userinfo close

  ,

میلان كوندرا


milankondraclub

تاسیس: 27 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: حسین کوشا - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
30
898
90/2/13 (17:18)
27
357
89/12/4 (14:16)
4
89
91/1/7 (17:25)
9
30
90/12/1 (10:18)
0
3
90/11/27 (11:01)
0
1
90/9/5 (08:36)
0
1
90/9/5 (08:35)
1
33
90/7/12 (21:31)
0
4
90/4/30 (18:03)
6
154
90/2/3 (12:41)
0
28
89/4/9 (23:21)
0
19
88/11/7 (14:07)
0
164
88/11/7 (14:06)
9
179
88/10/28 (00:56)
0
7
88/5/27 (15:19)
0
8
88/3/11 (19:23)
3
72
87/12/10 (18:32)
1
48
87/10/17 (17:29)
0
11
87/10/10 (22:23)
4
33
87/9/24 (23:01)

عنوان بحث

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 00:59 1383/11/9

جاودانگی آخرین اثر میلان کوندرا

فصل 8 این اثر به انسان احساساتی اختصاص دارد که بخشی از آن را برایتان تقدیم میکنم : انسان احساساتی را نمیتوان انسان دارای احساسات تعریف کرد (چرا که همه ما دارای احساسات هستیم )بلکه انسان احساساتی انسانی است که احساسات را به مرتبه ارزش ارتقا داده است .به محض آنکه به احساسات همچون یک ارزش نگریسته شود همه میخواهند دارای احساسات باشند چون همه ما دوست داریم به ارزشهایمان مباهات کنیم در نتیجه تمایل پیدا میکنیم که احساسات خود را به نمایش بگذاریم .....بنا به تعریف احساس چنین است که علیرغم خواست ما و در مقابل خواست ما در وجود ما زاییده میشود به محض آنکه می خواهیم احساسمان را حس کنیم (یعنی تصمیم میگیریم که احساس کنیم همان طور که دن کیشوت عاشق دولسینا شد )آنگاه احساس دیگر احساس نیست بلکه تقلیدی است از احساس ویا نمایشی است از احساس. این را معمولا هیستری مینامند از همین رو است که انسان احساساتی (شخصی که احساس را به سطح ارزش بالا برده است )در واقع برابر است با انسان هیستریک. معنای این سخن این نیست که شخصی که احساس را به نمایش میگذارد احساس نمیکند . به طور مثال بازیگری که نقش شاه لیر پیر را بازی میکند سرشار از غم خیانت روبروی تماشاگران بر صحنه می استد اما به محض این که نمایش تمام میشود غم نیز از میان میرود از همین روست که انسان احساساتی که در یک لحظه با احساسات گزافش ما را شگفت زده میکند در لحظه ای بعد با بی قیدی وصف ناپذیرش مبهوتمان میکند. پاراگراف تمام شد ... توجه کردید میلان کوندا چه تعبیر زیبایی از انسانهایی که کنترلی روی احساساتشان ندارند و احساسات مبالغه آمیزشان را بروز میدهند ویا به قول نویسنده به نمایش میگذارند واقعا هیستریک به نظر میرسند انسانی که مثلا روی خشمش کنترل ندارد و با فریاد و ناسزا آن را بروز میدهد هیسترک است یابه عبارت بهتر احساساتی است پس انسان احساساتی انسانی است که احساس را به مرتبه ارزش ارتقا داده است... تبدیل احساسات به ارزش در حدود قرن دوازدهم در اروپا صورت گرفت . سرایندگان دوره گرد که با شور و هیجان بسیار برای دلدادگان خویش که همانا شاهزاده خانمهای دست نیافتنی بودند نغمه سرایی می کردند و در نظر شنوندگان این نغمه ها چنان زیبا و دلپسند جلوه می کردند که هر کس آرزو میکرد با دل دادن به هیجانات سودایی قلب خود آنان را سرمشق خویش قرار دهد .

