userinfo close

  ,

دوباره میسازمت وطن


misazamatvatan

تاسیس: 19 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد حسین توحیدلو - معاونان
به كلوب خودتون امتیاز بدین...
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
1
90/12/23 (23:06)
1
13
90/5/1 (00:42)
1
24
89/12/5 (10:21)
2
35
89/4/24 (17:06)
2
18
89/2/10 (16:33)
0
24
88/4/9 (00:31)
10
270
88/2/24 (03:40)
0
16
87/11/22 (23:45)
0
20
87/11/21 (23:22)
0
8
87/10/9 (03:20)
0
31
87/9/27 (00:43)
0
28
87/9/27 (00:21)
0
27
87/9/27 (00:13)
0
19
87/9/24 (21:50)
0
13
87/9/24 (21:13)
0
13
87/9/21 (23:19)
0
11
87/9/17 (21:34)
1
16
87/9/17 (21:32)
1
13
87/9/12 (21:11)
10
59
87/8/20 (09:39)

عنوان بحث

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 11:42 1386/06/11

نجات باغچه در انهدام باغچه نیست!...

نجات باغچه در انهدام باغچه نیست!....
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 09:39 1387/08/20
10

Fugl_Foenix.JPG

هیچ رشته‌ی مهـری

مرا

به خاک این سرزمین

           پیوند نمیدهد.

رشتهای اگر هست

از جنس دیگریست ...

 

خدا را! خدا را!

مبـــاد،

که از تلخی این نامردمان

به سرزمینم

         پشت كنم!

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 10:44 1387/04/9
9
 مبادا تیرگی را خوبگیریم
كنار خویشتن پهلو بگیریم
به دریا دل زدن وقتی است ممكن
چرا در بركه باید بو بگیریم؟
چرا پرواز وقتی هست، چون سنگ
نشسته در بغل زانو بگیریم؟
من وتوسینه سرخان بهاریم
مباد از باد و باران رو بگیریم

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 10:20 1387/03/4
8

این كودك یازده ساله

 

چه زود! یازده سال از آن روز كه سر از پا نمی‌شناختیم گذشته است. روزی كه همه زندگی ما شده است. دوم خرداد 76. شاید از 3 خرداد 76 عده‌ای به هر بهانه و عذری در پی آن بودند تا همه آن دستاورد اسطوره‌ای و خلسه‌آور را به نام خود ثبت كنند اما هرگز نتوانستند روحی را كه نسل من در آن فضا دمیده بود و یا هوایی را كه از آن استنشاق می‌كرد از ما دریغ كنند. دوم خرداد اولین كنش اساسی نسل من بود. كنشی كه تا مغز استخوان قدرت در ایران اثر گذاشت و همه جریان‌های سیاسی را تحت تاثیر خود قرار داد.

