((دوست دارم مثل یه قزاق مست بزنم به دل این رمان لعنتی ، فقط شاید پوپ از
این ایده زیاد خوشش نیاد . روسیه، روسیه، به کدام سو می تازی؟ به پیش، به
پیش ، همچون گردباد! فقط از طریق خرد و خاکشیر کردن می تونم خودم باشم.
هیچ وقت کتابی نمی نویسم که ناشرا خوششون بیاد. تا حالا خیلی کتاب نوشتم .
کتاب های خوابگردی، می فهمی که منظورم چی یه. میلیون ها و میلیون ها کلمه،
همه ش تو ذهنم ، عین تکه های طلا تو کله ام به این ور و اون ور می خورن .
از ساختن تیکه طلا خسته شدم . از این حمله های پیاده نظام حالم به هم می
خوره... تو تاریکی. حالا دیگه هر کلمه ای که می نویسم باید تیری باشه که
راست بخوره به حدف، یه تیر سمی. دلم می خواد همه ی کتابا، نویسنده ها،
ناشرا و خواننده ها رونابود کنم . برای مردم نوشتن از نظر من مفهوم نداره
. دوست دارم برای دیوونه ها و خل وچل ها بنویسم ، یا برای فرشته ها
.))نکسوس ص ۲۸۵
کتاب نکسوس سومین بخش از تریلوژی تصلیب گلگون(شامل سکسوس و پلکسوس و نکسوس) سال ۱۹۶۰ توسط هنری میلر منتشر شد.
کتاب
به داستان زندگی نویسنده قبل از اولین سفر به اروپا می پردازد . در فضایی
که نویسنده با همسر دومش که عاشقانه دوستش می دارد زندگی می کند و علاوه
بر مشکلات عاطفی ناشی از عشق و علاقه ی بی حد همسرش به دوستی (استازیا) که
با آنها زندگی می کند در دنیای درونی خود به عنوان نویسنده نیز دچار
مشکلات جدی است . خانواده ای که کار او را بعنوان نویسنده جدی نمی گیرد .
خودش که گاهی اوقات شک می کند می تواند نویسنده باشد یا نه . پول که گاهی
اوقات اینقدر کم است و اینقدر نیست که مجبور به آفتابه دزدی می شود .
همسرش بعد از سفری به اروپا به همراه استازیا ، تنها به نیویورک باز می
گردد و با آشنایی با یک مرد ثروتمند علاقمند به هنر و ادبیات قرار بر این
می گذارند که میلر بنویسد و مرد ثروتمند پول پرداخت کند . بعد از آن زندگی
روی روال می افتد و دنیای ذهنیت میلر از بدبختی و فلاکت و توهم دیوانگی
خارج می شود و ذهن خلاق او به دوستانش هم کمک می کند که از یکنواختی خارج
شوند.
((از غرایزت پیروی کن . مثلن شاید یه روز دلت بخواد یه کت شیک و
رسمی بخری . لازم نیست وجدان درد بگیری . گاهی هم یه کم گوشت بودار رو
امتحان کن . خوشمزه تره . ارزون ترم تموم می شه . یادت باشه هرچیزی که
تسکینت بده . نذار بهت بد بگذره . اگه حس یه کرم رو داری بیفت رو خاک .
اگه حس می کنی پرنده ای پرواز کن . نگرون حرف در و همسایه نباش . نگران
بچه هات نباش ، اونا از خودشون مراقبت می کنن. زنتم وقتی ببینه تو شادی
شاید رفتارشو عوض کنه . زنت زن خوبی یه فقط یه کم زیادی جدیه ، هر از گاهی
به خنده و شادی نیاز داره ...)) متن کتاب ص ۳۹۶
کتاب در عین این که
داستان خاصی رو دنبال نمی کنه و شاید به همین دلیل باشه که عده ای اساسن
میلر رو نویسنده نمی دونن اما فضای محشری داره ... و دید انتقادی شدید
میلر به جامعه ی امریکا و تمدن امریکایی که با میل شدید به بازگشت به اصل
و ریشه ها همراهه از کتاب ، یه سند در ستایش اروپا ساخته ... حتا گاهی
میلر از اون هم پیش تر رفته و کار رو به تقدیس فرهنگ و عرفان هندی و شرق
دور کشونده ... کل داستان هم وصف ماجراهاییست که پیش پای نویسنده بوده تا
بتونه پول سفر اروپا رو و بطور خاص پاریس رو به دست بیاره ....
((از دل
تمدن می گذرم . در یک سو فرهنگ قرار دارد که مثل فاضلاب در جریان است و از
دیگرسو یک سلاخ خانه ، که در آن همه چیز آویزان و پخش و پلا و خونین و
مالامال از مگس و کرم بود . بولوار زندگی در قرن بیستم اینگونه بود . آدم
ماشینی هایی که در یک دست انجیل و در دست دیگر تفنگ داشتند، موش های
صحرایی که به سوی دریا هجوم می بردند. به پیش، سربازان مسیحی، پیش به سوی
جنگ... آفرین به برادران کارامازوف ! چه خرد شادمانه ای !))متن کتاب ص ۴۳۷
کتاب ترجمه ی خیلی خوبی داره .... از سهیل سُمّی ....انتشارات ققنوس ...
http://inhabit.blogsky.com/