| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
72
|
50
|
91/3/11 (10:28)
|
|
||
|
|
48
|
472
|
91/1/21 (00:14)
|
|
||
|
|
40
|
424
|
91/3/11 (01:03)
|
|
||
|
|
44
|
672
|
91/3/5 (14:58)
|
|
||
|
|
344
|
6066
|
91/2/31 (14:34)
|
|
||
|
|
88
|
2580
|
91/2/25 (17:23)
|
|
||
|
|
2000
|
4277
|
91/2/13 (12:22)
|
|
||
|
|
54
|
579
|
90/12/25 (16:37)
|
|
||
|
|
17
|
267
|
90/11/9 (23:06)
|
|
||
|
|
45
|
948
|
90/10/13 (18:43)
|
|
||
|
|
89
|
1594
|
90/9/26 (13:07)
|
|
||
|
|
20
|
388
|
90/8/27 (01:06)
|
|
||
|
|
21
|
296
|
90/8/27 (01:05)
|
|
||
|
|
20
|
333
|
90/7/5 (15:03)
|
|
||
|
|
50
|
715
|
90/6/31 (23:52)
|
|
||
|
|
3
|
71
|
90/3/8 (18:16)
|
|
||
|
|
33
|
391
|
89/11/17 (19:18)
|
|
||
|
|
3
|
89
|
89/11/15 (02:07)
|
|
||
|
|
2000
|
6037
|
89/10/22 (01:56)
|
|
||
|
|
23
|
415
|
89/9/3 (17:57)
|
|
سلام بر دوستان مولانا جلال الدین بلخی رومی
بحث مذهب و ملیت یه بحث انحرافی و پیش پا افتاده می باشد اما مولانا هم مانند هر ادم دیگه ایی دارای خطا و اشتباه بوده او که خود پیرو پیامبر عزیزمان بوده و که هرگاه اسم ان محبوب خداوند بلند مرتبه و سبحان را می شنیده در جا از جا بر می خواست و سر تعظیم و ادب و احترام فرود می آورد پیامبری که خالی از خطا نبوده هر چند رحمتی بوده برای عالمیان ممکن نیست که اشتباه نداشته باشه ولی هر اشتباهی اشتباه نیست . پیامبران اشتبه کرده اند همانند پیامبر بلند مقام و گرامی خودمون و یا حضرت موسی و و غیره ... ولی ایا این خطاها از روی سهو بوده یا برای عبرت ماها بوده است تا ما بهتر خودمونو بشناسیم پس اولیای خدا هم نمی توانند خارج از این دایره باشند و مرتکب خطا شده اند ولی اشتباهات انها بقدری کم و انگشت شمار است که عدل و انصاف ادمی انها را بوسیله بخششی که خداوند در نهاد هر بنده ای از بنده های خود قرار داده قابل چشم پوشی گردانیده است . متشکرم
من کاملا با حرفای سمیه خانم موافقم معلوم هم مثنوی رو خوب میخونی وهم با کتابهای دکتر سروش ارتباط داری.دین مولانا یعنی دین کامل تمام دوران و کتاب مولانا (مثنوی)یعنی نسخه updateشده قران
با سلام به همه دوستان
باربد جان اصلا بحث ما چیز دیگه ای بوده اما دوستان می خواستن سواد زیادشون رو تو این بحث نشون بدن.
من گفتم اگه مولانا اشتباهی داشته باشه و یا نداشته باشه صحیح نیست با تعصب و تقلید کورکورانه شمشیر به سمت آقا محمود(ایجاد کننده این تاپیک) بکشیم.اصلا بحث مذهب و اعتقاد و خدا و... این حرفا نبوده.
فقط همین بقیه به بیراهه رفتن.
جنگ 72 ملت همه را عذر بنه...
اصلا مولوی سنی بود عاشق عمر بود خوب كه چی... مگه مقام شامخ مولانا از مذهب شیعه و سنی بودنش نشات گرفته كه با تغییر اون چیزی عوض بشه؟ اینها دردهای شماست. ارزش مولانا و عشقی كه ما به او داریم و لذتی كه از آثار او می بریم به همین خاطر است كه در بند این حرفها نبود.
در این مبحث و چند مبحث قبلی در این همین كلوب بارها بر سر مذهب مولانا (شیعه و سنی) بحث شده و همچنین بارها نیز بر سر ایرانی یا ترك یا افغانی بودن او بحث شده است. در آن مباحث هم بعضی دوستان پاسخ های زیبا و مفهومی به این مدعیان متعصب داده اند. ولی ظاهرا آب در هاون كوبیدن است.
من خواهش می كنم دیگر بحثی بر سر ملیت و مذهب مولانا نشود. خودم به شخصه چنین مباحثی را نه دنبال می كنم و نه اجازه می دهم از این پس در این كلوب این بحث ادامه یابد.
از 3400 نفر عزیز عضو این كلوب كه بسیاری از آنان از اساتید علوم مختلف به خصوص ادبیات و تاریخ عرفان هستند مباحث بسیار ارزشمندی تا كنون در این كلوب به ثبت رسیده كه جای بسی افتخار است. ولی علف هرز این بیهوده جویی ها كه ناشی از جهالت یك مشت متعصب است واقعا آفتی است كه دامن گیر این كلوب وزین فرهنگی شده است.
من نمی دانم چه سودی به ما می رسد؟ چه چیزی ثابت می شود؟ چه دانشی به ما افزوده می شود ؟چه دریچه ای بر ما گشوده می شود ؟ اگر به ضرب و زور ثابت كنیم مولانا اگر در بلخ افغانستان به دنیا آمد و در قونیه تركیه زندگی كرد و به فارسی آثارش را به یادگار گذاشت او ایرانی بود یا ترك بود یا افغانی بود یا سنی بود یا شیعه بود یا صوفی بود.
عزیزان این ظواهر را رها كنید. حرف اول و اصلی مولانا كه تو عضویت در كلوب او را داری همین بود و بس.
