| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
90
|
1039
|
90/11/5 (08:19)
|
|
||
|
|
25
|
547
|
90/9/29 (20:35)
|
|
||
|
|
2
|
1031
|
90/6/1 (17:47)
|
|
||
|
|
2
|
596
|
89/5/14 (11:13)
|
|
||
|
|
4
|
331
|
88/10/30 (08:48)
|
|
||
|
|
1
|
640
|
87/9/24 (15:11)
|
|
||
|
|
1
|
1117
|
87/8/26 (22:27)
|
|
||
|
|
29
|
1313
|
87/6/26 (22:56)
|
|
||
|
|
24
|
1820
|
86/12/4 (00:48)
|
|
||
|
|
0
|
590
|
86/9/12 (18:55)
|
|
||
|
|
3
|
729
|
86/9/12 (18:28)
|
|
||
|
|
4
|
730
|
85/12/23 (01:32)
|
|
||
|
|
8
|
311
|
85/11/22 (15:55)
|
|
||
|
|
0
|
244
|
85/5/31 (18:06)
|
|
تلاش های بسیاری برای بازنویسی حکایات مثنوی انجام شده است. اخیرا کوششی
جدید به سبکی نو توسط محمد حسین مکارم انجام گرفته که علی رغم نوین بودن
اثر و تصاویر زیبای آن بسیار ناشناخته است.
" کتاب «شرح درد اشتیاق» بازنویسی کلیه حکایات مثنوی، دفتر اول و دوم، به سبکی نو و امروزی در قالب داستانهای کوتاه و مینیمالیستی (داستانک یا داستان کوتاه)، به زبانی ساده و شیوا و قابل فهم عموم طبقات مردم میباشد. همچنین تعدادی از داستانها به فراخور مضمون آن، دارای دیدگاه عرفانی شخصیتهای به نام و مطرح، و بعضی نیز به تصاویر رنگی تازه و بدیع مزین است. " - محمدحسین مکارم-
جهت اطلاعات بیشتر و تهیه کتاب رجوع کنید به http://eshtiagh.heba.ir
826 سال پیش درچنین روزی - 6ربیع الاول سال604هجری قمری:« مولانا جلال الدین محمد مولوی» عارف، متفكرو شاعرپرآوازه ایرانی متولد شد. او ازاهالی بلخ بود اما همراه پدربه قونیه رفت و سالیان متمادی دراین شهرزندگی كرد. مولانا درحلب و دمشق مسند وعظ و خطابه داشت. درقونیه تدریس می كرد و دراین ایام بعد ازآشنایی با شمس تبریزی روحش پریشان و آشفته شد و تدریس را رهاكرد. مردم قونیه و شاگردان مولانا شمس را ازقونیه بیرون راندند اما باردیگر برپریشانی مولانا افزوده شد. سرانجام شمس به قونیه بازگشت اما درسال645هجری قمری ناپدید شد و تا ابد داغ هجراو بردل محزون مولانا نشست. ازآن پس مولوی به تهذیب نفس پرداخت و سرودن مثنوی را آغازكرد. ازدیگرآثاراین شاعرپرآوازه «فیه مافیه، كلیات شمس و مجالس سَبعِه» را می توان نام برد .
فرانك عزیز من می بینم هیچكدوم از اعضا در هیچیك از بحث ها شركت نمیكنن گاهی مطلب جالبی میبینم جایی اینجا مینویسم اگر مدیر كلوب ومعاونین گرامی نظرشون اینه كه منهم چیزی ننویسم لطفا همه نوشته های منو حذف كنید من اصلا ناراحت نمیشم شما مختارید ! من چیزی كه دوست دارمو مینویسم شما میتونید حذفش كنید! بعد من میفهمم كه نباید بنویسم!!!
میرم یه جای دیگه مینویسم!!!
مولانا استاد عاشقیه منهم جز عشق از هیچ چیز دیگه ای نمینویسم چه در این كلوب چه در كلوبهای دیگه!


مولانا ******* كیمیای مراقبه
در جهان تنها یك فضیلت وجود دارد:و آن آگاهی است
و تنها یك گناه: وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها، تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است.
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی توجه كافی به كردار ، گفتار و پندار است.
