userinfo close

  ,

مثنوی معنوی مولانا


masnaviclub

تاسیس: 5 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: پانویس - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
90
1039
90/11/5 (08:19)
25
547
90/9/29 (20:35)
2
1031
90/6/1 (17:47)
2
596
89/5/14 (11:13)
4
331
88/10/30 (08:48)
1
640
87/9/24 (15:11)
1
1117
87/8/26 (22:27)
29
1313
87/6/26 (22:56)
24
1820
86/12/4 (00:48)
0
590
86/9/12 (18:55)
3
729
86/9/12 (18:28)
4
730
85/12/23 (01:32)
8
311
85/11/22 (15:55)
0
244
85/5/31 (18:06)

عنوان بحث

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 05:31 1385/11/17

گزارش و چکیده ی جلسات شرح مثنوی

سلام به همه ی دوستان

از این پس خلاصه ای از معانی، تفاسیر و مفاهیم ابیات مورد بحث در جلسات مثنوی خوانی پالتاک در این تاپیک قرار خواهد گرفت. امید است مفید واقع شود.

پیروز باشید

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
ندا غ , nghmrph
ندا غ - 05:37 1385/11/17
1

جلسه ی سی و چهارم

 

( داستان مسلمان و یهودی و مسیحی از دفتر ششم)

 

قبلا از ابلهی و زیرکی صحبت کردیم. (حیلت رها کن عاشقا… خرفت باش خرفت باش … بیشتر اصحاب جنت ابلهند...)

انسان هایی که در کیفیت "عشق" هستند ، از زیرکی و ناقلایی دورند.

 

یکی از خصوصیات نفس ناقلابازیست! از وقتی که انسان گرفتار نفس میشود، تمام زندگیش در راستای تر و خشک کردن این نفس است. برای حفظش به هزار حقه و ناقلایی متوسل میشود. چه ناقلابازی در نمیاوریم که این "من" را چاق و چله کنیم و سرحال نگه داریم!

 

** فیلم (رمان) "ابله" از داستایوفسکی

 

انسان های ساده هستند که با حقیقت در ارتباطند. انسان هایی که فیلسوف بار میایند (نه  فیلسوف علمی! )  انسانهایی اند که ساده دلی ندارند. ارتباطشان با زندگی کاملا ارتباطی فکری است، حسی نیست... دائما از توبره ی حافظه نشخوار میکنند.

یعنی یک لحظه نمیتوانند ذهنشان را غیر مشغول بگذارند!

 

داستان:

سه نفر با هم همسفر شدند...

(اینجا کسی را بر کسی برتری نمیدهد... که مثلا این چون مسلمان است، نقش مثبت(!) دارد و دیگری چون  مسیحیست.... بنابراین اصلا بحث بر سر امور بیرونی نیست!)

وقتی به یک جایی رسیدند،  فردی نیکوکار حلوایی برایشان  آورد.

صحن: بشقاب

زیرکی و ادب مربوط به شهرنشین هاست ، مهمانی دادن و اینها از خصوصیات صحرانشین ها.

خور: خوردن

صایم: روزه

تخمه: کسی که زیاد خورده باشد

آن دو نفر سیر بودند، اما فرد مسلمان چون روزه بود، گرسنه بود. پس گفتند ما سیریم، باشد فردا صبح حلوا را سه نفری، با هم بخوریم.  

مسلمان: نه بیایید امشب حلوا را بخوریم، صبر را بگذاریم برای فردا.   

دو نفر دیگر: ای ناقلا  تو میخواهی حلوا را تنهایی بخوری!

خلاصه  مسلمان قبول کرد.

صبح فردا : هر کدام فرایض دینی مربوط به دین خود را  انجام دادند-----> رو آوردن به حق (همه رو به حق دارند)

گفتند بیایید هرکس دیشب خواب بهتر و معنوی تری دیده است ، حلوا از آن او باشد.

فرد یهودی: دیشب خواب حضرت موسی را دیدم . مصراع دوم از قول مولاناست (هرکه متجانس با آن چیزی که هست ، معمولا همان را در خواب میبیند)

من و موسی و کوه طور، از نوری که در کوه طور بود، محو شدیم. هرسه، سایه مان از آن آفتاب حقیقت از بین رفت. از آن نور حقیقت دری باز شد. از درون آن نور ، نور دیگری بیرون آمد و شروع به بالا رفتن کرد. هرسه از آن اشراق نور محو شدیم.

نفاخ: دمنده

کوه سه تا شد.

وقتی از آن نور به خود باز آمدم دیدم که کوه نور سر جایش است.

...........

 

اولا اینکه مولانا دارد لاف هایی که فرد جهود و بعد از آن مسیحی میزنند را بیان میکند. اینکه خیلی حرف های قیل و قالی میزنند، در حالیکه با حقیقت همراه نیستند!

و بعد ضمن گفتن این  موضوع، یک سری تجربیات روحی و عارفانه را بیان میکند. ( یعنی بیربط نیستند مواردی که گفته می شود ، اما اصل موضوع بیان لاف های این افراد است.)

 

بسیاری یهودی که در آخر سعادتمند باشد

 

فرد ترسا:

منا: خواب

من با مسیح به آسمان چهارم رفتم (--> اعتقاد مسیحیان)  آنجا مرکز و جایگاه حقیقت و خورشید است!

قلاع: قلعه ها

چون زمین از آسمان بالاتر است، خواب من از خواب یهودی بهتر است!

 

 

داستان شتر و گاو و قوچ :

 

بندی گیاه: دسته علف

قوچ: اگر بخواهیم تقسیم کنیم که هیچ کدام سیر نمیشویم...پس ببینیم چه کسی بزرگتراست. هر که بزگتر بود، علف را او بخورد.

هر کس تاریخ عمرش را بگوید...

مرج: چراگاه

قوچ: قوچی که به جای اسماعیل قربانی شد، من با او در یک چراگاه بودم!

گاو: من از شما پیرترم، من جفت گاوی بودم که حضرت آدم با او زمین ها را شخم  میزد!

فلق:شخم زدن

شتر که گزافه گویی گاو و قوچ را شنید...

شتر: شما که میبینید من چقدر گردنم کلفت است و قوی هستم و ...!!!!

 

-----> گزافه گویی کسانی که خیلی میلافند و بر اساس حقیقت نیستند.

 

البته به موضوع دیگری هم اشاره دارد:

خیلی ها هستند که به لحاظ اینکه یک موقعیت اجتماعی به دست آورده اند ، خود را در جایگاهی نمیدانند که بخواهند مورد انتقاد قرار بگیرند. بدون دلیل میزنند زیر علف (!) و همه ی حقوق را مربوط به خود میدانند!

 

حکایت دیگری در راستای این مفهوم:

می باخت: بازی میکرد

دلقک زود شاه را مات کرد که شاه ناراحت شد و به دلقک فحش داد و کتکش زد!!!

شه شه: کیش ( برای معنی بهتر، میگیریم مات) به معنی دادن اخطار در بازی هست.

دفعه ی بعد هم شاه باخت. این بار دلقک از ترسش زیر لحافی پنهان شد و  بعد گفت شه شه!

نتیجه ی اخلاقی(!) این داستان: یا آدم باید از خیر زندگی و جان عزیز بگذرد، یا نگوید، یا زیر لحاف بگوید!!!!  

 

 

ادامه داستان آن سه نفر :

(اصل داستان)

مسلمان: پیغمبر من هم نزد من آمد . گفت بلند شو ... اینها به اوج و به فضل رسیدند...ای سلیم ابله(!)  تو بلند شو و برو آن حلوا را بخور!

حلوا-----> نقدینه ی زندگی

خواب ها------> خواب و خیال ها و رویاهایی که انسان ها دارند و در خواب و خیال زندگی میکنند!

حلوا خوردن-----> دریافتن زندگی در حال ، از نقدینه ی زندگی بهره مند شدن

 

کسانی که گرفتار زیرکی و شر فیلسوفی هستند، گرفتار زیرکی و ناقلایی هستند، با فکر زندگی میکنند. با حس زندگی نمیکنند. با حال زندگی نمیکنند. زندگی برایشان شستن یک بشقاب نیست. در فکر و خیال هستند. در آینده زندگی میکنند.

 

لاف این لافزن ها رو رها کن و از این نقدینه ی زندگیت بهره مند شو

 

 

برای مشاهده ی ابیات مورد بحث میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://shabmasnawi34.persianblog.com
پانویس    , panevis
پانویس - 07:38 1385/11/18
2

  دست مریزاد ندا عزیز.

  
 


ندا غ , nghmrph
ندا غ - 08:52 1385/11/22
3

خلاصه ای از جلسات 39و 40 و 41 (فریفتن روستایی شهری را ....) 

 

 

                           

 

 

لینک ابیات مربوط به جلسات: http://shabmasnawi41.persianblog.com/

 

مردی شهری با فردی روستایی آشنا بود. در هر سال چند بار روستایی به شهر میامد و مقیم خانه ی شهری میشد. همیشه هنگام رفتن از خانه ی شهری ، او را به روستا و به خانه اش دعوت میکرد. شهری هم همیشه رفتن به روستا را به وقتی دیگر موکول میکرد . تا اینکه بالاخره پس از اصرار فراوان روستایی و همین طور خانواده اش (از کثرت القایی که بهش شده بود) قبول کرد.

در طول راه رسیدن به روستا مرد شهری و خانواده اش دچار مشکلاتی میشوند (از جمله باد و باران و ...) . قبل از رسیدن به روستای مورد نظر، به چند ده دیگر وارد میشوند. (اشتباهی!)

 

شهری و روستایی دو عنصر روانی درون ما هستند.

توجه داشته باشید که باز هم "... این پیمانه ی معنا بود   گندمی بستان که پیمانه است رد" یعنی اصلا مقصود مولانا از "شهری" و "روستایی"  ظواهر نیست و فقط برای بیان مفاهیم مورد نظرش از اینها استفاده میکند.

 

شهری-----> عقل مفید ، عقل کلی، اصالت انسان، عشق، فطرت

روستایی-----> عقل جزئی، نفس، هویت فکری، من، خود

 

مرد شهری از رفتن به روستای نفس مقاومت میکرد و در فطرت خودش بود. مثل یک کودک که در اصالتش هست. تا اینکه بر اثر القا و اصرارها توسط خانواده اش و مرد روستایی (یعنی محیط و جامعه!) قبول میکند و از فطرتش خارج میشود.

 

انسانی که در راه رفتن به سمت وعده های نفس است، دچار مشکلات فراوانی میشود... فشارهای روحی _ روانی به او وارد میشود و "من" را در درونش بزرگ میکند.

 

باد و باران-----> مثل رقابت کردن، ملامت کردن خود ، اضطراب و ...

 

به علاوه وقتی انسان به آنجا میرسد، میبیند که هیچ چیزی وجود ندارد! (در را به رویش میبندند!)

