userinfo close

  ,

مولانا جلال الدین محمد بلخی


molanaclub

تاسیس: 6 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی کوچولو - معاونان
تمامی مباحث و مطالب در چهار چوب شخصیت بزرگ ایران زمین مولانا مولوی باید باشد از ایجاد بحثهای متفرقه خودداری کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
72
50
91/3/11 (10:28)
48
472
91/1/21 (00:14)
40
424
91/3/11 (01:03)
44
672
91/3/5 (14:58)
344
6066
91/2/31 (14:34)
88
2580
91/2/25 (17:23)
2000
4277
91/2/13 (12:22)
54
579
90/12/25 (16:37)
17
267
90/11/9 (23:06)
45
948
90/10/13 (18:43)
89
1594
90/9/26 (13:07)
20
388
90/8/27 (01:06)
21
296
90/8/27 (01:05)
20
333
90/7/5 (15:03)
50
715
90/6/31 (23:52)
3
71
90/3/8 (18:16)
33
391
89/11/17 (19:18)
3
89
89/11/15 (02:07)
2000
6037
89/10/22 (01:56)
23
415
89/9/3 (17:57)

عنوان بحث :: این بحث را 5 نفر دنبال می کنند.

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 01:45 1388/09/6

پیغام داستانهای و اشعار مولانا

در هر یک از داستانهای و اشعار مولانا رازهایی و پندهایی نهفته هست دوستان با ذکر داستان و شعر  پیغام آن از دید بزرگان و آموخته و برداشت خود را از این داستان بیان کنید و دوستان نیز نظرشونو بدن 16.gif

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شهبانو الهی , mahtab2003
شهبانو الهی - 07:22 1389/08/22
9
سلام . من فكر میكنم منظورش این بوده كه انسان خودشو بشناسه خیلی مهم تر و باارزش تر از اینه كه انسان خود رو نشناسه حالا هرچقدر می خواد توی جامعه معروف و شناس ! باشه . انسان بعد از شناخت خود به شناخت خدا میرسه و این مقام والایی است .
سینا  , h0d0n0d
سینا - 21:16 1389/07/28
8

  گفت با درویش روزی یک خسی.....که:تو را اینجا نمیداند کسی

گفت او:گر می نداند عامی ام...خویش را من نیک می دانم کی ام

وای اگر بر عکس بودی درد و ریش...او بدی بینای من , من کور خویش


دوستان..شرمنده..من میخواستم یه سوال بپرسم در مورد این شعر..

منظوره مولانا از بیت سوم این شعر چیه؟

یعنی میگه اگه من مشهور میشدم مردم بینای من بودن و من خودمو نمیدیدم اونوقت؟

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 20:51 1389/02/14
7

مولانا: كیمیای مراقبه

 

 

در جهان تنها یك فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است
و تنها یك گناه،
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه كافی به كردار ، گفتار و پندار است.
زمانی كه تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
كه پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نكته را درست زمانی می فهمد
كه به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی كه هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترك می كند. این سفر سالیان
سال به درازا می كشد و زمانی كه به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی كه
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"
بودا" می دوزد، آشكارا حس می كند كه او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا كه از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم كه تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسی كه حقیقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را كه دنبالش بودی در همین جا و در
كنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تكاپو این نكته را فهمیدم كه
جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
كاملا عریان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزدیك
كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا كه حتی در نزدیكی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی كوشش مولانا
در حكایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط كافی است نگاه شان كنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست كاری بكنید!
بلكه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی كه هستید
به همین اندازه كه با چشمانی كاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
كافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میكند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نكته خلاصه شده است
"
شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 19:55 1388/10/2
6
در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است كه این نوع عشق در كل پدیده‌های هستی مشهود است و همانند كشش...
 
