| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
9
|
89/8/27 (12:38)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
87/11/24 (01:51)
|
|
||
|
|
12
|
96
|
87/9/27 (20:56)
|
|
||
|
|
42
|
231
|
87/9/27 (20:55)
|
|
||
|
|
25
|
143
|
87/9/25 (14:47)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
87/9/20 (13:58)
|
|
||
|
|
21
|
99
|
87/9/11 (10:51)
|
|
||
|
|
34
|
147
|
87/9/5 (08:55)
|
|
||
|
|
11
|
98
|
87/8/29 (15:12)
|
|
||
|
|
5
|
61
|
87/8/29 (08:29)
|
|
||
|
|
8
|
72
|
87/8/26 (14:14)
|
|
||
|
|
9
|
57
|
87/7/27 (17:10)
|
|
هرچه از دل بر آید بردل نشیند
بگو هر چی تو دلته بگو شعر مطلب درد دل
شایدم گلایه ولی بگو بزار سبک بشی حتما میشنویم
و حتما کمکت میکنیم شک نکن 



|
فصلها در تنگنای غربت فصلها بهار به زیباییش می نازید تابستان که به تازگی از بهار بیرون آمده بود، هیچ حسرتی به دوری بهار نمی خورد! پاییز نیز به پادشاهی خود ادامه میداد وپر غرور میگفت من همان پادشاه فصلهایم!!! و فقط زمستان بود که حسرت روزهای بهاری را می خورد ، ای زمستان صبر کن ، چندی صبر کن بهار می آید و تو ام به بهار خود میرسی!! در این میان تنها من بودم که از خود می پرسیدم: حال من چه کنم ؟و تنها من بودم که حسرت یک لحظه با بهار خود بودن را،می خوردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!م.ش |

هیچ کس نمی داند تنهایی چقدر زندگی را تلخ می کند.
لحظه هایم را در دشت فراموشی رها می کنم
نمی خواهم بدانم چندمین سال تنهاییم را شروع می کنم.
نمی یابم کسی را که بتوانم تنهایی ام را با او قسمت کنم .
لحظه هایم را پر کنم،
لحظه هایش را پر کنم.
در دنیایی که معیار عشق را رنگ چشم تعریف می کند،
اگر بخواهی پاک باشی، نمی توان به جز در تنهایی زیست.
نگاهت می کنند،
صدایت می کنند،
و اگر نتوانی مطیع باشی،
رهایت می کنند،
و باز تنها می مانی.
و تو می مانی و کوله باری از غصه ها.
کاشکی میگفتی درداتو . به من .عزیزم . نازنین . غم تو رو به جون به دل . میگم ؟ نمیگم . نازنین
من چشماتو تو سینه ام . می کارمش تا گل بده . یه باغبون مهربون .واسه تو میشم .نازنین

هرچه از دل بر آید بردل نشیند
بگو هر چی تو دلته بگو شعر مطلب درد دل
شایدم گلایه ولی بگو بزار سبک بشی حتما میشنویم
و حتما کمکت میکنیم شک نکن 



|
چه كنم با این سر در گمی؟
16 آبان 87 - 16:07 |
|
روزهایی ست که نمیدانم چه می خواهم . این روزها می گذرند . روزهای بیست و چهار ساعته . اما یک روزهای دیگری هست ٬ که اصلا نمی دانم از خودم چه می خواهم . به طرز وحشتناک بدی ٬ نمی دانم که چه می خواهم . این روزها انگار نمی گذرند . در ذهنم کش می ایند...انگار که از ابتدای کوچه ای بی انتها ٬ نوک کلیدت را به دیوار بکشی و از صدای خش دارش ٬کلافه شوی...ساعتم دقیقه وثانیه هایش زیاد می شود....روزهایم بیشتر از بیست و چهار ساعت دارند به گمانم
این روزها ٬ از همین روزهای خش دار و بلند است . در روزهای خش دار و بلند ؛ حواسم پرت چیزهای بی خود و بی ربط می شود . در این روزهای طولانی ٬وقت کشی ها بیشترند انگار و عذاب وجدان همه این ها سنگین تر از روزهای دیگر است . از اینکه نمی دانم اصلا - خیلی زیاد اصلا - از خودم چه می خواهم ٬ کلافه می شوم . خسته می شوم ...در این روزها هرکاری که انجام می دهم ٬خوب نیست . بیهوده ست...بی ربط و بی نتیجه ! ؟
در این روزها برای همه کارهایم باید به خودم جواب پس بدهم و عذاب وجدان های سنگین تحویل بگیرم . این روزهایی که بلند و خش دارند ٬ این روزهایی که اصلا نمیدانم از خودم چه می خواهم ؛ روزهایی است که خودم را در ارزوهایم گم می کنم
این روزهایی که اصلا نمیدانم از خودم چه می خواهم ٬ دقیقا همان روزهایی است که از خودم همه ان چیزهایی را که میخواهم ٬میخواهم
انقدر فکرهایم -- همه فکرهایم ٬ خواسته هایم ٬ رویاهایم ٬ ارزوهایم ٬برنامه هایم...-- به ذهنم می ریزند که دست پاچه می شوم ٬ مضطرب می شوم ...نمی دانم کجای کارم . خودم را گم می کنم میان هجوم افکارم....بعد ٬ هرکاری که می کنم ٬ به نظرم اشتباه و بیهوده و بی وقت می اید . خودم را متهم می کنم ..تاوانش را ثانیه به ثانیه به خودم پس می دهم...گیج می شوم و مدام فکر میکنم دارد دیر می شود
زمان در این روزها عرضش کش می اید و طولش کم می شود انگار . روزها با همه طولانی بودنشان ٬به نظرم اخر راه می ایند ...کم می اورم زمان را برای اینده ٬برای تصمیم هایم ٬ برای همه برنامه هایم
هی خیلی دیر میشود این روزها همه چیز
روزها که این شکلی می شوند ٬ حواسم مدام پرت ِ فرداها می شود . انوقت هرکاری که امروز می کنم ٬ برایم حکم گناه را دارد
روزهایی که همه چیز در حال دیر شدن است ٬لیست ارزوهایم بزرگ می شود جلوی چشمانم و نمی گذارد هیچ چیز دیگری را ببینم
انوقت نوشتن هم یادم می رود . کنار هم چیدن کلمات را فراموش می کنم . هرچه می نویسم ٬ اسمش می شود همهمه...همهمه کلمات !؟
ادم وقتی با دیگران درگیر است ٬ تکلیفش معلوم است . اما وای به حال روزی که سر خودت ! با خودت درگیر می شوی
این روزها خیلی سعی کردم حواسم را پرت هزار و یک چیز دیگر کنم و از ثانیه به ثانیه اش لذت ببرم ...در زمان حال زندگی کنم ! اما برای لحظه به لحظه اش ٬ تاوان سنگین و گیج کننده ای به خودم پس دادم
حالا در این اشفته بازار خیالم ٬می نویسم بلکه کوتاه بیاید این ذهن بی قرار من . باید بروم . دیگر فردا امده است اینجا
|
دارم زخمامو درمون میکنم
شاید تو درست بگی
زخمای من نیاز به مراقبت داره
نباید بزارم باز بمونه
اما من پرستاری نخوندم
زخمای من پرستار میخواد
سلام 
بله پرنیان خانم دوست منه 
امیر بچه خوبیه دل و زبو نش یکیه .
مثل من نیست که بلا تکلیفم ....