| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
30
|
898
|
90/2/13 (17:18)
|
|
||
|
|
27
|
357
|
89/12/4 (14:16)
|
|
||
|
|
4
|
89
|
91/1/7 (17:25)
|
|
||
|
|
9
|
30
|
90/12/1 (10:18)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/11/27 (11:01)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/9/5 (08:36)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/9/5 (08:35)
|
|
||
|
|
1
|
33
|
90/7/12 (21:31)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/4/30 (18:03)
|
|
||
|
|
6
|
154
|
90/2/3 (12:41)
|
|
||
|
|
0
|
28
|
89/4/9 (23:21)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
88/11/7 (14:07)
|
|
||
|
|
0
|
164
|
88/11/7 (14:06)
|
|
||
|
|
9
|
179
|
88/10/28 (00:56)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
88/5/27 (15:19)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
88/3/11 (19:23)
|
|
||
|
|
3
|
72
|
87/12/10 (18:32)
|
|
||
|
|
1
|
48
|
87/10/17 (17:29)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
87/10/10 (22:23)
|
|
||
|
|
4
|
33
|
87/9/24 (23:01)
|
|
اثزی در خور تحسین ولی خب كمی حجیم و خسته كننده هویت اثر مقبول تری یا بار هستی
نُه فصل از یک زندگی در جستجوی ِ جاودانگی (برگرفته از وبلاگ ِ از این اَوستا)
____________
زندگی ِ اوّل:
«... دیر زمانی است تا گذشته و از او هیچ بر جای نمانده.»
امروز چه روزی بود؟
- 25 اردیبهشت ِ 1383
تو در "سپاهان" بودی. ساعت 9 صبح امروز مراسمی در بزرگداشت ِ حکیم فردوسی در تالار ِ باشگاه ِ کارگران (خانه ی کارگر)، در چهارباغ ِ بالا، روبروی ِ بیمارستان ِ دکتر شریعتی برگزار شد.
استاد "فریدون ِ جنیدی" داشت از داستان ِ ضحاک در شاهنامه می گفت:
«دو مار ِ روی ِ دوش ِ ضحاک، دو کوه ِ دماوند و سبلانِ ایران بوده اند، که در حدود ِ شش تا هفت هزار سال ِ پیش از میلاد آتشفشانی بوده اند ... و آنچه که برای فرو نشاندن ِ خشم ِ این کوه های ِ آتشفشانی انجام می داده اند، قربانی کردن ِ انسان در پای ِ آنها بوده است ...».
زندگی ِ دوّم:
«... موسیقی ِ آشنا و یک یاد ِ قدیمی.»
امروز دوشنبه 15 تیر ماه است از سال 83.
"آتبین مرادیان" خودکشی کرد. "معماری" می خواند. چرا خودکشی کرد؟ اندوه چگونه چیره می شود؟ شادی ِ گمشده بازگرد!
سروده هایش در خوابگاه دانشگاه (هنر اصفهان) دست به دست می چرخد. سروده هایی با امضای ِ "کارگر":
«شاید اگر سنگ نبودم
پیرزن ِ ساندویچ فروش می شدم
کمترین فایده اش اینه که دخترها به "کارگر"ان امیدوار می شدند
شاید اگر سنگ نبودم
ناقوس ِ وانک می شدم
تا غرور ِ مرده ی این ملّت رو
بر سر ِ فرنگیها فریاد بکشم
ما می تونستیم مثل ِ شما باشیم، ولی نخواستیم
شاید اگر سنگ نبودم
جیپ ِ ارتشی می شدم
که با تمام ِ پاگون دارهاش
به سرعت دنده عقب می ره تا راه ِ پیکان ِ مسافرکش باز بشه
ولی سنگ شدم.
سنگ ِ ازاره، کوچک و سخت.»
زندگی ِ سوّم:
«... تو نباید ناامید شوی! حق نداری که ناامید شوی!»
امروز سه شنبه 11 بهمن ماه ِ 83
فیلمی از زندگی ِ "احمد شاملو" دیدم. می گفت "شاملو": 
«آنها که الگوی ِ زندگی ِ ما هستند، کسانی اند که به "زندگی" بیشتر از "مرگ" پرداخته اند. قاطعیت ِ "زندگی" بسیار بیشتر از "مرگ" است. چه خوب است که به این قطعیت بپردازیم ...