مولوی مولوی بود همین. نه آنچنان بود كه نیاز باشد مثل یك عده او را با پیشوند حضرت و سرور ما و... خطابش كنند و نه آنقدر حقیر كه یك عده بر سر مذهب و ملیتش یقه همدیگر را پاره كنند. این مرز كشی ها در دنیای حقیر و امروزی شما به این پر رنگی معنا یافته برادر! و الا در همان مسجد رسول ا... در حضور جعفر صادق (ع) بحث بر سر وجود یا عدم وجود خدا می كردند. تو كجای كاری كه یك مشت حدیث نیمه موثق را مستمسك ادله خود كرده ای كه آخر به چه نتیجه ای برسی؟ مگر تو یا بزرگتر از تو می توانند با این پنجه كشی ها بر چهره بزرگانی چون مولانا خدشه ای ایجاد كنند.
تو و این اعتقادات و تعصب هایت و هم مسلكانت می روید و خاك می شوید و حتی كسی شما را به یاد هم نخواهد آورد ولی مولانا باقی خواهد ماند استوار و پابرجا.
از استاد سخن سعدی كه بالاتر نیستید كه در زمان حیات مولانا به او سر زد و ظاهرا از برخود وی خوشش نیامد و در آثارش بر مولانا و اشعار و افكار و رفتارش خرده می گرفت .
پیش از آنكه شیعه باشم یا ایرانی و یا هر چی انسان هستم و حرمت انسان برایم از همه این اعتقادها و این ملیت ها والاتر است و همان كافیست باقی جنگ 72 ملت برای سرگرم كردن توست تا چندی در غفلت سر خوش باشی.
تعصب ناشی از جهل و نادانی است.من نمی دونم چرااز این جمله برداشت های اشتباه می شه.
شما داری می گه رسالت پیامبرا بدون تعصب بیخود بوده آخه ربطی نداره و اون ادامه مطالب هم همینطور.
اگه اینطور بود دیگه ازادی معنایی نداشت .در ضمن من ملا نیستم که بخوام مطلبی رو copy و paste کنم.
من مولانا رو در حد قران مطالبش رو مفید می دونم.
موفق باشی
من به چیزی تعصب ندارم.علاقه و اعتقاد دارم و در کل به چیزی اعتقاد دارم که اگر کسی بخواد بیخودی و با تعصب (که مطمئن هستم همه تعصب ها از جهل و نادانی است)ارزششو بالا و پایین ببره اون موضوع واسم جایگاهشو داره و فانی نیست .اما با جوابایی که به بچه ها دادی فکر می کنم نتونی حرفامو درک کنی.
موفق باشی.
وقتی خدا تعصب داره منم دارم
اگه مطابق حرف شما باشه در طول اعصار این همه پیامبر بیخودی برای هدایت بت پرستا از جانب خدا ارسال و مبعوث شدن چون اگه همه مخلوقات بت پرست باشند هم باز خدا خداست چه لزومی داشت بعثت و ارساب انبیا
و حالا این هم کلی سند و مدرک مستدب با نص صریح ایات و روایات . اتگه کسی خواست جواب بده مثل خودم فقط با روایات یا ایت قران جواب بده نه اظهار نظر شخصی یا اجتهاد خودشون.
جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی یکی از شعرای متصوف ایران است. وی در سال604 ه.ق در شهر بلخ که آن روزگار مرکز ادبیات ایران بوده است ، به دنیا آمد. پدر وی بهاءالدین محمد بن حسین الخطیبی از عرفاء و علمای اهل سنت شهر بلخ بوده است و جایگاه رفیعی نزد سلطان محمد خوارزمشاه داشته است و به همین جهت در شهر بلخ صاحب مسند تدریس و کرسی فتوی بود.در زمان كودكی او و همزمان با حمله مغول ها به ایران ، با توجه به اختلاف پیش آمده بین پدرش و سلطان محمد مجبور به ترک بلخ شده است.و بهاء الدین كه از سوی سلطان و مردم بلخ و مخالفان تصوف مورد آزار قرار گرفته بود همزمان با حمله مغول به همراه خانوادهاش از راه خراسان رهسپار بغداد شد.پس از عبور از شهرهای مختلف و مسافرت های گوناگون ، عاقبت در شهر قونیه رحل اقامت افکند.جلال الدین در طول این سالها نزد پدرش به تحصیل پرداخت. تا اینکه پدرش در سال 628 ه.ق از دنیا رفت و لذا پس از آن در درس برهان الدین محقق ترمذی، كه از بزرگان صوفیه در زمان خویش بود ،شرکت جست.
سپس به ترغیب استاد عازم سفر شام شد و در شام به نزد محی الدین ابن عربی (1) _ یکی از سران صوفیه_ شتافت. پس از مدتی حضور نزد ابن عربی ، عازم قونیه گشت. پس از بازگشت، استاد خود ترمذی را خفته در خاك دید ، لذا در سال 642 ه.ق تدریس و تعلیم را آغاز نمود. می گویند در حدود ده هزار نفر شاگرد داشت.تا اینکه با شمس تبریزی(2)ملاقات نمود و از جان و دل عاشق وی شد!
مولوی، چنان شیفته شده بود که درس و مكتب و مسند خود را رها كرد و شب و روز را به نزد شمس می شتافت. وی سه سال پیوسته نزد شمس رفت وآمد داشت و در این دوران به كلی از اقامه نماز و مجلس وعظ و تدریس دست شست و به سماع و رقص و وجد و حال (3) روی آورد و از هیأت صاحب منبر پیشین به رندی لاابالی و مستی پیمانه به دست ، بدل گشت.