وقتی مرد شهری و خانواده اش به روستا میرسند، مرد روستایی ادعا میکند که آنها را نمیشناسد و قبول نمیکند که بارها در منزل شهری مهمان بوده است.

 

بنگشایند پوز: دهانشان را به سمت باغ های او باز نکنند

(در بیت شماره ی 164  "مسلمانان" معنای عام دارد)

تمام چیزهایی که باعث چاق و چله شدن نفس میشود ، فقط یک سراب است!

لئیم: فرومایه

نیکمردان از روی ناچاری مجبور میشوند با فرومایگان و لئیمان رابطه برقرار کنند. مثل شیری که از گرسنگی زیاد، مجبور میشود مردار بخورد!

جوع: گرسنگی

دوتو: خیلی زیاد

شهری و خانواده اش چند شبانه روز پشت در خانه ی روستایی میمانند، در حالیکه در راه بسیار خسته و درمانده شده اند.

شب پنجم، وضع هوا بسیار بد میشود ، به طوریکه مرد شهری از روی ناچاری به روستایی میگوید: " اصلا فرض کن که ما را نمیشناسی. بیا لطفی کن و چند نفر غریبه (!) را در این هوا پناه بده!"

مرد روستایی: "کنار باغ اتاقک کوچکی هست که باغبان شبها آنجا میماند تا از باغ و حیوانات با این تیر و کمان در برابر گرگ محافظت کند. اگر قبول میکنی که امشب به جای او محافظ باغ باشی، میتوانید در آنجا بمانید وگرنه...!!!"

 

این دقیقا وضعیت نفس است.

نفس، روح و روان انسان را پاسبان تعلقات خود میکند و یک حالت نگران در او بوجود می آورد که باید از این متعلقات محافظت بکند. توجه کنید که این نگهبانی در چه شرایطی است: شب و باد و باران و گل و لای و .... که بدبختی بر بدبختی است!

 

شهری: "بده، تیر و کمان را بده. قبول میکنم!"

------> ببینید وقتی ذات انسان اسیر نفس میشود تا چه حد میتواند ذلیل و بدبخت شود!

حارس: نگهبان

رز: درخت انگور (باغ)

جای تنگ و بی مجال-----> محدودیت و کوته بینی انسان اسیر نفس

اتاقک-----> خود مرد روستایی، جایی که نفس از آنجا کنترل میکند

 

منی که اسیر خود هستم، دائما نگرانم. اصولا نگرانی رنج آور از مشخصه های "خود" است.

گرگ واقعی که بر او مسلط بود، در حقیقت نفس (مرد روستایی) بود. اما او به دنبال گرگ بیرون میگشت!

در آن وضعیت پشه و کک هم آزارشان میداد اما از ترس گرگ، فرصت راندن اینها را هم نداشتند----> کیفیت انسان اسیر نفس

ریش برکندن: مورد آزار و شماتت قرار دادن

تا اینکه مرد شهری در تاریکی شب سایه ی گرگ مانندی دید و تیری به آن پرتاب کرد و حیوان بر زمین افتاد.

در حین افتادن، بادی از حیوان خارج شد که باعث فغان مرد روستایی شد : تو خر مرا زدی! من باد خرم را میشناسم!!!!

این نشان میدهد که روستایی آنجا حضور داشته است.----> وقتی نفس روان انسان را به پاسبانی میگمارد، مواظب است که کارش را خوب انجام دهد!

شهری: چطور باد خرت را میشناسی، اما مرا نه؟----> افرادی که از روی مصلحت خود را به نادانی میزنند!

"باد خر کره چنین رسوات کرد                    هستی نفی تو را اثبات کرد"

به همین ترتیب عقل جزئی هم بنا به مصلحت خود را به نادانی میزند.

 

                            -------------------------------------------------

 

در انتهای جلسه ی 41 ، آقای پانویس در مورد سماع صحبت کردند و همین طور به چند مورد از سوالاتی که قبلا توسط دوستان مطرح شده بود، پاسخ دادند.

با تشکر از زحمات ایشان

شاد و پیروز باشید

 

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 09:20 1385/11/30
4

جلسه ی چهل و دوم

 

در جلسه ی قبل از عارف نماها صحبت کردیم. این مورد در جوامع کنونی گسترش پیدا کرده است و میبینیم که طرفداران زیادی هم دارد که بیشتر انسانهایی هپروتی(!) هستند. عامل رونق گرفتن بازار اینها همین ماهایی هستیم که خودمان را گیج و گول کرده ایم، چشم و عقل خود را زمین گذاشته ایم و انتظار داریم بقیه برای ما کاری انجام دهند!

 

داستان سه ماهی و آبگیر از دفتر چهارم :

                                        '"Victorian

    

 

لینک مربوط به ابیات این جلسه:           http://shabmasnawi42.persianblog.com/

 

مولانا آدم ها را به سه دسته تقسیم میکند.

  1. کسانی که "عقل کامل" دارند.
  2. کسانی که "نیمه عاقل" اند.
  3. کسانی که "کاملا غافل" هستند و اصلا عقل ندارند!

 

خردمند کسی است که مشعل را خود به دست دارد و راهنمای قافله است. در دیدگاه مولانا انسانی که عاقل تمام است، کسی است که خودش از درون روشن شده است و حرکتش در زندگی پیرو نور خودش است و از بیرون چیزی نمیگیرد. این فرد به درون خود ایمان دارد.

چنین فردی کسی است که بدون نفس حرکت میکند.

 

گروه دوم نیمه عاقلند و از دسته ی دوم کمک و راهنمایی میگیرند. تعدادشان از گروه اول بیشتر است.

 

دسته ی سوم افرادی اند که حتی به اندازه ی یک جو عقل ندارند(!) علاوه بر این از حرکت پشت سر یک راهنما هم عار دارند.

                   آن کس که نداند و نداند که نداند              در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

آیس: ناامید

کد کند: گدایی کند

شمع عقلی ندارد که راهنماییش کند، نیم شمعی هم ندارد که بتواند از آن نوری کسب کند.

دم زنده زند: حیات معنوی و حقیقی داشته باشد

اگر عقل کامل نداری خود را در پناه کسی قرار بده که عاقل است.

 

این داستان را حتما در کتاب کلیله و دمنه خوانده اید ولی در اینجا به مغز داستان میپردازیم.

سه ماهی در آبگیری زندگی میکنند. روزی چند صیاد از آنجا عبور میکردند که متوجه ماهی ها شدند و برای آوردن دام حرکت کردند که ماهی ها را صید کنند. ماهی ها هم متوجه این موضوع شدند.

ماهی اول که عاقل بود، بی معطلی و خودبخود حرکت کرد تا از آبگیر خارج شود.

 

آبگیر------> نفس (مشخصه اش: محدود بودن – نفس هم چون از دایره ی فکر خارج نیست، محدود است)

ناخواه-----> رهایی از نفس مشکل است. هرچند کسی که آن را با درون خود ناجور ببیند، خودبخود قصد رهایی از آن میکند.

مقدرت: قدرت، توانایی

 

ماهی اول گفت من با این دو مشورت نمیکنم. چون اینها به جایگاهشان علاقه دارند و تنبلی میکنند و ممکن است نادانیشان بر من تاثیر بگذارد.

برای مشورت باید کسی را انتخاب کرد که زنده باشد، زنده ی معنوی: زنده دل، زنده روان. که چنین فردی انسان را زنده کند. ولی این افراد بسیار کم اند.

ای انسان سالکی که در این آبگیر نفس افتاده ای اگر میخواهی حرکت کنی، با کسی مشورت کن که خودش هم سالک باشد.

 

نکاتی در مورد بیتی که در آن از "زن" صحبت شده:

مولانا در نگاه عارفانه اش همه چیز را درونی میبیند. از امور بیرونی سمبل ها را میگیرد و برای بیان مفاهیم از آنها استفاده میکند. اینجا هم منظور از "زن" جنسیت نیست. مثلا در جایی دیگر از زن به عنوان پیر طریقت یاد کرده است. کلا مولانا را روح را از جنسیت خارج میکند و برای روح جنسیت (زن و مرد) قائل نمیشود.

(یک نکته ی روانشناسی : مرد عاقل باید ببیند که او به همسرش غلبه دارد یا بالعکس. مرد عاقل مغلوب زن میشود و مرد جاهل بر زن غالب میشود. غلبه ی مرد بر زن ، غلبه ی ظاهری است!) (اینو از کجا گفتین و علتش چیه؟! اصلا منظور از غلبه چی هست؟! به نظرم غلبه داشتن مرد بر زن یا بالعکس اصلا معنی نداره! یعنی فکر کنم کلا نباید غلبه ای مطرح باشه! )

 

در مورد وطن قبلا صحبت کردیم. اینکه از لحاظ معنوی وطن به چه معناست. حدیث است که " دوست داشتن وطن نشانه ی ایمان است". در عرفان وطن بیرونی نیست. یعنی وطن حقیقی انسان از لحاظ عرفانی همان نیستان، گلستان، باغ عشق و ... است. پس " وطن اصلی ات را بشناس که همان فطرت و ذات انسانی توست". -----> وطن واقعی تو آن دریاست که باید به سمتش حرکت کنی.

شط: رودخانه

اگر واقعا خواستار وطن حقیقی ات هستی، برو به آن طرف رودخانه ( ---> طرف بی طرف ، جایی که عدم هست، سکوت درونی مطلق، دیار نامرئی،  آنچه انسان در کودکی درونش است و با بزرگتر شدنش از آن دورتر و دورتر میشود!). مثل ماهی که عزم راه کرد.

 

حاشیه ای که مولانا در مورد وطن بیان میکند:

 وضو:

دو دعا وجود دارد. یکی در هنگام استنشاق و دیگری در هنگام استنجا(طهارت گرفتن)

اولی: خدایا بوی بهشت را به مشمامم برسان

دومی: خدایا من جسمم را از نجاست و پلیدی پاک کردم. تا این حد توانستم خود را پاک کنم. تو هم به پاک کردن وجه روانی ام کمک کن!

جنان: ج جنت ، باغ ها

بوی گل دلیلی بر وجود گلستان است.

گلبنان: بوته های گل

حدث: مدفوع

فردی دعای مربوط به یکی را در موقع انجام دیگری میخواند. یک نفر متوجه او شد و گفت : "این دعاهایی که میکنی خوبه ولی تو سوراخ دعا را گم کرده ای!!!"

دبر: نشیمن

انسان آراد که رها از نفس باشه ، رایحه ی جنت را از بینی (مشام دل) میشنود. از طریق دبر که انسان نمیتوتند رایحه ی بهشت را بشنود!

----------> کسانی که وارونه کارند

عتل: بدخلق

ای انسان بدخلق! گل برای شامه است که وجود دارد و بینی برای این است!

پس: این معنی را درست بگیر و اشتباه نکن. حب الوطن را به معنی درستش در نظر داشته باش!