در ساعت ِ 4 تو منتظر ِ "دوستی"، "عزیزی"، "معشوقی" هستی
در ساعت ِ 5 تو لبریز ِ آمدن ِ اویی
ولی در ساعت ِ 6 -که او هنوز نیامده- همه چیز معکوس خواهد شد...»
شب در خوابگاه دانشگاه (هنر اصفهان)
دوستی آمده بود و برایم از فقر و بی مهری گفت. از زندگی ِ سخت و رانده شدن گفت ...
و گفت که «تو باید خیلی قدر ِ این لحظات، و موقعیت ِ خود را بدانی».
و راست گفت!
زندگی ِ چهارم:
«گاهی وقت ها در اوج ِ پیروزی، شکست خورده ای!»
امروز سه شنبه 18 مرداد 1384
زمانی که خداوند یاری ات کرد، مهر ِ او و آنان که با تو بودند را از دل شُستی، و اکنون دوباره چون نیازت افتاده ...
من فرصتی دوباره می خواهم برای نیایش ِ یزدانم و مهربان پروردگارم، که بر ضعف هایم مرهم است و بر فزون خواهی ها و ناسپاسی های ِ حقیرم.
پس از مدت ها نماز خواندم ...
زندگی ِ پنجم:
«با این همه تلاش برای ِ خوبی، باز هم طلب ِ آمرزش؟!»
21 آبان 85
من راهی طولانی آمده ام
به تنهایی و امید
در وادی ِ رنج
نه!
به من نگو که این همه راه را بیهوده آمدم
تا برگردم به منزل ِ نخستین!
نه به من نگو
که امیدم در آن برهوت
برای رسیدن به پردیس
بیهوده بود!
نه!

«مهم نیست که پیروز می شوی یا شکست می خوری، تنها باید وظیفه ای که بر عهده ات گذاشته شده را به خوبی به انجام رسانی».
زندگی ِ ششم:
«زمانی دیگر، برای ِ انجام ِ کاری که ناتمام مانده!»
28 آذر 85
خبر، کوتاه و تلخ بود:
«ناصر عبداللهی در گذشت!»
در 36 سالگی!
10 روز در کُما بوده و نارسایی ِ کلیه و ... سرانجام درگذشت!
چه کسی باور می کند؟!
یاد ِ او؛ صدایش؛ صدایش بخشی از جوانی ام بود:
«دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم»
...
"صائب تبریزی" در عهد ِ صفویه خوش گفته:
«در کوه و کمر از ره ِ باریک، خطرهاست
زنهار! بدنبال مرو خوش کمران را»
به من گفت که زندگی ِ "گاندی" را بخوانم، تا بدانم که چه انسان ِ بزرگی بوده!
گفتم که «می دانم که او انسان ِ بزرگی بوده و مردم را با خود همراه کرده بود»، و شگفت زده شده بودم که آیا او ست که از "گاندی" سخن می گوید؟!
«بیشترین اسباب ِ مصلحت، محبت است و محبت تحقق نمی یابد مگر در سایه ی الفت و الفت حاصل نمی شود به جز با عادت، و عادت هم تنها با همنشینی ِ طولانی پدید می آید». (ابن سینا- رساله ی تدابیرالمنازل)
زندگی ِ هفتم:
«چون شخص به اوج ِ ارتقا رسید، در آستانه ی سقوط است»
30 تیر ماه 1386
[... وَ نَفَختُ فیه ِ مِن رُّوحی
"... و از روح خود در او بدمیدم" (سوره ی ص- آیه ی 72)
"آدم" تکانی خورد؛ عطسه ای زد، و سر بلند کرد و گفت:
«الحمدالله الرب العالمین».
پاسخ آمد:
«یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک» (تاریخ انبیا- ص 90) ]
یکی از دختران ِ دانشجو در گروه ِ کارشناسی ِ معماری، در آغاز ِ برگ ِ امتحانی ِ خود به جای «به نام خدا» کلام زیبایی نوشته بود، که پیش از تصحیح ِ ورقه اش یادداشت کردم:
«خدایا، من در کلبه ی حقیر اندام، چیزی دارم که تو در عرش ِ آسمانها نداری، من تو را دارم!»
زندگی ِ هشتم:
«صداها ... صداها»
6 شهریور 1387
Because the idol is your face, I have become an idolater.
Because the wine is from your cup, I have become a drunkard.
In the existence of your love, I have become nonexistent,
this nonexistence, linked to you, is better than all existence.