این انقلاب روحی مفتضح مولوی، خشم شاگردان و مریدان او را فراهم آورد تا آنجا که شاگردانش شمس را به ترك قونیه و رها كردن مولوی وادار ساختند. اما مهاجرت شمس تبریزی از قونیه شیدایی و آشفتگی حال جلال الدین را افزون ساخت تا آنجا که داغ فراق مراد! خود را در قالب اشعار و نواهای شورانگیز و همراه با رقص و سماع و رباب متجلی ساخت. بیقراری او موجب شد كه شمس پس از یك سال و نیم در سال 644ه.ق از دمشق به قونیه باز گردد. اما اقامت مجدد شمس تبریزی در قونیه چندان به درازا نكشید. وی در این مدت بساط سماع و طرب را بی باكانه گسترد و رفته رفته ، اسرار دل خود را كه آکنده از كفر و الحاد بودند ، بیان نمود.
سرانجام در سال645 ه.ق در نقشه ای كه دشمنان شمس کشیده بودند، گروهی از شاگردان متعصب مولوی بر او شوریده و شمس تبریزی را به قتل رساندند. قتل شمس تبریزی از مولوی پنهان نگاه داشته شد و او كه از غیبت استاد خویش مضطرب گشته بود، چندی در انتظار مراد! خود به سر برد و حتی در طلب یافتن او چند بار به دمشق سفر كرد و پس از ناامیدی از دیدار او كه دو سال به طول انجامید، پریشان و آشفته حال به قونیه بازگشت.
پس از آن بطور کلی درس و بحث را رها کرد و روی به طریقت صوفیه آورد و فرقه مولویه را تاسیس نمود.
سرانجام در سال 672 ه.ق در قونیه و بر اثر بیماری تب محرقه از دنیا رفت و او را در قونیه دفن کردند.(4)
آنچه گذشت شمه ای از زندگی مولوی است که از کتبی برداشت شده است که نویسندگان آنها سعی در تطهیر وی داشته اند و هر آنچه طعن در متن مشاهده می شود ، اضافات نویسنده این مرقومه می باشد.
پس از نقل مختصری از زندگی وی بهتر است به دیدگاه ها و نظرات مولوی بپردازیم و ایرادات وارده بر وی را از نظر بگذرانیم و تنها راه دفاع از وی (البته چنانچه مایل به دفاع از وی هستید!) ارائه پاسخی منطقی و مستدل است و اینکه اثبات نمایید که نخیر! مولوی از عرفای بزرگ ماست که می توان از کلمات وی برداشت های دینی خوبی داشت.
نکته ای که بسیار در خور توجه است ، اینکه آنچه در رد اندیشه ها و اقوال مولوی گفته می شود ، البته زمانی ثابت خواهد شد که مخاطب محترم ، اصول و فروع تشیع و روایاتی که بدانها استدلال خواهد شد ، را بپذیرند. وگرنه کسی که اصلا به امامت و ولایت و عصمت و مظلومیت امامان معصوم علیهم السلام و منفوریت دشمنان و ظالمان بر ایشان معترف نباشد و یا اندیشه ای پلورالیستی داشته باشد و همه فرق و مذاهب و مکاتب را بر حق بداند ، دیگر این دلایل ما برای او اشکالی مهم نمی باشد ، که البته بعید به نظر می رسد مخاطب شیعی محترم ، چنین دور افتاده باشند!
بنابراین ما فرض را می گذاریم که روی سخن ما با شیعه ای اثنی عشری است که طریق امامان را طراط مستقیم می داند و آن هم تنها صراط و راه نجات!
در توحید مثنوی ؛
ملای رومی داستان معروفی دارد که بسیار بر سر زبانهاست و سال هاست در دبستان ها کودکان معصوم این مرز و بوم مجبور به خواندن و حفظ آن بوده اند.
بله! داستان موسی و شبان ، که البته همه حفظیم و می خوانیم :
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
....
وحاصل این قصه همین که ، موسی ،چوپانی را که در ذهن خود خدایی ساخته بود و برایش دست و پایی و موی سری پرداخته بود ، نهی شدید می کند که اینکه گفتی کفر است به خدا و او منزه است از داشتن جسم و دست و پا و آنچه تو تصور کرده ای خدا نیست و بلکه بتی است در عالم اوهام و اندیشه خام. و پس از ارشاد موسی ، شبان توبه می کند و سر به بیابان می گذارد که وای ! چه گناهی مرتکب شدم و ...
اما از اینجا دیگر جناب مولوی ، از زبان ربوبی حضرت حق،موسی کلیم الله ، معصوم و یکی از پنج تن اولوالعزم من الرسل را به باد توبیخ می گیرد که اینکه گفتی چه بود و چرا دل نازک چوپان ما را به نیزه ملامت سفتی و خاطر آسوده اش را چرا برآشفتی؟؟؟!
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی!
اما اشکالات این داستان:
الف :
این داستان که به حضرت موسی و آن شبان نسبت داده شده ، در هیچ یک از مسانید شیعی و سنی وجود ندارد و صرفا از بافته های مثنوی است.و چنانچه میدانید بنابر آموزه های دینی ما ، نسبت دروغ به ائمه و انبیاء ، کبیره ای است نابخشودنی! و آنرا خطایی میدانیم که موجب تشویش و تکذیب سنن و سیر پیامبران و معصومین علیهم السلام می گردد.حال شما را بخدا درباره این دروغ بزرگ چه می گویید؟؟؟
ب:
ای کاش که این حکایت تنها دروغی بود ، بی روایت ، اما لااقل مضمون آن مطابق بود با حقیقت و شریعت. ولی افسوس که مفاد آن نیز در تناقض با تمامی روایات است و سخنی است خلاف برهان و مخالف قرآن!
* آیا آن چوپان در حالت اول خویش ، خداوند متعال را می پرستید یا بت ذهنی خویش را ؟ آیا حدیث امام صادق علیه السلام را شنیده اید که می فرماید :
کلما میزتموه باوهامکم فهو مخلوق لکم مردود الیکم (تهذیب الاحیا، فیض کاشانی)که آنچه در وهم شما باشد خدایتان نیست بلکه مخلوق ذهنی شماست که خود او را ساخته اید و...
