| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
90
|
1039
|
90/11/5 (08:19)
|
|
||
|
|
25
|
547
|
90/9/29 (20:35)
|
|
||
|
|
2
|
1031
|
90/6/1 (17:47)
|
|
||
|
|
2
|
596
|
89/5/14 (11:13)
|
|
||
|
|
4
|
331
|
88/10/30 (08:48)
|
|
||
|
|
1
|
640
|
87/9/24 (15:11)
|
|
||
|
|
1
|
1117
|
87/8/26 (22:27)
|
|
||
|
|
29
|
1313
|
87/6/26 (22:56)
|
|
||
|
|
24
|
1820
|
86/12/4 (00:48)
|
|
||
|
|
0
|
590
|
86/9/12 (18:55)
|
|
||
|
|
3
|
729
|
86/9/12 (18:28)
|
|
||
|
|
4
|
730
|
85/12/23 (01:32)
|
|
||
|
|
8
|
311
|
85/11/22 (15:55)
|
|
||
|
|
0
|
244
|
85/5/31 (18:06)
|
|
بمیرید بمیرید | ||
اولین تصویری كه میاد تو ذهنتون بعد از خوندن این شعر چیه؟ چه رنگیه؟
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید از این مرگ مترسید از این خاك بر آیید و سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید ازین نفس ببرید كه این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یكی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان چو زندان بشكستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه میر و وزیرید
بمیرید بمیرید از این ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ است هم از زندگی است این كه ز خاموش نفیرید | ||
جان جهان! دوش كجا بوده اى
نى، غلطم، در دل ما بوده اى...
به نظر شما كجا بوده ؟!
به نام حضرت دوست
زنهار بجز عشق دگر شغل نگیری (دیوان شمس)
کار کردن همگام شدن است با زمین و آسمان. و بیکار ماندن بیگانه گشتن است با بهار و تابستان، و خزان و زمستان. و باز ماندن از قافله حیات است که با غروری شکوهمند و تسلیمی سربلند به سوی ابدیت پیش می رود. وقتی کار می کنی وجودت به نی لبکی ماننده است که از مجرای آن نجوای زندگی به آهنگ بدل می گردد. آیا دوست می داری وقتی همه آواز می خوانند تو نی لبکی گنگ و خاموش باشی؟ وقتی کار می کنی، نقشی از برترین رویای زمین را که در آغاز به نام تو نوشته اند جان می بخشی.
دوستی با کار به حقیقت عشق به زندگی است. و عشق به زندگی در کار، دمساز شدن با اسرار حیات است. اگر به هنگام کار زمین و زمان را ملامت می کنی و تولد را بلا و بدبختی و تحمل بار تن را لعن و نفرین می خوانی که در ازل بر پیشانی تو نقش بسته است، من با تو می گویم که این نقش لعنت را جز با عرق جبین پاک نمی توان کرد. همچنین با تو گفته اند که زندگی به حقیقت ظلمت است و تو با ملالت کلام افسردگان را تکرار می کنی. اما من به تو می گویم زندگی به حقیقت ظلمت است مگر شوق و شور در میان باشد. و شوق و شور کور و بی هدف است مگر دانش در میان باشد. و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد. و کار تهی و بی جان است مگر عشق در میان باشد. و هنگامی که با عشق کار می کنی خود را با خود و با خلق و با خدا پیوند می دهی.
شهری است پر ظریفان وز هر طرف نگاری
یاران صلای عشق است گر می کنید کاری
و اکنون با تو می گویم کار با عشق چیست؟
کار با عشق آن است که پارچه ای را با تار و پود قلب خویش ببافی، بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد. کار با عشق آن است که خانه ای با خشت محبت بنا کنی، بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد. کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و محبت بکاری و حاصل آن را با لذت درو کنی. چنانکه گویی معشوق تو آن را تناول خواهد کرد. و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که تمام پاکان و قدیسان عالم در کار تو می نگرند.
قل اعملوا فسیر الله عملکم و رسوله و المومنون. (سوره توبه ایه105)
(ای رسول ما مومنان را بگوی که شما کار خود بجا آورید که خدا و رسول و مومنان آن را خواهند دید.)
