
| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
88
|
914
|
89/6/2 (06:50)
|
|
||
|
|
2
|
106
|
89/5/14 (11:13)
|
|
||
|
|
4
|
243
|
88/10/30 (08:48)
|
|
||
|
|
24
|
426
|
87/12/14 (10:00)
|
|
||
|
|
1
|
393
|
87/9/24 (15:11)
|
|
||
|
|
1
|
778
|
87/8/26 (22:27)
|
|
||
|
|
29
|
872
|
87/6/26 (22:56)
|
|
||
|
|
1
|
733
|
86/12/14 (22:28)
|
|
||
|
|
24
|
1583
|
86/12/4 (00:48)
|
|
||
|
|
0
|
422
|
86/9/12 (18:55)
|
|


عنوان بحثگزارش و چکیده ی جلسات شرح مثنوی 17 بهمن 85 - 05:31 | |
سلام به همه ی دوستان از این پس خلاصه ای از معانی، تفاسیر و مفاهیم ابیات مورد بحث در جلسات مثنوی خوانی پالتاک در این تاپیک قرار خواهد گرفت. امید است مفید واقع شود. پیروز باشید
| |


24 4 اسفند 1386 ساعت 00:48 | |
گزارش جلسه هفتاد و ششم
در این جلسه به دو حکایت کوچک اما پرمعنی از مثنوی معنوی پرداخته شد. متن کامل و صداهای این جلسه را از اینجا می توانید دریافت کنید:
http://www.panevis.com/molana/masnawi76.htm
1. شرح و بررسی حکایت "سؤال سائل از مرغی، سر او فاضلتر است یا دم او"، دفتر ششم، بیت 126 روزی شخصی از فرد عالمی سئوال کرد: اگر یک پرنده ای روی باروی یک شهر نشسته باشد، سر او بهتر است یا دم او؟ آن عالم جواب داد: اگر سرش به سمت شهر باشد و دمش به سمت ده، سرش بهتر است. و اگر سرش به سمت ده باشد و دمش به سمت شهر، دمش نیکوتر است.
در این حکایت، مولانا شهر را سمبل وسعت، عظمت، پاکی و خرد درنظر گرفته است و ده را، برعکس، سمبل بسته بودن، محدود بودن و جنبه های مخرب و حقیرانه و غیر معنوی وجود انسان(یعنی نفس). این نوع بکار بردن سمبلهای شهر و ده در داستان مرد شهری و روستایی نیز آمده بود.
برای شناخت یک فرد باید دید سر وی به کدام جهت است. یعنی هدف و روی حرکت زندگی وی آیا به جهت فطرت و خردمندی و سادگی و روشنی است یا به جهت نفس و جهل و بی تدبیری و پیچیدگی و تیرهگی. این روش بررسی، بهتر از همه برای خود ما بکار میآید که ببینیم آیا ما رو به شهریم یا رو به ده. جهت زندگی ما به کدام سو است.
2. شرح و بررسی "قصه درویش که از آن خانه هرچه میخواست، میگفت: نیست"، دفتر ششم، بیت 1250 روزی فرد فقیری به در خانهای رفت و تقاضا کرد مقداری نان خشک یا نان تازه به او بدهند. صاحبخانه با تمسخر گفت: مگر اینجا دکان نانوایی است؟! گدا گفت: پس مقداری پیه و چربی بمن بده. جواب شنید: اینجا که قصابی نیست! گدا تقاضای کمی آرد کرد. صاحبخانه گفت: اینجا آسیاب است؟! گدا گفت: کمی آبم بده. گفت: مگر اینجا آبخوری است!؟ فرد درویش دید هرچه میگوید جواب سربالا می شنود. دامن خود را بالا زد تا در خانهی وی ...! صاحبخانه فریاد زد: آهای، داری چکار میکنی؟! درویش گفت: وقتی چیزی در این خانه وجود ندارد، وقتی این خانه جای زیستن نیست، پس جای ریستن است!! منظور این حکایت آنست که کسی که درونش از معنویت خالی است، مانند خانهای است که هیچ چیز در آن پیدا نمیشود و چنین وجودی همچون ویرانهای بیقدر است. "خانه" در این حکایت سمبل وجود روانی و معنوی انسان است.
بخش سوم این جلسه که اختصاص به شرح و تفسیر غزل 2965 دیوان شمس داشت، به جلسهی بعد موکول شد.
