userinfo close

  ,

محسن چاوشی 2010


mohsenchavoshi2010

تاسیس: 2 اسفند 1388  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مریم فرجی - معاونان
سلام ممنون از اینکه عضو این کلوب هستید برای حمایت از اقا محسن لطفا فعال باشید و در بحث ها شرکت کنی ادامه »
سلام

ممنون از اینکه عضو این کلوب هستید برای حمایت از اقا محسن لطفا فعال باشید و در بحث ها شرکت کنید .



***** نازنین یگانه ی بی تکرار *****

این کلوب رو تقدیم میکنم به نازنین یگانه ی بی تکرار پدرم

امتیاز به كلوب هم یادتون نره

با تشكر
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
482
1838
91/3/11 (09:00)
73
178
91/2/24 (23:54)
490
1957
90/11/29 (14:39)
647
2185
91/2/27 (15:51)
3
6
91/2/15 (19:26)
28
99
91/2/7 (12:23)
342
1083
91/2/3 (14:03)
912
3001
91/1/19 (10:57)
91
621
91/1/2 (19:59)
805
2714
91/1/2 (19:49)
1307
4183
90/12/28 (16:04)
1304
3753
90/12/25 (16:16)
1326
4230
90/11/23 (12:06)
164
618
90/9/26 (20:39)
688
2450
90/9/18 (17:22)
782
2624
90/9/18 (17:20)
728
1961
90/9/1 (17:26)
513
1882
90/9/1 (17:23)
1697
4258
90/9/1 (17:21)
113
373
90/6/29 (13:30)

عنوان بحث

مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 07:53 1389/11/24

*****نازنین یگانه ی بی تکرار*****

سلام

خاطره های مردمو زنده کن

http://farhaddabaghi.blogfa.com/8902.aspx


1
24 بهمن 1389 ساعت 07:57
پایان بی آغاز

شعر.اس ام اس.عکس.خبر.تبلیغات و....







امام رضا


  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 23:54 1391/02/24
73
گاهی وقت ها دلم کودکی می خواهد
دلم وسوسه شکستن قلکم را
دلم آغوش بزرگ برای غصه های کوچکم می خواهد
گاهی می خواهم طلوع را درک کنم بدون علم
و به پرواز سنجاقک ها خیره شوم تا دوردست های برکه
تا دوردست های جایی که می تواند سرزمین فرشتگان باشد
گاهی دلم بهانه می خواد برای حسرت یک بستنی، آب نبات
و دغدغه ای می خواهم به وسعت بافته شدن زنجیر، زنجیر باف...
8d6fdc8a26a20b2580bbd4dab9485ea0-300
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 23:50 1391/02/24
72
سلام بابایی
امشب باز دو باره خیلی دلتنگت شدم اونقدر که ...
من که میدونم دیگه نمیای اما گاهی باز دوباره اونقدر دلتنگت میشم که ...
مثه امشب یه حس عجیب یه دلتنگیه شدید و یه بغض سنگین
دوستدارم بابایی فقط همین ...
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 03:18 1391/02/15
71
گاه دلم میگیرد از بی کسی...
بغض میکنم ..
به یاد نداشتن هایم میبارم..
قلم به دست میگیرم ، به یاد میاورم..
به خاطراتت لبخند میزنم..
تنهایی را با تمام وجود میبلعم ،
قلم را میگذارم،
سیگاری آتش میکنم ، میسوزانم ، میسوزم..
گاهی خدا را فراموش میکنم و تورا به یاد میاورم و
گاهی تورا فراموش میکنم و خدا را به خاطر...
تمام زندگی ام همین تکرار شده..
به تو .. و به خدای تو ...
 مــَمزی پــــَرندهِ  چهار ساله از اینور آب , mamziparande
70
اصغر ماندنی , a_mandani عالی بود مرسی
اصغر ماندنی , a_mandani
اصغر ماندنی - 23:26 1390/12/17
69
خاطره ای از استاد شفیعی کد کنی
 
 
 
 
                                            استاد ما 
چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌ای سوخته‌ای كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 23:33 1390/12/12
68
من اما ..

به تو که میرسم مکث میکنم ...

انگار در زیباییت چیزی را جا گذاشته ام

مثلا در صدایت ؛ آرامـــش ...

یا در چشمهایت ؛ زندگی ...


تو اینگونه ای /برای من / نازنینم ...

❤@n!st@❤
08083986580347772832.jpg
اصغر ماندنی , a_mandani
اصغر ماندنی - 19:02 1390/12/3
67
چه انتظاری از من داری ؟
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم
NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست
 
اینگونه نگاه کنید...
مرد را به عقلش نه به ثروتش . زن را به وفایش نه به جمالش . دوست را به محبتش نه به کلامش . عاشق را به صبرش نه به ادعایش . مال را به برکتش نه به مقدارش . خانه را به آرامشش نه به اندازه اش . اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش . غذا را به کیفیتش نه به کمیتش . درس را به استادش نه به سختیش . دانشمند را به علمش نه به مدرکش . مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش . نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش . شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش . دل را به پاکیش نه به صاحبش . جسم را به سلامتش نه به لاغریش . سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش . . .
در انتشار آنچه خوبیست ،آخرین نفر نباشید.
اصغر ماندنی , a_mandani
اصغر ماندنی - 18:58 1390/12/3
66


دارا جهان ندارد, 
سارا زبان ندارد 

بابا ستاره ای در 

!هفت آسمان ندارد

 
کارون ز چشمه خشکید, 

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند, 

آتش فشان ندارد 


 
 