کار تجسم عشق است. کار عشق مجسم است. اگر نمی توانی با عشق کار کنی، اگر جز با ملالت و بیزاری کاری از تو بر نمی آید، بهتر است کار خود را ترک کنی و بر دروازه معبد بنشینی و صدقات کسانی را که با عشق کار می کنند بپذیزی. زیرا اگر بی عشق پخت کنی، نانی تلخ از تنور بدر خواهد آمد که کودک گرسنه را نیم سیر گذارد و اگر با کینه انگور بیفشانی زهری از آن کینه در شراب تو خواهد ریخت. و اگر با صدای فرشتگان آواز بخوانی و تو را به آن آواز عشقی نباشد گوش ادمیان را آشفته می کنی و آنان را از شنیدن آوای روز و نجوای شب محروم می داری.
(برگرفته از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران ترجمه دکتر الهی قمشه ای)
سلام خدمت تمامی دوستان عزیز
امیدوارم هر كجا كه هستید شاد و پیروز باشید
امروز 15 آبان ماه در تاریخ كهن ایران عزیزمان مصادف است با :
دی به مهر از آبان ماه برابر با 15 آبان در گاهشماری ایرانی
میانهی فصل پاییزهنگام برگزاری جشنی به نام «پاییزانه» یا «جشن میانهی پاییز» است که در گاهشماری گاهنباری نیز هنگام یکی از گاهنبارها به نام «اَیاثرِم»(در اوستا اَیاثرِیمَه) به مانک «آغاز سرما» بوده است. این گاه در باور سنتی زرتشتیان هنگامی است که خداوند گیاهان و رستنیها را آفریده است.
جشن پاییزانه هنوز در بین مردم کرمانشاه برگزار میشود و از مراسم این جشن میتوان به خواندن دعا و پختن خروس به شمارگان فرزندان خانواده نام برد.
فرا رسیدن این روز را بهانه می كنم و برای تمامی شما مهربانان سلامت و شادی را آرزو دارم .




| گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ | گویند صبح نبود شام تو را دروغ | |
| گویند بهر عشق تو خود را چه میکشی | بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ | |
| گویند اشک چشم تو در عشق بیهدهست | چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ | |
| گویند چون ز دور زمانه برون شدیم | زان سو روان نباشد این جان ما دروغ | |
| گویند آن کسان که نرستند از خیال | جمله خیال بد قصص انبیا دروغ | |
| گویند آن کسان که نرفتند راه راست | ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ | |
| گویند رازدان دل اسرار و راز غیب | بیواسطه نگوید مر بنده را دروغ | |
| گویند بنده را نگشایند راز دل | وز لطف بنده را نبرد بر سماع دروغ | |
| گویند آن کسی که بود در سرشت خاک | با اهل آسمان نشود آشنا دروغ | |
| گویند جان پاک از این آشیان خاک | با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ | |
| گویند ذره ذره بد و نیک خلق را | آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ | |
| خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی | جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ |
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من

« كشف رمز »
استاد محمد علی طاهری
به نام بی نام او
حقایق جهان هستی به زبان ساده
در فیزیك مدرن، "ماده"، موج متراكم است و موج نیز خود "حركت" تلقی میشود، پس همهی جهان هستی (چه از بعد ماده نگاه شود و چه از بعد انرژی) از موج ساخته شده و موج نیز از "حركت" به وجود آمده است. با توجه به این كه جهان هستی از حركت آفریده شده است، لذا جلوههای گوناگون آن نیز ناشی از حركت است. نظر به این كه هر جلوهای كه ناشی از حركت باشد، مجازی است، در نتیجه جهان هستی مجازی بوده و حقیقت وجودی ندارد. به دنبال پی بردن به این موضوع كه جهان هستی از حركت به وجود آمده است، سوال دیگری را مطرح میكنیم:
چه عاملی، به بی نهایت حركت موجود در جهان هستی جهت داده است به گونهای كه از میان این همه حركت، سیستم كاملاً سازمند و هدفمندی، تجلی پیدا نموده است؟
در پاسخ باید گفت تنها چیزی كه میتواند به بینهایت حركت موجود، جهتی هدفمند داده باشد، وجود عاملی هوشمند است كه قادر است تشخیص بدهد كه هر حركتی باید در چه جهتی و به چه صورتی انجام شود تا نتیجهی نهایی آن بتواند سیستمی هماهنگ، هدفمند و گویا باشد.
