userinfo close

  ,

مدیریت بازرکانی


modiriat_bazargani

تاسیس: 14 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: رسول م - معاونان
دوستان عزیز برای اینکه بتونیم کلوب رو خوب اداره کنیم به کمک همه نیاز داریم. مهم نیست که مدیریت خوند ادامه »
دوستان عزیز برای اینکه بتونیم کلوب رو خوب اداره کنیم به کمک همه نیاز داریم.

مهم نیست که مدیریت خونده باشیم یا یاد داشته باشیم.
(مهم اینه که اینجا باشیمو مدیریت یاد بگیریم)

دوستان امتیاز دادن و داغ کردن یادتون نره.

دنبال یه معاون خوب و فعال هم می گردم.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
28
137
90/9/11 (09:28)
82
681
90/3/27 (14:11)
9
52
89/12/16 (12:32)
15
77
89/6/31 (16:55)
20
107
88/9/29 (12:38)
20
145
88/9/29 (12:42)
3
10
90/11/13 (10:58)
6
31
90/3/12 (16:02)
18
229
90/3/12 (16:00)
6
125
90/2/13 (16:41)
1
12
90/2/13 (16:34)
3
34
90/1/21 (21:27)
75
553
89/12/16 (12:26)
0
7
89/10/14 (00:36)
18
64
89/9/6 (00:44)
6
51
89/7/1 (14:42)
5
45
88/9/2 (15:58)
6
45
88/8/2 (15:10)
m i
3
24
88/7/27 (13:18)
7
72
88/7/18 (16:51)

عنوان بحث

رسول م , djrasoool
رسول م - 18:02 1387/12/6

•●:•●:•●» پاتوق «•●:•●:•●

اینجا هرکاری میشه کرد.

کل کل، بگو بخند، حرفای تازه، خلاصه بهترین جا واسه بچه های گل کلوب.

   (البته با رعایت اصول اخلاقی)


  19.gif2uge4p4.gifbliss.gifcancan.gif     

eghfal.gifgrouphugg.gif 

==============================================

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شیدا بارانی , royaye_barbad_rafte
شیدا بارانی - 12:38 1388/09/29
20

 

 

                                  grouphugg.gif:(:(:(:(

شیدا بارانی , royaye_barbad_rafte
شیدا بارانی - 11:10 1388/09/4
19

 

                وااااای اقا رضا شما اخه چقدر اکتیوی ماشالا چشم نخوری یه وقت .اسپند دود کن برای خودت

          توی همه بحث ها شرکت می کنی توقع داری درساتم پاس کنی

 

                                                              

رضا میر  , karimimir
رضا میر - 12:15 1388/08/27
18
داستانهای کوتاه

لبخندی که زندگی ام را نجات داد! arrow_left.gifلبخندی که زندگی ام را نجات داد!
              بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع ...
nopic.jpg arrow_left.gifراه بهشت
                 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما ...
دلیل داد زدن!!! ( فوق العاده خواندنی  ) arrow_left.gifدلیل داد زدن!!! ( فوق العاده خواندنی )
                استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می ...
عاقبت درس نخواندن! arrow_left.gifعاقبت درس نخواندن!
              ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخوان ...
نجار زندگیمان باشیم arrow_left.gifنجار زندگیمان باشیم
    نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت پس از روزهای طولانی وکار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان ...
داستانی از عشق و فداکاری arrow_left.gifداستانی از عشق و فداکاری
  مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود ون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو ...
پندها... arrow_left.gifپندها...
              از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،خدا گفت: نه!رها کردن کار توست، تو باید از آن ها دست بکشی.از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،خدا گفت: نه!شکیبایی زا ...
BRT (داستان کوتاه طنز) arrow_left.gifBRT (داستان کوتاه طنز)
            - الو- سلام- سلام کجایی؟- تو تاکسی دارم می رم خرید- همین الام پیاده شو!- چرا؟ نرسیدم که هنوز!- پیاده شو، زود باش ، بهت می گم همین حالا- مگه قراره ماشین منفجر بش ...
nopic.jpg arrow_left.gifخشم فرمانروای یزد
گویند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند چون او را بدید بی درنگ شمشیر از نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت.یکی از پیشکاران گفت گرگ در گله خویش بزرگ می شود این گرگ حتما خانوا ...
nopic.jpg arrow_left.gifبهترین جای عالم از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
عطاملك‌ جوینی‌ كه‌ یكی‌ از وزیران‌ دربار هلاكو می‌باشد و كتاب‌ تاریخ‌ جهانگشای‌ او معروف‌است‌ به خواجه نصیرالدین توسی گفت اکنون که ایران در زیر یوغ اجنبی ا
رضا میر  , karimimir
رضا میر - 11:03 1388/08/9
17

از دست دادن سه مرحله از زندگى"

 نوجوانى:

داشتن زمان + انرژى ...نداشتن پول

 http://www.iranelectshop.com

 جوانى:

داشتن پول + انرژى ...نداشتن زمان

 http://www.iranelectshop.com

پیرى:

داشتن زمان + پول ...نداشتن انرژى

 http://www.iranelectshop.com

رضا میر  , karimimir
رضا میر - 15:01 1388/08/2
16

جایگاهی کوچک وگاو"

كتاب داستانهایی برای پدارن  فرزندان و نوه ها ..........اثر پائولو كوئلیو

http://karimimir.blogfa.com/

.....................................

