| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
28
|
137
|
90/9/11 (09:28)
|
|
||
|
|
82
|
681
|
90/3/27 (14:11)
|
|
||
|
|
9
|
52
|
89/12/16 (12:32)
|
|
||
|
|
15
|
77
|
89/6/31 (16:55)
|
|
||
|
|
20
|
107
|
88/9/29 (12:38)
|
|
||
|
|
20
|
145
|
88/9/29 (12:42)
|
|
||
|
|
3
|
10
|
90/11/13 (10:58)
|
|
||
|
|
6
|
31
|
90/3/12 (16:02)
|
|
||
|
|
18
|
229
|
90/3/12 (16:00)
|
|
||
|
|
6
|
125
|
90/2/13 (16:41)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
90/2/13 (16:34)
|
|
||
|
|
3
|
34
|
90/1/21 (21:27)
|
|
||
|
|
75
|
553
|
89/12/16 (12:26)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
89/10/14 (00:36)
|
|
||
|
|
18
|
64
|
89/9/6 (00:44)
|
|
||
|
|
6
|
51
|
89/7/1 (14:42)
|
|
||
|
|
5
|
45
|
88/9/2 (15:58)
|
|
||
|
|
6
|
45
|
88/8/2 (15:10)
|
|
||
|
|
3
|
24
|
88/7/27 (13:18)
|
|
||
|
|
7
|
72
|
88/7/18 (16:51)
|
|
وااااای اقا رضا شما اخه چقدر اکتیوی ماشالا چشم نخوری یه وقت .اسپند دود کن برای خودت
توی همه بحث ها شرکت می کنی توقع داری درساتم پاس کنی



![]()
|
جایگاهی کوچک وگاو"
كتاب داستانهایی برای پدارن فرزندان و نوه ها ..........اثر پائولو كوئلیو
http://karimimir.blogfa.com/
.....................................
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.
در اینلحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
شاگرد گفت:
-این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
استاد گفت:
-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد.
بایستی دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.
سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند.یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند ،با لباسهای پاره و کثیف.
استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:
-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:
-دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت:
- آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.
- اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.
و فیلسوف نیز ساکت ماند .آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید.
اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.
سوال کرد:
-آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟
جوابی که دریافت کرد،این بود:
-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.
وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.
آن مرد گفت:
-ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد
در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم.گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم .
هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :
چه خوب شد آن گاو مرد.
نیک پنداری ، نیک گفتاری و نیک کرداری
همراه با سلامتی و سرافرازی و عزت
همه مردم سرزمین سبز آریاییمان را آرزومندیم
میر شرح بینهایت
با داستانهای كوتاه و جالب و مطالب سبز دیگر...
http://www.cloob.com/profile/memoirs/list/username/karimimir
منتظر حضورسبز و استفاده از نظرات ارزشمند شما هستیم..
فرقی نمیكندقطرهباشیم یادریاو یا اقیانوس
{حتی می توانیم آرام ، مواج و یا خروشان باشیم }
...ولی .. مهم این است كه زلال باشیم
|
طریق حكمت" |
|
"فرمان های در ظاهر مهمل و در واقع درست" غالبا آدم ها غیرمنطقی، بی حکمت و خود محورند! با این وجود آنان را ببخشید. اگر مهربان هستید، آدم ها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند! با این وجود مهربان باشید. اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت! با این وجود موفق باشید. اگر درستکار و صادقید، آدم ها شما را فریب خواهند داد! با این وجود امین و صادق بمانید. آنچه شما سال هایتان را برای بنایش صرف کرده اید، آدم ها یک شبه نابودش می کنند! با این وجود بنا کنید. اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند! با این وجود شاد باشید. نیکی های امروزتان را به فردا فراموش می کنند! با این وجود نیکی کنید. حتی وقتی بهترین خود را ایثار می کنید، باز می گویند کافی نیست! با این وجود بهترین خود را ایثار کنید. با این وجود در سنجش نهایی، قضاوت های ایشان نیست که شما را می سنجد! تنها خداست که شما را داوری می کند. برگرفته از کتاب مادر ترزا |
امروز دوستان چیز جدید ی تو کلاس اختراع کردند
اگر میخواهید کلاس زودتر تعطیل شود با خودتون سوسک به کلاس برده و
اخرای زنگ رهاش کنید بین خواهران محترمه دانشجو
با رعایت اصول اخلاق باید بگم خیلی خوشحالم 


واسه اینکه هم معاون شدم وهم اینکه امروز از دانشگاه زنگ زدن گفتن تیم مدییریت ما برنده شد



کلا امروز خیلی خوب بود و هست 





تجزیه تحلیلم رو امروز افتضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااح دادم

.
با یه خبر خوب
.
.

