userinfo close

  ,

مولانا جلال الدین محمد بلخی


molanaclub

تاسیس: 6 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی کوچولو - معاونان
تمامی مباحث و مطالب در چهار چوب شخصیت بزرگ ایران زمین مولانا مولوی باید باشد از ایجاد بحثهای متفرقه خودداری کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
72
50
91/3/11 (10:28)
48
472
91/1/21 (00:14)
40
424
91/3/11 (01:03)
44
672
91/3/5 (14:58)
344
6066
91/2/31 (14:34)
88
2580
91/2/25 (17:23)
2000
4277
91/2/13 (12:22)
54
579
90/12/25 (16:37)
17
267
90/11/9 (23:06)
45
948
90/10/13 (18:43)
89
1594
90/9/26 (13:07)
20
388
90/8/27 (01:06)
21
296
90/8/27 (01:05)
20
333
90/7/5 (15:03)
50
715
90/6/31 (23:52)
3
71
90/3/8 (18:16)
33
391
89/11/17 (19:18)
3
89
89/11/15 (02:07)
2000
6037
89/10/22 (01:56)
23
415
89/9/3 (17:57)

عنوان بحث

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 01:25 1388/08/12

مثنوی و دیگر آثار مولانا

در این قسمت داستانهای مثنوی و دیگر آثار مولانا را قرار میدهیم 
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
کیوان  , shahinshahrshahreman
کیوان - 02:07 1389/11/15
3
مر محمد/ص/را هجر چون بفراختی
خویش را از کوه می انداختی!
تا بگفتی جبرییلش هین مکن
که ترا بس دولتست از امر کن
پس محمد ساکن شدی زانداختن
باز هجران آوریدی تاختن...
باز خود را سرنگون از کوه او
می فکندی از غم و اندوه او!
باز خود پیدا شدی آن جبرییل
که مکن این ای تو شاه بی بدیل
ای خنک آنکه فدا کردست تن
بهر آن کارزد فدای /آن/شدن
باری این مقبل فدای این فنست
کاندرو صد زندگی در کشتنست
عاشق و معشوق و عشقش بر دوام
در دو عالم بهره مند و نیک نام...
عفو کن ای میر بر سختی او
در نگر در درد و بدبختی او
تا ز جرمت هم خدا عفوی کند
زلتت را مغفرت در آکند
تو ز غفلت بس سبو بشکسته ای
در امید عفو  دل در بسته ای
عفو کن تا عفو یابی در جزا
می شکافد مو قدر اندر سزا
مثنوی معنوی دفتر پنجم
علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 01:00 1388/08/15
2

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

 

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

 

سر من از ناله‌ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

 

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

 

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

 

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

 

نی حریف هرکه از یاری برید

پرده‌هااش پرده‌های ما درید

 

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

 

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

 

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

 

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

 

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

 

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

 

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

 

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

 

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

 

کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

 

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

 

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا

 

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی

 

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

 

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

 

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

 

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

 

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

 

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

 

آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

مهری سبز درخشان , mehriderakhshan
مهری سبز درخشان - 21:50 1388/08/14
1

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی‌گفت ای خدا و ای اله

 

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

 

جامه‌ات شویم شپشهاات کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

 

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

 

ای فدای تو همه بزهای من

ای بیادت هیهی و هیهای من

 

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان

گفت موسی با کی است این ای فلان

 

گفت با آنکس که ما را آفرید

این زمین و چرخ ازو آمد پدید

 

گفت موسی های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

 

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار

پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

 

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

 

چارق و پاتابه لایق مر تراست

آفتابی را چنینها کی رواست

 

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

 

آتشی گر نامدست این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست

 

گر همی‌دانی که یزدان داورست

ژاژ و گستاخی ترا چون باورست

 

دوستی بی‌خرد خود دشمنیست

حق تعالی زین چنین خدمت غنیست

 

با کی می‌گویی تو این با عم و خال

جسم و حاجت در صفات ذوالجلال

 

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

 

ور برای بنده‌شست این گفت تو

آنک حق گفت او منست و من خود او

 

آنک گفت انی مرضت لم تعد

من شدم رنجور او تنها نشد

 

آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست

در حق آن بنده این هم بیهده‌ست

 

بی ادب گفتن سخن با خاص حق

دل بمیراند سیه دارد ورق

 

گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه

 

قصد خون تو کند تا ممکنست

گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست

 

فاطمه مدحست در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

 

دست و پا در حق ما استایش است

در حق پاکی حق آلایش است

 

لم یلد لم یولد او را لایق است

والد و مولود را او خالق است

 

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست

هرچه مولودست او زین سوی جوست

 

زانک از کون و فساد است و مهین

حادثست و محدثی خواهد یقین

 

گفت ای موسی دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی

 

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت

 

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده‌ی ما را ز ما کردی جدا

 