دوم خرداد را ما آفریدیم. یعنی نسل من آفرید. نسلی كه نه انقلاب كرده بود و نه در جنگ حضور داشت. ما رای دادیم تا به رسم معمول نه گفته باشیم. با كتاب «كیمیاگر» پائولوكوئیلو در صف رای ایستادیم و همه گفتیم زنده‌باد خاتمی. چرا؟ چون خاتمی می‌گفت زنده‌باد مخالف من. او می‌گفت باید دنبال ساختن جامعه مدنی باشیم. جامعه مدنی؟ این دیگر چه چیزی بود. ما داشتیم بال در می‌آوردیم. رئیس‌جمهور چنین حرفی بزند؟ این دیگر انتهای خواسته و آرزوی ما بود. مردی از جنس خودمان. كسی كه مثل ما فكر می‌كرد.كتاب شعرمی‌خواند.سهراب سپهری را می‌شناخت.اصلا او همه خواسته ما بود.
درباره او گفتند؛ مردی با عبای شكلاتی و چه راست و حقیقی می‌نمود این تفسیر‌ها. همه جا حرف خاتمی بود. كسی نمی‌دانست در دوم خرداد چه خواهیم آفرید. اصلا كسی به این فكر نمی‌كرد كه خاتمی حتما و باید رئیس‌جمهور شود. «گل آقا» نیز به این شك دامن می‌زد وقتی نوشت؛ خاتمی می‌نویسیم می‌خوانیم. اما خاتمی نوشتیم و همین‌گونه نیز خاتمی خواندیم. او رئیس‌جمهور شد. همه جوانان و رای اولی‌ها و 20 ساله‌ها به او رای داده بودند. خاتمی من فرزند توام! دیگر همه جا را فرا گرفته بود. خاتمی حیثیت ما شده بود و سر همین رگ غیرت‌مان می‌جهید. بزرگ‌ترها اما می‌خندیدند و می‌گفتند به نسیمی می‌رود. اما خاتمی ماند.8 سال ماند. ما شخصیتی جدید یافته بودیم. خاتمی مطرح نبود بلكه تنها بهانه‌ای بود برای بروز شخصیت جدید ما و این گفتمان. در واقع خاتمی همان چیزی را می‌گفت كه ما می‌خواستیم. او چیزی به ما نیاموخته بود. هنرش در این بود كه حرف ما را بر زبان جاری كند.او از چیزهایی حرف می‌زد كه تابو بودند. عدم‌دخالت در حوزه خصوصی و... همه از چیز‌هایی بود كه جامعه به دنبالش می‌گشت و این راز ماندگاری خاتمی شد. دوم خرداد از این جهت بهانه‌ای شد و مبنایی برای این دگردیسی. در واقع جامعه از مدت‌ها قبل به دنبال این تغییر بود و به مرور این مسئله را در خود ایجاد می‌كرد اما دوم خرداد تنها به عنوان یك مبنای تاریخی كه بتوان بدان استناد كرد مطرح شد. جامعه، جامعه‌ای نبود كه به یكباره با گفتمان خاتمی تغییر كرده باشد. جامعه تغییر كرده بود و خاتمی این را درك می‌كرد. ما هم سر مست غرور بودیم. چیزی آفریده بودیم البته بدون برنامه اما همان بود كه می‌خواستیم. ما نیاز به این تغییر داشتیم و به دنبال آن نیز بودیم اما هیچ باوری برای تحقق آن نداشتیم. اما تحقق یافت. این مسئله غیرقابل باور بود. هم از طرف ما و هم از طرف كسانی كه اصلا هیچ آمادگی برای این تغییر بزرگ نداشتند. آنها آچمز شده بودند. كودكی كه در دوم خرداد 76 به دنیا آمد و البته مدت‌ها پیش از آن جامعه آبستن آن بود. این كودك اكنون یازده ساله است.مثل نهالی نورس. بسیاری در پی بریدن آن از ریشه هستند. بسیاری نیز هنوز به باروری آن امیدوارند. اما هیچكدام نمی‌دانند كه این نهال كارش را كرده و تاثیرش را گذاشته است. این نهال بسیار بیشتر از آنچه از او انتظار می‌رفت تاثیر گذاشت. امروز دیگر همه به قول خاتمی زیر اصلاحات عكس می‌گیرند. اصلاحات كار خودش را كرد. اصلاحات دوباره اقتضائات جدید می‌طلبد. این كودك اما همچنان پا برجاست. می‌توان از آن سود برد اما تاثیر آن دیگر نباید مانند دوران كودكی باشد. ممكن است اساسا این نهال تبدیل به درختی متفاوت شود. شرایط افراد را تغییر می‌دهد. دوران‌های تاریخی انسان‌هایی به كلی متفاوت از یكدیگر و متفاوت از قبل خود ایجاد می‌كند.
اصلاحات در هر شرایطی و در هر زمانی به راه خود ادامه خواهد داد اما شیوه‌های اصلاح‌طلبی یقینا با تغییراتی مواجه خواهند شد و این نافی اصلاح‌طلبی نیست. ما باز هم تغییر می‌دهیم.ما باز هم نیرو داریم.ما به ویژه پتانسیل موج‌آفرینی داریم.