پیام در تاریخ 2005-01-27 16:01:18 توسط zahra n ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهرگان محمودی , kafka12
مهرگان محمودی - 17:18 1390/02/13
30

اثزی در خور تحسین ولی خب كمی حجیم و خسته كننده هویت اثر مقبول تری یا بار هستی

 

آنیا ابرگان , aania7
آنیا ابرگان - 16:35 1390/02/1
29
واقعا اثری سرشار از اندیشه باز  و رمان بی نظیر  بزرگ از کوندرا
...کسی که خود را خارج از دنیا میداند به رنجهای دنیا حساس نیست.. کوندرا
سپند مینو , qadesi
سپند مینو - 00:31 1389/01/13
28

نُه فصل از یک زندگی در جستجوی ِ جاودانگی (برگرفته از وبلاگ ِ از این اَوستا)

____________

زندگی ِ اوّل:

«... دیر زمانی است تا گذشته و از او هیچ بر جای نمانده.»


امروز چه روزی بود؟

- 25 اردیبهشت ِ 1383

تو در "سپاهان" بودی. ساعت 9 صبح امروز مراسمی در بزرگداشت ِ حکیم فردوسی در تالار ِ باشگاه ِ کارگران (خانه ی کارگر)، در چهارباغ ِ بالا، روبروی ِ بیمارستان ِ دکتر شریعتی برگزار شد.

استاد "فریدون ِ جنیدی" داشت از داستان ِ ضحاک در شاهنامه می گفت:

«دو مار ِ روی ِ دوش ِ ضحاک، دو کوه ِ دماوند و سبلانِ ایران بوده اند، که در حدود ِ شش تا هفت هزار سال ِ پیش از میلاد آتشفشانی بوده اند ... و آنچه که برای فرو نشاندن ِ خشم ِ این کوه های ِ آتشفشانی انجام می داده اند، قربانی کردن ِ انسان در پای ِ آنها بوده است ...».



زندگی ِ دوّم:

«... موسیقی ِ آشنا و یک یاد ِ قدیمی.»


امروز دوشنبه 15 تیر ماه است از سال 83.

"آتبین مرادیان" خودکشی کرد. "معماری" می خواند. چرا خودکشی کرد؟ اندوه چگونه چیره می شود؟ شادی ِ گمشده بازگرد!

سروده هایش در خوابگاه دانشگاه (هنر اصفهان) دست به دست می چرخد. سروده هایی با امضای ِ "کارگر":

«شاید اگر سنگ نبودم00000001.jpg
پیرزن ِ ساندویچ فروش می شدم
کمترین فایده اش اینه که دخترها به "کارگر"ان امیدوار می شدند
شاید اگر سنگ نبودم
ناقوس ِ وانک می شدم
تا غرور ِ مرده ی این ملّت رو
بر سر ِ فرنگیها فریاد بکشم
ما می تونستیم مثل ِ شما باشیم، ولی نخواستیم
شاید اگر سنگ نبودم
جیپ ِ ارتشی می شدم
که با تمام ِ پاگون دارهاش
به سرعت دنده عقب می ره تا راه ِ پیکان ِ مسافرکش باز بشه
ولی سنگ شدم.
سنگ ِ ازاره، کوچک و سخت.»



زندگی ِ سوّم:

«... تو نباید ناامید شوی! حق نداری که ناامید شوی!»


امروز سه شنبه 11 بهمن ماه ِ 83

فیلمی از زندگی ِ "احمد شاملو" دیدم. می گفت "شاملو": 00000005.jpg
«آنها که الگوی ِ زندگی ِ ما هستند، کسانی اند که به "زندگی" بیشتر از "مرگ" پرداخته اند. قاطعیت ِ "زندگی" بسیار بیشتر از "مرگ" است. چه خوب است که به این قطعیت بپردازیم ...

در ساعت ِ 4 تو منتظر ِ "دوستی"، "عزیزی"، "معشوقی" هستی
در ساعت ِ 5 تو لبریز ِ آمدن ِ اویی
ولی در ساعت ِ 6 -که او هنوز نیامده- همه چیز معکوس خواهد شد...»


شب در خوابگاه دانشگاه (هنر اصفهان)

دوستی آمده بود و برایم از فقر و بی مهری گفت. از زندگی ِ سخت و رانده شدن گفت ...

و گفت که «تو باید خیلی قدر ِ این لحظات، و موقعیت ِ خود را بدانی».

و راست گفت!



زندگی ِ چهارم:

«گاهی وقت ها در اوج ِ پیروزی، شکست خورده ای!»


