userinfo close

  ,

مولانا جلال الدین محمد بلخی


molanaclub

تاسیس: 6 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی کوچولو - معاونان
تمامی مباحث و مطالب در چهار چوب شخصیت بزرگ ایران زمین مولانا مولوی باید باشد از ایجاد بحثهای متفرقه خودداری کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
72
50
91/3/11 (10:28)
48
472
91/1/21 (00:14)
40
424
91/3/11 (01:03)
44
672
91/3/5 (14:58)
344
6066
91/2/31 (14:34)
88
2580
91/2/25 (17:23)
2000
4277
91/2/13 (12:22)
54
579
90/12/25 (16:37)
17
267
90/11/9 (23:06)
45
948
90/10/13 (18:43)
89
1594
90/9/26 (13:07)
20
388
90/8/27 (01:06)
21
296
90/8/27 (01:05)
20
333
90/7/5 (15:03)
50
715
90/6/31 (23:52)
3
71
90/3/8 (18:16)
33
391
89/11/17 (19:18)
3
89
89/11/15 (02:07)
2000
6037
89/10/22 (01:56)
23
415
89/9/3 (17:57)

عنوان بحث :: این بحث را 4 نفر دنبال می کنند.

پدرام نوری , pedram_n
پدرام نوری - 20:15 1385/09/6

سخنان پر گوهر از مولانا و شمس....

سلام دوستان

پیشنهاد میکنم هر کس به سخنان جالبی از این بزرگان برخورد برای اعضا در این قسمت ارسال کنه تا بیشتر با افکار این بزرگان و مفاخر پی ببریم....

با احترام - پدرام

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 17:23 1391/02/25
88

گشاده دست باش ،جاری باش ،كمك كن (مثل رود)

باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

 اگركسی اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه ) مولانا 

هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا 

هین رها كن عشق های صورتی عشق بر صورت نه بر روی سطی

آنچه معشوق است صورت نیست آن خواه عشق این جهان خواه آن جهان

آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان چرایش هشته ای

صورتش برجاست این سیری زچیست عاشقا واجو كه معشوق تو كیست

عاشقستی هر كه او را حس هست آنچه محسوس است اگر معشوقه است

تابش عاریتی دیوار یافت پرتو خورشید بر دیوار تافت

واطلب اصلی كه تابد او مقیم بر كلوخی دل چه بندی ای سلیم مولانا 

ای برادر تو همان اندیشه ای    ما بقی خود استخوان و ریشه ای مولانا 

بر هر چه همی لرزی می‌دان که همان ارزی     زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد. مولانا 

از کسی پرسیدند:« چند سال داری؟»
گفت:« هجده، هفده، شاید شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندی گفت:« از عمر چرا می دزدی؟ این طور که تو پس  پس می روی، به شکم مادرت باز می گردی!» مولانا

در خود به طلب هر آنچه خواهی که توئی. مولانا 

چون جواب احمق آمد خامشی      این درازی در سخن چون می‌کشی؟ مولانا 

بگذار آبها ساكن شوند تا عكس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی. مولانا

اندیشه کردن به این که چه بگویم، بهتر است از پشیمانی .مولانا

دراین خاک،دراین پاک،به جز عشق،به جزمهر،دگرهیچ نکاریم.مولانا

گر در طلب لقمه نانی نانی     گر در طلب گوهر كانی كانی 
این نكته رمز اگر بدانی دانی     هر چیز كه اندر پی آنی آنی مولانا

در پی هر گریه آخر خنده ای است.مولانا

ما در این انبار گندم می کنیم *گندم جمع آمده گم می کنیم

می نیندیشیم آخر ما به هوش *کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست *وز فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن *و انگهان درجمع گندم کوش کن

گرنه موشی دزد در انبار ماست *گندم اعمال چل ساله کجاست

ریزه ریزه صدق هر روزه چرا*جمع می ناید در این انبار ما مولانا

موش = نفس      گندم = جان – روح     انبار = جسم

بر قضای عشق دل بنهاده‌اند    عاشقان در سیل تند افتاده‌اند مولانا

یكدمی بالا و یك دم پست عشق    گر به در انبانم دست عشق مولانا
 

سخن را چو بسیار آرایش کنند،هدف فراموش میشود. مولانا

کسی که ندای درونی خود را می شنود، نیازی نیست که به سخنان بیرون گوش فرا دهد. مولانا

علت عاشق زعلت ها جداست     عشق اسطرلاب اسرار خداست مولانا 

هرکه بی‌باکی کند در راه دوست    رهزن مردان شد و نامرد اوست مولانا

آتشی از عشق در خود برفروز     سربه‌سر فکر و عبارت را بسوز مولانا

اگر دمی به قلب خود گوش فرا دهی سرمد همه بزرگان خواهی شد. مولانا

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید*معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار*در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بیصورت معشوق ببینید*هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید​

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید*هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید*از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت*یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد*افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 22:57 1391/01/31
87
روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس  پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
     تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
     هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:"ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:"این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون  شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. 
     زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید  و فریاد زد:"ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند."
رقیب مولوی فریاد زد:"این سرکه نیست بلکه شراب است."
     شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
     رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

و مولوی از آن پس مرید همیشگی شمس شد...

علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 02:34 1390/10/20
86

فرزانه ی اندیشمند عالم عرفان و معرفت شمس الدین محمد تبریزی  در کتاب مقالات شمس ، نکات بسیار پر معنا و متحول کننده ی را بیان داشته است. البته درک عمیق واژه ها و گفته ها براستی بسی سنگین و دشوار است. اما در حداقل توان می توان برداشتهای مفید و  آموزنده ای را از ظاهر نوشته ها برای خود آندوخت.  برخی از متن نوشته ها همانطور که شمس بیان داشته در اینجا نوتشته شده است .

·        
این را یاد دارید که ورق خود را می خوانید، از ورق یار هم چیزی فرو خوانید.شما را این سود دارد. این همه رنجها از این شد که ورق خود می خوانید، ورق یار هیچ نمی خوانید.

·        
هر که شاخ را گرفت، شکست و فرو افتاد و هر که درخت راگرفت، همه‌ی شاخ آنِ اوست.

·        همه ی عالم دریک کس است، چون خود را دانست، همه را دانست.

·        تغیر در حق نیست. تغیر در توست.

·        با یاری گاهی گرم باشی، محبوبت نماید، گویی او محبوب شد. این ساعت باز تو دگرگون شوی، گویی مبغوض شد.

·        سبب تاخیر اجابت دعای بعضی کمال محبت است.

·        انسان باید قادر باشد بر همه ی صفات خود بر سکوت درموضع سکوت و جواب در محل جواب و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف. نه آنکه بگوید من عاجزم ، او قادر است.

·        در بیابان باید بودن گاهی، پیش شمشیر گاهی، در زمستان سفرها گاهی.

·        تا چنان نشده ای که خواب تو عین بیداری ست، مخُسب!

  •      چیزی مخور که با آخر بگویی که «اگر آن نخوردهمی، خوش بودمی»
  • وصل تو بس عزیز آمد. افسوس که عمر وفا نمی کند!

·        اگر تو هیچ خط ندانستی، تو را خط می آموختم!

·        هر اعتقاد که تو را گرم کرد آنرا نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد ازآن دور باش!

شیرکو تنها , sherkoo70
شیرکو تنها - 12:56 1390/10/9
85

گفتم ای جان تو عین مایی گفت
عین چه بود در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت های خموش
در زبان نامده ست آن که منم

ااااااااااا ر , h_r87
ااااااااااا ر - 01:41 1389/08/13
84
  میان باش و  تنها
امین امین , zneshf
امین امین - 15:20 1389/06/31
83

سخن ، بهانه است

شیدا پارسی , samaeyar
شیدا پارسی - 11:29 1389/06/31
82

عرصه ی سخن

بس تنگ است!

عرصه یمعنی فراخ است!

از سخن پیش تر آ!

تا فراخی بینی و

عرصه بینی!

"شمس"

مبینا ح , littlecat_1989
مبینا ح - 13:44 1389/05/6
81

sokhani az shams:

zanane aaam bas barayeshan kafist k dar konje khanei beneshinand va ghali bebafand o mardaneshan timareshan konand... heh....

        یاکاموز , yakamoz_seven
یاکاموز - 17:09 1388/06/3
80

دوستان عزیز در مورد چیزی که مطالعه ای ندارید و چیزی نمیدونین بحث نکنید لطفآ , یکی داره تایید میکنه یکی انکار من یه پیشنهاد میکنم کتاب "خط سوم" در مورد سخنان و اندیشه های شمس تبریزی رو مطالعه کنید نویسنده دکتر "صاحب الزمانی" انتشارات عطایی بعد بحث کنید .

<< هیچ شکی نیست در این عالم مقصودی هست و مطلوبی , و کسی هست که این سراپرده جهت او برافراشته اند>>

                                                                                                                                         شمس

ابراهیم اشک , arastoo69
ابراهیم اشک - 01:28 1388/05/8
79

دوستان :

من این تعبیرو از لابلای جمله ی بحث انگیز شمس استنباط کردم:

خط اول و اینکه همه از عهده ی خوندن اون بر  میان به برداشت سطحی عوام و خواص از آفرینش اشاره می کنه  و منظور از خط دوم  همون خط سرنوشتِ که فقط خود خطاط می تونه اونو بخونه(مثله نسخه بعضی پزشکا ) و شاید این قسمت به جبر الهی اشاره می کنه و هیچ بعید نیست که جزو متونی باشه که بیان کننده ی جبر لطیف اند... و اما خط سوم: راستش رو بخواین هنوز از درک اون عاجزم و با اینکه با چندبن نفر راجع بهش بحث کردم اما هنوز تفسیرو تعبیری که راضیم کنه پیدا نکردم.