زمانی كه تا به این حد از احوال جسم، ذهن و زندگی خود با خبر شدیم، آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه همواره به جست و جوی چیزی است كه پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نكته را درست زمانی می فهمد كه به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستین شب ازدواجش، در حالی كه هنوز آفتاب اولین صبح زندگی مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوی حقیقت ترك می كند. این سفر سالیان سال به درازا می كشد و زمانی كه به خانه باز می گردد فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی كه همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان "بودا" می دوزد، آشكارا حس می كند كه او به حقیقتی بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا كه از این انتظار طولانی همسرش شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش می گشتم! می دانستم كه تو بالاخره باز می گردی و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسی كه حقیقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. می خواستم بپرسم آیا آن چه را كه دنبالش بودی در همین جا و در كنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از سیزده سال تلاش و تكاپو این نكته را فهمیدم كه جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی كاملا عریان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزدیك كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی باشد!
چرا كه حتی در نزدیكی هم نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت تنها به قلبی حساس و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی كوشش مولانا در حكایت های رنگارنگ مثنوی اعطای چنین چشم و چنین قلبی به ماست
او می گوید: معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند فقط كافی است نگاه شان كنید
او گوید: به چیزی اضافه تر از دیدن نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن و برای دست یابی به حقیقت نیازی نیست كاری بكنید!
بلكه در هر نقطه از زمین، و هر جایی كه هستید به همین اندازه كه با چشمانی كاملا باز شاهد زندگی و بازی های رنگارنگ آن باشید، كافی است! این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق میكند!
تمامی راز مراقبه در همین دو نكته خلاصه شده است "شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم عمیق ترین راز مراقبه را فرا گرفته ایم!
97 سال پیش درچنین روزی - 28ذیحجه سال1332هجری قمری :شِبلی نعمانی ازنویسندگان كشورهندوستان درگذشت. او درتاریخ و فلسفه دانشمندی بزرگ بود و به سبب داشتن قریحه شاعری، اشعاربسیاری نیزسروده است. شبلی برای تحصیل علم مسافرتهای بسیاری كرد و بعد ازبازگشت به وطن دركالج علی گربه تدریس پرداخت. وی همچنین برای آگاه كردن مسلمانان هندی مجلهای بنام « اَلنَّدوَه » دایركرد . ازآثار شبلی نعمانی « شِعرُ العَجَم، مقالات شبلی و دیوان شبلی» را میتوان نام برد .
غزلهای ابتدایی مولانا شبلی در کتاب دستۀ گل ، یک دستۀ گل بسیار زیبا است . مولانا شبلی در نهایت جذبات و عالم سرخوشی و شور و شعف فراوان به نظر می آید. ولی غزلهای بعدی که به نام بوی گل منتشر گردید، آن حرمان ، نا امـیدی ، تلـخ کامی، یأس و پای شکـسته را غماز می باشد. شبلی گفته است :
ز جان گذشتم و بازم به بر نمی آید
که نیست زورم و آن بت به زر نمی آید
فراق و هجر یار خوش بود کز درد
پس از گذشتنِ شب هم ، سحر نمی آید
جدا ز دوست ، شب ماهتاب را چه کنم
که کار عارضِ او از قمر نمی آید
خاطرات خوش گذشته را به یاد می آورم . خوابهای خوب و رنگین اکنون مرا پریشان می کند . یاد گذشتۀ دردناک نیست بلکه در ذهن شبلی مانند یک طرح زیبا محفوظ مانده است . این یادها و خاطرات باعث تسکین او می باشد . در یک غزل نوشته است:
هیچ از صبر و سکون، با من نبود
در فراق دوست ، تنها بوده ام
با خیالش بس که بودم همنشین
گوییا با دوست هر جا بوده ام
در غزل دیگری می گوید:
یک سر و صد گونه سودای نهانی داشتم
یادِ آن روزی که من با خود جهانی داشتم
یاد آن روزی که من از ساده لوحی های خود
با عدو می گفتم ار راز نهانی داشتم
شبلیا! آن جلوۀ نیرنگهای بمبئی
بود تا وقتی که من خواب گرانی داشتم
اشعار فارسیِ مولانا شبلی، نشان دهندۀ ذوق و شوقِ او است و مطالعۀ عمیق و دقیق اشعار فارسی گوی، شاهد و آیینه دار کمال شعر او است . در شعر فارسی او ، شیرینی زبان و حلاوت غزلها با آب و تاب فراوان جلوه گری می کند. ندرت در افکار و خیالات او ، شوخی زبان ، شیوایی نفس ،دل آویزی و دل ربایی در اشعار شبلی به اثبات رسیده است. شبلی علاوه بر غزل در زمینه های دیگر شعر فارسی هم طبع آزمایی کرده است ولی غزلهای فارسی او از نظر بلاغت و لطافت بی نظیر است و بلا شبه در ادب فارسی سرمایۀ گرانبهایی است.