دیو سیاه دربند,

آسان رهید و بگریخت  
رستم در این هیاهو,

گرز گران ندارد

 
روز وداع خورشید,

زاینده رود خشکید  
زیرا دل سپاهان, 

نقش جهان ندارد

 
بر نام پارس دریا,

نامی دگر نهادند   
گویی که آرش ما, 

تیر و کمان ندارد

 
دریای مازنی ها,

بر کام دیگران شد  

  نادر ز خاک برخیز,


میهن جوان ندارد 


 
 
دارا! کجای کاری,

دزدان سرزمینت  
بر بیستون نویسند, 

دارا جهان ندارد

 
آییم به دادخواهی,

فریادمان بلند است  

اما چه سود,

اینجا نوشیروان ندارد 

 
سرخ و سپید و سبز است 

این بیرق کیانی  

اما صد آه و افسوس, 

شیر ژیان ندارد 


 
 
کوآن حکیم توسی, 

شهنامه ای سراید   

شاید که شاعر ما 

دیگر بیان ندارد 

 

هرگز نخواب کوروش, 

ای مهرآریایی   

بی نام تو, وطن نیز 

 

 نام و نشان ندارد

اصغر ماندنی , a_mandani
اصغر ماندنی - 18:45 1390/12/3
65
بینش تصمیم گیری خوب
                                                                           
گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و  از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.
سوال:
اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟
بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی  چطور .... ؟
در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.
 این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره ، جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه دموکراتیک اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان می شوند.
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.
اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.
مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران  را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.
گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.
زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار . با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.
"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"
 
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 01:22 1390/11/28
64
گاه دلم میگیرد از بی کسی...
بغض میکنم ..
به یاد نداشتن هایم میبارم..
قلم به دست میگیرم ، به یاد میاورم..
به خاطراتت لبخند میزنم..
تنهایی را با تمام وجود میبلعم ،
قلم را میگذارم،
سیگاری آتش میکنم ، میسوزانم ، میسوزم..
گاهی خدا را فراموش میکنم و تورا به یاد میاورم و
گاهی تورا فراموش میکنم و خدا را به خاطر...
تمام زندگی ام همین تکرار شده..
به تو .. و به خدای تو ...


de7353fc00cfbd91e12e5462d96ddeec-300
بــــــــــــرمودا عشق موزیک , amar_2000
63
تمام حقوق این شعر محفوظ میباشد
ترانه سرا:بهناز
=======================

فرودگاه امام ومن/ تو و برگشتن از غربت
برای بودن باهم/ برای آخرین فرصت
تموم راه و تا خونه/ فقط چاوشی می خونه
گل سر ،سنتوری ، دیوار/ می خونه باز و می خونه
نگاهم خیره میشه تو/ نگاه ناز و بیمارت
هزار دفعه می میرم تو/ نگاه آخرین بارت
دستام و می گیری میگی/ چرا تو قلبت آشوبه
you my heartT،oh no ladykin/قوی باش من حالم خوبه
حالت خوب نیس دروغ می گی/ واسه من می گی میدونم
منم همراه چاوشی/ زیر لبهام می خونم
«لبت یه چیزی میگه/ چشات یه چیز دیگه
من دیگه فهمیدم/ کدوم دروغ میگه»
برای هر کسی انگار/ یه آهنگ چاوشی خونده
واسه تنهایی و درد ِ/ دلای زار و وامونده
واسه تنهایی نرگس/ برای گریه ی درسا
سارای و عشق ناکامش/ عروس قصه ی سینا
خلاصه وقتی که قلبا/ همه لبریز از درد ِ
یه جوری می خونه محسن/ انگار تنهاترین مرد ِ
می خندی و یواش می گی/ خودم اینا رو می دونم
حالا اشکات و پاک کن و/ volum بده بهی جونم
...
حالا دیگه تو نیستی و/ شبا دلتنگم و تنهام
صدای چاوشی میاد/ منم و گریه و غم هام
==========================
تمام حقوق این شعر محفوظ میباشد
ترانه سرا:بهناز
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 23:31 1390/11/25
62
تو نیستی که ببینی ، چگونه ، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه ، بال گسترده ست
تو نیستی که ببینی ، دل رمیده من
به جز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست...
960a887a465044d5e8a467e275ccac3e-300
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 12:14 1390/11/23
61
به همین سادگی برای تمام لحظه های با من بودنت دلتنگی می کنم...
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 22:19 1390/10/17
60
سلام بابایی
امشب یه عالمه گر یه کردم اما... خیلی حال داد خالی شدم انگار یه کم اروم شدم
کاش بودی بابایی
همیشه نبودت خیلی سخته اما یه وقتایی مثل الان نبودت ...
مریم   فرجی  , hilkasefid68
مریم فرجی - 01:17 1390/10/4
59

قلبم به تو محتاجه

چشمم به تو وابسته اس

این پنجره بی چشمات

از پلک زدن خسته اس

دلتنگی گنجشکا…

آواز خیابونا

دیدن چی گذشت امروز

دلتنگ یعنی من

یعنی تورو خواستن

دلتنگ یعنی تو

تنهای تنهایی

دلتنگ یعنی تو

پیشم نمیمونی

اما نمیدونی هر لحظه اینجایی

آلونک خوشبختی

این کفتر بغ کرده

دلتنگ تر از هر روز

دنبال تو میگرده

انگار کسی امروز

جز من تو خیابون نیست

انگار که این بارون

بغض من بارونی

دلتنگ یعنی تو

یعنی کنارم باش

هم بیقرارم کن

هم بی قرارم باش

دلتنگ یعنی من

یعنی تورو خواستن

دلتنگ یعنی تو

دلتنگ یعنی من

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.