آیا به عقل و خرد شما ، این درست است که خداوند متعال ، نبی کلیم الله خویش را ملامت کند که چرا بنده ما را از ما جدا کردی؟
مگر موسی او را از که جدا کرده بود ؟از خدا ؟یا از بت ذهنی او؟ سبحان الله عما یقولون!
ج:
ملای رومی در ادامه می گوید:
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هرچه می خواهد دل تنگت بگوی
آیا می دانید این بیت در تضاد کامل وناسازگاری صریح با آموزه های ائمه علیهم السلام است ؟ یا نمی دانید؟
امام علی ابن موسی الرضا علیهما السلام می فرمایند:
الهی لا اصفک الا بما وصفت به نفسک (خداوندا ترا توصیف نمی کنم مگر به همان اوصافی که خود، خودت را توصیف نموده ای)
سبحانک ما عرفوک و لهذا وصفوک و شبهوک...
آری همه فقها و حکیمان و متکلمان ومحدثان و راویان اخبار شیعه ، اسماء الهی را توقیفی می دانند و خواندن خدا را موقوف به استفاده و استعمال آن اسماء حسنی که خود برای خود خلق کرده می دانند و ترک اینگونه دعا را موجب گمراهی و ضلالت می دانند.
ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها و ذر الذین یلحدون فی اسمائه ... (اعراف 180)
اما مولوی مدعی است که خدا را بدون ترتیب و آداب ، با هر اسم و صفتی (هرچند که دستکش بوسی بمالی پایکش ...) بخوان!
حال بفرمائید چه کنیم آیا به دنبال مولوی روانه شویم و دست از آموزه های دین و ائمه علیهم السلام بر داریم یا نه دست از این پیر صوفی قونیه بشوئیم؟؟؟
البته این وجیزه را مجالی بیش از این نیست و اشکالات این شعر مثنوی ، چندان است که در این مختصر بیان نمی گنجد و برای آنکه همه آنها را دریابید ، نیازمند آنید که مباحث توحیدی و باب اسماءالله و صفات خدای متعال را در احادیث به نیکی بخوانید و بدانید.
سخن دیگر اینکه :
آیا اصولا مخاطب محترم ! برائت و بیزاری از خلفای جور ( از اول تا آخرشان ، از زاده ابی قحافه تا آخرین خلیفه عباسی) را بر خود فرض می دانید و از ارکان شیعی خود می دانید؟
یا معتقدید که آنها اشخاص محترم و خدمتگزاری از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله بودند که از سر خیرخواهی برای اسلام و مسلمین ، امام حق را خانه نشین کردند ، خانه اش را به آتش کشیدند و جان جانان و ناموس حرم محترمش را مضروب و مجروح کردند و ... و با این حال محترمند و باید مراقبت کرد از اینکه مبادا به آنان جسارتی بشود و ...
شما براستی از کدام گروهید؟
جدا از عقیده شخصی خود ، آیا اذعان دارید که لا اقل در اعتقاد شیعه امامیه ، بیزار بودن از آن جائران غاصب ، رکن رکین دین است و شیعیان برائت از آنان و لعنت بر ایشان را از دین خود می دانند؟
شنیده اید که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : لا یقبل ایمان عبد الا بمحبه علی ابن ابیطالب و البرائه من اعدائه.
آیا شنیده اید که صادقین علیهما السلام فرموده اند که آن دو (ابوبکر وعمر ) طرفه العینی به خدا و پیامبرش ایمان نیاوردند و ...
آیا روایت مطاعن آنان راخوانده اید؟ آیا بدعت های فراوانشان را در دین خدا می دانید؟
اگر چنین خوانده اید و معتقدید ، اکنون ببینید که صاحب دریای حکمت ! و معرفت ! مولوی رومی ، در این دریا (مثنوی) چه موج ها که در بیان عظمت و زهادت و قداست همان ظالمان بر نینگیخته و چه ستایش ها که از آن جانیان دخترِ پیغمبر کش نکرده است.
نسبت به ابوبکر؛
صدیق خواندن او :
چشم احمد بر ابوبکری زده
او زیک تصدیق صدیق آمده
...
می دانید که ابوبکر صدیقِِ مولوی ، همان کس است که حدیث دروغ " نحن معاشر الانبیاء لا نورث درهما و لا دینارا و ماترکناه فهو صدقه للمسلمین ..." را برای غصب فدک و روایت دروغ " انا اهل بیت اختار الله لنا ... فلن یجتمعا الخلافه و النبوه فینا اهل البیت " را برای غصب خلافت جعل کرد.
این صدیق مولوی همان کس است که صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها در خطبه ای غرا ، رسما او را کذاب خواندند و فرمودند :" لقد جئت شیئا فریا" و نیز فرمود: این اولین بار نیست که بر پدرم دروغ می بندید!
وشما اکنون دو راه دارید ، یا آنکه حضرت زهرا سلام الله علیها را صدیقه بدانید و دشمنش ابوبکر را کذاب و یا آنکه با تکذیب حضرت زهرا سلام الله علیها ، ابوبکر را صدیق بخوانید و ستایشگر او مولوی را صادق بدانید.
نسبت به عمر ابن الخطاب؛
عمر را همه شیعیان می شناسند و می دانید که در حق او به چه معتقدند.
شما را نمی دانم ، اما لااقل ببینید که امامان ما در حق او چه ها گفته اند. حق الیقین و حدیقه الشیعه را هم گهگاهی بخوانید خالی از فائده نیست!
این روایت را از امام صادق علیه السلام بشنوید که فرموده است : اگر کسی معتقد باشد که آن دو (عمر و ابوبکر) چشم بر هم زدنی ، بخدا ایمان آورده اند ، خود بی ایمان است.
آن گاه در دریای مثنوی ! این ستایش ها را از عمر ابن خطاب بخوانید و ببینید که این بلخی رومی ، چه سنگ تمامی گذاشته در تمجید از مقام وی!