قصدم بر این است تا از کتاب "جاودانگی" کوندرا، جملاتی را که برایم خوشایند بود و زیر آنها را خط کشیده ام با تو نیز در میان گذارم:
(همه ی جملات از کتاب "جاودانگی"- میلان کوندرا- ترجمه ی "حشمت الله کامرانی"- نشر علم- چاپ هفتم- 1384 برگزیده شده)
1) "وقتی زنی از شرم سرخ می شود زیبا است." (ص 442)
2) "چگونه می توانم توضیح دهم که چرا نقاشان بزرگ، خنده را از قلمرو زیبایی منسوخ کردند؟ بی شک هر صورتی به آن سبب زیبا است که حضور فکر را نشان می دهد، حال آنکه در هنگام خندیدن انسان فکر نمی کند." (ص 423)
3) "ناگهان آنچه دیروز به نظرش شکست جلوه می کرد، حال برایش پیروزی خیره کننده ای می نمود: آری، او شهرت مبارزه برای شناخته شدن (مبارزه ای بیهوده و غمبار) را رها می کند تا خود را وقف خودِ زندگی کند." (ص 369)
4) "آنچه در زندگی تحمل ناپذیر است بودن نیست، بلکه خود بودن است." (ص 340)
5) "اساس شرم از خطای شخصی ما سرچشمه نمی گیرد، بلکه احساس کردن خواری و تحقیری است از آنچه هستیم و باید باشیم، و همچنین دیده شدن این خواری توسط دیگران است." (ص 326)
6) "گنج عشق و گنج رختخواب دو ذات مانعة الجمع هستند." (ص 258)
7) "او نمی خواهد ناپدید شود. او به این خاطر به خودکشی فکر می کند که آن را راهی برای ماندن می داند. که خود را برای همیشه در خاطره ی همه ی ما حک کند. که جسم خود را به زور وارد زندگی ما کند." (ص 232)
8) "بدون گوهر جنون، زندگی ارزش زیستن ندارد. چرا تمام اعمال ما باید مثل یک کلوچه در ماهی تابه ی عقل پشت و رو شود." (ص 225)
9) "من معنی زندگی را خیلی دست بالا می گیرم. یا زندگی باید همه چیز به من بدهد یا رهایش می کنم." (ص 210)
10)"جنگیدن برای یک چیز (شادی، یا عشق، یا عدالت و غیره) کاری است شریف و زیبا" (ص 198)
11)"افسوس که در کار عشق با اندک چیزی می توان کسی را پاک به نومیدی کشاند." (ص 173)
12)"نام های ما به شکل اسرارآمیزی بر ما اثر می گذارند." (ص 140)
13)"جاودانگی یعنی دادرسی ابدی." (ص 108)
14)"هر جا که مرگ هست، جاودانگی نیز هست." (ص 86)
"هر کس می تواند کم و بیش، یا برای کوتاه مدت و یا بلند مدت به جاودانگی دست یابد. ما باید بین جاودانگی مختصر (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که او را می شناسند) و جاودانگی بزرگ (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که شخصاً هرگز او را نمی شناسند) تمایز قائل شویم. در زندگی راه های مشخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی بزرگ قرار می دهد، که گرچه نامعین و به راستی نامحتمل است، اما مسلماً امکان پذیر است: آنها راه های هنرمندان و دولتمردان است." (ص 63)«جاودانگی» کوندرا، فصلی درخشان به نام «جاودانگی» دارد؛ فصلی که نام کتاب وامدار آن است. این فصل، غریب تر از آن است که با یکبار خواندن درک شود. عصاره ای است از باورهای نویسنده در مسیر جاودانه شدن.
جمله ای در این فصل دیدم ص 94:
[خستــگی: پل ساکتی ست که از ساحل زندگی تا ساحل مرگ کشیده شده].
این جمله ای بود به غایت زیبا برایم. کوندرا شرح می دهد که چطور انسان هایی که در مسیر جاودانگی هستند نیز درست در لحظاتی پیش از مرگ از این پل عبور میکنند و نسبت به تمام تلاشی که برای در اوج داشتن خود تا پیش از آن داشته اند بی تفاوت می گردند.
مدتی است که یکی از آرزوهایم برای خود و دوستانم این است:
به این زودی ها نباید خسته شد!
آدمای فاشیست
همیشه فکر می کنن بقیه آدم ها باید افسار داشته باشن ....