بنابراین، ماده و انرژی و یا به عبارت دیگر ساختار جهان هستی، از هوشمندی و یا شعور و آگاهی به وجود آمده است. پس در اصل:
ما سمیعیم و بصیریم و هوشــیم با شما نامحرمان مـا خامشـــیم
چون شما سوی جمادی میروید محرم جان جمادان چون شـــوید
از جمـــــادی عالـــــم جانها روید غلغل اجزای عالـــــم بشـــــــنوید
فاش تســــــبیح جمـــــادات آیدت وســـــوســــه تاویلها نـــر بایدت
( مولانا )
نظر به این كه هوشمندی حاكم بر جهان هستی، میبایستی خود از جایی ایجاد شده و در اختیار منبعی باشد، این منبع را صاحب این هوشمندی دانسته، «خدا» مینامیم.
با توضیحات ارائه شده، میتوان گفت كه در هر لحظه سه عنصر در جهان هستی موجود است: آگاهی، ماده و انرژی. برای مثال، بدون وجود آگاهی انسان قادر نیست ماده و انرژی را در اختیار داشته باشد و بدون داشتن آگاهی و اطلاعات نمیتواند از آن ها استفادهی هدفمندی داشته باشد.
پس ساختار اصلی جهان هستی، آگاهی یا شعور میباشد كه ماده و انرژی از آن به وجود آمدهاند. بنابراین، در هر لحظه سه عنصر در جهان هستی وجود دارد كه آن ها را میتوان مطابق شكل زیر نشان داد:

جهان مجازی در دنیای عرفان
با توجه به مطالب فوق و با كشف رمزهای صورت گرفته، متوجه میشویم كه حركت، هوشمندی و جهان مجازی در دنیای عرفان، موضوعی شناخته شده بوده است و عرفای ما به احتمال بسیار قوی به آن پی بردهاند زیرا به بیانهای مختلف، آن ها را در اشعار خود منعكس نمودهاند.
در این جا برخی از سرودههای عرفای ایران را مورد بررسی اجمالی قرار میدهیم. در وهلهی اول متوجه میشویم كه آن ها نیز مبحث حركت را شناختهاند، ولی با زبان مخصوص و لطیف خود آن را توصیف نمودهاند. برای مثال، حركت را به رقص تشبیه كردهاند. در این جا به سرودهای از مولوی اشاره میكنیم كه با چه دقت و ظرافتی، تصویر زیبایی از زبان ذره را عرضه میكند:
ما بر در و بام عشــق، حیران آن بام، كـــــه نردبان ندارد
هر ذره، پراز فغان و غوغاست اما چـــــــه كند، زبان ندارد
رقص اســــــت، زبان ذره زیرا جز رقــــص دگـر، بیان ندارد
( مولوی )
این سروده به طور دقیق نشان میدهد كه او به طریق شهودی به این نكته پی برده كه ذرات عالم هستی با زبان رقص، به گیتی معنا و مفهوم دادهاند. شاعر به این حقیقت پی برده كه میلی درونی (شعور كیهانی) هر ذره را به رقص و حركت وادار میكند و نكتهی مهم در این حركت، هدفمندی آن است كه ذره را به مقصدی خاص هدایت میكند.