این مساله ی identify کردن را باید در نظر بگیریم که اعتباری است و واقعی نیست. اگر انسان بخواهد چیزی که اعتباری است را دوست داشته باشد، خود را گمراه کرده است.

 

ادامه ی داستان:

 

این وخامت را درک کن و حرکت کن!

عسس: داروغه ی شب

از این گرداب "من" عزم کن که به سوی دریا حرکت کنی. دنبال دریا باش.

حذور: بسیار پرهیز کننده

ماهی آگاه از جایگاه پرخطری که در آن قرار داشت (--> نفس) به سمت دریای نور حرکت کرد

سینه را پا ساخت: با سر رفتن، با تمام قوا حرکت کردن

مثل آهویی که سگی به دنبالش باشد و بخواهد به او حمله کند!

چنین انسان هایی اصلا از نفس گریزان هستند و جدیت دارند.

خوابیدن به شکا خرگوش در حالیکه سگ هم به دنبال آدم باشد ، کار اشتباهی است.

------> انسان هایی که در زندگی انگار مراقب همه چیز هستند به جز روانشان، در واقع اینها خواب هستند.

ماهی عاقل رفت و خودش را به دریایی انداخت که بی حد است و تماما شکوه و عظمت.

 

ماهی نیمه عاقل از اینکه فرصت را از دست داده بود و با ماهی عاقل همراه نشده بود تلخکام شد.

: "ماهی عاقل ناگهان حرکت کرد و رفت، ولی حالا من هم باید با شتاب حرکت کنم! گذشته، گذشته!"

تا حالا از مردن زیاد صحبت کرده ایم

ماهی نیمه عاقل خود را به مردن میزند. و با این روش نجات پیدا میکند.

----> بمیرید قبل از آنکه بمیرید! : مردن بر نفس

 

ماهی نادان احمق در آبگیر نفس ماند و احمقی اش باعث شد که گرفتار بشود.

سکن: مسکن

 

                            ------------------------------------------------------------

 

بعد از شرح ابیات، جناب پانویس تفسیر داستان را هم از کتاب  "با پیر بلخ"  از آقای "محمد جعفر مصفا" خواندند.

سپس صحبت های چند نفر از دوستان را شنیدیم و پرسش های مطرح شده نیز پاسخ داده شد.

خوانش یکی از اشعار مولانا را به زبان انگلیسی، توسط یکی از دوستان که از نروژ حضور داشتند، شنیدیم.

و البته چند غزل از دیوان شمس، که آقای پانویس خواندند و لذت بردیم!

جلسه طبق معمول با پخش موسیقی به پایان رسید. میتوانید آن را  در سایت زیر ، پست مربوط به Tuesday, feb 06 , 2007  ملاحظه کنید:

                                                                   http://www.bidel.ir/

 



پیام در تاریخ 85/11/30 ویرایش شده است.


پیام در تاریخ 85/11/30 ویرایش شده است.


پیام در تاریخ 85/11/30 ویرایش شده است.
پانویس    , panevis
پانویس - 15:06 1385/11/30
5

 

    ندا عزیز تشکر از چکیدهء خوب شما. زحمت کشیدید.

 

    موضوعی را که سئوال کرده‌اید و در جلسه نیز بعنوان یک نکتهء روانشناسانه که مولانا مطرح می‌کند را با ذکر ابیات مولانا توضیح دادیم. مولانا در دفتر اول ابتدا ابیاتی در مورد سخن پیامبر(ص) که "کلمینی یا حمیرا" آیه‌ای از قرآن را توضیح می‌دهد و سپس با ذکر خبری منسوب به پیامبر (ص) می‌گوید:

 

در بیان این خبر که انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل

 

(یعنی "زن بر مردان خردمند و بر صاحبدلان، سخت چیره و غالب است ولی مردان نادان بر زن چیره‌اند".)

 

    گفت پیغمبر که: زن بر عاقلان              غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان

    باز بر زن، جاهلان غالب شوند              کاندر ایشان تندی حیوان‌است بند

    کم بودشان رقت و لطف و وداد             زآنکه حیوانی‌است غالب بر نهاد

    مهر و رقت وصف انسانی بود               خشم و شهوت وصف حیوانی بود

 

    فکر می‌کنم ابیات نیازی به منثور شدن ندارند و روشنند. اما اینکه منظور از غلبه چی هست: غلبه داشتن بر کسی یعنی بر او چیره شدن، مسلط شدن، در اختیار داشتن. ذات انسانی اینگونه است که جنس ماده علی‌رغم ضعف جسمی، بر جنس نر چیره است و مردان علی‌رغم ابهت ظاهری، مقهور شکوه باطنی زنان هستند. این از ویژگیها و واقعیات زیبای سرشت آدمیان است. پس هر مردی که در ذات خود و فطرت خود باشد، لزوماً خردمند و عاقل است و بر اساس آنچه فطرتش او را به پیش می برد رفتار می‌کند. فطرت و ذات وی نیز، چنانکه گفتیم، مهر و رقت و لطف (از ویژگیهای عشق) را در خود دارد. پس مغلوب و چیرهء جنس مادهء خود است.

 

    اما، انسانی که در ذات خود نمی‌زید (از لحاظ روانی)، و نفسش بر او غالب است ( = زآنکه حیوانی‌است غالب بر نهاد)، بر اساس فطرت خود رفتار نمی‌کند و لذا: کم بودشان رقت و لطف و وداد.  جاهل است، و چنین انسانی (در ابات مولانا منظور مردان است) تندی و بدخلقی دارد و لذا: باز بر زن، جاهلان غالب شوند

 

    همانطور که در جلسه نیز توضیح دادیم، در زندگی عینی هم که ما نگاه می‌کنیم، می‌بینیم واقعاً همینطور است. بسیاری مردانی که اسیر "هویت‌فکری"، "من"، نفس هستند، در رفتار با خانمها بسیار ناهنجارند. اما هرچه در زندگی انسانهای خردمند تفحص کنیم جز خوشرفتاری و خوش‌خویی با همسرانشان و بطور کلی با خانمها نمی‌بینیم.

 

    امیدوارم مفهوم "غلبه" روشن شده باشد. گمان می‌کنم آنچه شما در ذهن دارید از "غلبه"ء زن بر مرد عاقل(که مولانا گفته است)، با آنچه مولانا می‌گوید دو مفهوم متفاوت باشند. اما "غلبه"ء مرد جاهل بر زن می‌تواند بهمان مفهوم باشد(مفهوم نامطلوب و ناهنجار).

 

   خوشحال می‌شوم نطرتان را بدانم.

 

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 01:42 1385/12/1
6

با تشکر از پاسختون جناب پانویس عزیز

بله فکر کنم مفهومی که من از "غلبه" در ذهن داشتم با این متفاوت بود. چیزی که به ذهنم رسیده بود، چیزی مثل "زن سالاری" یا "مرد سالاری" بود که من هیچ کدوم رو قبول ندارم!

اما اینکه در فطرتشون هستن کسانی که اون عطوفت و خوبی رو همیشه و  با همه چیز ، از جمله با زنان، دارند،  به نظرم کاملا درست و منطقیه! و تازه این مورد هم فقط مربوط به مردان نیست به نظرم... فکر میکنم هستند زنانی هم که این حالت زیبا رو از دست داده باشند!

پانویس    , panevis
پانویس - 13:43 1385/12/2
7
 
  آلبومی که  ندا خانم معرفی کرده است و در جلسه قبل بخشهایی از آن هم پخش شد بنام  "هدیه‌ای از عشق"  است که توسط دیپاک چوپرا ، دمی مور، مدونا، و عده‌ای دیگر قرائت شده. گزیدهء بسیار زیبایی از ترجمه‌هایی از برخی غزلیات مولاناست به انگلیسی، همراه با موسیقی زمینه. این آلبوم را از لینکهای زیر می‌توانید دانلود کنید. برگرفته از سایت عاشقانه.




آلبوم " هِدیه عشق "
A Gift Of Love
" Deepak & Friends Present Music Inspired By The Love Poems Of Rumi "
'New Age'

01.Valentine To Rumi - (musical prelude)

02.My Burning Heart - (with Deepak Chopra)

03.Bittersweet - (with Madonna)

04.Intoxicated By Love - (with Deepak Chopra)

05.The Lover s Passion - (with Deepak Chopra)

06.Do You Love Me - (with Demi Moor)

07.Come To Me - (with Deepak Chopra)

08.Desire - (with Deepak Chopra)

09.The Alchemy Of Love - (with Deepak Chopra)

10.Caught In The Fire Of Love - (with Martin Sheen)

11.The Awakening - (with Deepak Chopra)

12.I Am Yours - (with Robert John Burke)

13.Behind The Scenes - (with Blythe Danner)

14.Looking For Your Face - (with Jared Harris)

15.The Meaning Of Love - (with Goldie Hawn)

16.Aroused Passion - (with Deepak Chopra)

17.Dying To Love - (with Robert A.F. Thurman)

18.The Privileged Lovers - (with Deepak Chopra)

19.Precious Love - (with Deepak Chopra)

20.Surrender - (with Deepak Chopra)

21.Defeated By Love - (with Sussan Deyhim)

22.Lost In The Wilderness - (with Deepak Chopra)

23.The Mythical Lover - (with Gautama Chopra)

24.I Am And I Am Not - (with Deepak Chopra)

25.The Agony Of Lovers - (with Laura Day)

26.The Agony And Ectasy Of Divine Discontent - (with Laura Day)

27.The Mirror - (with Debra Winger)

28.Look At Your Eyes - (with Noah HuttonDebra Winger)

29.Looking For Love - (with Rosa Parks)

30.Some Kiss - (with Coleman Barks)

31.The Freshness - (with Chris Barron)

32.My Beloved - (with Chris Barron)

33.The Hunt - (with Deepak Chopra)

34.Desire - (instrumental)

35.Lover s Madness A - (instrumental)

36.The Lover s Passion - (instrumental

 
 




ندا غ , nghmrph
ندا غ - 09:18 1385/12/9
8

جلسه ی چهل و سوم

 

 

برای پیگیری ابیات این جلسه میتوانید به این آدرس مراجعه کنید:

                                    http://shabmasnawi43.persianblog.com/

 

در ابتدای جلسه تضمینی بسیار زیبا از شهریار بر یکی از غزلیات سعدی با صدای گرم جناب پانوس خوانده شد . سپس به ابیات بخش پایانی داستان وکیل صدر جهان پرداختیم که خلاصه ای از آن را ملاحظه می کنید :

 

صدر جهان رئیسی بود که وکیلی (کارمندی) داشت. به دلیل جریانی که پیش آمده بود بر  کارمندش خشم گرفت و این کارمند از نزد او رفت. بعد از مدتی وکیل پشیمان شد و تصمیم گرفت برگردد. در طی راه بازگشت وکیل، مولانا چند داستان دیگر را هم بیان میکند، از جمله مسجد مهمان کش (که در جلسات گذشته به آن پرداخته ایم).