1- فاروق خواندن عمر :
چون عمر شیدای آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونکه فاروق آینه اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد
ضمیمه کنید این ابیات را و ابیات سروده شده در مدح ابوبکر را به روایت امیرالمومنین علیه السلام که فرمود:
من صدیق اکبر و فاروق امتم و هر که غیر از من این را بگوید ، دروغگو و کذاب است.
2- امیر المومنین خواندن عمر:
آیا می دانید که شیعه ، لقب امیرالمومنین را مختص به امام علی ابن ابیطالب علیه السلام می داند؟ حال ببینید که آن رومی چه می گوید:
عهد عُمّر آن امیرمومنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
...
آری ! البته عمر ، امیر است ، اما بر مسلمان و مومنی چون جلال الدین محمد رومی بلخی !
3- مومن دانستن عمر از ازل :
مولوی ، عمر را نه در این دنیا که از عالم الست مومن می داند!
کجاست جعفر ابن محمد علیهما السلام که بیاید و معرفت عارفان را ببیند و دیگر عمر را منافق مسلمان نما نداند؟!
بد عمر را نام این جا بت پرست
لیک مومن بود نامش در الست
4- هتک شیعه برای دفاع از عمر :
مولوی ، خود هم می داند که شیعه چه ارادتی ! به عمر می ورزد . به همین جهت شیعه را ناسزا گفته و کر می داند :
کی توان با شیعه گفتن از عمر
کی توان بربط زدن در گوش کر!
براستی هزار آفرین بر کسانی که خود را از مریدان ادب بلخی رومی می دانند و او را از بزرگان ادب جهان می دانند و ای بسا او را مایه فخر شیعیان ایران نیز می خوانند .
و البته این مشت ، نمونه ایست از خروار و :
ناریان مر ناریان را طالبند نوریان مر نوریان را جاذبند
نسبت به عثمان بن عفان؛
همان که از شجره خبیثه بنی امیه است (ولعن الله بنی امیه قاطبه)، همان قاتل ابوذر غفاری و ضارب عمار یاسر ، همان که مروان ابن حکم _کسی که پیامبر او را از مدینه بیرون کرد _ را به مدینه باز گرداند و افسار اختیار خود را به او داد ...
حال ببین که عارف نامدار و مولانای شما چه می گوید:
چونکه عثمان آن عیان را عین گشت
نور فائض بود و ذی النورین گشت
نسبت به معاویه ابن ابی سفیان ؛
همان معاویه ای که فاش می گفت که آرام نخواهد نشست تا نام رسول الله صلی الله علیه وآله را دفن کند ، که روزانه نامش پنج مرتبه بر فراز ماذنه ها برده نشود.
همان معاویه ای که پیامبر او را لعن فرمود و فرمود اگر او را بر منبر من دیدید او را بکشید!
حتما می دانید این معاویه همانست که به تمام ممالک اسلامی دستور داد تا بر فراز منابر امام ما علی ابن ابیطالب علیه السلام را لعن کنند.
آری همین معاویه را جناب جلال الدین محمد بلخی رومی ، مردی مومن ، متدین و معتقد می داند.
حتی داستانی دروغین _ که مانند بسیاری از داستان های مثنوی بی سند است و در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود_ می سازد ، که شیطان به سراغ معاویه می آمد و او را برای نماز اول وقت بیدار می کرد تا جایی که : نالیدن معاویه از ابلیس به حق تعالی را ساخته و و می گوید که معاویه چقدر خائف شد از اینکه شیطان به سراغ او می آید!!!
و در نهایت ببین که در قسمت تتمه اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را ، می گوید :
گر نمازت فوت می شد آن زمان
می زدی از درد دل آه و فغان
آن تاسف و آن فغان و آن نیاز
در گذشتی از دوصد ذکر و نماز
من تو را بیدار کردم از نهیب
تا نسوزاند چنان آهی حجاب
...
مخاطب گرامی ! شما را به خدا سوگند ، معاویه ای که شما می شناسید ،
معاویه ای که دشمن علی علیه السلام است ،
معاویه ای که قاتل امام دوم من وشماست ،
معاویه ای که امام ما او را سر دسته فئه باغیه (گروه تجاوزکار)خواند و معاویه ای که ...
آیا این معاویه برای فوت شدن نماز اول وقت صبحگاهی ، آه می کشد؟؟؟
آن هم آهی که حجاب مابین او و حق تعالی را بدرد؟؟؟
و این آه چنان موثر است که شیطان دست به کار میشود تا مبادا معاویه به سبب این آه به خداوند نزدیک شود؟؟؟
آیا این شعر در مثنوی جناب بلخی ، به سخره گرفتن وجدان بیدار مسلمین و وارونه جلوه دادن شخصیت مفتضح تاریخ (معاویه) و بزک کردن چهره ننگین امیر شامیان و دشمن شماره چهار اهل بیت ما علیهم السلام نیست؟
چه بگویم ؟ که بهتر آنست که نگویم چرا که این حکایت ، چنان مفتضح است که بیان شناعت و وقاحت آن توضیح واضحات است و آنکه شامه اش از حقیقت بویی برده باشد ، گند آلودگی این ابیات را که از آن ، محبت شدید شاعر به امویان و دشمنان اهل بیت استشمام می شود ، احساس می کند.
تاکنون دیدیم که ملای رومی ، اول و دوم و سوم و معاویه ، چهارم آن سه ظالم بر محمد و آل محمد را چگونه ستود و آفرین گفت.
مخاطب عزیز!
آیا شما زیارت عاشورا می خوانید؟
و آیا اساسا به آن اعتقادی دارید؟
آیا در آن نمی خوانید که انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم؟
براستی آیا جای سکوت است در برابر کسی که به تمجید دشمنان اهل بیت می پردازد و با این وقاحت خود را در زمره آنان وارد می سازد؟
گر مسلمانی همین است که حافظ دارد وای اگر از پس امروز بود فردایی
نسبت به ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام؛
پدر بزرگوار امیرالمومنین علی علیه السلام ، وصی دودمان ابراهیم خلیل و کفیل و حامی رسول الله صلی الله علیه وآله ، که اجماع و اتفاق شیعه بر عظمت ایمان او محقق است. در دفاع از ایشان و رد اتهام مشرک بودن به حضرتش ، بزرگان از علماء ، چون شیخ مفید ، کتاب ها نوشته اند و نه تنها شیعه که برخی از سنیان (چون سیوطی و ...) نیز ، در اثبات این مهم کتاب نگاشته اند.