یكی میل اســــت با هـــر ذرهی رقاص كشان هــر ذره را تا مقصـــد خــاص
اگر پویی ز اســــــفل تا بـــه عـــــــالی نبینی ذرهای زیــن میـــــل خـــــالی
همین میل است اگر دانی همین میل جنیبــت در جنیبــت، خیـل در خیـل
ســــــر این رشـــــــتههای پیچ در پیچ همین میل است باقی هیچ بر هیچ
از این میل اســت هر جنبش كه بینی بـه جســـم آســـــمانی تـــا زمینی
بـــه هـــــــــر طبعی نهــــــــاده آرزویی تك و پو داده هـــر یك را بـــه سـویی
( وحشی بافقی )
ملاحظه شد كه با دید علمی، جهان هستی از "حركت" به وجود آمده؛ اما از دید عارف، جهان هستی از رقص آفریده شده كه در واقع همان "حركت" است، اما با بیانی شیرینتر و توصیفی ظریفتر. به دنبال این تعبیر، نیاز به توصیفهای دیگری پیش میآید كه باعث میشود زبان عارف با زبان قشرهای دیگر تفاوت اساسی داشته باشد. مثلاً، برای این كه "رقص" داشته باشیم، باید "آهنگ" وجود داشته باشد؛ و برای اینكه آهنگی نواخته شود، وجود "ساز" الزامی است؛ و برای نواختن ساز نیز به "مطرب" نیاز است. از این رو، سرودههای عرفا پر از واژههای رقص، آهنگ، ساز و مطرب است و انسانهای خارج از دنیای عرفان كه با این اصطلاحات سروكاری ندارند، به این گفتهها با دیده شك و تردید و بعضی مواقع با دیدهی تكفیر نگاه كرده و دنیای عرفان را متهم به تمایل به لاابالیگری و دعوت مردم به عیش و طرب و بیخیالی كردهاند؛ لذا با كشف رمز و توضیح دقیق، در صدد تبرئهی دنیای عرفان برآمده و نشان میدهیم كه این تصورات، سوء تفاهمی بیش نبوده و كلام عرفای این مرز و بوم، عمیقتر از این ظاهربینیها است. به قول حافظ:
جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
پس بررسی موضوع رقص به مطرب رسید؛ بالاترین حدیثی كه انسان میتواند دربارهی آن بحث كند، مطربی است كه میتواند چنان سازی بنوازد كه با آهنگ آن همهی ذرات عالم هستی به رقص آمده و با رقص خود به عالم، معنا و مفهوم و هدف بدهند. این چه مطربی است كه میتواند با آهنگ ساز خود، چنین غوغایی بر پا كند؟
حدیث مطرب، حدیث خداوند است كه با نواختن سازی دلانگیز، همهی ذرات عالم هستی را به رقص و پایكوبی واداشته، اركستر سمفونیک عظیم و حیرت انگیزی به پا داشته كه تصور آن برای انسان محال است؛ و به دنبال آن رقصی موزون كه همهی عالم را فرا گرفته است. پس در دنیای عرفان، ترتیب زیر را داریم:

در نمودار فوق، ملاحظه میشود كه خداوند، «هوشمندی» را (كه معادل «ساز» است) خلق نموده و از این هوشمندی، قوانین حاكم بر جهان هستی پدیدار گشته است. بدین ترتیب ارادهی خداوند، بر جهان حكفرما شده است و برگی از درخت نمیافتد، مگر در چارچوب اِذن و اجازه خداوند؛ كه همان قوانین اوست.
قوانین نیز اعداد را به وجود آورده و به عبارتی جهان هستی از اعداد ساخته شده است و اعداد تعیین كنندهی چگونگی جهان هستی بوده و چندین عدد ثابت، تعیین كننده وقایع آن هستند كه ما هم اكنون میتوانیم روی كره زمین زندگی كنیم (مانند عدد ثابت سرعت نور، ثابت پلانك، ثابت پی، ثابت نپریان، ثابت آووگادرو و...) اعداد متغیر نیز به نوعی دیگر چنین نقشی را ایفا میکنند (مثلاً فاصلهی زمین از خورشید، شتاب جاذبه زمین و...) حتی تغییر جزیی در هر یك از اعداد بالا، بود و نبود ما را برای همیشه رقم میزند و تغییر مقدار آنها در آینده میتواند مرگ و زندگی انسان را تعیین نماید.