امروز سه شنبه 18 مرداد 1384

زمانی که خداوند یاری ات کرد، مهر ِ او و آنان که با تو بودند را از دل شُستی، و اکنون دوباره چون نیازت افتاده ...


 

من فرصتی دوباره می خواهم برای نیایش ِ یزدانم و مهربان پروردگارم، که بر ضعف هایم مرهم است و بر فزون خواهی ها و ناسپاسی های ِ حقیرم.


پس از مدت ها نماز خواندم ...



زندگی ِ پنجم:

«با این همه تلاش برای ِ خوبی، باز هم طلب ِ آمرزش؟!»


21 آبان 85

من راهی طولانی آمده ام

به تنهایی و امید
در وادی ِ رنج
نه!
به من نگو که این همه راه را بیهوده آمدم
تا برگردم به منزل ِ نخستین!
نه به من نگو
که امیدم در آن برهوت
برای رسیدن به پردیس
بیهوده بود!
نه!

00000006.jpg

«مهم نیست که پیروز می شوی یا شکست می خوری، تنها باید وظیفه ای که بر عهده ات گذاشته شده را به خوبی به انجام رسانی».



زندگی ِ ششم:

«زمانی دیگر، برای ِ انجام ِ کاری که ناتمام مانده!»


28 آذر 85

خبر، کوتاه و تلخ بود:
«ناصر عبداللهی در گذشت!»

در 36 سالگی!

10 روز در کُما بوده و نارسایی ِ کلیه و ... سرانجام درگذشت!

چه کسی باور می کند؟!

یاد ِ او؛ صدایش؛ صدایش بخشی از جوانی ام بود:
«دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم»

...


"صائب تبریزی" در عهد ِ صفویه خوش گفته:

«در کوه و کمر از ره ِ باریک، خطرهاست
زنهار! بدنبال مرو خوش کمران را»


به من گفت که زندگی ِ "گاندی" را بخوانم، تا بدانم که چه انسان ِ بزرگی بوده!

گفتم که «می دانم که او انسان ِ بزرگی بوده و مردم را با خود همراه کرده بود»، و شگفت زده شده بودم که آیا او ست که از "گاندی" سخن می گوید؟!

«بیشترین اسباب ِ مصلحت، محبت است و محبت تحقق نمی یابد مگر در سایه ی الفت و الفت حاصل نمی شود به جز با عادت، و عادت هم تنها با همنشینی ِ طولانی پدید می آید». (ابن سینا- رساله ی تدابیرالمنازل)


 


زندگی ِ هفتم:

«چون شخص به اوج ِ ارتقا رسید، در آستانه ی سقوط است»


30 تیر ماه 1386

[... وَ نَفَختُ فیه ِ مِن رُّوحی
"... و از روح خود در او بدمیدم" (سوره ی ص- آیه  ی 72)
"آدم" تکانی خورد؛ عطسه ای زد، و سر بلند کرد و گفت:
«الحمدالله الرب العالمین».
پاسخ آمد:
«یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک» (تاریخ انبیا- ص 90) ]


یکی از دختران ِ دانشجو در گروه ِ کارشناسی ِ معماری، در آغاز ِ برگ ِ امتحانی ِ خود به جای «به نام خدا» کلام زیبایی نوشته بود، که پیش از تصحیح ِ ورقه اش یادداشت کردم:
«خدایا، من در کلبه ی حقیر اندام، چیزی دارم که تو در عرش ِ آسمانها نداری، من تو را دارم!»



زندگی ِ هشتم:

«صداها ... صداها»


6 شهریور 1387

Because the idol is your face, I have become an idolater.
Because the wine is from your cup, I have become a drunkard.
In the existence of your love, I have become nonexistent,
this nonexistence, linked to you, is better than all existence.

-- Rumi

 

گفت که سرمست نه یی، رو که ازین دست نه یی
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه یی، در طرب آغشته نه یی
پیش رُخ ِ زنده کنش کشته و افکنده شدم (مولانا)
00000004.jpg
«ری را ... ری را
او نیست با خودش
او رفته با صدایش ...»


زندگی ِ نهم:
«و گناه ِ دیگرم ...»