لابد می دانید که اتهام شرک به آن بزرگوار ، ساخته و پرداخته دربار بنی امیه و بنی العباس بوده ، که شرحش مفصل است و قصدشان هم این بوده که لابد تنقیصی به امیرالمومنین علیه السلام وارد سازند.
جالب است بدانید ، عبدالعظیم حسنی ، با آن همه جلالت و عظمت که خود از بنی الحسن و بنی الزهرا است و از یاران امام رضا و جواد الائمه علیهما السلام است ، همان کس که زیارتش ، همانند زیارت امام حسین علیه السلام در کربلاست ، نامه ای به امام رضا علیه السلام نوشته و درباره ایمان ابوطالب پرسیده تا بدینگونه حقیقت را بر مردم آشکار سازد.
امام علیه السلام اینگونه مرقوم فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحیم ، اگر درباره ایمان ابوطالب شک کنی ، خود کافری. والسلام
اکنون این پیر قونیه و مرید شمس تبریزی را بنگرید که چگونه در توصیف کافر مردن جناب ابوطالب شعر می سراید و او را فردی بد دل می خواند که در جذب نور حق ناکام است:
خود یکی بوطالب آن عم رسول
می نمودش شنعه عربان جهول
...
گفتش ای عم یک شهادت تو بگو
تا کنم با حق خصومت بهر تو
لیک گر بودیش لطف ماسبق
کی بدی این بددلی با جذب حق
آری ما که مطیع و بنده امام رضا علیه السلام هستیم ، نسبت به این جسور که عم گرامی رسول را بد دل می داند ، بسیار بددل و بد عقیده ایم و او را بی دین و لامذهب می دانیم ، شما خود می دانید و امام رضا علیه السلام !
نسبت به امام عصر علیه السلام و مهدویت ؛
یکی دیگر از مطاعن ملای رومی مسئله مهم مهدویت است که به عقیده وی مهدویت ، نوعیه می باشد.
مهدویت نوعیه ، یعنی اینکه وجود امام لازم است ، ولی لزومی ندارد که آن امام ، حتما حجت ابن الحسن عسکری ، نهمین از ولد امام حسین علیه السلام باشد.
آیا شنیده اید که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه.
بفرمایید ، از ابیاتی که در پی می آید ، چه استفاده ای می شود، آیا این ابیات ، دلالت ندارند بر اینکه مولوی نسبت به امام زمانش یعنی حضرت ولی عصر علیه السلام ، شناختی ندارد؟ و ایشان را امام مفترض الطاعه نمی داند؟
می گوید :
پس به هر دوری ولیی قائم است
...
پس امام حی قائم آن ولی است
خواه از نسل عمر خواه از علی است
می دانید که این ابیات مخالفت تام و معاندت تمام با حضرت حجه ابن الحسن العسکری علیهما السلام است و اگر می فرمائید اینگونه نیست ، بفرمائید ، این ابیات سخیف را چگونه توجیه میکنید؟
استعمال الفاظ رکیک در مثنوی ؛
اما کمی هم از ادب این ملای رومی ، بگوییم تا معلوم شود که در مکارم اخلاق ، چه بیانات کریمانه ای داشته اند!!!
دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب " سرّ نی " _ که برای تعریف و تمجید از مولوی به رشته تحریر در امده است _ معترف است ، که مولوی در مثنوی در بیش از چهل مورد، الفاظ رکیک را بصورت وقیحانه و تمثیلاتی بشدت شنیع ، بکار برده است.
دفتری از دفاتر مثنوی نیست ، مگر آنکه در آن الفاظ فحش آلود و فاحشانه همچون ...(6)... آمده است.
بطور مثال می توانید حکایت کدو و کنیز و شهید شدن بانو را (دقت کنید استعمال شهادت را در چه کار قبیحی !) در مثنوی ببینید و حظ وافر ! ببرید.
این بنده در شان خویش و نزاهت این قلم دلریش ، نمی تواند که تمامی آن یاوه ها را یاد کند و یک به یک آن ابیات را در میان آرد ، خود مراجعه فرموده ، آن اراجیف را بنگرید.
اگر ادب اینست و اینان بزرگان ادب ، که زهی بر بی ادبان !
در پایان این مختصر لازم می دانم کلامی را از مرحوم علامه مجلسی رضوان الله علیه و از کتاب مستطاب عین الحیاه ، نقل کنم ، تا ببینید ، در حق ملای رومی چه فرموده :
اگر اعتقاد به روز جزا داری ... نمی دانم بعد از ورود احادیث صحیحه از اهل بیت رسالت علیهم السلام و شهادت این بزرگواران از علمای شیعه ( شیخ مفید و سید مرتضی و علامه حلی و ...)در بطلان این طائفه (صوفیه) و طریقه ایشان ، در متابعت ایشان ، نزد حق تعالی چه عذر خواهی داشت؟ آیا خواهی گفت متابعت حسن بصری کردم ... یا متابعت غزالی (5) را عذر خود خواهی گفت که به یقین ناصبی است و می گوید در کتاب های خود ، به همان معنی که مرتضی علی امام است من هم امامم !
و می گوید هر کس یزید را لعنت کند گناهکار است و کتابها در رد شیعه نوشته است ...
یا ملای روم را شفیع خواهی کرد که می گوید : ابن ملجم را حضرت امیرالمومنین علیه السلام شفاعت می کند و به بهشت خواهد رفت و حضرت امیر به او گفت تو گناهی نداری ، چنین مقدر شده بود ...