همین
سوای هر بحث مفصلی در مورد خود متن،به نظرم از جسورانه ترین رمان هایی است که تا به حال ظهور کرده اند...چرا که مرزهای رمان تا بیشترین حد ممکن کش پیدا کرده اند ...اما در نهایت کماکان رمان است حتی می توانتد کلاسیک شود.کوندرا خودش جایی در متن رمان می گوید.می خواسته این رمان،طوری باشد که نشود ان را برای دیگری تعریف کرد...و تا حدی همین طور هم شده است..می شود از موتیف های متعددی حرف زد،جاودانگی،باز هم بار هستی،رسانه،ایمالوگ ها،متجدد بودن بدون شرط...عیاشی اصیل ...حرکت های ثابت.. و خب هزاران موضوع ریز ودرشت و دیگر.اما فرم رمان،یک فرم مرزی است.این بار متن رمان که نه،بلکه حاشیه رمان حضور دارد و رمان یعنی حاشیه،حاشیه روی به قول خود کوندرا....رمان در معطل کردن و تعویق ماجرا خلق می شود و به همین دلیل شاید تریسترام شندی غایت رمان باشد که این قدر حاشیه می رود که ماجر حتی ا شروع نمی شود .البته منظور من در اینجا حاشیه رفتن نبو.د بلکه بلکه تن رمان راساییدن به همه همسایه های رمان از قبیل شعر و فلسفه و سیاست و سینما و حتی موسیقی و نفاشی بود.ممکن است بگویید او همیشه این کارها را می کرده است. با اینکه جاودانگی بهترین رمان کوندرا نیست اما از طرفی کوندرایی ترین و غیر رمان تر ین رمان او هم هست.جاودانگی در جاهایی که به دیالوگ همینگوی و گوته می پردازد تنزل رپیدا می کند...این تکنیک ضعیف،هالیوودی،بازاری و نشدنی به نظر می رسد...ایا کوندرا خودش کیف می کند کسی بعد ها او را بگذارد جلوی موزیل و دو نفر خاطرات سربازی بگویند برای همدیگر...اینجاهاش کمی منو زد...با اینکه استاد کمتر این طور میشود...نوشته های او به زمانی که برای تک تک کلماتشان صرف می کنی می ارزند...
سلام و درود دوستان
قصدم بر این است تا از کتاب "جاودانگی" کوندرا، جملاتی را که برایم خوشایند بود و زیر آنها را خط کشیده ام با شما نیز در میان گذارم: (همه ی جملات از کتاب "جاودانگی"- میلان کوندرا- ترجمه ی "حشمت الله کامرانی"- نشر علم- چاپ هفتم- 1384 برگزیده شده)
1) "وقتی زنی از شرم سرخ می شود زیبا است." (ص 442)
2) "چگونه می توانم توضیح دهم که چرا نقاشان بزرگ، خنده را از قلمرو زیبایی منسوخ کردند؟ بی شک هر صورتی به آن سبب زیبا است که حضور فکر را نشان می دهد، حال آنکه در هنگام خندیدن انسان فکر نمی کند." (ص 423)
3) "ناگهان آنچه دیروز به نظرش شکست جلوه می کرد، حال برایش پیروزی خیره کننده ای می نمود: آری، او شهرت مبارزه برای شناخته شدن (مبارزه ای بیهوده و غمبار) را رها می کند تا خود را وقف خودِ زندگی کند." (ص 369)
4) "آنچه در زندگی تحمل ناپذیر است بودن نیست، بلکه خود بودن است." (ص 340)
5) "اساس شرم از خطای شخصی ما سرچشمه نمی گیرد، بلکه احساس کردن خواری و تحقیری است از آنچه هستیم و باید باشیم، و همچنین دیده شدن این خواری توسط دیگران است." (ص 326)
6) "گنج عشق و گنج رختخواب دو ذات مانعة الجمع هستند." (ص 258)
7) "او نمی خواهد ناپدید شود. او به این خاطر به خودکشی فکر می کند که آن را راهی برای ماندن می داند. که خود را برای همیشه در خاطره ی همه ی ما حک کند. که جسم خود را به زور وارد زندگی ما کند." (ص 232)
8) "بدون گوهر جنون، زندگی ارزش زیستن ندارد. چرا تمام اعمال ما باید مثل یک کلوچه در ماهی تابه ی عقل پشت و رو شود." (ص 225)
9) "من معنی زندگی را خیلی دست بالا می گیرم. یا زندگی باید همه چیز به من بدهد یا رهایش می کنم." (ص 210)
10) "جنگیدن برای یک چیز (شادی، یا عشق، یا عدالت و غیره) کاری است شریف و زیبا" (ص 198)
11) "افسوس که در کار عشق با اندک چیزی می توان کسی را پاک به نومیدی کشاند." (ص 173)
12) "نام های ما به شکل اسرارآمیزی بر ما اثر می گذارند." (ص 140)
13) "جاودانگی یعنی دادرسی ابدی." (ص 108)
14) "هر جا که مرگ هست، جاودانگی نیز هست." (ص 86)
"هر کس می تواند کم و بیش، یا برای کوتاه مدت و یا بلند مدت به جاودانگی دست یابد. ما باید بین جاودانگی مختصر (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که او را می شناسند) و جاودانگی بزرگ (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که شخصاً هرگز او را نمی شناسند) تمایز قائل شویم. در زندگی راه های مشخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی بزرگ قرار می دهد، که گرچه نامعین و به راستی نامحتمل است، اما مسلماً امکان پذیر است: آنها راه های هنرمندان و دولتمردان است." (ص 63)سلام و درود!