در اینجا مولانا بخش پایانی داستان را بیان میکند:

 

جذب معشوق عاشق را:

 

اگرچه خود وکیل عاشق صدر جهان بود و میل داشت به سمتش برگردد، ولی در واقع این کشش صدر جهان (معشوق)  بود که وکیل را به سمت خودش میکشید.

----------> عشق دو سره است (موضوعی که در مثنوی بسیار تکرار شده است)

بازگشت انسان به اصالت خویش (خدا- حقیقت) که انسان از آن دور میشود و دوباره میل به بازگشت میکند.

وثاق: خانه

اگر در صدر جهان جذب آن عاشق نبود، کی خود آن عاشق از دوری اش بیتابی میکرد؟

میل معشوقان نسبت به عاشقان نهان و پوشیده است (عنوان نمیکنند). اما عاشقان عشقشان را اظهار میکنند. (مثل آقایون که عاشق خانمها میشوند، به شکل های مختلف میلشان را عنوان میکنند. اما خانمها اینطوری نیستند که ذاتی هم هست!  البته این تمثیل است. اما مولانا از این تمثیل استفاده میکند و از عشق واقعی صحبت میکند.)

حقیقت ( عشقی که درون هر انسانی است- عشق عالم- عشق وجود) در ذات خود نهان است. اما انسانی که به این میلش پی میبرد ، عشقش جلوه پیدا میکند.

 

هر کس که دیدارش انسان را از مرگ جدا نکند، آن کس دوست حقیقی نیست.

 

زندگی واقعی آن است که اگر انسان در لحظه ای مرگش فرا رسد ، در آن کار مرگ برایش شیرین باشد. ما معمولا میگوییم بگذار این یک سال را هم اینطور باشم، بعد تغییر میکنم، بعد راضی و خوشبخت خواهم بود. وضعیت زندگی کنونی ما انگار معلق است. اکنون را قبول نداریم!

زندگی تو وقتی زندگی است که اگر مرگت فرا رسد، در آن لحظه خوش باشی

در غیر این صورت وعده هایی که به خود داده ایم در آن لحظه ، ناگهان جلوی چشممان ظاهر خواهد شد!

------> نشان صدق ایمان هم همین است.

 

وقتی وکیل چهره ی صدر جهان را دید، انگار روحش از جانش پرواز کرد . تمام بدنش سرد شد و افتاد.

-----> حالتی است که فرد در هنگام  محو (بی خویشی)  دارد. هنگام وصل به معشوق، دیگر خودی در میان نخواهد بود.

وقتی که شاه چهره ی زعفرانی (زرد) او را دید، از مرکبش پایین آمد.

عاشق معشوق خود را با شتاب (خیلی زیاد) میجوید. اما عجیب این است که وقتی معشوق حضور پیدا میکند،  دیگر عاشق نخواهد بود و فقط معشوق است!

-----> ای انسان! تو عاشق حقیقت هستی. اما حقیقت چیزی است که وقتی بیاید ، دیگر چیزی از تو باقی نخواهد ماند ( خود اشعاریت تو را از تو میگیرد )

دیگر  تو معشوق(حقیقت)  نیستی. فقط معشوق حضور دارد.

تو همچون سایه ای هستی که عاشق ٍ آفتاب است. وقتی آفتاب بیاید، دیگر سایه ای وجود نخواهد داشت.

 

 

داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام:

 

پشه ای از میان سبزه زار و باغ آمد و برای دادخواهی نزد حضرت سلیمان رفت.

حدیقه: باغ

معدلت: دادگستری

همه ی موجودات در پناه عدل تو هستند، ای سلیمان!  به داد ما برس که نمیتوانیم به باغ و گلزار برویم.

ای سلیمانی که تو تمام مراتب قدرت را داری و ما تمام مراتب کمی و نقصان را داریم

بی رهی: سرگشتگی

باد و بروت: تکبر و غرور

من از دست باد شکایت دارم. چون به من ظلم میکند و این باد خون به دل ما کرده است.

سلیمان گفت که ای پشه! تو باید دستور حق را از دل و جان بپذیری.

زیبا دوی: خوش صدا

حق به من گفته است که در مقام داوری  باید هر دو طرف دعوا را حاضر کنی و  سخن هیچ مدعی را بدون حضور دیگری قضاوت نکنی. پس برو و دشمنت را بیاور!

پشه گفت بله سخن شما درست است. دشمن من باد است که تحت فرمان شماست.

پس سلیمان از  باد خواست که حاضر شود و باد هم به سرعت آمد. در همین زمان پشه راه گریز در پیش گرفت.

تیز تیز: تند

سلیمان گفت: پس کجا میروی؟! صبر کن تا بر شما قضاوت کنم!

پشه: تمام شکایت من همین است که مرگ من ، از  بودن اوست. یا جای باد است اینجا، یا جای من! روزگار ٍٍ من را اینگونه سیاه کرده است!

 

                     همچنین جویای درگاه خدا            چون خدا آمد شود جوینده لا

 

پس این جمله اشتباه است که بگوییم "من" به اشراق رسیده ام. "من" خدا را تجربه کرده ام....

نمیشود که هم من باشم، هم خدا باشد!

حقیقت موقعی هست که "من" نیست و بالعکس.

پس کسانی(!) که میگویند من میخواهم که بدانم خدا چیست ، جوابشان این است که: "هیچ وقت نمیفهمی!!!"

 

بعد از داستان  "داد خواستن پشه..."  قطعه ای از "فیه ما فیه" توسط آقای پانویس با همین موضوع خوانده شد.  (پیش او دو  انا نمیگنجد...)

تمثیل دیگری از مولانا: ( دو پرنده را اگر به هم ببندی، دو بال به چهار بال تبدیل میشود و نمیتوانند پرواز کنند، هرچند که همجنس هستند. اما اگر یکی از پرنده ها بمیرد، میتوانند پرواز کنند. چرا که "دویی" نمانده است.)

مثال دیگر: آفتاب و خفاش

 

قبلا دو داستان خواندیم :

1) فردی که در خانه ی معشوقش را زد. معشوق گفت: کیست؟  عاشق گفت: "من"! و معشوق پاسخ داد: برو که هنوز خامی .....

2)  عاشقی که نزد معشوقش بود و سروع کرده بود به توضیح آنکه برای تو چنین کرده ام و چنان. معشوق گفت: تو کارهای زیادی انجام داده ای. اما اصل اصلش را نه! و این اصل "مردن بر خویش" است.

 

------------------> دو  "من" نمیتوانند در یک خانه بگنجند.

 

"خود اشعاری"، "هوشیاری"، "باخویشی" حالتی است که انسانی که نفس در او هست دارد.

تا وقتی که این موجود، این هستی و هویت فکری را با خود دارد که "من" چیزی هستم و این قالب ذهنی را برای خود متصور است، نمیتواند تجربه ی نیستی را داشته باشد.

وقتی من نباشد ، حقیقت تجربه خواهد شد.  (نپرسیم چه کسی تجربه میکند!)

که این یک حالت سبک روحی است.

 

      _گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویــــــم             چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

      _از در در آمدی و من از خود به در شــــــدم               گـــــویی از این جهان به جهان دگر شدم

 

      _به پای خویشتن بیایند عاشقان به کمندت              که هرکه را تــو بگیری ز خویشتن برهانی

 

ادامه ابیات:

 

اگرچه که وصل شدن به حقیقت درونی، بقای حقیقی است، اما بقا موقوف به درک این فناست!

سرده: سردهنده

وقتی که عاشق سرده است (من خود را قربانی میکند)، عقل (عقل جزئی) نمیتواند پایدار باشد.

تمام چیزها هلاک شونده اند، الا وجه او.

 

هست و نیست: همه چیز

هستی اندر نیستی--->  انسانی که نیستی را تجربه کرده است، هستی ای پیدا میکند که آن هستی، خوداشعاری نیست. بلکه بقا در حقیقت است.

خود طرفه ایست: خیلی عجیب است

شد ز دست: از دست رفت

-------> این مفهومی است که مولانا بسیار تکرار میکند. اینکه وقتی انسان حالت عشق پیدا میکند، دیگر نمیتواند این حال را توصیف کند ( بیان پذیر نیست )

به علاوه توضیحش هم فایده ای ندارد :  با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود!

"بیان" زبان فکر است. اگر چیزی را بیان کنیم، آن را از فیلتر ذهن گذرانده ایم. "عشق" تازه و نو به نو است، نمیتوان محدودش کرد!

 

ادامه ی داستان وکیل صدر جهان:

 

می کشید: تلاش میکرد (می کوشید )

 وقتی صدر جهان دید که عاشقش بیهوش شد، سعی کرد  او را کم کم به هوش بیاورد.

دهانش را دم گوش وکیل گذاشت و گفت:  من برای تو زر آورده ام. دامنت را باز کن.

جان تو که از فراق من می تپید ، حالا که به او امان داده ام چرا میرمد؟!

 

مولانا چند تمثیل دیگر می آورد برای بیان حالت "حیرت" :

حیرت زمانی است که چیزی که خارج از درک انسان باشد، در انسان بیاید.

 

مثل مرغی که بخواهد شتری را به خانه اش مهمان کند. همین که شتر پا به خانه ی مرغ بگذارد، خانه ویران میشود.

ناقه: بچه شتر

هوش و عقل ما مثل این خانه ی مرغ است.

ناقه ی عشق سر در آب و گل انسان کرد، نه گل آنجا ماند نه جان و دلش

 

 

پس از اتمام ابیات و تفسیرشان ، مطابق برنامه ی جلسه ، به خوانش چند داستان عرفانی پرداختیم. سپس دو غزل بسیار زیبا توسط آقای پانویس خوانده شد.  و در نهایت اجرایی بسیار زیبا از یکی از دوستان داشتیم. پایان بخش جلسه نیز موسیقی دلنشینی بود که خانم نارگل عزیز پخش کردند.

 

 

سایت اصلی مربوط به جلسات :                      www.masnawi.persianblog.com

 

برای شنیدن فایل های صوتی ضبط شده ی این جلسه به سایت زیر مراجعه کرده، فایل های مربوط به جلسه ی 43 را download کنید :

                                                                     http://masnavi.4shared.com

 

 

شاد و موفق باشید



پیام در تاریخ 85/12/19 ویرایش شده است.
ندا غ , nghmrph
ندا غ - 08:08 1385/12/14
9

جلسه ی اخیر از سری جلسات مولانا (شرح غزلیات)

 

 

در این جلسه ، ابتدا غزلی از مولانا به طور اجمالی توضیح داده شد که خلاصه ای از آن آورده شده است.

میتوانید ابیات مورد بحث را در اینجا ملاحظه کنید:               

                  http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=14192

 

                                                                                            

هدف اصلی از آدابی که متصوفه رعایت میکنند، این است که بستر مناسبی برای تجلی حقیقت ایجاد کنند. این تجلی را به دسته تقسیم کرده اند:     1. تجلی ذات   2. تجلی صفات   3. تجلی افعال

سالک ابتدا تجلی افعال را درک و تجربه میکند، بعد صفات و پس از آن تجلی ذات را.

