| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
35
|
184
|
91/2/22 (10:48)
|
|
||
|
|
11
|
84
|
91/2/8 (11:00)
|
|
||
|
|
15
|
130
|
90/12/14 (03:21)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/9/8 (06:14)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/9/5 (01:35)
|
|
||
|
|
100
|
446
|
89/5/17 (20:23)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
89/5/17 (20:20)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/5/17 (20:20)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
89/4/4 (16:23)
|
|
||
|
|
2
|
12
|
89/3/4 (22:38)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
89/1/14 (02:23)
|
|
||
|
|
4
|
25
|
88/12/17 (00:27)
|
|
||
|
|
3
|
16
|
88/12/5 (20:34)
|
|
||
|
|
8
|
36
|
88/12/5 (20:34)
|
|
||
|
|
3
|
14
|
88/11/7 (15:10)
|
|
||
|
|
7
|
30
|
88/10/3 (21:56)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
88/8/5 (17:09)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
88/3/20 (20:38)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
87/7/8 (15:57)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/3/15 (19:08)
|
|
اگه زیاد خوب نبود ببخشید دیگه مال 16 سالگیمه
باز هم شب
شبی در زیر این افکار بی سامان
در بدر در بین این همه دیوار
لیک در پشت در و این پنجره باران
با همین افکار ناارام بخوابی رفتم
غرق گردیدم در این کابوس
رفتنم و رفتمو باز رفتم
شهری دیدم از دور که میگفتند اسوه آزادی بود
زمانی نزدیک
درون شهر همه چیز تیره مرده بی جان
حتی دیوارها خفته
سرزمینی دیدم همه در خواب فرو
حاکمانش همه دیوان بودند
باز در کالبد این انسانها
باز تاج سر نادانان
سرزمین ارواح
پشت دیوارها بره ها خفته
هیچ بیداری نیست
در همان تاریکی من کسی را دیدم
پیرمردی با گلی در دستان
گفت ما تنهاییم زندگی را بردند
کرده جادو همه اینها را خواب
این شهر کاوه ای می خواهد با پرچم عشق
گیج میگشتم در کوچه های بی جهت
گیر در اقیانوسی از دیوار تنهایی ترس
آن طرف تر دیدم عدهای گل در بند
پوزه بندی بر لب
در میان کوهی از پیچک اسیر
میروم از انجا پشت سر عده ای می آیند
با دلی از سنگ و با تنی از فولاد
دانستم قصد ازار مرا نیز دارند به سر
دویدم چون سفیر باد در کوره راهی بیجهت
کوچه ای در پیش است روبرویم بن بست
پهلو دیوار پشت سر نوری
امدند ان دیوان بر سر راه منو
بستند راه
رو به من پرسید آن یکی
کز همه شان سنگ تر است
به کجا میروی ای بیگانه
گفتمش سوی ازادی از این بند سوی طلوع
من از او پریسدم چه کردید با انسانها
خنده ای سر دادند گفتند :
انسان چیست همه خرهای بدون یالند لیک دوپا
حال صاحبی میخواهند
نزدیکتر میآیند گفتند :
تو چرا بیداری
تو دشمن حاکم هستی
بردندم سوی آن فرمانروا
حکم قتلم داد ان زشت کردار پلید
بردارش کنید بردار
با تکانی باز گشتم به دنیا
باز هم در خوابم و چه کابوسی بود
چه کابوسی!
من متنفرم از بیداری ...! خواب هایم را میخواهم .. در انجا من بی نهایت شا دم من انجا خوشحالم .در انجا از سرمستی از گلویم شعر میتراود و من از شلوغی بیزارم...خوابهایم را میخواهم..در خواب هایم تو با منی وهمه میدانند و من خوشحالم و خواب هایم را میخواهم......در خواب هایم تو بی وقفه به من لبخند میزنی و چه خوشحالم که همه ما را میبینند ...من با تو.....به تختم پناه میبرم ....خوابم نمیبرد .. مرا از خواب هایم محروم کرده اند ... تو ر ا میبینم دست در دست کسی که در خواب هایم ندیده ام.....نه...من خواب هایم را میخواهم ...تو انجا با من مهربانتری !! و ان غریبه همراهت نیست...هیچوقت به تو نگفته ام که میپرستمت؟ ....نه ! نگفته ام نه در خواب نه در بیداری اما در خواب هایم تو از چشمانم فهمیدی مرا......تو به من نزدیک میشوی و من غرق در بوی تو مست میشوم .. خیره به چشمانم میشوی ........نه مرا بیدار کنید !!