«ده سال ِ تمام گداخته ام و هر روز هم بدتر می شود و سخت تر. و اگر جرمی بوده است، آتش مکافاتش را دیده ام و شاید بیش از جرم.»
(دکتر علی شریعتی)

جمله ای بگو تا به یادگار از تو داشته باشم!
- زندگی کن!
این زیباترین جمله ای بود که به من گفتی!
و اینکه ... اینکه در جستجوی ِ "جاودانگی" ام.
- دست یابی به آن دشوار است. ولی ...

قصدم بر این است تا از کتاب "جاودانگی" کوندرا، جملاتی را که برایم خوشایند بود و زیر آنها را خط کشیده ام با تو نیز در میان گذارم:

(همه ی جملات از کتاب "جاودانگی"- میلان کوندرا- ترجمه ی "حشمت الله کامرانی"- نشر علم- چاپ هفتم- 1384 برگزیده شده)


1)     "وقتی زنی از شرم سرخ می شود زیبا است." (ص 442)

2)     "چگونه می توانم توضیح دهم که چرا نقاشان بزرگ، خنده را از قلمرو زیبایی منسوخ کردند؟ بی شک هر صورتی به آن سبب زیبا است که حضور فکر را نشان می دهد، حال آنکه در هنگام خندیدن انسان فکر نمی کند." (ص 423)

3)     "ناگهان آنچه دیروز به نظرش شکست جلوه می کرد، حال برایش پیروزی خیره کننده ای می نمود: آری، او شهرت مبارزه برای شناخته شدن (مبارزه ای بیهوده و غمبار) را رها می کند تا خود را وقف خودِ زندگی کند." (ص 369)

4)     "آنچه در زندگی تحمل ناپذیر است بودن نیست، بلکه خود بودن است." (ص 340)

5)     "اساس شرم از خطای شخصی ما سرچشمه نمی گیرد، بلکه احساس کردن خواری و تحقیری است از آنچه هستیم و باید باشیم، و همچنین دیده شدن این خواری توسط دیگران است." (ص 326)

6)     "گنج عشق و گنج رختخواب دو ذات مانعة الجمع هستند." (ص 258)

7)     "او نمی خواهد ناپدید شود. او به این خاطر به خودکشی فکر می کند که آن را راهی برای ماندن می داند. که خود را برای همیشه در خاطره ی همه ی ما حک کند. که جسم خود را به زور وارد زندگی ما کند." (ص 232)

8)     "بدون گوهر جنون، زندگی ارزش زیستن ندارد. چرا تمام اعمال ما باید مثل یک کلوچه در ماهی تابه ی عقل پشت و رو شود." (ص 225)

9)     "من معنی زندگی را خیلی دست بالا می گیرم. یا زندگی باید همه چیز به من بدهد یا رهایش می کنم." (ص 210)

10)"جنگیدن برای یک چیز (شادی، یا عشق، یا عدالت و غیره) کاری است شریف و زیبا" (ص 198)

11)"افسوس که در کار عشق با اندک چیزی می توان کسی را پاک به نومیدی کشاند." (ص 173)

12)"نام های ما به شکل اسرارآمیزی بر ما اثر می گذارند." (ص 140)

13)"جاودانگی یعنی دادرسی ابدی." (ص 108)

14)"هر جا که مرگ هست، جاودانگی نیز هست." (ص 86)

"هر کس می تواند کم و بیش، یا برای کوتاه مدت و یا بلند مدت به جاودانگی دست یابد. ما باید بین جاودانگی مختصر (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که او را می شناسند) و جاودانگی بزرگ (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که شخصاً هرگز او را نمی شناسند) تمایز قائل شویم. در زندگی راه های مشخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی بزرگ قرار می دهد، که گرچه نامعین و به راستی نامحتمل است، اما مسلماً امکان پذیر است: آنها راه های هنرمندان و دولتمردان است." (ص 63)
____________

و دیگر ...

«جاودانگی» کوندرا، فصلی درخشان به نام «جاودانگی» دارد؛ فصلی که نام کتاب وامدار آن است. این فصل، غریب تر از آن است که با یکبار خواندن درک شود. عصاره ای است از باورهای نویسنده در مسیر جاودانه شدن.