هر کس به اندازه ی ظرفیت روحی و روانی اش از تجلیات حقیقت بهره مند میشود. اینکه تمام اشکال حقیقت بتواند در یک فرد به طور کامل ظهور پیدا کند، غیر ممکن است.

 

 

خورشید اول: انسان

خورشیدت: جمال تو ، تو ( در این بیت از صنعت جان بخشی استفاده شده است)

انسان از تو پرسید کی میتواند تو را ببیند. پاسخش این بود: موقعی طلوع پیدا میکنم که تو زوال پیدا کنی.

--------> پیش او دو من نمیتواند وجود داشته باشد

تمام تلاش عرفا این است که به این فنا برسند. (البته خود این تلاش میتواند مانع باشد و "من"ساز! که این موضوع را قبلا توضیح داده ایم)

 

جوال: آنچه روی چهارپایان می اندازند. کلا یعنی دوتایی (از  "dual"  آمده است)

 

این عقل همان عقل جزئی است که عرفا نفیش میکنند. میدانیم که معنایش خردمندی نیست بلکه عقل حسابگر است، عقلی که در خدمت "من" است، که مانع و حجاب میباشد.

 

عقال: زانوبندی که برای شتر می بستند که بلند نشود. (بعضی ها میگویند ریشه ی عقل هم همین است: بسته شدن: پای روان انسان را میبندد.)

 

حلقه ی زرین در گوش جهان:  غلامان را صاحبانشان حلقه در گوش میکرده اند. اگر خیلی ثروتمند بودند، این حلقه از طلا بوده است.

----------> تمام جهان غلام توست و تو خداوندگاری هستی که دارای شکوه و جلالی، پس حلقه ی زرین به گوش این غلامان است. و این به خاطر گفتگویی است که تو با هستی داری!

بنا به عقیده ی عرفا تمام جهان با حقیقت در حال گفتگو و در ارتباط است. (برخلاف بعضی فلاسفه که میگویند خداوند جهان را آفریده و بعد رها کرده است.

 

خامان: انسان های غافل، انسان هایی که بهره ای از حقیقت ندارند. با چیزهای بی ارزش(امور اعتباری) شادند و با آنها دلخوش.

 

بدر: ماه کامل

 

ما (انسانها – تمام موجودات دنیا) روز و شب در سفریم. چرا که از تمام هستی این صدای "بیا" را میشنویم (که این صدا از طرف توست)

بی پا: روشی که مولانا برای این حرکت و زندگی روانی بیان میکند، روش بی روشی است. سکوت است و هیچ. (ولی سیستم های فلسفی زندگی را با "فکر" میدانند.)

 

روزیم: در روز هستیم

در روز ما(انسان – موجودات) همچون سایه ای به گرد درخت تو (حقیقت) هستیم. شب تا به سحر نالانیم و از نالان بودن خود غمگین نیستیم. چرا که می دانیم که تو ناله ی ما را دوست داری و از آن ملال نمی یابی.

------> خداوند دوست دارد که صدای بنده اش را بشنود.

اینجا به بحث "دعا" میرسیم. -----> سبب تاخیر و مستجاب نشدن دعا این است که خداوند دوست دارد انسان ها او را بخوانند. او این ارتباط را دوست دارد و میخواهد که برقرار بماند و قطع نشود

 

مانند پادشاهی که گدایی به بارگاهش بیاید و  خواسته ای داشته باشد . اگر پادشاه از گدا خوشش بیاید ، میخواهد که او بیشتر  بماند. پس آنچه میخواهد را دیرتر به او می دهد.

 

فردی به قصد خرید نان به نانوایی میرود. ولی وقتی به آنجا میرسد، مدهوش حرکات نانوا میشود (که بسیار زیبا هم هست)  و فراموش میکند که برای چه به آنجا رفته است. -----> در بحث دعا هم چنین چیزی مطرح است.

 

صف نعال: آخرین جا، پایین ترین جای مجلس

جنان: بهشت

 

تلمیح به ماجرای آدم و ابلیس  و تعبیر زیبا و عاشقانه ای که عرفا در مورد ابلیس و این داستان بیان میکنند. 

 

دریای دل من برای مدح کردن تو می غرد و می جوشد. اما من سکوت اختیار میکنم تا آوای تو را بشنوم.

 

                                     ----------------------------------------------------------

 

 

اشاره ای موجز به مقاله با عنوان "جایگاه موسیقی در دیدگاه مولانا" ، که توسط آقای مصطفی علیزاده  ارائه شد :

 

موسیقی زمینی، یاد آوری ای است از آن موسیقی آسمانی.

موسیقی می تواند زبان عشق باشد. میدانیم که از دید مولانا زبان انسان در بیان عشق الکن است:                                                                                       

            هرچه گویم عشق را شرح و بیان          چون به عشق آیم خجل باشم از آن

احساسات و عواطف انسانی با موسیقی تیز میشود. و عشق هم همین طور.

 

سماع سوغاتی شمس است به مولانا. (قبل از او مولانا سماع نمیکرده است)

مولانا سماع را غذای روحی میدانسته است. باعث اجتماع خاطر سالک است. (چون بدین طریق، هیچ رخنه ای در افکار سالک وجود ندارد و تمرکزش فقط بر روی یک چیز است.)

سماع، رها شدن از جسم است.

سماع را بر خامان مجاز نمیدانسته اند.

غزلی از مولانا که در آن گوشه هایی از موسیقی آورده شده اند:                    

                 http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=12479 

                                                                                     

                           

متن کامل مقاله را می توانید در اینجا ملاحظه کنید.

 

 

                                    ----------------------------------------------------------

 

 

فایل های صوتی مربوط به این جلسه را میتوانید از اینجا  download کنید.

           

                                               

سایت اصلی مربوط به جلسات:    www.masnawi.persianblog.com

                                                     


پیام در تاریخ 85/12/15 ویرایش شده است.
ندا غ , nghmrph
ندا غ - 00:21 1385/12/20
10

جلسه ی چهل و چهارم :

 

 

ابیات مورد بحث را میتوانید اینجا ملاحظه کنید.

 

 

عمر همچون جوی نو نو میرسد                 مستمری می نماید در جسد

 

 

داستان شاهزاده و طلسم شدن او:

 

در ابیات قبل از این، مولانا از دارالغرور صحبت میکند و اینکه هرگاه نور به قلب آدمی درآید، قلب گشاده میشود. -----> دوری گزیدن از دارالغرور (سرای فریب)

اینکه دنیا به چه معنی هست را در داستان "ابراهیم ادهم" و همینطور در فایل 39b توضیح داده ایم. صحبت از دنیایی که مذموم است، به معنای نفی مادیات به معنای فیزیکی آنها نیست.

 

 

پادشاهی پسر برنا و خیلی خوبی داشت. شبی خواب دید که او مرده است و خیلی ناراحت شد

قالبش بی کار شد : جسمش ضعیف شد

در خواب از شدت غم میخواست بمیرد ولی چون اجلش هنوز فرا نرسیده بود از خواب بیدار شد. از اینکه اینها را در خواب دیده بود بسیار خوشحال شد. با خود گفت : "خوب است که این یک خواب بود، ولی روح من از آن بدگمان شده است. اگر قرار باشد که چنین خاری در پایم فرو رود و پسرم را از دست بدهم، لازم است تدبیری بیاندیشم که از این پسرم یادگاری داشته باشم. (فرزندی از او به دنیا بیاید.)

پس دختری نیکو به ازدواج او در آورد.

چاشت: اول صبح

کمپیر: پیرزن (ک: تصغیر---> پیرزن کوچک)

پیرزنی جادوگر عاشق شاهزاده بود و او را جادو کرد.

هشتن: رها کردن

می درود : می تراشید --> مصاحبت با پیرزن عجوزه او را از لحاظ روانی میدرود.

اطرافیان از این موضوع بسیار ناراحت و چاره جو بودند. اما خود شاهزاده، از آنجا که مسحور شده بود، چیزی نمیفهمید.

پادشاه هم هر کاری میکرد که از این حالت در بیاید، نتیجه معکوس میگرفت. تا لینکه به این نتیجه رسید که چاره اش "آن سری" است!

 

-----> هرچه فکر بر فکر بیافزایی ، حکم خون به خون شستن را دارد.

 

آن سری : رو بردن به معنویات

 

یکی از راه های رها شدن از نفس ، رسیدن به استیصال است. یعنی انسان در حاتی قرار بگیرد که چاره ای جز رها کردن نداشته باشد. مثل داستان پیر چنگی که به استیصال رسید و همین طور در داستان شاه و کنیزک ( که به آن خواهیم پرداخت) .

 

تا اینکه ساحری قدرتمندتر از پیرزن به نزد شاه میاید و او را راهنمایی میکند.

 

تیغ و کفن در بغل کردن: معذرت خواهی کردن

 

شاهزاده همان ما هستیم و  چمپیرک دنیاست که خود را چون نوعروسی مینماید. با این تفاوت که شاهزاده یک سال اسیر این جادو بود و ما یک عمر!

عقده:گره

دمیدن: دمیدن روح در انسان، زنده کردن ----> تو برو چنین دمیدنی را طلب کن

جز با دمیدن حقیقت (نفخ مهر) در انسان ، سحر نفس ( نفخ قهر) باطل نمیشود.

تو که نمیتوانی بدون نوشیدن این اعتباریات آرامش پیدا کنی، چطور دلت میاید که از نیکان و شراب پاکی که آنان مینوشند دوری کنی؟!

اگر آن حالت و آن شکوه قرب را درک کنی، دیگر چنین چیزها (اعتباریات) را بسیار سطحی خواهی دید.

 

سند کردن : تکیه کردن

تکیه گاه و اصلت را بر این بوی پیراهن یوسف بگذار (یعقوب زمانی نور به چشمش میاید که پیراهن یوسف را بر صورتش میاندازند و بوی پیراهن یوسف-بویی که از دلبر میاید- به مشامش میرسد.)

 

خواب در : کسی که در خواب است

انسانی که خوشبختی را در جای دیگر میبیند، مانند کسی است که در خواب است . یا مانند تشنه ایست که تا زانو در آب جوی باشد!

 

عاشق آن بینش خود میشوی : اعتبار را خودت به آن چیز ( آن جسم- آن فیزیک) میدهی و بعد خود عاشقش میشوی! 

در عین حال تصور میکنی که انسان روشنی هستی و همه چیز را خوب میفهمی.

مثلا کسانی که خوشبختی را در ثروت میبینند: اعتبار را به ثروت میدهند و خوشبختی را در آن میبینند. ولی بعد که حاصل میشود، میبینند چیز خاصی در روانشان رخ نداده است! و از این موضوع بسیار مکدر میشوند. البته تا زمانی که به دنبال سراب میروند، خیلی شوق دارند.

