لیست بحث ها| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
16
|
86/11/25 (11:05)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
86/3/28 (15:45)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
85/12/4 (11:12)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
85/7/27 (21:01)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
85/7/10 (17:38)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
85/7/6 (20:48)
|
|
||
|
|
9
|
40
|
85/6/11 (00:41)
|
|
||
|
|
1
|
28
|
85/5/25 (09:59)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
85/5/8 (04:47)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
84/8/9 (08:15)
|
|
عنوان بحثاگر کسی جوک از مولا بلده بنویسه 20 اسفند 83 - 13:37 | |
یه روز مولا خرش گم میشه همینجور که داشت دنبالش میگشت به یه زوج جوان میرسه پسره داشت به دختره میگفت که من دنیا را تو چشمای تو میبینم مولا میگه ببین خر من توش نیست؟ hehhehhehhehhehhehhe | |
پاسخ هاترتیب پاسخ ها :
از اولین پاسخ
9 11 شهریور 1385 ساعت 00:41 | |
یه روز ملا دم در خونش نشسته بوده و حوصلش سر رفته بود. برای سرگرمی هر کی رد میشده بهش میگفته ته کوچه آش میدن و آدرس الکی میداده که برن آش بگیرن. یه کم میگذره دیگه خیلی حوصلش سر رفته بوده . خودش هم بلند میشه بره آش بگیره!!! |
8 21 تیر 1385 ساعت 02:38 | |
روزی دو نفر برا ی اقامه دعوا نزد ملاه رفتند ابتدا نفر اول رفت وعلیه نفر دوم شکایت خود را بازگو کرد. ملاه بلافاصله حرفهای او را تصدیق نمود وگفت حق باشماست. نفر اول که بیرون رفت نفر دوم داخل شد واوهم شکایت خود را عنوان کرد ملاه بلافاصله حرفهای اورا نیز تصدیق نمود وگفت حق با شماست . نفر دوم هم که بیرون رفت . همسر ملاه که از پشت در شاهد این شکایات بود . داخل اتاق شد وبه این قضاوت ملاه ا عتراض کرد وگفت این چه قضاوتی بود که توکردی .ملاه روبه همسرش کردو گفت توهم راست می گوئی حق باتوست مصداق این حکایت را در جامعه امروزی پیدا کنید جوانمرد باشید |
7 8 خرداد 1385 ساعت 18:36 | |
لطیفه های ملا از قدیم و ندیم سر گرمی شب نشینیها و دور هم بودنا بوده ولی شرمنده چون عمده جذابیتش به اینه كه به زبان شیرین تركی نقل بشه |
6 15 تیر 1385 ساعت 01:17 | |
یک روز ملا نصرالدین زیر درختی درحال استراحت بود ومی خواست مختصر غذائی را که کفاف یک نفر بود میل کند .همین که سفره را باز کرد اسب سواری را در حال عبور دید .ملا به رسم ادب تعارفی زد وگفت بفرمائید . اسب سوار بلافاصله از اسب پیاده شد وگفت افسار اسبم را کجا بکوبم .ملا که از تعارف خود پشیمان شده بود . گفت روی زبان من پیام در تاریخ 85/4/14 ساعت: 19:07 توسط بهزاد بهنام ویرایش شد. |
5 25 مرداد 1384 ساعت 04:58 | |
سه دانگ خانه ی مولا واسه او بود یه روز میره پیش دلال میگه اگه این سه دانگ خونرو بفروشی من میتونم سه دانگ دیگرو بخرم |
4 24 خرداد 1384 ساعت 18:40 | |
بعدش رسید به محل پیك نیك شروع كرد به شمردن دید یازدهتا شدن .اینقدر خوشحال بود كه خودش رو هم شمرده بود . بعد میان میگن تفریحات سالم بده. |
3 11 اردیبهشت 1384 ساعت 22:02 | |
جوکهای خاص ملا را بگید لطفا. من یکی را میگم و اون اینه: یک روز ملا 10 خر داشته، سوار یکیش میشه بره گردش، بعد خرهاش را میشماره میبینه 9 تاست (آخه اونه خودش سوار بوده را نمیشمرده) بعدش بیخیال گردش میشه میگه نمی ارزه برای یک گردش ساده آدم یه خرش را از دست بده! |
2 23 اسفند 1383 ساعت 06:51 | |
یکروز ملا در خانه خوابید و بدنبال کار نرفت. زنش وقتی او را دید گفت: ملا برای چه خوابیده ای و به دنبال کار نمیروی؟ ملا گفت: تا کی باید من کار کنم و شکمم بخورد! بگذار یکروز هم او کار کند تا من بخورم. پیام در تاریخ 83/12/22 ساعت: 22:03 توسط آتوسا رفیعی ویرایش شد. |
1 23 اسفند 1383 ساعت 06:45 | |
از ملا پرسیدند: زن برادرت پسر زاییده یا دختر؟ ملا فکری کرد و گفت: نمیدانم هنوز کسی به من نگفته عمو شده ام یا عمه. پیام در تاریخ 83/12/22 ساعت: 22:03 توسط آتوسا رفیعی ویرایش شد. |