با این وجود نمی تونم بپزیرم که این گفته ی شمس بی مفهوم و بی دلیله...  

ابراهیم اشک , arastoo69
ابراهیم اشک - 15:54 1388/05/7
78

اسماعیل عزیز:

قبل از هر چیز بگم که من یه دانشجوی عمرانم و در ادبیات هیچ سری تو سرا ندارم،اگر هم چیزی از ادبیات می دونم از مطالعات شخصیم کسب کردم...و اما راجع به عبارت (پر هیا هوی)خطاط باید بگم که این گفته ی خود شمس تبریزیست و من تفسیر معتبری از اون رو ندیدم و اعتقاد دارم که این هم از اون دسته عباراتیست که هر کس می تونه چیزی در خور نیازهاش و علایقش و... ازش برداشت کنه و به نظر حقیر اوج ظرافت این گفته همینه: که شمس چگونه خطیست که حتی خطاط هم اونرو نخونده؟

فکر می کنم درک این جمله به شناخت بیشتر روحیات شمس بستگی داره و باز هم پیشنهاد می کنم کتاب خط سوم از دکتر صاحب زمانی رو مطالعه کنی.....

در ضمن اگر جسارتی کردم عذر می خوام

از اینکه به ظاهر مقابله به مثل نکردی ممنونم

        یاکاموز , yakamoz_seven
یاکاموز - 03:46 1388/05/7
77

دوستان گلم بهتر نیست پرسش و پاسخ و از این بحث زیبا جدا کنین و بین خودتون حلش کنین.

..............................................................................

کار پاکانرا  قیاس از خود مگیر            گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد          کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

...........................................................................

گفته اینک ما بشر ایشان بشر          ما و ایشان بسته خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی             هست فرقی در میان بی منتها

هر دو نی خورند از یک آب خور          این یکی خالی و آن یکی شکر

این خورد گردد پلیدی زو جدا              آن  خورد  گردد   همه   نور   خدا

این زمین پاک و آن شورست و بد      این فرشته پاک است و آن دیوست و دد

هر دو صورت گر بهم ماند رواست       آب تلخ  و  آب  شیرین  را  صفاست

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب       او  شناسد  آب  خوب  از  شور  آب

 

ابراهیم اشک , arastoo69
ابراهیم اشک - 12:34 1388/05/6
76
نقل قول از : اسماعیل .

شمس می گه:

آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی هم خود خواندی هم غیر، یکی خود خواندی نه غیر و یکی نه خود خواندی نه غیر، آن خط سوم منم....


این جمله که سر در سبزی فروشی ها هم دیده میشود کجا پر گهر است که اینجا هم هست

مگر میشود خطاطی، خطی بنویسد و خود نخواند؟ من نمی دانم چرا باید از این جمله ذوق کنم و حظ ببرم در حالی که (گذشته از بی منطقی آن) هیچ دلالت معنوی ای در آن نمی بینم؟


دوست عزیز:

اون سبزی فروشی که این جمله رو سر درش نوشته احتمالا یه عارف بزرگه که فقط شغلش سبزی فروشیست،اینکه ما مفهوم یه عبارتو نفهمیم دلیل خوبی برای بی معنایی اون نیست.... عبارت معروف "آن خطاط" یه نمونه از شطحیات و از معروف ترین اوناست(بهت پیشنهاد می کنم کتاب خط سوم از دکتر صاحب زمانی رو بخونی)....احتمالا اناالحق گفتن حلاج هم برای شما خیلی پیش پا افتاده جلوه می کنه نه؟

فرید مجتهدی , faridenlightenment
فرید مجتهدی - 10:51 1388/05/4
75
چشم دل باز کن که جان بینی انچه نادیدنی است آن بینی. 
خوشا به سعادت سبزی فروشی که سبزی فروشیش با این کلام گهربار تزیین شده. راز ارتباط «من» با «خط» را پیدا کنی شاه و امیری.
بمیرید بمیرید                    درین عشق بمیرید
دراین عشق چو مردید       همه شاه و امیرید


ابراهیم اشک , arastoo69
ابراهیم اشک - 19:21 1388/05/3
74

شمس می گه:

آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی هم خود خواندی هم غیر، یکی خود خواندی نه غیر و یکی نه خود خواندی نه غیر، آن خط سوم منم....

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.