 

منبع آب نزد خود توست! جای دیگری نیست ، نزد هیچ کس دیگری نیست.

 

دقیقا همان تلاشی که برای رسیدن به چیزی، رسیدن به آن پندار انجام میدهیم، همین خواستن برای تحصیل چیزی، همین عزم، حجاب است. پس کار درست این است که نخواهی!

 

البته این سخن را باید به معنای درستش در نظر داشته باشیم:

بعضی ها فکر میکنند که عرفان میگوید از دنیا دست بکشیم و از امکاناتی که میتوانیم داشته باشیم ، استفاده نکنیم . 

خواستنی که در عرفان از آن صحبت میشود، معنایش این است که از لحاظ درونی و روانی نخواه که چیزی بشوی.

عرفان با باطن من کار دارد.

مثلا من یک شیمیدان هستم و چیزهای زیادی کشف کرده ام. حالا از من میپرسد چرا این کارها را انجام داده ای؟! میگویم برای اعتباریات، برای انکه جازه ی نوبل بگیرم، برای اینکه مشهور شوم، برای اینکه نفر اول شوم، ....

اما اگر به دنبال این اعتباریات نباشی، با عشق حرکت خواهی کرد. یعنی اگر هم چیزی کشف کردی، به دنبال این نبودی که مثلا بگویند کشورت...، .....

دنبال هیچی نیستی . چنان به کاری که انجام میدهی عشق داری که بدون چشمداشت به حصول چیزی انجامش میدهی.

یک دانشجوی ترم اول شاید حتی از ابوعلی سینا بیشتر بداند، اما آیا عشق ابوعلی سینا در او هست؟!

 

خوشبختی در درون من است. به دنبالش رفتن فایده ای ندارد!

قصه ی اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف، او را :

 

در مورد پرهیز از حیله و توصیه به ابلهی (در معنی خاصش) و د رمورد فلسفه صحبت کرده ایم.

این داستان هم به همین موضوعات میپردازد.

 

گول: ابله

 

کسانی که به علوم ظاهری می پردازند و دانش جمع میکنند، در حالیکه به درون هیچ توجهی ندارند.

مولانا فلسفه را یک نوع گرفتار من بودن، یک نوع سردرگمی و در خود پیچیدن به صورت فکری، نادانی،  با دانش صرفا ور رفتن! و خود و دیگران را مشغول کردن میداند.

البته باز هم اینها را باید به مفهوم درستش بگیریم.  چون خود مولانا هم به مسائل فلسفی میپردازد.

مولانا فلاسفه را کسانی نمیداند که موضوعاتی را مطرح میکنند که باعث خودشناسی و آگاهی درونی فرد میشود. بلکه کسانی را نکوهش میکند که انگار صید نزدیکشان است ولی میخواهند آن را در دوردست ها شکار کنند و بزنند.

 

واسطه نمیخواهد، میخواهد از آن اصل بنوشد!

 

مردی بر شترش دو جوال گذاشته بود که در یکی ریگ، و در دیگری گندم بود. فیلسوفی او را دید و علت این کار را از او پرسید. جواب داد که جوال ریگ را برای حفظ تعادل دیگری به همراه دارم. مرد فیلسوف به او توصیه کرد که ریگها را خالی کند و نیمی از گندم ها را داخل جوال ریگ بریزد تا تعادل برقرار شود و بار اضافی هم حمل نکند. مرد عرب این نظر را بسیار نیکو دید.

بر او رحمش آمد و خواست که او را بر پشت شتر سوار کند.

به او گفت: تو که این فکر دقیق و خوب را داری، چرا در این صحرا پیاده ای؟! از حال و وضع خودت بگو، چه میکنی؟ چه کاره ای؟ نقدینه چه داری؟

و او گفت هیچ ندارم. پا برهنه و تن برهنه ام و هر جا که به من چیزی دهند میروم. از این حکمت و دانشم هیچ فایده ای نمیبرم!

مرد عرب گفت : از نزد من برو و شومی ات را از من دور کن که سخنان تو برای مردم همه ی زمان ها شرم است!  ترجیح میدهم که همان جوال ریگ و گندم را بار کنم و این حکمت بیفایده را نداشته باشم!

 

اعتراضی است به علمای بی عمل که در کتب از آنها به عنوان الاغ هایی یاد شده است که بار کتاب دارند. و هیچ بهره ای از دانششان نمیبرند.

 

حالا فایده ی این حرف ها برای من چیست؟! من به خودم نگاه کنم و ببینم آیا به این مسائل به طور جدی نگاه میکنم یا فقط برایم یک بازی است و مولانا پژوهی و ...؟!

 

دلم با برگ است : قلبم دارای برگ و روزی معنوی است

جانم متقی است: روحم پرهیزکار است

 

       گر تو خواهی کت شقاوت کم شود                     جهد کن تا از تو حکمت کم شود

 

حکمت را به دو دسته تقسیم میکند:

1.       حکمتی که از دنیاست (چیزی اعتباری)

2.       حکمت دینی که منشا آن را از حقیقت میداند (که انسان را به معراج روانی میرساند)

------> حکمتی که برخواسته از وهم باشد را کم بکن

 

علم در دیدگاه مولانا:

 

  1. علم اهل تن ( که به دو معنی است: 1.جسم فیزیکی 2. "من" ، "خود" یا "self"
  2. علم اهل دل

 

بعضی اصطلاحات هستند که در زمان های مختلف استفاده میشده اند و میتوانند معانی مختلفی داشته باشند. باید دقت کنیم. مثلا معانی اصطلاحاتی که مولانا بیان میکند را میتوانیم از خود مثنوی دریابیم.

 

دانش زیاد مسئولیت میاورد که اگر فرد شایستگی اش را نداشته باشد، میتواند برایش مضر باشد.

 

آگاهی که برای انسان مفید است (در جریان زندگی معنوی اش) ، چیزی است که توسط آن میتواند روانش را سالم نگاه دارد.

 

- علم تقلیدی:

 اینکه مثلا بدون اینکه خود تجربه کرده باشم، حرفهای مولانا را بیان کنم و از اینکه چند نفر را به دور خود جمع کرده ام لذت ببرم و کیف کنم!

- علم تحقیقی :

 منظور پژوهش و research و ... نیست . یعنی تجربه شده، محقق شده.

 

 

                          ---------------------------------------------------------

 

 

فایل های صوتی مربوط به این جلسه را میتوانید از اینجا download  کنید.

 

مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات شرح مثنوی مولانا

 

 

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 10:28 1385/12/27
11

جلسه ی چهل و پنجم (پادشاه و کنیزک)

 

 

در این جلسه آقای پانویس بیشتر به صورت ظاهری ابیات پرداختند. در جلسه ی بعد ابیات را ادامه خواهیم داد و به مفاهیم عمیق تر آنها پرداخته خواهد شد!

برای مشاهده ی ابیات مورد بحث میتوانید اینجا را ببینید.

ابتدا داستان را به نثر می آوریم ( داستان های مثنوی به نثر- دکتر محمود فتوحی- دفتر اول). سپس شرح مختصری از توضیحات جناب پانویس در جلسه ذکر خواهد شد :

 

 

***
 پادشاه و كنیزك:
پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شكار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه كنیزك زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خرید, پس از مدتی كه با كنیزك بود. كنیزك بیمار شد و شاه بسیار غمناك گردید. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این كنیزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مروارید فراوان به او می‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازی می‌كنیم و با همفكری و مشاوره او را حتماً درمان می‌كنیم. هر یك از ما یك مسیح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فایده نداشت. دخترك از شدت بیماری مثل موی, باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می‌كرد. داروها, جواب معكوس می‌داد. شاه از پزشكان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه كرد كه از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا كرد. گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تو اسرار درون مرا به روشنی می‌دانی. ای خدایی كه همیشه پشتیبان ما بوده‌ای, بارِ دیگر ما اشتباه كردیم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید كه یك پیرمرد زیبا و نورانی به او می‌گوید: ای شاه مُژده بده كه خداوند دعایت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسی به دربار می‌آید. او پزشك دانایی است. درمان هر دردی را می‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه می‌درخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رؤیا بود. آن صورتی كه شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می‌آمد. گویی سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان یكی بوده است.
شاه از شادی, در پوست نمی‌گنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه كنیزك. كنیزك, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشك را پیش كنیزك برد و قصة بیماری او را گفت: حكیم، دخترك را معاینه كرد. و آزمایش‌های لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشكان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بی‌خبر بودند و معالجة تن می‌كردند. حكیم بیماری دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند.

 

                                                                                                                     ***

 

 

 

_ "ان شاءالله" در فرهنگ دینی توصیه شده است. از آیات صریح قرآن : اگر عزم کردی که کاری را انجام بدهی بگو "اگر خدا بخواهد" ----> استثنا کردن

مولانا میگوید منظور فقط این نیست که به زبان بگوییم انشاءالله ، چیزی که مهم است حالت درونی است که در فرد هست. چه بسا کسانی که حتی به زبان هم بیان نمیکنند. انسانهایی که در اصالتشان هستند و حتی ممکن است ندانند که باطنا در چنین کیفیتی هستند.

 

 

_ وقتی پادشاه از غرقاب فنا به خود آمد، زبان به مدح پروردگار گشود....

فنا به صورت غرقابی است که وقتی فرد در آن حال است، به خود اشعار ندارد و موقعی که از این حالت فنا در آمده باشد میتواند مدح و ثنا بگوید (مانند داستان پیر چنگی).

به همین ترتیب برای کسی که در حالت فناست، دعا معنی ندارد. چراکه در دعا دو شخصیت وجود دارند: دعا کننده و دعا شونده . در حالیکه برای کسی که در "عدم" است، "من" ای وجود ندارد.

 

_ ای کسی که کمترین چیزی که میدهی ملک جهان است....

انسان آگاه ، انسانی که از اعتباریات خلاص شده، این را میداند که مالکیت ها اعتباری هستند و ذاتی نیستند. ما فکر میکنیم بعضی چیزها ذاتی هستند. مثلا کسی میگوید ID من فلان است، ولی اسم واقعی ام چیز دیگری است. در حالیکه آن هم قراردادی است!

----> هر کجا هستم، باشم... آسمان مال من است...

انگار همه ی دنیا مال اوست... با همه چیز ارتباط دارد... ملک جهان از آن اوست...

 

_ خیال:

خیال در درون و روان ما "نیست وش" است. واقعا وجود ندارد ولی اگر به خودمان دقت کنیم، میبینیم که تمام حرکات و افعال ما ناشی از همین خیال است. فکرهایی که در ذهن ما هستند، ما را در مسیرمان حرکت میدهند. اگر چیزی در فکرتان نباشد، مانند کسی که تازه متولد شده باشد، هیچ حرکت و جنبش خاصی نخواهید داشت.