جمله ای در این فصل دیدم  ص 94:

[خستــگی: پل ساکتی ست که از ساحل زندگی تا ساحل مرگ کشیده شده].

این جمله ای بود به غایت زیبا برایم. کوندرا شرح می دهد که چطور انسان هایی که در مسیر جاودانگی هستند نیز درست در لحظاتی پیش از مرگ از این پل عبور  میکنند و نسبت به تمام تلاشی که برای در اوج داشتن خود تا پیش از آن داشته اند بی تفاوت می گردند.

مدتی است که یکی از آرزوهایم برای خود و دوستانم این است:

به این زودی ها نباید خسته شد!

 
سحر نیکان , sahar_garib
سحر نیکان - 11:45 1387/05/25
27
کلوب اینقده سوت و کوره ادم دلش میگیره.
 آرمین م , armin1361
آرمین م - 01:45 1387/03/20
26
حتما باید تهیه کنمش. کوندرا یک شاهکاره در بیان احساس .
کندا اوج ظریف نویسیست.
مهدی محمدی , mahdimmka
مهدی محمدی - 06:17 1386/11/22
25

آدمای فاشیست

همیشه فکر می کنن بقیه آدم ها باید افسار داشته باشن ....

همین

کیوان .... , knopfler
کیوان .... - 22:19 1386/10/11
24

سوای هر بحث مفصلی در مورد خود  متن،به نظرم  از جسورانه ترین رمان هایی است که تا به حال ظهور کرده اند...چرا که مرزهای رمان تا بیشترین حد ممکن  کش پیدا  کرده اند ...اما در نهایت  کماکان  رمان است  حتی می توانتد کلاسیک شود.کوندرا خودش جایی در متن رمان  می گوید.می خواسته این رمان،طوری باشد که نشود ان را برای دیگری  تعریف کرد...و تا حدی همین طور هم شده است..می شود از موتیف های متعددی حرف زد،جاودانگی،باز هم بار هستی،رسانه،ایمالوگ ها،متجدد بودن بدون شرط...عیاشی اصیل ...حرکت های ثابت.. و  خب هزاران موضوع ریز ودرشت و دیگر.اما فرم رمان،یک فرم مرزی   است.این بار متن رمان که نه،بلکه حاشیه رمان حضور دارد و رمان یعنی حاشیه،حاشیه روی به قول خود کوندرا....رمان در معطل کردن و تعویق ماجرا خلق می شود و به همین دلیل شاید تریسترام شندی غایت رمان باشد که این قدر حاشیه می رود  که ماجر حتی ا شروع نمی شود .البته منظور من در اینجا حاشیه  رفتن  نبو.د بلکه   بلکه تن رمان راساییدن به همه همسایه های رمان  از قبیل شعر و فلسفه و سیاست و سینما و حتی موسیقی    و نفاشی  بود.ممکن است بگویید او همیشه این کارها را می کرده است. با اینکه جاودانگی بهترین رمان کوندرا نیست اما  از طرفی کوندرایی ترین و غیر رمان تر ین رمان او هم هست.جاودانگی در جاهایی که به دیالوگ همینگوی و گوته می پردازد تنزل رپیدا می کند...این تکنیک ضعیف،هالیوودی،بازاری و نشدنی به نظر می رسد...ایا کوندرا خودش کیف می کند کسی بعد ها او را بگذارد جلوی موزیل و دو نفر خاطرات سربازی بگویند برای همدیگر...اینجاهاش کمی منو زد...با اینکه استاد کمتر این طور میشود...نوشته های او به زمانی که برای تک تک کلماتشان صرف  می کنی می ارزند...

من اسم خودمو میخوام          , runlolarun
23
az chand jomlash lezat bordam
dar morede soal rajebe khalegh ke agnes az pedaresh porsid va pedaresh goft mesle in mimone ke vaghti cheraghi roshan mishe  be rihe edison dorod befrestim
va    in ke agnes goft hamishe 2ta cheshm to ro zir nazar dare
va    rajebe inke harekat makhsose yek shakhse vahed nist
va    inke onha sorat nadarand ...............
سپند مینو , qadesi
سپند مینو - 11:09 1386/05/25
22