بلی چنین دقتی در اعداد و نواختن چنان آهنگ موزونی، جز از خداوند بر نمیآید. سازی كه بیساز است و صدای آهنگ آن را فقط عارف است كه میتواند با گوش جان بشنود و آن را به تصویر قلم كشیده و در برابر دیدگان ما قرار دهد؛ اما كسی كه چنین آهنگی را نشنیده باشد، طبیعی است كه آن را انكار نموده و تكفیر نماید هر چند كه به گونه عقلانی دربارهی توانایی خداوند صحبتها و قلم فرساییها نماید.
گر چه بی ساز است، ساز مطرب عشاق ما گر نوازد ســـاز مــا، ســـاز گــردد عاقبت
http://83-interuniversal.persianblog.ir/
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
دکتر محسن فرشاد
یکی از مبانی وحدت گرائی، اکنون دیدگاه دانشمندان ایده آلیست است که روح، یا آگاهی و ماده را یکی دانسته و آنها را از هم جدا نمیکنند. تفسیرهای متعددی که بر تئوری کوانتوم، و مکانیک کوانتومی واردشده است، نظر به یگانگی، روح – ماده، یا آگاهی و ماده داشتهاند.
در تفسیر کپنهاگی تئوری کوانتوم، و همینطور مکانیک کوانتومی، اصالت با مشاهده و ادراک انسان است.
اصالت ادراک، مشاهده و تصور، یکی از مهمترین نهادهای تاریخ فلسفه است. به عبارت سادهتر این مشاهده، درک، نظارت و توجه انسان است که وجود چیزی را تعیین و اثبات میکند. ادراک و مشاهده یکی از مهمترین امور روحی و روانی انسان است، پس این روح، ذهن و فضای روانی و معنوی انسان است که موجودیت اشیاء، تفاوت آنها و نمود آنها را بر ما تعیین و مشخص میکند.
به اعتقاد مکتب اصالت ادراک، تا من چیزی را مشاهده نکنم، وجود نخواهد داشت، و من با مشاهده و ادراک خود، اتمهای اندیشه خود را بر روی شی مورد مشاهده قرار میدهم، و طبق تئوری کوانتوم با شی مشاهده شده یک سیستم را میسازم، پس شاهد با مشهود یک سیستم واحد را به وجود میآورند.
این اتحاد سیستمیک در جهان، همان اتحاد شاهد و مشهود ، یا ناظر و منظور در تئوری کوانتوم است که در واقع اتحاد روح با ماده است. اگر ما با روح خود شی خارجی یا مادهای را میبینیم، و با مشاهده و ادراک آن یک سیستم واحد را میسازیم، پس این مشاهده است که به شی قوام وجودی میبخشد همان اتحاد روح، ذهن و آگاهی با ماده است. ما با مشاهده عالم در وجود هستی شرکت میکنیم و با آن یکی میشویم.
نظریه فوق مبتنی بر ایده آلیسم بر کلی است، و نظریه پردازان کوانتومی نیز آنرا مورد تأیید قرار دادند. معروفترین آنها، گربه شرودینگر، و عدم قطعیت هایزنبرگ است.
شرودینگر فیزیکدان معروف اتریشی فرضیهای دارد که موسوم به «گربه شرودینگر» است. او گربهای را درنظر میگیرد که در قفسی جای گرفته است. یک شیشه سیانور در این قفس قرار دارد. و تپانچهای نیز در قفس قرار گرفته که با روشن شدن لامپی تپانچه شلیک میکند، و شیشه سیانور را میشکند. در اینصورت دو حال پیش میآید: یا گربه سیانور را میخورد که میمیرد. یا نمیخورد و زنده میماند.
چون در قفس بسته و ما از داخل آن اطلاع نداریم، تا در قفس را باز نکنیم از واقعیت ماجرا اطلاع نداشته و قین حاصل نمیکنیم. پس دو دنیا ، یا دو جهان برای ما وجود دارد که هر دو جهان احتمالی بوده و تابع قانون احتمالات هستند. وقتی صدای شلیک گلوله بلند میشود و شیشه سیانور میشکند، دو احتمال وجود دارد.