خیال های که انسان هایی که در حقیقت هستند، از جنس خیالات انسان های اسیر نفس نیست!

 

 

_ بوی هر چیزی از دودش پیداست... علایم هر چیزی بر ذاتش دلالت میکند.

 

 

_ اصطرلاب: وسیله ای برای رصد

انسانی که در حالت عشق باشد، با حقایق معنوی در ارتباط است و آنها را میتواند مشاهده کند.

 

 

_ عشق هر طرفی که باشد، نهایتا ما را بدان سو رهبر است!

تو دریچه را به سوی دوست باز کن، عاشق شو!

مجاز پلی است به سوی حقیقت

یکی از تمرین هایی که میدهند این است که انسان عاشقی را تجربه کند، عاشق شدن به امور زمینی. که این دریچه ایست به سوی حقیقت.

 

_ آفتاب آمد دلیل آفتاب

چیزی که خودش روشن است، بیانگر خودش است، نیازی نیست که برایش توضیحی داده شود. حقیقت به قدری واضح و آشکار است که به دلیل نیازی ندارد. در واقع از بس آشکار است، پنهان است!

اگر یک نفر به زبان فارسی بگوید "من فارسی بلدم"، دیگر لازم نیست از او دلیل بخواهیم. همان جمله نشان میدهد که فارسی میداند.

اگر برای حقیقت (که آشکار است) دلیل میخواهی، از خودش روگردان نباش!

اگر میخواهی حقیقت را تجربه کنی، خودش را تجربه کن و به دنبال تعریفش نرو!

ما بیشتر اهل توصیف عشق هستیم تا اینکه در خود عشق باشیم!

اگر چه سایه (استدلال) بر وجود آفتاب دلالت میکند، ولی اگر آفتاب (خود حقیقت- کشف و شهود) نباشد، سایه هم وجود نخواهد داشت.

به دنبال اصل حقیقت باشیم... گرفتار قیل و قال ها نشویم...

 

_ ابن الوقت بودن: در حال زیستن ، حضور داشتن

 

_ حسام الدین گفت ای کسی که صاحب فضیلت هستی، سر یار را مکشوف و آشکار و بدون کم و زیاد برایم بازگو کن و مرا از سرت باز نکن.

- من اگر بخواهم این حقایق را خیلی رک و عیان بگویم، نه تو مانی، نه کنارت، نه میان

 

 

 

برای مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید.

فایل های صوتی این جلسه را از این صفحه download کنید.

 

آغاز فصل بهار رو پیشاپیش به همه ی دوستان تبریک میگم.

شاد و پیروز باشین

 

 

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 07:21 1386/01/4
12

جلسه ی چهل و ششم :

 

 

در این جلسه صورت ظاهری ابیات مربوط به داستان پادشاه و کنیزک را به اتمام رساندیم و در جلسه ی بعد به مفاهیم عمیق و چکیده ی تفاسیر مختلفی که بر این داستان آمده است، خواهیم پرداخت.

دراینجا به ادامه ی ابیات میپردازیم :

 

برای مشاهده ی ابیات مورد بحث اینجا کلیک کنید.

 

 

***

داستانهای مثنوی به نثر (دکتر محمود فتوحی -  دفتر اول)

 

 

عاشقی پیداست از زاری دل                   نیست بیماری چو بیماری دل

                                                         
درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند. حكیم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می‌خواهم از این دخترك چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حكیم ماند و دخترك. حكیم آرام آرام از دخترك پرسید: شهر تو كجاست؟ دوستان و خویشان تو كی هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و می‌پرسید و دختر جواب می‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شدیدتر كرد. حكیم فهمید كه دخترك با این كوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حكیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می‌كنم. این راز را با كسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كنی مانند دانه از خاك می‌روید و سبزه و درخت می‌شود. حكیم پیش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب كرده است. این هدیه‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمی‌دانست كه شاه می‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حكیم او را به گرمی استقبال كرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكیم گفت: ای شاه اكنون باید كنیزك را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه كنیزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف می‌شد. پس از یكماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:


عشقهایی كز پی رنگی بود                عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر جوان از دو چشم خون می‌گریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم كه صیاد برای نافة خوشبو خون او را می‌ریزد. من مانند روباهی هستم كه به خاطر پوست زیبایش او را می‌كشند. من آن فیل هستم كه برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مرا كشتی. اما بدان كه این جهان مانند كوه است و كارهای ما مانند صدا در كوه می‌پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنیزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی كه پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر می‌كند مثل غنچه.
عشق حقیقی را انتخاب كن, كه همیشه باقی است. جان ترا تازه می‌كند. عشق كسی را انتخاب كن كه همة پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد كریمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نیست.

                                                                                                              ***

 

شرح مختصری از توضیحات جناب پانویس:

 

 

_ علاج اهل هر شهری جداست

اطبا ی قدیم به این توجه میکردند که بیمار اهل چه منطقه ای است. چون شرایط آب و هوایی بر جسم انسان و مزاج او تاثیر میگذارد.

 

 

_ چون کسی را خار در پایش جهد...
:

پیدا کردن خاری که در پا رفته باشد، اینقدر سخت است. حالا ببینید خاری که در دل رفته باشد را چقدر سخت میتوان پیدا کرد! به طبیب حاذقی نیاز دارد.

خس: فرد بیمقدار و فرومایه

اگر هر کسی به بیماری های دل و روان (خار دل) آگاه بود که دیگر کسی غم دلی نداشت!

-----> کار هر کسی نیست این روانکاوی حاذقانه

 

 

_ کس به زیر دم خر خاری نهد:

اگر کسی  زیر دم خر، خاری بگذارد، از آنجایی که خر به این آگاهی ندارد که چگونه میتواند از این خار رهایی پیدا کند، بر میجهد و حرکاتی میکند که باعث میشود این خار بیشتر فرو رود. (این کار، شیطنتی بوده که گاهی در روستاها مردم انجام میداده اند... خر بیچاره!!!)  پس عاقلی باید که خارش برکند

این مثالی است از همان "خون به خون شستن محال آمد، محال".

مثالی دیگر از این مورد: جایی که گر (کچل( باشد را هرچه بخارانید، کچلی گسترده تر میشود.

------> با فکر نمیشود مسائل باطنی را حل کرد.

همان فکر حکم خاراندن جای کچل را دارد. باید حرکت نکرد و در بیفکری فرو رفت ( مفهوم بیفکری را قبلا توضیح داده ایم.)

 

 

_ دست گذاشتن بر نبض بیمار

کسانی که در امور روحی و روانی مهارتی دارند و روانکاوهای خوبی هستند، به حال کنونی و طریق صحبت کردن و تکیه کلام های فرد مراجعه کننده توجه میکنند.

 

دیگر نگشت: دیگرگون نگشت، تغییر نکرد

 

_ وعده ها باشد حقیقی، دل پذیر         وعده ها باشد مجازی، تاسه گیر

تاسه گیر: اضطراب آور

وعده هایی که حقیقی هستند، باعث آرامش انسانند و اگر مجازی باشند، اضطراب آورند.

 

نک: اینک

غره شدن: فریفته شدن. مغرور: کسی که فریب خورده!

 

_ ای شده اندر سفر با صد رضا                   خود به پای خویش تا سو ء القضا

چه بسا انسانها که در کمال اختیار و رضایت خودشان به سمت سرنوشت شومشان حرکت میکنند.

 

بری: میبری ،  برخوردار میشوی

طراز: شهری بوده که مردمانش به خوبرویی مشهور بوده اند.

ز رنجوری: به خاطر رنجوری

 

 

_ در این ابیات بیان شده است که طبیب ، الهی بود و به خاطر خوشایند پادشاه کار نمیکرد و اینکه کشته شدن زرگر درست بوده است. اما بعد مولانا از زبان زرگر میگوید که این خونی که ریخته شد، دامنگیر تو خواهد شد.

نکته ای در مورد سمبولیسم در داستان های عرفانی صوفیه:

سمبولیسم در آن زمان به پیشرفتگی حالا نبوده است. در کتابها، نمایشنامه ها و فیلم هایی که در زمان حاضر داریم، تمام سمبل ها منطبق با مفاهیمی هستند که نویسنده میخواهد بیان کند، مثل رمان کوری. اما در ادبیات صوفیانه ی آن زمان، این پیشرفتگی وجود نداشته است.

زرگر خونش به درستی ریخته شد ( وقتی مفاهیم را باز کنیم، این موضوع روشن خواهد شد)

و این موضوع که خون مقتول دامنگیر قاتل خواهد شد (کسی که کار ناشایستی انجام دهد، نتیجه ی عملش به سمت خودش باز خواهد گشت) ، حاشیه ای است که مولانا بیان کرده که اگر با ساختار متون صوفیانه آشنا نباشیم، با مشکل روبرو خواهیم شد.

 

 

_ عشق آن زنده گزین کو باقیست               کز شراب جان‌فزایت ساقیست

(کز شراب جانفزا تو را ساقی است...)

 

عشق آن کس یا چیزی را برگزین که اولا زنده، ثانیا باقی است.

 

اعتقاد صوفیه: آنچه نپاید، دلبستگی را نشاید.

دلبستگی در دنیا فقط به آن چیزی شایستگی دارد، که باقی است. اعتباری و زایل شدنی نیست.

(تو مگو ما را بدان شه بار نیست               با کریمان کارها دشوار نیست)

 

 

_ بیان اینکه کشتن زرگر به درستی صورت گرفته است:

 

گر خضر در بحر کشتی را شکست               صد درستی در شکست خضر هست

 

تلمیح دارد به همراه شدن حضرت موسی با خضر (ع) که در قرآن آمده است.

موسی هم با تمام درایت و خردی که داشت، جریانی را که پشت پرده بود، نفهمید. تو بدون بال و پر سعی نکن که بپری!

 

 

 

فایل های صوتی این جلسه طی چند روز آینده در صفحه ی مربوطه گذاشته خواهند شد.

سایت اصلی مربوط به جلسات را در اینجا ملاحظه کنید.

پانویس    , panevis
پانویس - 06:17 1386/01/18
13

 

جلسه ی چهل و هفتم :

 

    در دو جلسهء اخیر به بررسی صورت ظاهری ابیات داستان شاه و کنیزک پرداخته بودیم. در این جلسه تعبیرها و تاویلاتی که از این داستان شده است را مورد بررسی قرار دادیم. هفت تفسیر این داستان برگرفته از تفسیر نیکلسون، کتاب "سر دلبران" نوشتهء دکتر عباس خیرآبادی، کتاب "عشق‌درمانی" تالیف دکتر عبدالعظیم کریمی و کتاب "با پیر بلخ" تالیف محمدجعفر مصفا است که بتفصیل در این جلسه خوانده و شرح شدند.

 

    بجز دو تفسیر نیکلسون و محمدجعفر مصفا، پنج تعبیر دیگر را در جدول زیر آورده‌ایم.