سلام و درود دوستان

قصدم بر این است تا از کتاب "جاودانگی" کوندرا، جملاتی را که برایم خوشایند بود و زیر آنها را خط کشیده ام با شما نیز در میان گذارم: (همه ی جملات از کتاب "جاودانگی"- میلان کوندرا- ترجمه ی "حشمت الله کامرانی"- نشر علم- چاپ هفتم- 1384 برگزیده شده)

1)     "وقتی زنی از شرم سرخ می شود زیبا است." (ص 442)

2)     "چگونه می توانم توضیح دهم که چرا نقاشان بزرگ، خنده را از قلمرو زیبایی منسوخ کردند؟ بی شک هر صورتی به آن سبب زیبا است که حضور فکر را نشان می دهد، حال آنکه در هنگام خندیدن انسان فکر نمی کند." (ص 423)

3)     "ناگهان آنچه دیروز به نظرش شکست جلوه می کرد، حال برایش پیروزی خیره کننده ای می نمود: آری، او شهرت مبارزه برای شناخته شدن (مبارزه ای بیهوده و غمبار) را رها می کند تا خود را وقف خودِ زندگی کند." (ص 369)

4)     "آنچه در زندگی تحمل ناپذیر است بودن نیست، بلکه خود بودن است." (ص 340)

5)     "اساس شرم از خطای شخصی ما سرچشمه نمی گیرد، بلکه احساس کردن خواری و تحقیری است از آنچه هستیم و باید باشیم، و همچنین دیده شدن این خواری توسط دیگران است." (ص 326)

6)     "گنج عشق و گنج رختخواب دو ذات مانعة الجمع هستند." (ص 258)

7)     "او نمی خواهد ناپدید شود. او به این خاطر به خودکشی فکر می کند که آن را راهی برای ماندن می داند. که خود را برای همیشه در خاطره ی همه ی ما حک کند. که جسم خود را به زور وارد زندگی ما کند." (ص 232)

8)     "بدون گوهر جنون، زندگی ارزش زیستن ندارد. چرا تمام اعمال ما باید مثل یک کلوچه در ماهی تابه ی عقل پشت و رو شود." (ص 225)

9)     "من معنی زندگی را خیلی دست بالا می گیرم. یا زندگی باید همه چیز به من بدهد یا رهایش می کنم." (ص 210)

10) "جنگیدن برای یک چیز (شادی، یا عشق، یا عدالت و غیره) کاری است شریف و زیبا" (ص 198)

11) "افسوس که در کار عشق با اندک چیزی می توان کسی را پاک به نومیدی کشاند." (ص 173)

12) "نام های ما به شکل اسرارآمیزی بر ما اثر می گذارند." (ص 140)

13) "جاودانگی یعنی دادرسی ابدی." (ص 108)

14) "هر جا که مرگ هست، جاودانگی نیز هست." (ص 86)

"هر کس می تواند کم و بیش، یا برای کوتاه مدت و یا بلند مدت به جاودانگی دست یابد. ما باید بین جاودانگی مختصر (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که او را می شناسند) و جاودانگی بزرگ (خاطره ی یک شخص در اذهان کسانی که شخصاً هرگز او را نمی شناسند) تمایز قائل شویم. در زندگی راه های مشخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی بزرگ قرار می دهد، که گرچه نامعین و به راستی نامحتمل است، اما مسلماً امکان پذیر است: آنها راه های هنرمندان و دولتمردان است." (ص 63)
سپند مینو , qadesi
سپند مینو - 18:29 1386/01/31
21

سلام و درود!

«جاودانگی» کوندرا، فصلی درخشان به نام «جاودانگی» دارد؛ فصلی که نام کتاب وامدار آن است. این فصل، غریب تر از آن است که با یکبار خواندن درک شود. عصاره ای است از باورهای نویسنده در مسیر جاودانه شدن.

جمله ای در این فصل دیدم که به مثابه ی پاسخی در راستای عنوان این بحث، ارائه خواهم داد:

جاودانگی _ ترجمه حشمت الله کامرانی _ نشر علم _ چاپ هفتم _ ص 94:

[خستــگی: پل ساکتی ست که از ساحل زندگی تا ساحل مرگ کشیده شده].