نمیخواهم فقط در خواب هایم باشی..........لب میگشایم تا پرده از راز چند ساله بردارم ..اما دستانت!!! من دستانت را میبینم که دستان ظریف ان غریبه را میفشارند..........خاموش میمانم......من خواب هایم را میخواهم.....مهربانیت را دوست دارم....اینکه میگویند سنگ دلی شایعه ای بیش نیست ... من تو را در خواب هایم یافتم .من تورا مهربان یافتم ...به من لبخند میزنی ....اه خدایا من بیدار م !! حرفی زدی اما من محو لبخند تو شدم ...من صدای اسمانیت را نشنیدم...نگاه گیج مرا نمیفهمی و دوباره میگویی........شنیدم !! خدایا من شنیدم چه گفت .....من میمانم در خوابهایم ......من ویرانه ام....صدایت را دوست دارم ، حرف هایت را ....همه چیزت را..صدایت در گوشم طنین میاندازد "برایم ارزوی خوشبختی کن دختر خاله !".........خواب !! باران .. باران میخواهم تا بشوید از من این عشق را ..بگو اسمان ببارد......من باران را میخواهم من ترنم ان را میخواهم ....بگو به ویرانه ی من ببارد....بیدار میمانم زیر باران..زیر باران من ..من و تنها من جریان دارم.....جواب من را بدهید ؟ گل های پرپر شده به من دروغ گفته اند؟!خوب یادم هست که اخرین گلبرگ را میبوسیدم ..اخر به من گفته بود که او دوستم دارد...گلبرگ ها را به جوی میریزم ..برف نرم میریزد ..کنار جوی دستم در اب یخ میبندد.....بازم خواب میبینم...و خواب میبینم ..من خوشحالم ...با تو تنهایم....و من هیچگاه بیدار نمیشوم ... بازم خواب تو... تا ابد خواب تو...و من خوشحالم زیرا که من هرگز بیدار نمیشوم !!!!!!!!!!!
تندیسی از جنس تو ساختم و همه عمر همه لحظه ها رو
گرد کوی مسلخ عشقت به خونابه به سلاخه کشیدم
ع ش ق من
فقط به پاس آن لحظه
هوا ابری و بارانیست امشب
دلم غمگین و طوفانیست امشب
ز هرجا می رسد غم های شبگیر
خدایا چه سرد و طولانیست امشب
در بیت اول به نظر برای رعایت وزن بین جنون و عاقل یه ویرگول قرار بدید
در کل شعر خوبیه البته باید یکم جای واژه هایی مثل انتحاری یکم واژه های لطیف و ملموس بزارید که بیشتر با خوانند ارتباط برقرار کنه!!
خطا کردم
که خط خطی کردم
چشمِ تو شد
تکرار یک امکان ِ قوی ی شعریه
اما شیوه ی اجراش به شدت سخته
با تکرالری که ایجاد ِ جدید نداشته باشه موافقت ندارم
آقای محمد رضای عزیز
تکرار در شعر شما بداع نداشت به نظرم
salam homer jan
ziba bod engar az rohi bigharar gofte bodi
shad bashi va bar gharar
in sher o be niate u az hafez gereftam
omidvaram bepaziry
گر دست دهد خاك پای نگارم بر لوح بصر خط غباری بنگارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان چون شمع هماندم بدمی جان بسپارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری من نقد روان در دمش از دیده شمارم
salam
khobi
afshin jan vaghean ghshang bood
karet kheili jaleb va ghashang bood
kheili khoosham omad








damet garmo saret khooshh
من ایراد نگیرم چون خیلی ساده توصیف کرده بودی
زیرا همه دیگر می دانند اینجا بهار مردنی است
من شعر ندارم ولی
به نام تنها پناه آشفتگان دیارسرنوشت تقدیم به توکه هنوزهم تکهای ازآسمان درچشمانت،جرعهای ازدریا دردستانت وتجسمی زیبا ازخاطره ایثار گلهای سرخ درمعبدارغوانی دلت به یادگارمانده است. نخستین چکه ناودان بلند یک احساس رادرقالب کلامی ازجنس تنفس باغچه های معصوم یاس به روی حجم سپید یک دفترمیریزم وآن رابا لهجه همه پروانه صفتهای این گیتی بیانتها به آستان نیلوفری دل زلالت هدیه میکنم. در پناه خالق نیلوفرها مهربان و شکیبا بمانی
همان ایرادی که از من گرفتید بر شما نیز وارد است.شعر نبود؟بود؟
در ضمن من قسمت هایی از شعر پایین وزن عروضی رو هم رعایت کردم و انتظار دشاتم که در هنگام خواندن پی می بردید.