دکتر مهر النساء .ایم. خان- رئیس بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه ممبئی ، هند.
در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ ناهار به صدا درآمد،همه کارگرها در کنار هم می نشستند و ناهار می خوردند. همواره با نوعی یکنواختی تعجب آور یکی از کارگرها بسته ناهارش را باز می کند و شروع به اعتراض می کند.
- لعنت بر شیطان! امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!
او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد. هفته ها گذشت. کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند. سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:
- لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!
- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم.
نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و رنج های زندگی شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست! این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای ما تعیین تکلیف کند. ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم. اگر از کیفیت آن ناراضی هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست


عیدتون مبارك


طوطی و طوطی بچه ای قند به صد ناز خوری از شکرستان ازل آمده ای بازپری
قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بود بزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دری
ای طربستان ابد ای شکرستان احد هم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکری
یوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقی یا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمری
ساقی این میکده ای نوبت عشرت زده ای تا همه را مست کنی خرقه مستان ببری
مست شدم مست ولی اندککی باخبرم زین خبرم بازرهان ای که ز من باخبری
پیشتر آ پیش که آن شعشعه چهره تو می نهلد تا نگرم که ملکی یا بشری
رقص کنان هر قدحی نعره زنان وافرحی شیشه گران شیشه شکن مانده از شیشه گری
جام طرب عام شده عقل و سرانجام شده از کف حق جام بری به که سرانجام بری
سر ز خرد تافته ام عقل دگر یافته ام عقل جهان یک سری و عقل نهانی دوسری
راهب آفاق شدم با همگان عاق شدم از همگان می ببرم تا که تو از من نبری
با غمت آموخته ام چشم ز خود دوخته ام در جز تو چون نگرد آنک تو در وی نگری
داد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآ چون ابدا آن توام نی قنقم رهگذری
من به تو مانم فلکا ساکنم و زیر و زبر ز آنک مقیمی به نظر روز و شب اندر سفری
ناظر آنی که تو را دارد منظور جهان حاضر آنی که از او در سفر و در حضری
مولانا و شمس
صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق... مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...
جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود... سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. مولانا تیرگی های عصر خویش را می دید. شمس تبریزی رفته بود، صلاح الدین زرکوب مرده بود و حسام الدین چلبی مریض بود... مولانا حال و روز خوبی نداشت... یاد آر ز شمع مرده... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را... مولانا با مریدان خود می رفت. مولانای جوان، اینک سرآمد عالمان شهر شده بود. مولانای زاهد و پارسا اینک از پیش می رفت و مریدان از پس ِ او می آمدند. ناگهان مردی از راه رسید. موی سرش پریشان بود و لباس هایش نامرتب. نزد مولانا رسید و ایستاد. چشمانش برق می زد. پرسید: سوالی دارم ای شیخ! مولانا به چشم تحقیر نگاهش کرد و گفت: بپرس...
شمس پرسید: ای شیخ! پیامبر اسلام در زهد و تقوا پیش بود یا بایزید بسطامی؟!!
مولانا گفت: سوال بیهوده ای پرسیدی... پیامبر اسلام!
شمس باز پرسید: پس چرا پیامبر گفت: "خداوندا ما تو را آنگونه که باید نشناختیم" و بایزید گفت: "خداوندا! شان و منزلت من چقدر بالاست!"...
بحث بالا گرفت. مریدان اطاقی حاضر کردند برای بحث و مجادله مولانا با شمس تبریزی. در هنگام ورود مولانا وارد شد و شمس از پشتش به درون اطاق رفت. بحث و گفتگو چند روزی طول کشید.عاقبت در اطاق گشوده شد. شمس خارج شد و مولانا به دنبال او سر افکنده راه افتاد. هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...
دکتر محسن فرشاد
یکی از مبانی وحدت گرائی، اکنون دیدگاه دانشمندان ایده آلیست است که روح، یا آگاهی و ماده را یکی دانسته و آنها را از هم جدا نمیکنند. تفسیرهای متعددی که بر تئوری کوانتوم، و مکانیک کوانتومی واردشده است، نظر به یگانگی، روح – ماده، یا آگاهی و ماده داشتهاند.
در تفسیر کپنهاگی تئوری کوانتوم، و همینطور مکانیک کوانتومی، اصالت با مشاهده و ادراک انسان است.