 
عشق جان مرده را می‌جان كند/ جان كه فانی بود جاویدان كند
گفته‌اند كل مثنوی را در نی نامه یعنی هجده بیت اول مثنوی می‌توان خلاصه كرد و اگر بخواهیم این هجده بیت و یا به عبارتی؛ كل مثنوی را خلاصه كنیم و عصاره آن را در جان كلمه بریزیم بی‌شك چیزی برازنده‌تر از «مفهوم عشق» نخواهیم یافت. یكی از زیباترین مأمن‌هایی كه عشق یافت، دل مولانا جلال‌الدین محمد بلخی بود. او كه تا 38 سالگی خود در جرگه درگیران بحث و مقال بود با جرقه‌ای كه با دیدن مردی از سرزمین عاشقان در روح و جان مستعد او زده شد، زنده شد و نور این شعله، روح بی‌تاب او را تابناك و درخشان كرد و به شاهراهی هدایتش كرد كه به حق واصل می‌شد؛ چون نوری كه دل او را روشن ساخته بود تمام هستی‌اش را در سیطره محبتی خاص قرار داده بود كه بی‌گمان بازگشتی به دنیای كوچك مادی در آن متصور نبود.
بنا به عقیده مولوی، ساكنین روی زمین از یك سرزمین واحد آمده‌اند و از راه تعلیمات می‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جدیدی از هماهنگی به عنوان هدف، به یكدیگر وابسته شوند و بدین ترتیب جدایی، چندخدایی، دوگانگی و افتراق از بین می‌رود:
منبسط بودیم و یك جوهر همه                      بی‌سر و بی‌پا بُدیم آن سر همه
یك گهر بودیم همچون آفتاب                       بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره                 شد عدد چون سایه‌های كنگره
كنگره ویران كنید از منجنیق                      تا رود فرق از میان این فریق

 
«مولوی پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد كه در زیر شكل و قالب، دریای حقیقت وجود دارد كه هر انسان مقدس، جامع و پیامبری آن را كشف كرده است.  این دریای حقیقت به‌طور مرموزی سرچشمه رشد و تكامل انسان را در داخل ضمیر ناآگاه پنهان كرده است. مولوی معتقد است كه خویشتن واقعی او یعنی آنچه پدرش یا محیط در او پرورش داده است، نیست بلكه آن چیزی است كه عالم در او آفریده است. انسان پیوسته درباره دنیای بزرگ و بی‌انتهایی كه در قالب تن جا خوش كرده اندیشیده است.
عشق را «پدیده نخست» می‌توان خواند. همان‌طور كه می‌دانیم قدیم در برابر حادث و به معنی آنچه كه برای پدید آمدن آن نتوان زمانی تعیین كرد، گفته می‌شود و حادث تمام پدیده‌های هستی است، كه برای پیدایی و زندگی آنان می‌توان آغازی تعیین كرد. عشق نیز نه به مفهوم عامیانه و محدودی كه همگان از آن فهم می‌كنند بلكه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مایه و پایه استواری و ماندگاری جهان مادی و معنوی است و نیرویی است كه هستی را به كمال‌جویی و حدوث تازه‌تر و كامل‌تر از ناقص برمی‌انگیزد.
«پس عشق نسبت به ذات پروردگار كه آن را قدیم اول باید خواند حادث و نسبت به هر پدیده دیگر قدیم است زیرا كه عشق مایه به‌وجود آمدن جهان هستی و اجرای اراده قدیم اول و مبدأ كل است.»

دیرینگی عشق نسبت به عرفان این نكته را به اثبات می‌رساند كه عرفان برآمده از عشق است. گویاترین گواه این معنی را در حكمت فلوطین و تفسیر  وی از عشق معنوی و پیوند آن با خیر و نیكویی و جمال می‌توان یافت‌. از دید این فیلسوف عارف آدمی دارای مقام علوی بوده و جای در ملكوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگی به تعلق‌های دنیوی و سر نهادن بر خواهش‌های نفسانی كه خاستگاه انواع آ‌لودگی‌ها و زشتی‌ها و پلیدی‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگی از مقام انسانی گرفتار آمده و از اصل خویش جدا مانده است.
آنان كه از این جدایی سینه‌ای شرحه شرحه دارند و آرزوی پیوستن به اصل و مبدأ كل را در سر می‌پرورانند، ناگزیر از تزكیه و تهذیب نفس و پرهیز از هوسهای نفس هستند تا سبكبال و سبك بار راه وادی دوست را پیش گیرند.

