سود را بردم که جواب این سؤال را به روشنی دریافتم. برادری را که 16 یا 17 سال داشت با تبر قطعه قطعه کرده بودند. یک میخ فولادی بزرگ را با چکش از گوش سمت راست یک افسر ارتشی زده بودند و سر میخ از گوش چپش با سری خونی بیرون آمده بود. چند برادر پاسدار را به هم بسته بودند و با مسلسل سوراخ سوراخشان کرده بودند. حال چند خشاب به آنها شلیک کرده بودند خدا می داند. چند نفر دیگر را سوزانده بودند و … در مورد چند نفر نیرو آنچنان اعمال فجیعی انجام داده بودند که انسان از به خاطرآوردنش شرمگین می شود چه رسد به نقلش. راجع به آن صحنه و شهدای آنجا که هر کدام به طرز وحشیانه ای به شهادت رسیده بودند بیش از این نمی گویم.
شب میلاد علی(ع) در کنار سنگر نشسته بود و قرآن می خواند. موذن سنگر اطلاعات عملیات بود و فرمانده یک تیم اطلاعاتی، چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که خمپاره ای در آغوشش گرفت.
برای شهید «سید مهرداد نعیمی» دو مزار ساخته اند؛یکی در محور مقدم طلائیه و دیگر در زادگاهش صومعه سرا. که هر مزار بخشی از بدنش را به یادگار در خویش می فشارد. من پاره های گوشت و حتی موهای جوگندمی سید را روز بعد از شهادتش در همان طلائیه دیدم؛وقتی که نصف سالم بدنش را شب پیش با خود به معراج برده بودند. دو، سه روز بعد در وصیت نامه اش چنین خواندم: خداوندا! از تو می خواهم که هنگام شهادت، پیکرم را هزاران تکه کنی تا هر تکه ای، تکه ای از گناهانم را با خود ببرد.