احتمال دارد گربه مرده و یا زنده باشد. وقتی در قفس را باز کردیم و دیدیم که گربه خوشبختانه زنده است، اولاً شک ما به یقین تبدیل میشود. یعنی احتمال به صورت تابع موج ساقط شده و قطعیت جای آنرا میگیرد. گربه زنده است، پس احتمال مرده بودن به صورت تابع موج ساقط میشود، و دنیای زنده بودن گربه قطعیت مییابد. پس این مشاهده و ادراک ماست که احتمال یا قطعیت درون قفس را معین میکند.
این یعنی حاکمیت آگاهی ، شعور ، ذهن و روح انسان در تعیین وضعیت و حالت هرچیز در عالم هستی.
وقتی ما وضعیت چیزی را با مشاهده خود تعیین میکنیم، روح یا آگاهی ما با آن شی یا چیز متحد میشود.
در تفسیر نظریه شرودینگر میتوانیم بگوئیم، وقتی در قفس را باز میکنیم و گربه را زنده مییابیم، مشاهده ما که قطعیت را به دنبال میآورد عالم ذره را تشکیل میدهد، و گربه مرده که به صورت تابع موج ساقط شده و در عالم احتمال مانده و قطعیت نیافته، عالم موج را میسازد. به عبارت دیگر، گربه زنده ذره است، و گربه مرده موج. تا زمانی که در قفس باز نشده است، ایندو یعنی موج و ذره مکمل یکدیگرند، وبه محض قطعیت، حالت دوم به صورت موج ساقط میشود و به صورت دنیای موازی با جهان ذرهای، یا جهانی که گربه در آن زنده است در میآید.
وقتی که در قفس را باز میکنیم و گربه را زنده مییابیم و حکم به زنده بودن آن میکنیم، ما با گربه زنده به صورت یک سیستم واحد در آمده و از نظر تئوری کوانتوم یک سیستم یا نظام یگانهای را تشکیل میدهیم.
ژان گیتون، فیلسوف فرانسوی در گفتگوئی در کتاب «خدا و علم، به سوی متارئالیسم.» میگوید:
«... عمل مشاهده و معرفتی که به دنبال میآورد، نه تنها حقیقت را دگرگون میسازد، بلکه آنرا معین میکند مکانیک کوانتومی، آشکارا نمایان میکند که ارتباطی نزدیک میان روح و ماده وجود دارد ... پس چگونه از این سعادتی که نصیب انسان متفکر شده است، بر خود نبالم؟ این تأیید آن چیزیست که همواره به آن اعتقاد داشتهام، فرمانروائی روح بر ماده.»
آنطور که درک میکنم، کائنات از یک خلاء نیرو سرشت شروع شده تا به امروز رسیده و باز به خلاء نیرو سرشت یا دینامیک بر میگردد. خلاء کوانتومی خود لطیفتر از عالم و کیهان کوانتومی را تشکیل میدهد، و در اثر تکامل ، سیر و پیچیده شدن ساختمان خلاء کوانتومی به ساختار امواج بسیار لطیف از نوع ساختمان آگاهی و اندیشه انسان، چگالی ماده شروع میشود. اما اساس یکی است، فقط خلاء کوانتومی پویا و نیرو سرشت ایجاد میدانهای کوانتومی نموده، آنگاه در اثر فعل و انفعال یا کنش و واکنش آن میدانها، ماده شکل خود را پیدا میکند. من نام خلاء کوانتومی را آگاهی کل و فراگیر گذاشتهام.
اما روح و آگاهی بر ماده و انرژی حکومت میکند.
هستی شناسی بدون توجه داشتن به نظام آگاهی حاکم بر هستی، شناخت یک سیستم مرده و بدون هدف است، اما آگاهی به هستی زنده، به آن زندگی و پویایی می بخشد.آگاهی حاکم بر دستگاه آفرینش نمایانگر اینست که همه اجزاء عالم که سازنده خود سیستم هستند، زنده، هوشمند، با برنامه و رو به تکامل هستند. ما زیر مجموعه کل به نام کیهان هستیم .
