userinfo close

  ,

ملانصرالدین


molanasredin

تاسیس: 14 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: بهزاد بهنام - معاونان
 

عنوان بحث

رسول کاویانی , rasoul_ka
رسول کاویانی - 13:37 1383/12/20

اگر کسی جوک از مولا بلده بنویسه

یه روز مولا خرش گم میشه همینجور که داشت دنبالش میگشت به یه زوج جوان میرسه پسره داشت به دختره میگفت که من دنیا را تو چشمای تو میبینم مولا میگه ببین خر من توش نیست؟
hehhehhehhehhehhehhe
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهرناز ص ز , menaz
مهرناز ص ز - 00:41 1385/06/11
9
یه روز ملا دم در خونش نشسته بوده و حوصلش سر رفته بود. برای سرگرمی هر کی رد میشده بهش میگفته ته کوچه آش میدن و  آدرس الکی میداده که برن آش بگیرن. یه کم میگذره دیگه خیلی حوصلش سر رفته بوده . خودش هم بلند میشه بره آش بگیره!!!
بهزاد بهنام , behzad500
بهزاد بهنام - 02:38 1385/04/21
8
روزی دو نفر برا ی اقامه دعوا نزد ملاه رفتند ابتدا نفر اول رفت وعلیه نفر دوم شکایت خود را بازگو کرد.

ملاه بلافاصله حرفهای او را تصدیق نمود وگفت حق باشماست. نفر اول که بیرون رفت نفر دوم داخل شد

واوهم شکایت خود را عنوان کرد ملاه بلافاصله حرفهای اورا نیز تصدیق نمود وگفت حق با شماست .

نفر دوم هم که بیرون رفت . همسر ملاه که از پشت در شاهد این شکایات بود . داخل اتاق شد وبه این

قضاوت ملاه ا عتراض کرد وگفت این چه قضاوتی بود که توکردی .ملاه روبه همسرش کردو گفت توهم

راست می گوئی حق باتوست

مصداق این حکایت را در جامعه امروزی پیدا کنید

جوانمرد باشید
بیردانا تبار , sahra_tabar
بیردانا تبار - 18:36 1385/03/8
7
لطیفه های ملا از قدیم و ندیم سر گرمی شب نشینیها و دور هم بودنا بوده ولی شرمنده چون عمده جذابیتش به اینه كه به زبان شیرین تركی نقل بشه
بهزاد بهنام , behzad500
بهزاد بهنام - 01:17 1385/04/15
6
یک روز ملا نصرالدین زیر درختی درحال استراحت بود ومی خواست مختصر غذائی را که کفاف یک نفر بود

میل کند .همین که سفره را باز کرد اسب سواری را در حال عبور دید .ملا به رسم ادب تعارفی زد وگفت

بفرمائید . اسب سوار بلافاصله از اسب پیاده شد وگفت افسار اسبم را کجا بکوبم .ملا که از تعارف خود

پشیمان شده بود . گفت روی زبان من

پیام در تاریخ 85/4/14  ساعت: 19:07 توسط بهزاد بهنام ویرایش شد.
نوید رسولی , navidbex
نوید رسولی - 04:58 1384/05/25
5
سه دانگ خانه ی مولا واسه او بود
یه روز میره پیش دلال میگه اگه این سه دانگ خونرو بفروشی من میتونم سه دانگ دیگرو بخرم
سهند تاج بخش , sahaand
سهند تاج بخش - 18:40 1384/03/24
4
بعدش رسید به محل پیك نیك شروع كرد به شمردن دید یازدهتا شدن .اینقدر خوشحال بود كه خودش رو هم شمرده بود . بعد میان میگن تفریحات سالم بده.
جمشید جدی , jamshidjeddi
جمشید جدی - 22:02 1384/02/11
3
جوکهای خاص ملا را بگید لطفا. من یکی را میگم و اون اینه:
یک روز ملا 10 خر داشته، سوار یکیش میشه بره گردش، بعد خرهاش را میشماره میبینه 9 تاست (آخه اونه خودش سوار بوده را نمیشمرده) بعدش بیخیال گردش میشه میگه نمی ارزه برای یک گردش ساده آدم یه خرش را از دست بده!
آتوسا رفیعی , atousa57
آتوسا رفیعی - 06:51 1383/12/23
2
یکروز ملا در خانه خوابید و بدنبال کار نرفت. زنش وقتی او را دید گفت: ملا برای چه خوابیده ای و به دنبال کار نمیروی؟ ملا گفت: تا کی باید من کار کنم و شکمم بخورد! بگذار یکروز هم او کار کند تا من بخورم.

پیام در تاریخ 83/12/22  ساعت: 22:03 توسط آتوسا رفیعی ویرایش شد.
آتوسا رفیعی , atousa57
آتوسا رفیعی - 06:45 1383/12/23
1
از ملا پرسیدند: زن برادرت پسر زاییده یا دختر؟ ملا فکری کرد و گفت: نمیدانم هنوز کسی به من نگفته عمو شده ام یا عمه.

پیام در تاریخ 83/12/22  ساعت: 22:03 توسط آتوسا رفیعی ویرایش شد.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.