اصالت ادراک، مشاهده و تصور، یکی از مهمترین نهادهای تاریخ فلسفه است. به عبارت سادهتر این مشاهده، درک، نظارت و توجه انسان است که وجود چیزی را تعیین و اثبات میکند. ادراک و مشاهده یکی از مهمترین امور روحی و روانی انسان است، پس این روح، ذهن و فضای روانی و معنوی انسان است که موجودیت اشیاء، تفاوت آنها و نمود آنها را بر ما تعیین و مشخص میکند.
به اعتقاد مکتب اصالت ادراک، تا من چیزی را مشاهده نکنم، وجود نخواهد داشت، و من با مشاهده و ادراک خود، اتمهای اندیشه خود را بر روی شی مورد مشاهده قرار میدهم، و طبق تئوری کوانتوم با شی مشاهده شده یک سیستم را میسازم، پس شاهد با مشهود یک سیستم واحد را به وجود میآورند.
این اتحاد سیستمیک در جهان، همان اتحاد شاهد و مشهود ، یا ناظر و منظور در تئوری کوانتوم است که در واقع اتحاد روح با ماده است. اگر ما با روح خود شی خارجی یا مادهای را میبینیم، و با مشاهده و ادراک آن یک سیستم واحد را میسازیم، پس این مشاهده است که به شی قوام وجودی میبخشد همان اتحاد روح، ذهن و آگاهی با ماده است. ما با مشاهده عالم در وجود هستی شرکت میکنیم و با آن یکی میشویم.
نظریه فوق مبتنی بر ایده آلیسم بر کلی است، و نظریه پردازان کوانتومی نیز آنرا مورد تأیید قرار دادند. معروفترین آنها، گربه شرودینگر، و عدم قطعیت هایزنبرگ است.
شرودینگر فیزیکدان معروف اتریشی فرضیهای دارد که موسوم به «گربه شرودینگر» است. او گربهای را درنظر میگیرد که در قفسی جای گرفته است. یک شیشه سیانور در این قفس قرار دارد. و تپانچهای نیز در قفس قرار گرفته که با روشن شدن لامپی تپانچه شلیک میکند، و شیشه سیانور را میشکند. در اینصورت دو حال پیش میآید: یا گربه سیانور را میخورد که میمیرد. یا نمیخورد و زنده میماند.
چون در قفس بسته و ما از داخل آن اطلاع نداریم، تا در قفس را باز نکنیم از واقعیت ماجرا اطلاع نداشته و قین حاصل نمیکنیم. پس دو دنیا ، یا دو جهان برای ما وجود دارد که هر دو جهان احتمالی بوده و تابع قانون احتمالات هستند. وقتی صدای شلیک گلوله بلند میشود و شیشه سیانور میشکند، دو احتمال وجود دارد.
احتمال دارد گربه مرده و یا زنده باشد. وقتی در قفس را باز کردیم و دیدیم که گربه خوشبختانه زنده است، اولاً شک ما به یقین تبدیل میشود. یعنی احتمال به صورت تابع موج ساقط شده و قطعیت جای آنرا میگیرد. گربه زنده است، پس احتمال مرده بودن به صورت تابع موج ساقط میشود، و دنیای زنده بودن گربه قطعیت مییابد. پس این مشاهده و ادراک ماست که احتمال یا قطعیت درون قفس را معین میکند.
این یعنی حاکمیت آگاهی ، شعور ، ذهن و روح انسان در تعیین وضعیت و حالت هرچیز در عالم هستی.
وقتی ما وضعیت چیزی را با مشاهده خود تعیین میکنیم، روح یا آگاهی ما با آن شی یا چیز متحد میشود.
در تفسیر نظریه شرودینگر میتوانیم بگوئیم، وقتی در قفس را باز میکنیم و گربه را زنده مییابیم، مشاهده ما که قطعیت را به دنبال میآورد عالم ذره را تشکیل میدهد، و گربه مرده که به صورت تابع موج ساقط شده و در عالم احتمال مانده و قطعیت نیافته، عالم موج را میسازد. به عبارت دیگر، گربه زنده ذره است، و گربه مرده موج. تا زمانی که در قفس باز نشده است، ایندو یعنی موج و ذره مکمل یکدیگرند، وبه محض قطعیت، حالت دوم به صورت موج ساقط میشود و به صورت دنیای موازی با جهان ذرهای، یا جهانی که گربه در آن زنده است در میآید.
وقتی که در قفس را باز میکنیم و گربه را زنده مییابیم و حکم به زنده بودن آن میکنیم، ما با گربه زنده به صورت یک سیستم واحد در آمده و از نظر تئوری کوانتوم یک سیستم یا نظام یگانهای را تشکیل میدهیم.