 

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 10:05 1387/02/24
7

معلم گفت: بنویش سیاه و پسرك ننوشت

      معلم گفت: هر چه می دانی بنویس

      و پسرك گچ را در دست فشرد

 

 

      معلم گفت: املائ آن را نمی دانی؟ و معلم عصبانی بود

      سیاه آسان بود

      و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود

 

      معلم سر او داد كشید

      و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت

      و باز جوابی نداد.معلم به تخته كوبید

      و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند

      و سكوت كرد

 

      معلم بار دیگر فریاد زد: بنویس

      گفتم هر چه می دانی بنویس

 

      و پسرك شروع به نوشتن كرد

      ((كلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است. كیف پدر سیاه بود، قاب عكس پدر یك نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید :

      پدرت وقتی مرد موهایش هنوز سیاه بود

      چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر. یكی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است

      و

      قفل در خانمان سیاه است.))بعد اندكی ایستاد

      رو به تخته سیاه و پشت به كلاس

 

      و سكوت آنقدر سیاه بود كه پسرك

      دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت

 

      ((تخته مدرسه هم سیاه است و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد.))

      گچ را كنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت

      معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود

      و پسرك نگاه خود را به بند كفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود

      معلم گفت

      ((بنشین.))

 

 

      پسرك به سمت نیمكت خود رفت و آرام نشست

 

      معلم كلمات درس جدید را روی تخته می نوشت

      و تمام شاگردان با مداد سیاه

      در دفتر چه مشقشان رو نویسی می كردند

 

      اما پسرك مداد قرمزی برداشت

      و از آن روزمشقهایش را

      با مداد قرمز نوشت

 

      معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن كلمه سیاه مجبور نكرد

      و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز

      ایراد نگرفت.و پسرك می دانست

      كه

      قلب معلم هرگز سیاه نیست .

 

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 11:09 1386/09/11
6
خسته ام گردون گردان خسته ام

خسته ام ای خسته جانان خسته ام

ریشه ای تشنه نشسته زیر خاک

بارشی کو ابر باران خسته ام

خشم خورشید و عبور فصل گرم

در کویری خشک و سوزان خسته ام

قلب جنگل با تبر در خاک عشق

وقت اعدام درختان خســـــته ام

خسته ام من خسته ام آه خسته ام

می زند آبی فراترآتش های دل

قطره قطره اشک لرزان خسته ام

شه پر پرواز من آخر شکست

از نشستم ای رفیقان خسته ام

ساغرم خالی ز می لب تشنگان

جرعه ای ای می پرستان خسته ام

وین چه کرد این اشک درد آلود من

از شب و این درد پنهان خسته ام

ترک آزادی شعارم بوده است

این چنین در بند و زندان خسته ام...

 

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 11:48 1386/09/4
5

این سرزمین من است که می گرید.

این سرزمین من است که عریان استباران دگر نیامده چندیاست آن گریه های ابر کجا رفته است ؟

عریانی کشت زار رابا خون خویش بپوشان این کاج هایبلندست که در میانه ی جنگل عاشقانه می خواند ترانه ی سیال سبز پیوستن برای مردم شهرنهچشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاجاینک برهنه […]

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 12:52 1386/08/28
4

-

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 14:28 1386/08/1
3
گالری عکس عاشقانه  گالری عکØ
نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 02:20 1386/07/16
2

بسیار عالی بود ، متشكرم.

 مریم مسیحا , khatami
مریم مسیحا - 13:07 1386/06/11
1

 

ناامیدی، بریدن، نشستن و دست روی دست گذاشتن، " شفای باغچه" نیست، " انهدام باغچه" است و راه سعادت ما و سرزمینمان در "انهدام" نیست. ساده لوحی است كه بگویم مشكل نیست، مشكلات نیست، هست. اما چاره اش دلمردگی است؟ گوشه نشینی است؟ پناه بردن به خلوت موهوم یك اتاق است؟ پنج سال، ده سال، پانزده سال دیگر این سرزمین چگونه خواهد بود اگر مردمانش امروز دلمرده باشند؟ اگر خود، خود را كشف نكنند. دنبال چه هستیم؟ سپختی های زندگی فراوان است ،اما یك به یك باید بر آن چیره شد.كسی از جایی نمی آید كه دلش برای ما بسوزد. این را تاریخ می گوید. نشان داده است. ثابت كرده است كه اگر مردمانی خوشبخت شده اند، خود دست بالا زده اند. خودشان خواسته اند. هیچ ملتی در آغاز یك صبح یك باره احساس خوشبختی نكرده است . چنان كه یك شبه هم سقوط نكرده است. دست بالا زده است. راه رفته است. ساخته است. تحمل كرده است. سخت، اما ممكن. هر چه بوده خودش بوده....

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.