«جاودانگی» کوندرا، فصلی درخشان به نام «جاودانگی» دارد؛ فصلی که نام کتاب وامدار آن است. این فصل، غریب تر از آن است که با یکبار خواندن درک شود. عصاره ای است از باورهای نویسنده در مسیر جاودانه شدن.
جمله ای در این فصل دیدم که به مثابه ی پاسخی در راستای عنوان این بحث، ارائه خواهم داد:
جاودانگی _ ترجمه حشمت الله کامرانی _ نشر علم _ چاپ هفتم _ ص 94:
[خستــگی: پل ساکتی ست که از ساحل زندگی تا ساحل مرگ کشیده شده].
این جمله ای بود به غایت زیبا برایم. کوندرا شرح می دهد که چطور انسان هایی که در مسیر جاودانگی هستند نیز درست در لحظاتی پیش از مرگ از این پل عبور میکنند و نسبت به تمام تلاشی که برای در اوج داشتن خود تا پیش از آن داشته اند بی تفاوت می گردند.
مدتی است که یکی از آرزوهایم برای خود و دوستانم این است:
به این زودی ها نباید خسته شد!
در مورد کوندرا چی میشه گفت؟ بهترین کلمه ای که میشه راجع بهش گفت اینه که یک انسان شناس کامله
شما حق ندارین اونو یا رماناشو با دید سیاسی نگاه کنید.کوندرا روح انسانو پوست میکنه وبدون هیچ یک سو نگری پرده از علت درونی رفتارهای انسانی میکشه
جاودانگی تقابل جسم و روحه.حضور بی مایه ی انسان روی زمین.سرگردانی درک نشدن تنهایی و تلاش انسان برای فراموش نشدن
نقاب احساس به چهره زدن و تاثیر کوچکترین حرکت ها روی ذهن
روان شناسی عشق و سکس و..........
کوندرا در این کتاب از سبک خاصی استفاده می کنه که خواننده فکر می کنه که کوندرا یک بار متن رو نوشته و سپس تیکه تیکه داستانها رو نصفه گذاشته . نگاهی که خواننده کتاب از شخصیتهای داستان داره در آخر متوجه می شه که اون شخصیتها طوری با هم ربط داشتند در واقع شخصیتهایی رو در اواخر کتاب معرفی می کنه که خواننده فکر میکنه این شخصیت ها افراد جدیدی هستند اما در آخر کتاب پی می بره که شخصیتهای جدید همان افراد اولی هستن ولیکن با دیدگاه دیگر .کوندرا خیلی ماهرانه اینها رو به هم جفت و جور کرده است.
با این کتاب 454 صفحه در دنیای او غرق بودم و کلمات فوق العاده و شخصیت های واقعی اش, هر لحظه مرا در پرسش میلیون ها سوال و میلیون ها شیوه ی جواب دادن به آن ها می گذاشتند.
مهم نیست که چقدر با کوندرا موافقی یا نه؟ با دیدگاه های سیاسی اش, با سبک اروتیک داستان هایش, با نگاه هایش به اجتماع و دنیا, و یا با طرز فکر شخصیت هایش! کافی است افسارت را به دست کوندرا بدهی و به قول خودش به یک مهمانی با کلی غذای خوش مزه دعوت شده ای! میزبان را فراموش کنید و از غذاهای خوش مزه لذت ببرید!
خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم و باید بگویم که کتاب های کوندرا, خیلی خوب و همان جوری که می خواهم ذهنم را به چلنج و کشمکش می برند....