ژان گیتون، فیلسوف فرانسوی در گفتگوئی در کتاب «خدا و علم، به سوی متارئالیسم.» میگوید:
«... عمل مشاهده و معرفتی که به دنبال میآورد، نه تنها حقیقت را دگرگون میسازد، بلکه آنرا معین میکند مکانیک کوانتومی، آشکارا نمایان میکند که ارتباطی نزدیک میان روح و ماده وجود دارد ... پس چگونه از این سعادتی که نصیب انسان متفکر شده است، بر خود نبالم؟ این تأیید آن چیزیست که همواره به آن اعتقاد داشتهام، فرمانروائی روح بر ماده.»
آنطور که درک میکنم، کائنات از یک خلاء نیرو سرشت شروع شده تا به امروز رسیده و باز به خلاء نیرو سرشت یا دینامیک بر میگردد. خلاء کوانتومی خود لطیفتر از عالم و کیهان کوانتومی را تشکیل میدهد، و در اثر تکامل ، سیر و پیچیده شدن ساختمان خلاء کوانتومی به ساختار امواج بسیار لطیف از نوع ساختمان آگاهی و اندیشه انسان، چگالی ماده شروع میشود. اما اساس یکی است، فقط خلاء کوانتومی پویا و نیرو سرشت ایجاد میدانهای کوانتومی نموده، آنگاه در اثر فعل و انفعال یا کنش و واکنش آن میدانها، ماده شکل خود را پیدا میکند. من نام خلاء کوانتومی را آگاهی کل و فراگیر گذاشتهام.
اما روح و آگاهی بر ماده و انرژی حکومت میکند.
هستی شناسی بدون توجه داشتن به نظام آگاهی حاکم بر هستی، شناخت یک سیستم مرده و بدون هدف است، اما آگاهی به هستی زنده، به آن زندگی و پویایی می بخشد.آگاهی حاکم بر دستگاه آفرینش نمایانگر اینست که همه اجزاء عالم که سازنده خود سیستم هستند، زنده، هوشمند، با برنامه و رو به تکامل هستند. ما زیر مجموعه کل به نام کیهان هستیم .
به حکم منطق هر چه زیر مجموعه دارد، کل مجموعه هم دارد ،اما هر چه کل مجموعه دارد، زیر مجموعه ندارد. به عبارت دیگر هرچه جزئی از یک کل دارد، کل هم دارد، اما هر چه کل دارد معلوم نیست جزء هم داشته باشد .
کوه با عظمت و زیبای البرز با قله دماوند از مولکولهایی مانند هیدروژن، سیلیس ، کوارتز و مواد معدنی مانند گوگرد و احتمالاً آهن تشکیل شده است .یک صخره در قله دماوند هم از هیدروژن، سیلیس ، و کوارتز تشکیل شده است، اما صخره یا سنگ های کوچکتر ممکن است فاقد گوگرد ، و یا مواد معدنی باشند .رابطه انسان با عالم هستی مثل رابطه صخره با کوه دماوند است. اگر انسان می اندیشد ، که یک امر بدیهی است. و اگر روح دارد که امروز دیگر برای روح شناسان غیر قابل انکار است، و اگر انسان زنده و در زندگی رو به تکامل می رود که این نیز روشنتر ازآفتاب است، پس کل عالم که مجموعه یک نظام است،
می اندیشد، زنده و هوشمند و رو به تکامل است.به همین دلیلی همه ذرات موجود در آنهم باید هوشمند ، زنده و متحرک و هدفمند باشد. این قضیه مورد اذعان فلسفه شرق یعنی چین ، هند و عارفان ایرانی قرار گرفته است ، با توجه به این اصل بزرگ کیهانی است که مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی به زیبایی می سراید :
جــــــــــمله ذرات عالم در نهان با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نا محرمان ما خامشیم
ذرات زنده ، هوشیار، پرانرژی و سازنده اند. پس کل یا مجموعه کل آنها یعنی کیهان زنده ، با هوش سازنده و آفریننده است. رابطه انسان با کیهان مانند رابطه یک گیاه در یک باغ بسیار بزرگ با طبیعت اطراف ،آب و آفتاب و گیاهان دیگر است .چطور می توان گفت گیاه که در یک باغ بزرگ روئیده، زنده، رو به رشد و صاحب درک است، اما باغ بزرگتر آن که هر آنچه گیاه کوچک دارد، در خود پرورده است مرده و بدون درک و نیروی هوشمندی است. منطق من نمی تواند چنین حکمی را بپذیرد.