به حکم منطق هر چه زیر مجموعه دارد، کل مجموعه هم دارد ،اما هر چه کل مجموعه دارد، زیر مجموعه ندارد. به عبارت دیگر هرچه جزئی از یک کل دارد، کل هم دارد، اما هر چه کل دارد معلوم نیست جزء هم داشته باشد .
کوه با عظمت و زیبای البرز با قله دماوند از مولکولهایی مانند هیدروژن، سیلیس ، کوارتز و مواد معدنی مانند گوگرد و احتمالاً آهن تشکیل شده است .یک صخره در قله دماوند هم از هیدروژن، سیلیس ، و کوارتز تشکیل شده است، اما صخره یا سنگ های کوچکتر ممکن است فاقد گوگرد ، و یا مواد معدنی باشند .رابطه انسان با عالم هستی مثل رابطه صخره با کوه دماوند است. اگر انسان می اندیشد ، که یک امر بدیهی است. و اگر روح دارد که امروز دیگر برای روح شناسان غیر قابل انکار است، و اگر انسان زنده و در زندگی رو به تکامل می رود که این نیز روشنتر ازآفتاب است، پس کل عالم که مجموعه یک نظام است،
می اندیشد، زنده و هوشمند و رو به تکامل است.به همین دلیلی همه ذرات موجود در آنهم باید هوشمند ، زنده و متحرک و هدفمند باشد. این قضیه مورد اذعان فلسفه شرق یعنی چین ، هند و عارفان ایرانی قرار گرفته است ، با توجه به این اصل بزرگ کیهانی است که مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی به زیبایی می سراید :
جــــــــــمله ذرات عالم در نهان با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نا محرمان ما خامشیم
ذرات زنده ، هوشیار، پرانرژی و سازنده اند. پس کل یا مجموعه کل آنها یعنی کیهان زنده ، با هوش سازنده و آفریننده است. رابطه انسان با کیهان مانند رابطه یک گیاه در یک باغ بسیار بزرگ با طبیعت اطراف ،آب و آفتاب و گیاهان دیگر است .چطور می توان گفت گیاه که در یک باغ بزرگ روئیده، زنده، رو به رشد و صاحب درک است، اما باغ بزرگتر آن که هر آنچه گیاه کوچک دارد، در خود پرورده است مرده و بدون درک و نیروی هوشمندی است. منطق من نمی تواند چنین حکمی را بپذیرد.
اعتقاد من اینست که اگر فیزیک میخواهد به مسائل بزرگ فلسفی و متافیزیک مانند اینکه عالم از چه به وجود آمده بپردازد، نباید فقط به فرمولهای ریاضی و طرح نظریات محدود، کراندار و مادی گرایانه علوم بپردازد. فیزیک باید با عرفان ، یعنی شناخت مسائل تجریدی هستی آشتی کند، و نیروی مکاشفه را به عنوان یک اصل در شناخت منطقی انسان و باورهای او بپذیرد.
حرکت تکامل عالم ، یک نوع تکامل و حرکت کمالی است ،یعنی آگاهی کل ، حال هرچه می خواهد باشد .اینجا دیگر عقل هیچ دانشمندی به آن راه ندارد.نوعی دانه اولیه را در یک کیهان بی نهایت بزرگ ازتاریکی و سرما به وجود آورده است ، و آن دانه در دل اقیانوس بی نهایت تاریک و سیاه و بسیار سرد، ارتعاشی را باعث شده که یک فوتون اولیه به جنبش و به حرکت درآید. همین ارتعاش و حرکت و جنبش فوتون، یا موج- ذره اولیه در کیهان فندقی و شرائط آغازین عالم که معلوم نیست از کجا آمده ،موجب انفجار بزرگ یا مه بانگ شده است، خلاء کاذب تئوریسین های کوانتومی ، و عدم فیزیکدانان و برخی از فلاسفه، از نظر من همان انرژی تاریک یا سیاه است. که اگر راز انرژی سیاه در کیهان فاش شود، ما به وضیعت و حال هستی به لحظات قبل از انفجار بزرگ بیشتر پی خواهیم برد.با توجه به عقاید فوق است که من رگه هائی از نظریه کوانتوم را در اندیشه های مولانا احساس کردم .
