userinfo close

  ,

مولانا جلال الدین محمد بلخی


molanaclub

تاسیس: 6 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی کوچولو - معاونان
تمامی مباحث و مطالب در چهار چوب شخصیت بزرگ ایران زمین مولانا مولوی باید باشد از ایجاد بحثهای متفرقه خودداری کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
72
50
91/3/11 (10:28)
48
472
91/1/21 (00:14)
40
424
91/3/11 (01:03)
44
672
91/3/5 (14:58)
344
6066
91/2/31 (14:34)
88
2580
91/2/25 (17:23)
2000
4277
91/2/13 (12:22)
54
579
90/12/25 (16:37)
17
267
90/11/9 (23:06)
45
948
90/10/13 (18:43)
89
1594
90/9/26 (13:07)
20
388
90/8/27 (01:06)
21
296
90/8/27 (01:05)
20
333
90/7/5 (15:03)
50
715
90/6/31 (23:52)
3
71
90/3/8 (18:16)
33
391
89/11/17 (19:18)
3
89
89/11/15 (02:07)
2000
6037
89/10/22 (01:56)
23
415
89/9/3 (17:57)

عنوان بحث :: این بحث را 7 نفر دنبال می کنند.

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 01:23 1388/08/12

غزلیات مولانا

دوستان به هر کدوم از غزل های مولانا که بیشتر علاقه دارند در این بحث قرار دهند

 

با مراجعه به قسمت لینک کلوب میتونید به دیوان شمس و مثنوی معنوی دسترسی داشته باشید و غزل دلخواه را کپی کنید

 

لطفآ غزل را کامل قرار دهید

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شیرکو تنها , sherkoo70
شیرکو تنها - 18:43 1390/10/13
45

پیشمنجزسخنشمعوشکرهیچمگو

ورازاینبیخبریرنجمبرهیچمگو

آمدمنعرهمزنجامهمدرهیچمگو

گفتآنچیزدگرنیستدگرهیچمگو

سربجنبانکهبلیجزکهبهسرهیچمگو

دررهدلچهلطیفاستسفرهیچمگو

گفتاینغیرفرشتهستوبشرهیچمگو

گفتمیباشچنینزیروزبرهیچمگو

خیزازاینخانهبرورختببرهیچمگو

گفتاینهستولیجانپدرهیچمگو

 

منغلامقمرمغیرقمرهیچمگو

سخنرنجمگوجزسخنگنجمگو

دوشدیوانهشدمعشقمرادیدوبگفت

گفتمایعشقمنازچیزدگرمیترسم

منبهگوشتوسخنهاینهانخواهمگفت

قمریجانصفتیدررهدلپیداشد

گفتماینرویفرشتهستعجبیابشراست

گفتماینچیستبگوزیروزبرخواهمشد

اینشستهتودراینخانهپرنقشوخیالگفتم

ایدلپدریکننهکهاینوصفخداست

فرشید سرابی , farshidss
فرشید سرابی - 21:56 1390/04/5
44
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست

ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده ایم یار ملک بده ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

ما ز فلک برتریم و از ملک افزون تریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست  
علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 15:42 1390/03/22
43
بخوانید و بخوانید و چندین بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید و از عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است...
 
 
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 01:52 1390/01/28
42

دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم

عشوه مده عشوه مده عشوه مستان نخرم

 

وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیم

یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم

 

گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی

رو که بجز حق نبری گر چه چنین بی‌خبرم

 

پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو

راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم

 

ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده تو

خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم

 

طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو

همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم

 

چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود

زانک دو چندان که ویم گر چه چنین مختصرم

 

گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم

کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم

 

گر چه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم

از مه و از مهر فلک مه‌تر و افلاک ترم

 

لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا

ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم

 

چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم

چه عجب ار خوش نظرم چونک تویی در نظرم

 

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب

من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

 

هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی

لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم

 

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی

آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم

 

تیر تراشنده تویی دوک تراشنده منم

ماه درخشنده تویی من چو شب تیره برم

 

میر شکار فلکی تیر بزن در دل من

ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم

 

جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود

بی‌خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم

 

گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من

تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم

 

آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد

خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم

 

سرکه فشانی چه کنی کآتش ما را بکشی

کآتشم از سرکه‌ات افزون شود افزون شررم

 

عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود

ور نبود عید من آن مرد نیم بلک غرم

 

چون عرفه و عید تویی غره ذی الحجه منم

هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم

 

باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را

ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم

 

گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم

سر بنهم پا بکشم بی‌سر و پا می نگرم

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 02:17 1390/01/26
41
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم

نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم

مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

رخ تو گر چه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانه‌ست زبانم

نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم

نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم

چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم

شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم

چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم

عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم

چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم


کاکتوس  , judiabotte
کاکتوس - 21:02 1389/12/11
40

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست             بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر        کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز         باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو              آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست         وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست     آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا              من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم                      دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود           آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                 شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او               آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول              آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                  مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر             کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما                 گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد                  کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست                آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز                 از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد              کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار                رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
میثم نوری مهربانی , molana1359
39

پیدا شدم پیدا شدم پیدای نا پیدا شدم

شیدا شدم شیدا شدم شیدا شدم

 

من او بدم من او شدم     با او بدم بی او شدم

در عشق او چون او شدم    زین رو چنین بی سو شدم

فاطمه  , fa_rudsar
علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 01:10 1389/11/16
37

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من

جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

 

با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم

چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

 

چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان

نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من

 

عود دمد ز دود من کور شود حسود من

زفت شود وجود من تنگ شود قبای من

 

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان

ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من

 

آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور

گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من

 

گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو

لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من

 

گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد

گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من

 

گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش

خنده زنان سری نهد در قدم قضای من

 

گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم

تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من

 

گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل

چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من

 

گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل

بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من

 

گفت در آب و گل نه‌ای سایه توست این طرف

برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من

 

زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم

باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

نازنین محتشمی نیا , na22na1z65
36
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پرده عشاق را بنواختیم
آن چنگ كه می زارد گویم زه چه می زارد
كز هجر تو پشت او چون بنده دو تا كردی


نازنین محتشمی نیا , na22na1z65
35
برون شو غم از سینه كه لطف یار می آید
تو هم ای دل  زمن گم شو كه آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی كه از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
كه كفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 00:53 1389/11/4
34

مرا یارا چنین بی‌یار مگذار

ز من مگذر مرا مگذار مگذار

 

به زنهارت درآمد جان چاکر

مرا در هجر بی‌زنهار مگذار

 

طبیبی بلک تو عیسی وقتی

مرو ما را چنین بیمار مگذار

 

مرا گفتی که ما را یار غاری

چنین تنها مرا در غار مگذار

 

تو را اندک نماید هجر یک شب

ز من پرس اندک و بسیار مگذار

 

مینداز آتش اندک به سینه

که نبود آتش اندک خوار مگذار

 

دمم بگسست لیکن بار دیگر

ز من بشنو مرا این بار مگذار

امید سزاوار , osezavar
امید سزاوار - 18:01 1389/11/2
33

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود


امید سزاوار , osezavar
امید سزاوار - 17:53 1389/11/2
32

ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم

از هر گلی بریدم وز خار توبه کردم

گه مست کار بودم گه در خمار بودم

زان کار دست شستم زین کار توبه کردم

در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن

از توبه‌های کرده این بار توبه کردم

ای می فروش این ده ساغر به دست من ده

من ننگ را شکستم وز عار توبه کردم

مانند مست صرعم بیرون ز چار طبعم

از گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردم

ای مطرب الله الله می بی‌رهم تو بر ره

بردار چنگ می زن بر تار توبه کردم

ز اندیشه‌های چاره دل بود پاره پاره

بیچارگی است چاره ناچار توبه کردم

بنمای روی مه را خوش کن شب سیه را

کز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردم

گفتم که وقت توبه‌ست شوریده‌ای مرا گفت

من تایب قدیمم من پار توبه کردم

بهر صلاح دین را محروسه یقین را

منکر به عشق گوید ز انکار توبه کردم


امید سزاوار , osezavar
امید سزاوار - 17:45 1389/11/2
31

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا

زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی

کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان

مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا

تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من

تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا

مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر

خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر

چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم

چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود

و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم

چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو

زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.