اعتقاد من اینست که اگر فیزیک میخواهد به مسائل بزرگ فلسفی و متافیزیک مانند اینکه عالم از چه به وجود آمده بپردازد، نباید فقط به فرمولهای ریاضی و طرح نظریات محدود، کراندار و مادی گرایانه علوم بپردازد. فیزیک باید با عرفان ، یعنی شناخت مسائل تجریدی هستی آشتی کند، و نیروی مکاشفه را به عنوان یک اصل در شناخت منطقی انسان و باورهای او بپذیرد.
حرکت تکامل عالم ، یک نوع تکامل و حرکت کمالی است ،یعنی آگاهی کل ، حال هرچه می خواهد باشد .اینجا دیگر عقل هیچ دانشمندی به آن راه ندارد.نوعی دانه اولیه را در یک کیهان بی نهایت بزرگ ازتاریکی و سرما به وجود آورده است ، و آن دانه در دل اقیانوس بی نهایت تاریک و سیاه و بسیار سرد، ارتعاشی را باعث شده که یک فوتون اولیه به جنبش و به حرکت درآید. همین ارتعاش و حرکت و جنبش فوتون، یا موج- ذره اولیه در کیهان فندقی و شرائط آغازین عالم که معلوم نیست از کجا آمده ،موجب انفجار بزرگ یا مه بانگ شده است، خلاء کاذب تئوریسین های کوانتومی ، و عدم فیزیکدانان و برخی از فلاسفه، از نظر من همان انرژی تاریک یا سیاه است. که اگر راز انرژی سیاه در کیهان فاش شود، ما به وضیعت و حال هستی به لحظات قبل از انفجار بزرگ بیشتر پی خواهیم برد.با توجه به عقاید فوق است که من رگه هائی از نظریه کوانتوم را در اندیشه های مولانا احساس کردم .
مولانا وقتی می فرماید:
ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی را استخوان و ریشه ای
اندیشه را مقدم بر هر چیز و هر ماده ای می داند . پس از نظر فلسفی اولویت اندیشه بر ماده یعنی ایده آلیست بودن ، پس مولانا ایده آلیست یا طرفدار مکتب اصالت تصور است .همه دانشمندان طرفدار تئوری کوانتوم خود را ایده آلیست می نامند،چون عالم هستی در نهایت تبدیل به یک موج عقلی می شود. موج عقلی که استنباط من از عدد «زای» شرودینگر همین موج عقلی است، پس موج عقلی،یا کوچکترین کمیت فیزیکی ساختمان ماده، بسیار به ایده افلاطونی نزدیک می شود .مثال افلاطونی که جمع آن مثل است ،کائنات را تبدیل به یک موج عقلی می کند. موج عقلی یک کوانتوم پیوسته از ساختار اساسی عالم هستی است.
یک چنین موجی نمی تواند تصادفی ، بدون برنامه و نتیجه نیروهای تصادفی و کور طبیعت باشد. موج عقلی یک نوع آگاهی است، انسان از طرف آگاهی و شعور خود می تواند با این موج عقلی یا آگاهی کل تماس بگیرد و با آن به اتحاد برسد.
این آن چیزیست که من از اندیشه های مولانا درک کردم. شاید این راهی باشد برای عده ای که بدانند من با عشق ،و اندیشه ای تجریدی به کیهان نگریسته ام و علم هم که بسیار مقدس و والاست اگر بخواهد به جهان بهتر بنگرد، باید با آگاهی و خرد تجریدی و عشق به کیهان نگریسته و به آن نزدیک شود،در غیر این صورت علم و تکنولوژی ما روزی بر علیه خود ما به کار خواهد رفت. پس باید به سه کلمه درزندگی توجه کرد و آن را سرلوحه تفکرات خود قرار بدهیم ، و یک صدا فریاد بزنیم: زنده باد عشق ، زنده باد علم ، و زنده باد آگاهی.
اتحاد این سه شاید انسان را به سعادت برسانند.بیش از این دیگر نمی دانم.