شعر،متن ادبی است که در آن عنصر خیال انگیزی و دلنشینی در آن فروان تر از متن رعایت شده(لطفا منطق خود را قوی کنید،اگر ادبیات را دوست دارید)
=====================================================================
آی عمو نوروز
چه خبر آوردی؟
خبری از پنجره ها،خبر از خانه ویرانه و تنهایی ما
آه!
مگر نمی دانستی كه ویران شده است:
قلب كودك گدا،می فروخت غرورش را در خیابان
كودكی كه از سرما می لرزید
آهای عمو نوروز
حرف از بهار به میان نیاور
نمی بینی مگر،این ابرهای خونین را
-باران!!
سال هاست كه زمین خشكیده است
عمو نوروز چرا می آیی؟
مگر نمی بینی پدری را خجل
كه پول عیدی ندارد تا كند فكر خسته فرزند ماتم زده خویش را،خوشحال
بر زبان ها دیگر نیست:
كی؟كجا؟چه وقت(كسی دیگر عالم نیست)
مگی نمی بینی روح خشكیده در سرما
به دنبال چه می گردی
-محبت
آه محبت دیگر چیست؟(چقدر این كلمه نام آشناست)
سال هاست كه محبت قاب شده بر روی دیوار تیره اتاق خانه ما
آه عمو نوروز
زمستان به كندی می گذرد:
روز!
شب!
خواب!
بیداری!
رنج!
نمی بینی مگر؟آمدنت دیگر فرقی نمی كند به حال ما
زیرا همه دیگر می دانند اینجا بهار مردنی است
روی قبرم بنویسید که یک آدم بود،
روی قبرم بنویسد یک شاعر بود ،بنویسید که او عاشق بود،
روی قبرم با زرد بنویسید تمام_____ .
× × × ×
پشت قبرم گلدانی بی گل،
جای عکسم آینه بگذارید،
هر رهگذری خواهد فهمید آخر روزی،
جای او هم،این جا خواهد بود
× × × ×
و بگویید که یک عاشق بود،
شوری بی پایان داشت ،
و بگویید که او شعری بود ،
یک شعر که مفهوم نداشت
× × × ×
و بدانید که مرگ ،خود یک آغاز است
مرگ ،آغاز تمام،
مرگ ،پایان شروع،
مرگ ،تنها ،مرگ است.
× × × ×
گفته بودم ،بازهم می گویم ،
من تنها بودم،
و بفهمید ،مرگِ تنها درد نیست،
مرگِ تنها زجر است.
× × × ×
مجلس ختمی ،سالگردی ،صلواتی ،چیزی ،فاتحه ای ،
و تمام!
حالا دیگر کاملاً خاطره ام،
محو خواهم شد ،خواهید فهمید،
دو سه سالی که گذشت...
× × × ×
مرگ ،چیز عجیبی نیست ،هست؟
مرگ ،چیز قشنگی نیست ،هست؟
مرگ یک تجربه است؟
مرگ ،پایان کبوتر نیست ،هست؟
× × × ×
یادتان باشد ،غسلم بدهید ،اما بی آب،
و مرا با دفتر شعرم به خاک بسپارید،
...خدا می داند ،که چه خواهد شد ،آخر...
× × × ×
روی قبرم با زرد بنویسد تمام_____ .
بنوسید که یک عاشق...
یادتان باشد غسلم...
و مرا با دفتر شعرم...
و خدا می داند...