مولوی نیز در مثنوی منشأ اصلی روح و هبوط آن به دنیای ماده و نیز بازگشت دوباره به منزلگه حقیقی را مطرح می‌كند. به اعتقاد او انسان با ایثار و تواضع امكان دست یافتن به واقعیت خود را می‌یابد و همواره از نیروی درونی انسان و شكوه شگرف آن سخن گفته است.
دفتر اول كه با شكایت و حكایت نی‌ آغاز می‌شود، شكایت از دوری است. دوری از معشوقی كه جان نی را به فغان واداشته و از حسرت این فراق و سوز و داغ این جدایی چنان می‌نالد كه هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه می‌كند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوی باعث نمی‌شود كه خواننده صاحب دل پی به این موضوع نبرد كه زمینه اصلی تمامی این مباحث عشق است كه مانند رشته‌ای آنها را به هم پیوسته است. حركت به جهت مشخصی كه همانا مبدأ هستی و عشق است، در تمام مثنوی مشهود است.
مولوی پس از بیان شكایت نی، بلافاصله داستان عشق پادشاه و كنیزك را آورده است. در این حكایت نیز همانند بقیه حكایت‌های مثنوی مسائل با رمز و اشاره بیان شده است و سپس به تفسیر آن پرداخته شده است.
 در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است كه این نوع عشق در كل پدیده‌های هستی مشهود است و  همانند كشش و میل دوجانبه‌ای است كه خاك و گیاه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوی هم می‌كشاند و عشق را نیروی محرك تمامی كائنات می‌سازد. این عشق كه قانون وجود است در همه عالم  قاهرست و عشق جسمانی انسان نیز از همین مقوله و در این مرحله از عشق كه به قلمرو حیات حیوانی مربوط است با سایر انواع حیوان تفاوت ندارد.
« معهذا در انسان عشقی هم هست كه ناشی از ماهیت انسانی اوست و نه فقط در قیاس با عالم حیوانی بلكه در قیاس با عالم ملائك هم مایه امتیاز است و ناشی از نوعی دانش و شناخت است كه شاید آن را معرفت باید خواند.»
فیطِ کبیر  , deceiver
فیطِ کبیر - 17:52 1388/09/15
5

سلام پریسا جان

باز هم بابت توجه ات ممنونم

تا جایی که من خاطرم هست مولانا با نظریه ی تفویض معتزله مخالفت داشت

کاوه راد  , kawe_rad
کاوه راد - 19:57 1388/09/11
4

announcement.jpg

فیطِ کبیر  , deceiver
فیطِ کبیر - 18:10 1388/09/11
3

من چند وقت پیش مطلب مفصلی درباره دلایل اثبات اختیار از دیدگاه مولانا خواندم که بخش هایی از آن را  یادداشت کردم(البته سعی می کنم مقاله را پیدا کنم و به صورت کامل اینجا قرار بدم)

 همانطور که میدانیم مولانا نظرات جبریون را باطل می دانست،و با معتزله هم موافق نبود و گرایش به امر بین امرین* داشت.

مولانا وجود اختیار در انسان را با بیان موارد زیر اثبات می کند:

1:بدیهی بودن اختیار؛یعنی اگر به مفهوم اختیار فکر کنیم حتما ان را در وجود خود می یابیم.