در هیچ صفحه ای از صفحه های مثنوی نیست که اشعار به جبر یا وحدت وجود یا سقوط عبادات یا غیر آنها از اعتقادات فاسد نکرده باشد...
آری این نظر علامه مجلسی است ، نسبت به مثنوی و صاحب آن ، فاعتبروا یا اولی الابصار!
از آنجا که بنا گذاشته بودم بر وجیزه نگاری ، سخن را در همین جا به پایان می برم ، لکن حرف بسیار است و اگر بنا بر نوشتن باشد ، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.
والسلام علی من اتبع الهدی
----------------------
پی نوشتها:
(1) محی الدین ابن عربی از بزرگان متصوفه می باشد که در زمانه خود به دلیل اعتقادات و افکار خاص خود به شهرت رسید.نظرات خاص وی مانند وحدت وجود و تکفیر شیعیان ، از جمله مطاعنی است که بزرگانی چون علامه مجلسی را وادار کرده تا در رد عقائد و افکار او دست به قلم ببرند.
(2) شمس تبریزی ، او نیز یکی ازز بزرگان متصوفه و از مدعیان عرفان می باشد ، چنانچه خواندیم در اظهار لهویات و ابراز کفریات بی باک بوده است. در جایی از نوشته هایش مدعی شده است که عبادات حضرت زهرا سلام الله علیها نه از سر شناخت و عرفان خدا که از خوف عذاب جهنم بوده است! و چه جسارتی بالاتر این به مقام شامخ صدیقه کبری سلام الله علیها . جا دارد در اینجا این بیت را خطاب به جلال الدین محمد بلخی رومی بخوانیم که :
آنکه پیرش اینچنین گمره بود کی مریدش را به جنت ره بود؟
(3) سماع و وجد و حال و رباب ، حرکاتی است که توسط صوفیان گمراه از صراط معصومین علیهم السلام بدان می پردازند ، که نوعی رقص همراه با پایکوبی است و معمولا همراه با میگساری بوده است.
(4) زندگینامه مولوی برداشت شده از :
الف : تاریخ ادبیات در ایران ، ذبیح الله صفا
ب : تاریخ ادبیات ایران ، رضازاده شفق
ج : رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین محمد ، بدیع الزمان فروزانفر
(5) ابوحامد محمد غزالی از علمای بزرگ اهل سنت می باشد که جمله فقها و علمای شیعه به عداوت او با ائمه علیهم السلام متفقند. او کسی است که لعن یزید را حرام می داند.چنان گستاخانه پیش رفته که علمای اهل سنت را نیز به واکنش واداشته است.
(6)این الفاظ آنقدر رکیک است که نگارنده از بیان آنها شرمنده است و شما را ارجاع می دهم به کتاب شریف ! مثنوی معنوی و دیوان شمس
من به چیزی تعصب ندارم.علاقه و اعتقاد دارم و در کل به چیزی اعتقاد دارم که اگر کسی بخواد بیخودی و با تعصب (که مطمئن هستم همه تعصب ها از جهل و نادانی است)ارزششو بالا و پایین ببره اون موضوع واسم جایگاهشو داره و فانی نیست .اما با جوابایی که به بچه ها دادی فکر می کنم نتونی حرفامو درک کنی.
موفق باشی.
ای عزیز
مگر مولوی معصوم است که نشود به او اشکال گرفت. این همه متعصبانه بر خورد نکن . با دید انصاف به قضیه نگاه کن. تا حقایق را بر خودت نبسته باشی
سلام دوست عزیز +
یه خورده تند نرفتی؟ اگر واقعا اینگونه بود آیا این همه دانشمند و سخنور و شاعر فکر نمیکنید قبل از شما به فکر می افتادند و آنها
را مطرح می کردند ولیکن چون شما سوال کرده اید و برای ما محترم به اندازه خودمان جوابت را میدهیم
1- اشعار و تمثیلهای مستهجنی که شما گفته اید برای که مستهجن هستند و آیا مسایل بدین گونه فقط به صرف بدی که ما فکر
میکنیم نباید گفته شوند مثل مولانا در جامعه مانند پزشک و بیمار است که پزشک بخاطر بدی و زشتی نمی تواند چیزی به بیمار
نگوید و اورا درمان نکند . همچنین چنین تمثیلهایی را ما حتی در قران نیز داریم قوم لوط ، داستان یوسف و....
2- در مورد حلاج مگر شک داری که روح خدایی در بشر دمیده شده که به واسطه آن اشرف مخلوقات لقب گرفته است پس هر
کس بر عالم خاک غلبه کند و روح روح شود خداشود و خود خدا می فرماید همه از خداییم و بسوی او بر یگردیم آنان که مولانا را بر
نمی تابند بخاطر این است که مولانا کسب و کار شان، که در گوسفند دانستن توده مردم می پندارند را به سخره گرفته است و آن
چوپان را که با صفای دل با خدا راز و نیاز می کند را بسیار برتر از کسی می داند که 50 سال از پول مردم می خورد تا کتابی بنویسد
به بهانه نفهم بودن مردم و به خوردشان دهد . باقی بقای شما باد و از این حرفها دیگر نزن یکدفعه می ری تو بدا ها
باسلام
نوشته اید
در مورد حلاج مگر شک داری که روح خدایی در بشر دمیده شده که به واسطه آن اشرف مخلوقات لقب گرفته است پس هر
کس بر عالم خاک غلبه کند و روح روح شود خداشود و خود خدا می فرماید
باسلام
ای عزیز نفخت فیه من روحی _ نه به آن معنی است که خداوند ذات خود روح را خارج کرد . مگر خدا روح دارد.؟! مگر حیّ بودنش به این است که روح داشته باشد . مگر او مانند ماست که از ذات خود بدمد. اگر این گونه باشد که خد دارای روح است . چرا دارای دست و پاو کله و دندان و چشم و ابرو و .... نباشد
خدا که در این صورت تجزیه پذیر خواهد شد
!!!! . مگر خدای تجزیه پذیر را می پرستی . مگر در نمازت تمی گویی قل هو الله احد . احد به چه معنی است؟ اگر احد بر گرفته از اجزایی باشد که ان احد نیست.