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره  ی    اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.

در اینلحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری  بسیار حقیرانه داشت.

شاگرد گفت:

-این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.

استاد گفت:

-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد.

بایستی دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.

سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند.یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند ،با لباسهای  پاره و کثیف.

استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:

-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟

و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:

-دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به  تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت:

-         آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.

-         اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند .آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.

این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود         با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.

سوال کرد:

-آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟

جوابی که دریافت کرد،این بود:

-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.

  وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت:

-ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد

در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم.گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم .

هرگز به  این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :

چه خوب شد آن گاو مرد.

 

 

نیک پنداری ، نیک گفتاری و نیک کرداری

همراه با سلامتی و سرافرازی و عزت

همه مردم سرزمین سبز آریاییمان  را آرزومندیم

http://karimimir.blogfa.com

میر  شرح بینهایت

با داستانهای كوتاه و جالب و مطالب سبز دیگر...

 

 

http://www.cloob.com/profile/memoirs/list/username/karimimir

 

 

منتظر حضورسبز و استفاده از نظرات ارزشمند  شما هستیم..

فرقی نمیكندقطرهباشیم یادریاو یا  اقیانوس

{حتی  می توانیم  آرام ، مواج و یا خروشان باشیم }

...ولی .. مهم این است كه زلال باشیم

 

رضا میر  , karimimir
رضا میر - 10:08 1388/07/21
15

طریق حكمت"

"فرمان های در ظاهر مهمل و در واقع درست"

غالبا آدم ها غیرمنطقی، بی حکمت و خود محورند! با این وجود آنان را ببخشید.

اگر مهربان هستید، آدم ها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند! با این وجود مهربان باشید.

اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت! با این وجود موفق باشید.

اگر درستکار و صادقید، آدم ها شما را فریب خواهند داد! با این وجود امین و صادق بمانید.

آنچه شما سال هایتان را برای بنایش صرف کرده اید، آدم ها یک شبه نابودش می کنند! با این وجود بنا کنید.

اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند! با این وجود شاد باشید.

نیکی های امروزتان را به فردا فراموش می کنند! با این وجود نیکی کنید.

حتی وقتی بهترین خود را ایثار می کنید، باز می گویند کافی نیست! با این وجود بهترین خود را ایثار کنید.

با این وجود در سنجش نهایی، قضاوت های ایشان نیست که شما را می سنجد!

تنها خداست که شما را داوری می کند.

برگرفته از کتاب مادر ترزا

سحر ب , redrose65
سحر ب - 12:31 1388/07/13
14
نقل قول از : رضا میر

امروز  دوستان چیز جدید ی تو کلاس اختراع کردند

اگر میخواهید کلاس  زودتر تعطیل شود با خودتون سوسک  به کلاس برده و

اخرای زنگ  رهاش کنید  بین خواهران محترمه دانشجو


رضا میر  , karimimir
رضا میر - 15:25 1388/07/11
13

امروز  دوستان چیز جدید ی تو کلاس اختراع کردند

اگر میخواهید کلاس  زودتر تعطیل شود با خودتون سوسک  به کلاس برده و

اخرای زنگ  رهاش کنید  بین خواهران محترمه دانشجو

سحر ب , redrose65
سحر ب - 15:18 1388/07/11
12

با رعایت اصول اخلاق باید بگم خیلی خوشحالم

واسه اینکه هم معاون شدم وهم اینکه امروز از دانشگاه زنگ زدن گفتن تیم مدییریت ما برنده شد

 کلا امروز خیلی خوب بود و هست

مهشید      , mahshid_shahryarist
مهشید - 20:30 1388/04/21
11
چه بگو بخندییییییییییی  تجزیه تحلیلم رو امروز افتضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااح دادم
می نا  , mina_you
می نا - 09:34 1388/02/6
10
تبریکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک.....

  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
رسول م , djrasoool
رسول م - 15:22 1388/02/5
9
بکس جیگر کلوب سلام23.gif.
رسول دوباره برگشت4.gif با یه خبر خوب21.gif.

یکی از شعر هام تو هفته نامه بهترین دبی چاپ شده7.gif.


http://www.behtarinmagazine.com/Archive/173/22.jpg

لینک سایت:
Www.BehtarinMagazine.Com

شماره 173

صفحه 22

16.gif16.gif16.gif

می نا  , mina_you
می نا - 17:03 1388/01/29
8


این چه فعالیتیه؟
بحث گذاشتید و دو نفری تو مباحث شرکت میکنید؟


خوب اینم یه جورشه دیگه !!!!
برم دیگه امتحان دارم

رسول م , djrasoool
رسول م - 22:00 1387/12/20
7
سلام مسیحا جان. خوبی
از دستت شاکیم. مگه قرار نبود کمکم کنی واسه این کلوب؟ نستی اصلا.
مال خودته اینجا. فعالیتت رو زیاد کن
     مسیحا             , behnazjoonam
مسیحا - 19:20 1387/12/20
6

صلام

عض من ناراحطی؟

عجاضه حصط بیام عین جا؟

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.