منبع : مقدمه چاپ دوم اندیشه های کوانتومی مولانا
ارسال کننده: تقی فدایی حقی
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
« كشف رمز »
استاد محمد علی طاهری
به نام بی نام او
حقایق جهان هستی به زبان ساده
در فیزیك مدرن، "ماده"، موج متراكم است و موج نیز خود "حركت" تلقی میشود، پس همهی جهان هستی (چه از بعد ماده نگاه شود و چه از بعد انرژی) از موج ساخته شده و موج نیز از "حركت" به وجود آمده است. با توجه به این كه جهان هستی از حركت آفریده شده است، لذا جلوههای گوناگون آن نیز ناشی از حركت است. نظر به این كه هر جلوهای كه ناشی از حركت باشد، مجازی است، در نتیجه جهان هستی مجازی بوده و حقیقت وجودی ندارد. به دنبال پی بردن به این موضوع كه جهان هستی از حركت به وجود آمده است، سوال دیگری را مطرح میكنیم:
چه عاملی، به بی نهایت حركت موجود در جهان هستی جهت داده است به گونهای كه از میان این همه حركت، سیستم كاملاً سازمند و هدفمندی، تجلی پیدا نموده است؟
در پاسخ باید گفت تنها چیزی كه میتواند به بینهایت حركت موجود، جهتی هدفمند داده باشد، وجود عاملی هوشمند است كه قادر است تشخیص بدهد كه هر حركتی باید در چه جهتی و به چه صورتی انجام شود تا نتیجهی نهایی آن بتواند سیستمی هماهنگ، هدفمند و گویا باشد.
بنابراین، ماده و انرژی و یا به عبارت دیگر ساختار جهان هستی، از هوشمندی و یا شعور و آگاهی به وجود آمده است. پس در اصل:
ما سمیعیم و بصیریم و هوشــیم با شما نامحرمان مـا خامشـــیم
چون شما سوی جمادی میروید محرم جان جمادان چون شـــوید
از جمـــــادی عالـــــم جانها روید غلغل اجزای عالـــــم بشـــــــنوید
فاش تســــــبیح جمـــــادات آیدت وســـــوســــه تاویلها نـــر بایدت
( مولانا )
نظر به این كه هوشمندی حاكم بر جهان هستی، میبایستی خود از جایی ایجاد شده و در اختیار منبعی باشد، این منبع را صاحب این هوشمندی دانسته، «خدا» مینامیم.
با توضیحات ارائه شده، میتوان گفت كه در هر لحظه سه عنصر در جهان هستی موجود است: آگاهی، ماده و انرژی. برای مثال، بدون وجود آگاهی انسان قادر نیست ماده و انرژی را در اختیار داشته باشد و بدون داشتن آگاهی و اطلاعات نمیتواند از آن ها استفادهی هدفمندی داشته باشد.
پس ساختار اصلی جهان هستی، آگاهی یا شعور میباشد كه ماده و انرژی از آن به وجود آمدهاند. بنابراین، در هر لحظه سه عنصر در جهان هستی وجود دارد كه آن ها را میتوان مطابق شكل زیر نشان داد:

جهان مجازی در دنیای عرفان
با توجه به مطالب فوق و با كشف رمزهای صورت گرفته، متوجه میشویم كه حركت، هوشمندی و جهان مجازی در دنیای عرفان، موضوعی شناخته شده بوده است و عرفای ما به احتمال بسیار قوی به آن پی بردهاند زیرا به بیانهای مختلف، آن ها را در اشعار خود منعكس نمودهاند.
در این جا برخی از سرودههای عرفای ایران را مورد بررسی اجمالی قرار میدهیم. در وهلهی اول متوجه میشویم كه آن ها نیز مبحث حركت را شناختهاند، ولی با زبان مخصوص و لطیف خود آن را توصیف نمودهاند. برای مثال، حركت را به رقص تشبیه كردهاند. در این جا به سرودهای از مولوی اشاره میكنیم كه با چه دقت و ظرافتی، تصویر زیبایی از زبان ذره را عرضه میكند:
ما بر در و بام عشــق، حیران آن بام، كـــــه نردبان ندارد
هر ذره، پراز فغان و غوغاست اما چـــــــه كند، زبان ندارد
رقص اســــــت، زبان ذره زیرا جز رقــــص دگـر، بیان ندارد
( مولوی )
این سروده به طور دقیق نشان میدهد كه او به طریق شهودی به این نكته پی برده كه ذرات عالم هستی با زبان رقص، به گیتی معنا و مفهوم دادهاند. شاعر به این حقیقت پی برده كه میلی درونی (شعور كیهانی) هر ذره را به رقص و حركت وادار میكند و نكتهی مهم در این حركت، هدفمندی آن است كه ذره را به مقصدی خاص هدایت میكند.