 

   جدول نماد‌شناسی داستان شاه و کنیزک:

 


    فایل‌های صوتی مربوط به این شرح این نمادها و تعبیرها را می‌توانید از  این صفحه download کنید.

 

    برای مشاهده‌ی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید.

 

 

 

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 07:37 1386/01/25
14

جلسه ی چهل و هشتم:

 

 

حکایت توبه‌ی نصوح

مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 2228 به بعد

----------------------------------------------------

 

ابتدا جناب پانویس به خوانش و توضیح ابیات پرداختند و بعد تعبیر داستان را از کتاب "با پیر بلخ" شنیدیم. در انتهای جلسه دوستان به بحث مختصری پیرامون داستان و آنچه مولانا بیان کرده، پرداختند و یکی دو داستان کوتاه هم خوانده شد.

برای مشاهده ی ابیات مورد بحث در این جلسه  اینجا کلیک کنید.

 

-------

 

      شرح این توبه‌ی نصوح از من شنو             بگرویدستی، ولیک از نو گرو

 

     بود مردی پیش از این، نامش نصوح             بُد ز دلاکی زن او را فتوح

 

   نصوح مردی بود با هیئت و قیافه‌ی زنانه. او در حمام‌های زنان به کار مشغول بود و بخصوص دختر شاه را دلاکی می‌کرد و کسی هم به جنسیت حقیقی او پی نبرده بود. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت. روزی نصوح برای رهایی از این فعل قبیح نزد عارفی ربانی رفت و به او گفت مرا نیز دعا کن. آن عارف که مردی روشن‌بین بود، بی‌آنکه خواسته‌ی او را بپرسد بفراست دریافت که مشکل او چیست. به عبارت دیگر ضمیر او را خواند، ولی چیزی به رویش نیاورد. فقط تبسمی کرد و گفت انشاالله توبه نصیبت می‌شود.

  

   دعای آن عارف به اجابت رسید و اسباب توبه‌ی نصوح بدین صورت فراهم شد:

   روزی نصوح طبق روال همیشگی در حمام زنانه مشغول کار بود که ناگهان قیل و قالی بلند شد و در آن میان زنی جار زد که یکی از مرواریدهای گوشواره‌ی دختر شاه گم شده است. در حمام را ببندید و نگذارید کسی خارج شود تا جامه و بقچه‌ی حاضران وارسی شود.

 

   بقچه‌ها را روی زمین ولو کردند و جامه‌ها را بدقت گشتند اما از دانه مروارید خبری نشد. ناچار گفتند همه باید کاملاً برهنه شوند و یکی یکی مورد بازدید قرار گیرند. نصوح با شنیدن این حرف بکلی خود را باخت و افتان به خلوت حمام رفت و در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاریتت این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم.

 

   نصوح آنقدر خدایا خدایا کرد که در و دیوار نیز با او همنوا شدند. در این اثنا نوبت وارسی نصوح رسید. زنی نام او را صدا زد. اما همینکه او نام خود را شنید از ترس، بند دلش پاره شد و بر کف حمام افتاد و از هوش رفت. در این فاصله زنی جار زد که مژده مژده مروارید پیدا شد. ناگهان در حمام ولوله‌ای افتاد. زنان دستک‌زنان شادمانی خود را از یافته‌شدن مروارید اعلام کردند. و نصوح نیز در فضایی آکنده از شادمانی به هوش آمد و دید که خطر از کنار گوشش گذشته است. زنانی که بدو ظنین بودند نزدش آمدند و عذرها خواستند. او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

 

-----------------------

 

عشیق: عاشق (در اینجا به معنای هوس پیشه)

 

توبه: بازگشت – بازگشت انسان به حالت اصیل خود

انسانی که از حالت اصیل روانی اش خارج شده باشد، توسط توبه به این حالت باز میگردد.

 

       هر که را اسرار کار آموختند         مهر کردند و دهانش دوختند

 

 عارف واقعی کسی است که بر لبش قفل زده، اصولا ساکت است. در مورد هر چیزی بی تامل سخن نمیگوید و ظرفیت شنونده را میشناسد. کسانی که از جام حقیقت نوشیده اند، به رازهایی آگاه شده اند ولی آن اسرار را میپوشانند و به همه کس نمیگویند و خود را به تجاهل به موقع میزنند. یعنی اگر میبینند طرف مقابل ارزشی برای سخن قائل نیست، حرف را حیف و میل نمیکنند.

 

 

در مورد دعا:

 

دعای پیر مانند هر دعای دیگری نیست. او فانی است و گفته ی او گفته ی خداست.

در مورد فنا مفصل صحبت کرده ایم. اینکه فرد وقتی از خود رها شود، با حقیقت همراه میشود. خود حقیقت میشود.

دعا: خواندن، صدا زدن

در چنین حالتی که هستی ذهنی فرد دعا کننده محو شود ، در دعا و خواستن فرد دوئی وجود ندارد. (دوئی: "من" و "خدا"یی که از او چیزی میخواهم)

 

 دعا مسلما یک مفهوم کاملا دینی است. در هیچ مکتب فلسفی نمیبینیم که توصیه به دعا شده باشد.

چطور ممکن است که موجودی برتر به نام خدا، اراده اش تحت تاثیر اراده ی موجودی مادون قرار بگیرد؟! (فرد دعا کننده که از موجودی برتر چیزی میخواهد، اگر آن موجود برتر به اصطلاح دعایش را برآورده کند، میگویند که اراده و خواست موجود مادون در تغییر موجود برتر تاثیر گذاشته است.) 

متکلمان (مدافعان عقاید دینی به طریق فلسفی) در مورد این چالش صحبتهایی مطرح کرده اند و پاسخ هایی هم داده اند که در اینجا به آن نمیپردازیم.

 

فرد دعاکننده وقتی فانی میشود، با حقیقت یکی میشود.

سوال: خواستن

اگر خدا از خودش بخواهد و طلب کند، چطور ممکن است که دعای خودش را رد کند؟! -----> اتحاد عبد و معبود (که یکی از اساس های مکتب مولاناست)

 

 

عجوز: پیر

نو: جوان

حاجبه: ندیمه ی اصلی و بزرگ

از خشیتی: از ترس

دل آهنین----> پوست کلفت شده ام

ستار: پوشاننده

 

آنقدر خدا خدا کرد که در و دیوار هم با او همنوا شد.

در مورد تجربه ی عرفانی در داستان دقوقی بیشتر صحبت خواهیم کرد.

 

 به طور کلی یکی از موضوعات اصلی که در خودشناسی برای رها شدن از نفس(عقل جزئی) و فرو خوابیدن اندیشه و فکر و تجربه ی سکوت و حقیقت مطرح است، این است که فرد به حالت استیصال برسد. یعنی در وضعیتی قرار بگیرد که به ناچار "من" اش را وابنهد. (مثل داستان پیر چنگی و پادشاه و کنیزک)

 در روانشناسی هم چنین چیزی داریم. یعنی هم به بیمار آگاهی های خاصی میدهند و هم او را هم از لحاظ شرایط بیرونی در کیفیتی قرار میدهند که در این حالت استیصال قرار بگیرد. فوق العاده به او فشار می آید و بعد یکباره از حالتی که قبلا در آن بوده، خارج میشود.

 

وجود او نماند: "من" اش نماند (منظور این نیست که جسمش ناپدید شد!!!)

باز جانش... : باز بلند پرواز جانش را حقیقت به خود خواند و به حقیقت نزدیک شد

 

کشتی--------> من   ( وقتی کشتی "من" اش در شکست)

بی مراد: ناخواسته

دریا-------> حقیقت

محتویات کشتی، توسط خود کشتی از دریا جدا هستند. وقتی کشتی، خود، فروبشکند ، محتیات به دریا وصل میشوند: فرد به حقیقت متصل میشود

تن------> نفس

کنده: قطعه چوب کلفتی که از درخت است و پای پرنده را بدان میبندند تا نتواند فرار کند: جلوی پروازش را میگیرد.

باز-----> روح و روان انسان

 

روح مانند آن باز شکاری است و تن(نفس) برایش چون کنده ای است که مانع پروازش میشود.

 

 وقتی فرد در یک حالت ناهنجار روانی قرار دارد، اگر به دلیل اتفاقی یا بوجود آمدن شرایطی، این "بی خودی" را تجربه کند، تمام حالت قبلی اش برمیگردد! نه تنها محو میشود، بلکه تبدیل به یک حالت خوش میگردد.

 

رسن: طناب

 

مختصری از تعبیر داستان از کتاب با پیر بلخ:

 وقتی انسان از هرگونه تلاش برای خارج شدن از "خود" دست بکشد، بلادرنگ از آن خارج شده است! منی که دچار "من" هستم دائما به سوی ایده آل ها چنگ می اندازم و میخواهم چیزی بشوم.

"خود" حاصل اندیشه های آزمندانه ی خود ماست.

اگر آزادی از زندان را (که آن هم نوعی از خواستن است)  نطلبی، معنی اش این است که یک کیفیت نخواستن را تجربه کرده ای.

میبینیم که عامل در بند بودن انسان، اندیشه های توهمی است.

شهوتی که در این داستان مطرح شده، نه به معنای شهوت جنسی ، بلکه به مفهوم "خواستن" است.

 

 در این داستان میبینیم که شرایطی برای نصوح فراهم شد که در کیفیت استیصال قرار گرفت. ما که نمیتوانیم چنین شرایطی برای خود فراهم کنیم. پس چطور میتوانیم به حالتی برسیم که عمق وخامت این وضعیت گرفتار "من" بودن را درک کنیم؟!  مسلما پاسخ "آگاهی" است!

من هرچه بیشتر به کلک ها و  بدبختی ها و شومی های این توهم "من" آگاه باشم و به فنونش پی ببرم و ببینم که چقدر در طول زندگی مرا به بازی میگیرد و باعث میشود عمرم را به بطالت بگذرانم، چقدر مرا در خشم ها و نفرت ها و لذت های کاذب و چنین ناهنجاری های روانی فرو میبرد و آگاهی ام را گسترده تر و مخصوصا عمیق تر کنم، این آگاهی باعث میشود که من خودم را در کیفیت استیصال قرار بدهم.

در چنین حالتی، خودبخود و بدون اینکه خودم متوجه باشم در کیفیت استیصال قرار میگیرم و به نوعی انقلاب درونی در برابر این پدیده ی توهمی به نام نفس دست میزنم.

 

 

 

 برای مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید.

 فایل های صوتی این جلسه را از این صفحه download کنید.

 

 

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 16:21 1386/02/4
15

سلام خدمت دوستان

 

به دلیل پیوستگی جلسات 49 و 50  ،که مربوط به صورت ظاهری داستان دژ هوشربا (قلعه ی ذات الصور ) است ، گزارش مربوط به این دو جلسه به طور مشترک (در یک پست) در کلوب گذاشته خواهد شد.

 

پیروز باشید 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.