 

ز آنکه محسوس است ما را اختیار


 خـوب مـی آیـد بـر دو تکلــیف کـار

 

2:وجود امر و نهی،ثواب و عتاب؛مولانا معتقد است که ثواب و عتاب و امر و نهی نشان بر وجود اختیار در انسان می دهد،چرا که پاداش دادن یا مجازات کردن فردی که در راهی از پیش تعیین شده حرکت می کند بی معناست و امر و نهی هم به همین شکل در صورت وجود اختیار معنا پیدا می کند.

 

امرونهی وخشم وتشریف و عتاب


 نیست جـــز مختار را ای پاک جیب

 

 

3:وجود شک و تردید در انجام کارها؛وجود شک بعد از انجام عملی تاییدی دوباره بر ادعای وجود اختیار در انسان است، زیرا پشیمانی زمانی معنا پیدا می کند که انسان توانایی انتخاب راهی دیگری جز راه رفته را داشته باشد.

 

در تردد مانـــده ایم اندر دوکار

 
ایـن تردد کـــی بود بی اختیار؟

 

 


 این کنـــم یا آن کـنم او کی گود


 که دودست و پای او بسته بود؟ 

 


هـیچ باشـد این تـــردد در سـرم


کـه روم در بـحـــر یـا بـــــالا پـرم؟

 


 این تردد هســـت که موصل روم


یـا بــرای سحـــــر تا بابــــل روم

 


 پـس تــــــردد را ببـــــاید قـدرتـی


 ورنـه آن خنـده بــــــود بر سلبتی

 

 

4:تفاوت آشکار بین حرکات ارادی و غیر ارادی؛مولانا در اینجا توجه ما را به دو امر جلب می کند،یکی حرکت خود خواسته ی دست (دست خطاط) و دیگری حرکت دست فردی که دچار پارکینسون است،حرکت اول ارادی و دوم غیر ارادی است.

 

یک مثال ای دل پـی فـــرقی بیار


 تا بـدانـــی جبــــــر را از اختـــیـار

 


 دست کان لــرزان برد از ارتعاش


 وانک دستی را تو لرزانی زجاش

 


 هر دو جنبش آفریده حق شناس


 لیک نتوان کــــرد این با آن قیاس

 

 

5:وجود پشیمانی در انسان؛پشیمانی نیز نشان وجود اختیار ،اراده و توانایی در انتخاب است،چرا که فردی که مرتکب خطائی شده دچار این حالت می شود و افسوس می خورد که چرا این عمل را انجام داده و این یعنی اختیار در انجام ندادن آن نیز داشته.

 

زاری مـــــا شـد دلیـل اضـطـرار


خـجــــلت مـا شـد دلیــــل اختیـار

 


 گر نبودی اختیار این شرم چیست


وین دریغ و خجلــت و آزرم چیست؟

 

 

6:داشتن خشم و کینه نسبت به اعمال و گفته های دیگران؛خشمگین شدن انسان از گفته و یا کرده ی دیگران نشان از ان دارد که اعمال و گفته ها با اراده و اختیار فرد انجام شده و اگر نه که بر نادان و ناتوان که ایرادی نیست.

 

خشم در تو شد بیان اختیار


 تا نگویی جبــر یا نه اعتـذار

 

 

7:احساس لذت در انجام کار ها؛مولوی این را نشانه ی وجود اختیار می داند با این استدلال که در امور جبری لذتی نیست.

 

چـون بود اکـراه با چــــندان خوشی


 که تو در عصیان همی دامن کشی؟

 


 آن چنان خوش کس رود در مکرهی


 کس چـنان رقصــان دود در گمرهی؟

 

 

8:امکان تعلیم و تربیت انسان؛که تعلیم پذیری و تغییر در صفات و خصوصیات خود نشان وجود اختیار است.

 

(متاسفانه شعر مرتبط با این بخش رو یادداشت نکردم)



*امر بین امرین این است که خداوند اراده کرده بنده امر و فعل را با اراده ی خود انجام دهد(و جز انچه خدا بخواهد نمی خواهید/انسان:30)

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.