این حدیث را بخوان و دینت را از در خانه اهل بیت سلام الله علیه بگیر نه از صوفیان
عن محمد بن مسلم قال سألت أبا جعفر ع عن قول الله عز و جل
وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی قال روح اختاره الله و اصطفاه و خلقه و أضافه إلى نفسه و فضله على جمیع الأرواح فأمر فنفخ منه فی آدم ع
یعنی
محمد بن مسلم می گوید از امام صادق سلام الله علیه از آیه نفخت فیه من روحی پرسیدم . حضرت فرمودند . خداوند ، روحی را اختیار کرد( روح یکی از آفریده های خداونداست که قبل از خلقت ادم افریده شد)
( و اصطفاه) = آن روح را برگزید . و ان را به خود نسبت داد. و آن روح را بر جمیع روحهایی دیگر فضیلت داد. و امر کرد و از ان روح در آدم دمید. == بحار الانوار جلد 4 ص 11
دمید، نه این که از ذات خود دمید بلکه ( امر کرد ) و آن روح در آدم خاکی قرار گرفت.
نیز از باقر سلام الله علیه نقل است که فرموند: نفخت فیه من روحی ، قال « من قدرتی» = یعنی فرموده خداوند که در او از روح خود دمیدم یعنی از قدرت خودم ( توحید شیخ صدوق ترجمه ی محمد علی سلطانی ص 242
هم چنین امام صادق در مورد این آیه فرمودند( ان الله ـ عزو جلـ خَلق َخقًا وَ خَلقَ روُحا . ثُم اَمر مَلکاً فنفخ فیه فلیست بالتی نـقَصَـت من قدرته الله شیئا من قدرته
یعنی ( خدای عزو جل خلقی آفرید و روحی آفرید. آن گاه به فرشته ای دستور داد که در آن دمید. نه به صورتی که از قدرت خدای متعال چیزی کاسته شود . آن روح از قدرت او بود.
توجه کنید که حضرت درست همان مطلب شما را رد می کند . می فرماید از ذات خود چیزی را کسر نکرد. که اگر چنین بود . خداوند تجزیه پذیر بود.
بدا به حال ما اگر بخواهیم اساسی ترین اعتقادمون که توحید است از غیر اهل بیت بگیرم ( اهدنا الصراط المستقیم)
سلام دوست عزیز
یه خورده تند نرفتی؟ اگر واقعا اینگونه بود آیا این همه دانشمند و سخنور و شاعر فکر نمیکنید قبل از شما به فکر می افتادند و آنها
را مطرح می کردند ولیکن چون شما سوال کرده اید و برای ما محترم به اندازه خودمان جوابت را میدهیم
1- اشعار و تمثیلهای مستهجنی که شما گفته اید برای که مستهجن هستند و آیا مسایل بدین گونه فقط به صرف بدی که ما فکر
میکنیم نباید گفته شوند مثل مولانا در جامعه مانند پزشک و بیمار است که پزشک بخاطر بدی و زشتی نمی تواند چیزی به بیمار
نگوید و اورا درمان نکند . همچنین چنین تمثیلهایی را ما حتی در قران نیز داریم قوم لوط ، داستان یوسف و....
2- در مورد حلاج مگر شک داری که روح خدایی در بشر دمیده شده که به واسطه آن اشرف مخلوقات لقب گرفته است پس هر
کس بر عالم خاک غلبه کند و روح روح شود خداشود و خود خدا می فرماید همه از خداییم و بسوی او بر یگردیم آنان که مولانا را بر
نمی تابند بخاطر این است که مولانا کسب و کار شان، که در گوسفند دانستن توده مردم می پندارند را به سخره گرفته است و آن
چوپان را که با صفای دل با خدا راز و نیاز می کند را بسیار برتر از کسی می داند که 50 سال از پول مردم می خورد تا کتابی بنویسد
به بهانه نفهم بودن مردم و به خوردشان دهد . باقی بقای شما باد و از این حرفها دیگر نزن یکدفعه می ری تو بدا ها
نوشته اید:
1- اشعار و تمثیلهای مستهجنی که شما گفته اید برای که مستهجن هستند و آیا مسایل بدین گونه فقط به صرف بدی که ما فکر
میکنیم نباید گفته شوند مثل مولانا در جامعه مانند پزشک و بیمار است که پزشک بخاطر بدی و زشتی نمی تواند چیزی به بیمار
نگوید و اورا درمان نکند . همچنین چنین تمثیلهایی را ما حتی در قران نیز داریم قوم لوط ، داستان یوسف و....
1- اخر یه کم فکر هم خوب چیزیه . کدام پزشک با بیمار خودش از کلمات مستهجن استفاده می کنه . مگه این که خیلی بی شعور باشه .
2- با مقایسه مثنوی با قران چی می خوای نتیجه بگیری.
مثنوی کلمات مستهجن نداره؟ یا میخوای بگی قرآن هم کلمات مستهجن داره . اخر کجای قران کلمه مستهجن است. می خوای بگی خدا هم بی شعوره . اخر داستان لوط کجاش مستهجن است. داستان یوسف که غیر از نشان دادن عصمت حضرت یوسف و پاکدامنی ان پیامبر الهی است چیز دیکه هم دارد.
خداوند برای بیداری مردم در نقل داستان یوسف ( اشاره کرده است ک = و غلقت الابواب . درهارا قفل کرد)
این مستهجن است.؟؟
معلومه که اصلا یا نمی دونی مستهجن یعنی چی یا خودت زدی به جهالت
خدا چقدر مردم تعصب های بی خردانه دارند . که حاضرند حتی سخنان تو را نیز به کلامشان مستهجن نشان دهند برای طرفداری از دشمن تو ؟؟/ خدایا این ملت را خودت بیدار کن