| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
9
|
89/8/27 (12:38)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
87/11/24 (01:51)
|
|
||
|
|
12
|
96
|
87/9/27 (20:56)
|
|
||
|
|
42
|
231
|
87/9/27 (20:55)
|
|
||
|
|
25
|
143
|
87/9/25 (14:47)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
87/9/20 (13:58)
|
|
||
|
|
21
|
99
|
87/9/11 (10:51)
|
|
||
|
|
34
|
147
|
87/9/5 (08:55)
|
|
||
|
|
11
|
98
|
87/8/29 (15:12)
|
|
||
|
|
5
|
61
|
87/8/29 (08:29)
|
|
||
|
|
8
|
72
|
87/8/26 (14:14)
|
|
||
|
|
9
|
57
|
87/7/27 (17:10)
|
|
روز ها در پی هم روانند و سرگردان ؛ شبان و روزان چون گرگ و میش سپیده دم در هم فرو غلطیده اند . بر هم چینی ذهن من نیز ، آشفته بازاریست . هنوز دیوار چینی ذهن ام را به انتظار نشسته ام . این طاق ضربی ذهن ام ، خشت های بسیاری را می طلبد . آرزوی داشتن كومه ای كه ذهن ام را و روحم را در اختیار گیرد تا مامن خستگی های من باشد ، شعله ای دیرنده پاست . آرزوی آویزان كردن پیرهن خستگی ام بر میخی كوبنده بر دیوار ذهنم ، رویایی بس دور و دراز است .
هی تمنا می كنم ، قالب های خشتی ذهنم را از خردمندان ؛ از آنانی كه در كومه های ذهن خویش خسبیده اند . بر هر كومه ی ذهنی كه سرك می كشم ، آرمیده ای را می بینم ، بی آرامش . آرامشگاه من اما بی طاق ضربی است و بی آرامش . هنوز قالب زنی خشت های ذهنی ام به پایان نرسیده . هنوز انجام حیرانی ام را پایانِ كاری نیست .
ای مرغكانِ خوش رنگ و منقار ؛ آیا بر این درگاه آرامگهی هست !؟
ای بازان شكاری ؛ آیا بر این پهنه ، خسبیده ای آرام در كومه ی خویش می بینید !؟
من حیرانی ام در این پهنه ی گیتی . من ویرانی ام در این پهنه ی گیتی .
سلام دوست من ازتون گله دارم
به كدامین گناه مرا محاكمه میكنی؟
مگر من چه كرده ام؟
بهتر است قبل از اعدام اول حكم را بخوانید
و تفهیم اتهام كنید من حاضرم زیر تیغ بنشینم
ولی نه بی دلیل
خواستم دوباره شروع کنم
خواستم آنچه خراب کرده بودم از نو بسازم .
خواستم خودم باشم .
باتو گفتم
می خواستم همه زندگیم را به تو بگویم
همانطور که تو صادقانه از غصه هایت برایم گفتی
همانطور صادقانه با تو آغاز کردم .
ای اهورا تو شاهد باش . تو نیز پیامبر من هستی . دخترت به من خیانت کرد .
راستی حیران
چگونه ؟
چگونه اعتماد کردم ؟
چرا ؟
مگرمن چه کرده ام که همیشه باید خیانت ببینم .
عشق من همیشه پاک و باصداقت بوده .
اما همه منو تیکه پاره میخواهند .
میخواهند خونم را بنوشند ؟
از من چه میخواهند .
که نباشم ؟
من که احساسم را صادقانه برپیشانیم نوشته ام .
چرا؟چرا؟
چراتو ؟
من که چون پیامبری تورا می ستودم و از تو خواستم مرا پیامبری کنی .
از تو خواستم کمکم کنی .
تو خود مرا رهنمون کردی .
چرا؟
چرا؟
مگر من چه کرده بودم ؟ جزاینکه به تو اعتماد کردم ؟
حیرانم از کجا شروع شده ام ؟
کجا تمام میشم ؟
حیرانم بین شروع و پایانم چه باید بکنم ؟
حیرانم که چطور شروع کنم ؟ دراین حیرانی تا بحال مانده ام و شروعی نداشته ام .
حیرانم اگر شروع کنم . چطور ادامه بدهم ؟
نمی دانم میتوانم ؟یانه ؟
خدایا.......
از کوچه های فکر تو
در روزگار پر تب و تاب محال ها
بی آنکه چشم بر کس دیگر نهم
روزی گذشته ام
با ذهن خسته،پای شکسته،بدون هیچ
افتاده ام به راهی
که به کوچه های ذهن تو ختم میشود
راه پر از عبور اندیشه های سبز
اندیشه های پاک اهورایی نگار
در ذهن خود تجسم یک لحظه را
آن لحظه ای که نیک دلت را به من سپردی
با خاطرات روشن هر روزه های تو
مرور میکنم
اندیشه های من
با آنکه بی تو گاه گهی زیسته ولی
انگار،اندیشه های توست
شاید بدون هیچ شباهت به هم
روزی
در ذهن پاک کوچکمان
وسعت آبی دریا ها را می اندیشیدیم
تو آمدی...
تا خاطرات شعر نجات مرا
باز هم در ذهن من تداعی کنی
در ذهن من غوغایی است
غوغای دوستی
سخت است گفتنش
این دوستی،به اندازه وسعت ذهن پاک تو
همیشه میآید
همراه ذهن تو