مولانا وقتی می فرماید:
ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی را استخوان و ریشه ای
اندیشه را مقدم بر هر چیز و هر ماده ای می داند . پس از نظر فلسفی اولویت اندیشه بر ماده یعنی ایده آلیست بودن ، پس مولانا ایده آلیست یا طرفدار مکتب اصالت تصور است .همه دانشمندان طرفدار تئوری کوانتوم خود را ایده آلیست می نامند،چون عالم هستی در نهایت تبدیل به یک موج عقلی می شود. موج عقلی که استنباط من از عدد «زای» شرودینگر همین موج عقلی است، پس موج عقلی،یا کوچکترین کمیت فیزیکی ساختمان ماده، بسیار به ایده افلاطونی نزدیک می شود .مثال افلاطونی که جمع آن مثل است ،کائنات را تبدیل به یک موج عقلی می کند. موج عقلی یک کوانتوم پیوسته از ساختار اساسی عالم هستی است.
یک چنین موجی نمی تواند تصادفی ، بدون برنامه و نتیجه نیروهای تصادفی و کور طبیعت باشد. موج عقلی یک نوع آگاهی است، انسان از طرف آگاهی و شعور خود می تواند با این موج عقلی یا آگاهی کل تماس بگیرد و با آن به اتحاد برسد.
این آن چیزیست که من از اندیشه های مولانا درک کردم. شاید این راهی باشد برای عده ای که بدانند من با عشق ،و اندیشه ای تجریدی به کیهان نگریسته ام و علم هم که بسیار مقدس و والاست اگر بخواهد به جهان بهتر بنگرد، باید با آگاهی و خرد تجریدی و عشق به کیهان نگریسته و به آن نزدیک شود،در غیر این صورت علم و تکنولوژی ما روزی بر علیه خود ما به کار خواهد رفت. پس باید به سه کلمه درزندگی توجه کرد و آن را سرلوحه تفکرات خود قرار بدهیم ، و یک صدا فریاد بزنیم: زنده باد عشق ، زنده باد علم ، و زنده باد آگاهی.
اتحاد این سه شاید انسان را به سعادت برسانند.بیش از این دیگر نمی دانم.
منبع : مقدمه چاپ دوم اندیشه های کوانتومی مولانا
ارسال کننده: تقی فدایی حقی
مولانا و شمس
صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق... مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...
جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود... سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. مولانا تیرگی های عصر خویش را می دید. شمس تبریزی رفته بود، صلاح الدین زرکوب مرده بود و حسام الدین چلبی مریض بود... مولانا حال و روز خوبی نداشت... یاد آر ز شمع مرده... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را... مولانا با مریدان خود می رفت. مولانای جوان، اینک سرآمد عالمان شهر شده بود. مولانای زاهد و پارسا اینک از پیش می رفت و مریدان از پس ِ او می آمدند. ناگهان مردی از راه رسید. موی سرش پریشان بود و لباس هایش نامرتب. نزد مولانا رسید و ایستاد. چشمانش برق می زد. پرسید: سوالی دارم ای شیخ! مولانا به چشم تحقیر نگاهش کرد و گفت: بپرس...
شمس پرسید: ای شیخ! پیامبر اسلام در زهد و تقوا پیش بود یا بایزید بسطامی؟!!
مولانا گفت: سوال بیهوده ای پرسیدی... پیامبر اسلام!
شمس باز پرسید: پس چرا پیامبر گفت: "خداوندا ما تو را آنگونه که باید نشناختیم" و بایزید گفت: "خداوندا! شان و منزلت من چقدر بالاست!"...
بحث بالا گرفت. مریدان اطاقی حاضر کردند برای بحث و مجادله مولانا با شمس تبریزی. در هنگام ورود مولانا وارد شد و شمس از پشتش به درون اطاق رفت. بحث و گفتگو چند روزی طول کشید.عاقبت در اطاق گشوده شد. شمس خارج شد و مولانا به دنبال او سر افکنده راه افتاد. هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...