یكی میل اســــت با هـــر ذرهی رقاص كشان هــر ذره را تا مقصـــد خــاص
اگر پویی ز اســــــفل تا بـــه عـــــــالی نبینی ذرهای زیــن میـــــل خـــــالی
همین میل است اگر دانی همین میل جنیبــت در جنیبــت، خیـل در خیـل
ســــــر این رشـــــــتههای پیچ در پیچ همین میل است باقی هیچ بر هیچ
از این میل اســت هر جنبش كه بینی بـه جســـم آســـــمانی تـــا زمینی
بـــه هـــــــــر طبعی نهــــــــاده آرزویی تك و پو داده هـــر یك را بـــه سـویی
( وحشی بافقی )
ملاحظه شد كه با دید علمی، جهان هستی از "حركت" به وجود آمده؛ اما از دید عارف، جهان هستی از رقص آفریده شده كه در واقع همان "حركت" است، اما با بیانی شیرینتر و توصیفی ظریفتر. به دنبال این تعبیر، نیاز به توصیفهای دیگری پیش میآید كه باعث میشود زبان عارف با زبان قشرهای دیگر تفاوت اساسی داشته باشد. مثلاً، برای این كه "رقص" داشته باشیم، باید "آهنگ" وجود داشته باشد؛ و برای اینكه آهنگی نواخته شود، وجود "ساز" الزامی است؛ و برای نواختن ساز نیز به "مطرب" نیاز است. از این رو، سرودههای عرفا پر از واژههای رقص، آهنگ، ساز و مطرب است و انسانهای خارج از دنیای عرفان كه با این اصطلاحات سروكاری ندارند، به این گفتهها با دیده شك و تردید و بعضی مواقع با دیدهی تكفیر نگاه كرده و دنیای عرفان را متهم به تمایل به لاابالیگری و دعوت مردم به عیش و طرب و بیخیالی كردهاند؛ لذا با كشف رمز و توضیح دقیق، در صدد تبرئهی دنیای عرفان برآمده و نشان میدهیم كه این تصورات، سوء تفاهمی بیش نبوده و كلام عرفای این مرز و بوم، عمیقتر از این ظاهربینیها است. به قول حافظ:
جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
پس بررسی موضوع رقص به مطرب رسید؛ بالاترین حدیثی كه انسان میتواند دربارهی آن بحث كند، مطربی است كه میتواند چنان سازی بنوازد كه با آهنگ آن همهی ذرات عالم هستی به رقص آمده و با رقص خود به عالم، معنا و مفهوم و هدف بدهند. این چه مطربی است كه میتواند با آهنگ ساز خود، چنین غوغایی بر پا كند؟
حدیث مطرب، حدیث خداوند است كه با نواختن سازی دلانگیز، همهی ذرات عالم هستی را به رقص و پایكوبی واداشته، اركستر سمفونیک عظیم و حیرت انگیزی به پا داشته كه تصور آن برای انسان محال است؛ و به دنبال آن رقصی موزون كه همهی عالم را فرا گرفته است. پس در دنیای عرفان، ترتیب زیر را داریم:

در نمودار فوق، ملاحظه میشود كه خداوند، «هوشمندی» را (كه معادل «ساز» است) خلق نموده و از این هوشمندی، قوانین حاكم بر جهان هستی پدیدار گشته است. بدین ترتیب ارادهی خداوند، بر جهان حكفرما شده است و برگی از درخت نمیافتد، مگر در چارچوب اِذن و اجازه خداوند؛ كه همان قوانین اوست.
قوانین نیز اعداد را به وجود آورده و به عبارتی جهان هستی از اعداد ساخته شده است و اعداد تعیین كنندهی چگونگی جهان هستی بوده و چندین عدد ثابت، تعیین كننده وقایع آن هستند كه ما هم اكنون میتوانیم روی كره زمین زندگی كنیم (مانند عدد ثابت سرعت نور، ثابت پلانك، ثابت پی، ثابت نپریان، ثابت آووگادرو و...) اعداد متغیر نیز به نوعی دیگر چنین نقشی را ایفا میکنند (مثلاً فاصلهی زمین از خورشید، شتاب جاذبه زمین و...) حتی تغییر جزیی در هر یك از اعداد بالا، بود و نبود ما را برای همیشه رقم میزند و تغییر مقدار آنها در آینده میتواند مرگ و زندگی انسان را تعیین نماید.
بلی چنین دقتی در اعداد و نواختن چنان آهنگ موزونی، جز از خداوند بر نمیآید. سازی كه بیساز است و صدای آهنگ آن را فقط عارف است كه میتواند با گوش جان بشنود و آن را به تصویر قلم كشیده و در برابر دیدگان ما قرار دهد؛ اما كسی كه چنین آهنگی را نشنیده باشد، طبیعی است كه آن را انكار نموده و تكفیر نماید هر چند كه به گونه عقلانی دربارهی توانایی خداوند صحبتها و قلم فرساییها نماید.
گر چه بی ساز است، ساز مطرب عشاق ما گر نوازد ســـاز مــا، ســـاز گــردد عاقبت
http://83-interuniversal.persianblog.ir/
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من