تو برای وصل کردن آمدی

یا برای فصل کردن آمدی

 

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق

 

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

 

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

 

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

 

من نکردم امر تا سودی کنم

بلک تا بر بندگان جودی کنم

 

هندوان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

 

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و درفشان

 

ما زبان را ننگریم و قال را

ما روان را بنگریم و حال را

 

ناظر قلبیم اگر خاشع بود

گرچه گفت لفظ ناخاضع رود

 

زانک دل جوهر بود گفتن عرض

پس طفیل آمد عرض جوهر غرض

 

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

 

آتشی از عشق در جان بر فروز

سر بسر فکر و عبارت را بسوز

 

موسیا آداب‌دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

 

عاشقان را هر نفس سوزیدنیست

بر ده ویران خراج و عشر نیست

 

گر خطا گوید ورا خاطی مگو

گر بود پر خون شهید او را مشو

 

خون شهیدان را ز آب اولیترست

این خطا را صد صواب اولیترست

 

در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم از غواص را پاچیله نیست

 

تو ز سرمستان قلاوزی مجو

جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو

 

ملت عشق از همه دینها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

 

لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

 

بعد از آن در سر موسی حق نهفت

رازهایی گفت کان ناید به گفت

 

بر دل موسی سخنها ریختند

دیدن و گفتن بهم آمیختند

 

چند بی‌خود گشت و چند آمد بخود

چند پرید از ازل سوی ابد

 

بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست

زانک شرح این ورای آگهیست

 

ور بگویم عقلها را بر کند

ور نویسم بس قلمها بشکند

 

چونک موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

 

بر نشان پای آن سرگشته راند

گرد از پره‌ی بیابان بر فشاند

 

گام پای مردم شوریده خود

هم ز گام دیگران پیدا بود

 

یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب

یک قدم چون پیل رفته بر وریب

 

گاه چون موجی بر افرازان علم

گاه چون ماهی روانه بر شکم

 

گاه بر خاکی نبشته حال خود

همچو رمالی که رملی بر زند

 

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

 

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

 

کفر تو دینست و دینت نور جان

آمنی وز تو جهانی در امان

 

ای معاف یفعل الله ما یشا

بی‌محابا رو زبان را بر گشا

 

گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام

من کنون در خون دل آغشته‌ام

 

من ز سدره‌ی منتهی بگذشته‌ام

صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام

 

تازیانه بر زدی اسپم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت

 

محرم ناسوت ما لاهوت باد

آفرین بر دست و بر بازوت باد

 

حال من اکنون برون از گفتنست

اینچ می‌گویم نه احوال منست

 

نقش می‌بینی که در آیینه‌ایست

نقش تست آن نقش آن آیینه نیست

 

دم که مرد نایی اندر نای کرد

درخور نایست نه درخورد مرد

 

هان و هان گر حمد گویی گر سپاس

همچو نافرجام آن چوپان شناس

 

حمد تو نسبت بدان گر بهترست

لیک آن نسبت بحق هم ابترست

 

چند گویی چون غطا برداشتند

کین نبودست آنک می‌پنداشتند

 

این قبول ذکر تو از رحمتست

چون نماز مستحاضه رخصتست

 

با نماز او بیالودست خون

ذکر تو آلوده‌ی تشبیه و چون

 

خون پلیدست و ببی می‌رود

لیک باطن را نجاستها بود

 

کان بغیر آب لطف کردگار

کم نگردد از درون مرد کار

 

در سجودت کاش رو گردانیی

معنی سبحان ربی دانیی

 

کای سجودم چون وجودم ناسزا

مر بدی را تو نکویی ده جزا

 

این زمین از حلم حق دارد اثر

تا نجاست برد و گلها داد بر

 

تا بپوشد او پلیدیهای ما

در عوض بر روید از وی غنچه‌ها

 

پس چو کافر دید کو در داد و جود

کمتر و بی‌مایه‌تر از خاک بود

 

از وجود او گل و میوه نرست

جز فساد جمله پاکیها نجست

 

گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب

حسر تا یا لیتنی کنت تراب

 

کاش از خاکی سفر نگزیدمی

همچو خاکی دانه‌ای می‌چیدمی

 

چون سفر کردم مرا راه آزمود

زین سفر کردن ره‌آوردم چه بود

 

زان همه میلش سوی خاکست کو

در سفر سودی نبیند پیش رو

 

روی واپس کردنش آن حرص و آز

روی در ره کردنش صدق و نیاز

 

هر گیا را کش بود میل علا

در مزیدست و حیات و در نما

 

چونک گردانید سر سوی زمین

در کمی و خشکی و نقص و غبین

 

میل روحت چون سوی بالا بود

در تزاید مرجعت آنجا بود

 

ور نگوساری سرت سوی زمین

آفلی حق لا یحب الافلین

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.