این جمله ای بود به غایت زیبا برایم. کوندرا شرح می دهد که چطور انسان هایی که در مسیر جاودانگی هستند نیز درست در لحظاتی پیش از مرگ از این پل عبور  میکنند و نسبت به تمام تلاشی که برای در اوج داشتن خود تا پیش از آن داشته اند بی تفاوت می گردند.

مدتی است که یکی از آرزوهایم برای خود و دوستانم این است:

به این زودی ها نباید خسته شد!

سلدا ارام , radikalselda_bonbast
سلدا ارام - 08:10 1386/01/1
20

برا ادمای دارای سکیزو...

باورش سخته که هنوز ادما افسار دارن...

همین. 

انسان سوررئالیست , rayuela
19
سلام... می دونید... میخوام در مورد ساختار روایت این اثر حرف بزنم... می دونید فکر می کنم اونایی که مقالات میلان کوندرا رو خوندن از علاقه ی شدید کوندرا نسبت به رمان ژاک قضا و قدری دننیس دیدرو آگاه هستن... دیدرو در این اثر یه متن اتفاقی رو نوشته و این متن ِ اتفاقی رو به راحتی میشه در جاودانگی که به نظر من بهرین کتب کوندراست تشخیص داد... اینکه رمان از جهان شمول بودن خاصی برخورداره... و وعیارهای یک رمان اروپایی رو با خودش یدک مکشه و فکر می کنم این همون چیزیه که کوندرا میگه من پایان غرب را تجربه کرده ام... و در عین حال با آثار کوندرا نباید به نوان متونی در قبیخ کمونیسم و توتالیتر برخورد کوندرا... باید انحصار طلبی رمان رو دید در پرداخت ِ موضوع و جاودانه بودن اون رو...
میثم محمدی , misi_1436
میثم محمدی - 04:11 1385/10/10
18

در مورد کوندرا چی میشه گفت؟ بهترین کلمه ای که میشه راجع بهش گفت اینه که یک انسان شناس کامله

شما حق ندارین اونو یا رماناشو با دید سیاسی نگاه کنید.کوندرا روح انسانو پوست میکنه وبدون هیچ یک سو نگری پرده از علت درونی رفتارهای انسانی میکشه

جاودانگی تقابل جسم و روحه.حضور بی مایه ی انسان روی زمین.سرگردانی درک نشدن تنهایی و تلاش انسان برای فراموش نشدن

نقاب احساس به چهره زدن و تاثیر کوچکترین حرکت ها روی ذهن

روان شناسی عشق و سکس و..........

نگار  نظام آبادی , ashoara
نگار نظام آبادی - 17:19 1385/09/11
17

کوندرا در این کتاب از سبک خاصی استفاده می کنه که خواننده  فکر می کنه که کوندرا یک بار متن رو نوشته و سپس تیکه تیکه داستانها رو نصفه گذاشته . نگاهی که خواننده کتاب از شخصیتهای داستان داره در آخر متوجه می شه که اون شخصیتها طوری با هم ربط داشتند در واقع شخصیتهایی رو در اواخر کتاب معرفی می کنه که خواننده فکر میکنه این شخصیت ها افراد جدیدی هستند اما در آخر کتاب پی می بره که شخصیتهای جدید همان افراد اولی هستن ولیکن با دیدگاه دیگر .کوندرا خیلی ماهرانه اینها رو به هم جفت و جور کرده است.

نگار  نظام آبادی , ashoara
16

با این کتاب 454 صفحه در دنیای او غرق بودم و کلمات فوق العاده و شخصیت های واقعی اش, هر لحظه مرا در پرسش میلیون ها سوال و میلیون ها شیوه ی جواب دادن به آن ها می گذاشتند.
مهم نیست که چقدر با کوندرا موافقی یا نه؟ با دیدگاه های سیاسی اش, با سبک اروتیک داستان هایش, با نگاه هایش به اجتماع و دنیا, و یا با طرز فکر شخصیت هایش! کافی است افسارت را به دست کوندرا بدهی و به قول خودش به یک مهمانی با کلی غذای خوش مزه دعوت شده ای! میزبان را فراموش کنید و از غذاهای خوش مزه لذت ببرید!
خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم و باید بگویم که کتاب های کوندرا, خیلی خوب و همان جوری که می خواهم ذهنم را به چلنج و کشمکش می برند....

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.