در پایان این جلسه از طرف شرکتکنندگان تصمیم گرفته شد تا از این به بعد جلسات در مسنجر Woozab برگزار شود. دوستانی که مایل به شرکت در این جلسات هستند، در خبرنامه عضو شوند تا اطلاعات دقیق درباره این مسنجر و جلسات، هر هفته به ایمیل آنها ارسال شود: http://newsletter-latest.blogspot.com ^^^^^^^^^ برای دانلود کردن فایلهای صوتی این جلسه، به صفحه آرشیو مراجعه کنید: http://www.panevis.com/molana/masnawi_archive.htm اگر در خبرنامهی جلسات عضو نیستید، عضو شوید تا اطلاعات کامل جلسات بصورت اتوماتیک برایتان ایمیل شود:
| |
23 9 بهمن 1386 ساعت 23:14 | |
خیلی جالب بود مرسی | |
22 9 بهمن 1386 ساعت 13:20 | |
گزارش جلسهی 73 شرح داستانهای مثنوی معنوی و دیوان شمس مولانا:
جلسهی این هفته سه قسمت بود که لینک متن کامل و تصاویر و صداها را از اینجا می توانید دریافت کنید:
http://www.panevis.com/molana/masnawi73.htm
در بخش شرح مثنوی این هفته، حکایتی از مثنوی معنوی دربارهی واقه ی کربلا و ایام عاشورا خوانده شد و پیرامون این موضوع بحث گردید. حکایت از این قرار است:
در دروازهی شهری بنام انطاکیه، هر سال اهالی شهر جمع میشدند و برای امام حسین(ع) و شهیدان کربلا عزاداری و گریه و ناله و فریاد و فغان میکنند. سالی از سالها در روز عاشورا یک شاعر غریب که از آنجا میگذشت و این ناله و فریاد را شنید، متعجب شد و پرسید این عزاداری برای کیست و جریان چیست؟ به او گفتند: مگر نمیدانی که امروز عاشوراست و روز عزاداری فرزند پیامبر(ص) است!؟ شاعر گفت: آن ماجرا که برای چند صد سال پیش است، چه دیر خبرها به اینجا میرسد!! و ادامه داد: شماها باید بر حال خودتان گریه کنید که نمیدانید درون آن سلطان دین(امام حسین(ع)) چه میگذشته است. این شهادت برای ایشان، رهایی از زندان دنیا و وصل به معشوقش بوده است. این روز برای ایشان روز جشن و سرور است و پادشاهی. شما برای حال و روز خودتان گریه کنید، چرا که از درون روح و روان انسانها(از جمله خودتان) ناآگاهید:
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زآنکه بد مرگیست این خواب گران
توضیحات:
تقسیمبندی دینداران از دیدگاه عبدالکریم سروش(برگرفته از دیدگاهی سنتی):
دینداران سه دستهاند: 1. مصلحتاندیش 2. معرفتاندیش 3. تجربتاندیش
1. دینداران مصلحتاندیش: ویژگیهای این نوع دینداران اینست که دین را برای مصالح دنیوی یا اخروی خود میخواهند. دین را نهادی اجتماعی میدانند برای برپایی یک جامعه و گرداندن جامعه، اقتصاد آن، تجارت، رفع احتیاجات دنیوی و سعادت اخروی. خلاصه آنکه دین را ابزاری برای رفع نیازهایشان میدانند. دینداری ایشان بیش از هرچیز بر پایهی تقلید است(نه تحقیق). اسطورهسازی و تجلیل شخصیتهای دینی برای آنها بسیار مقبول و شیرین است و شدیداً به آن دامن میزنند.
2. دینداران معرفتاندیش: خصوصیات این نوع دینداران: دینداری دستهی اول را ندارند. دین و مفاهیم دینی را بعنوان موضوعاتی برای تأمل و تفکر و چون و چرا کردن مینگرند. مایل به تحقیقاند(نه تقلید). شخصیتهای دینی و رفتار و سخن ایشان را تحلیل عقلانی میکنند. به شناخت و معرفت دین میپردازند.
3. دینداران تجربتاندیش: مشخصههای این دسته از دینداران: با موضوعات دینی از سر تجربهی شخصی رفتار میکنند. رویارویی فردی خودشان با دین و موضوعات دینی برایشان اهمیت دارد. مایل به تذوق و چشیدن و برقراری ارتباط حسی شخصی با مفاهیم دینی هستند. به تحلیل عقلی و شناخت دین و مفاهیم آن(از خصوصیات دستهی دوم) اکتفا نمیکنند.
گوشم شنید قصهی ایمان و مست شد کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
نمونههای دینداران هر دسته: عوام و اکثر مردم جوامع، از دستهی اول محسوب میشوند. اهل تحقیق و کتاب و دانش و قلم جزو دستهی دوماند. سالکان، عرفا و کسانیکه به خودشناسی تجربی میپردازند از دستهی سوم. نکته: بعضی انسانها در مرز این تقسیمبندیها قرار دارند(توضیح دقیق آن در فایل صوتی جلسه آمد است.)
هر فرد دینداری در عالم مخصوص بخود زندگی میکند و رویکرد وی به وقایع دینی و تفسیر آنها متأثر و برخاسته از نوع دینداری وی میباشد. لذا ما شاهد هستیم که در مورد واقعهی کربلا و عاشورا نیز هر دسته از دینداران فوق، برخوردشان مخصوص بخود است. دستهی اول بیشتر نگاهی اسطورهساز و تجلیلکننده و تقدسبخش به اشخاص واقعهی کربلا دارند. دستهی دوم(معرفتاندیشان) به تحلیل رفتار تاریخی، اجتماعی و تصمیمات پرسناژهای واقعهی کربلا میپردازند و دستهی سوم(تجربهگرایان) به آنچه از لحاظ روحی و روانی در درون شخصیتهای حادثهی کربلا میگذشته است توجه نشان میدهند.
مولانا عارف است لذا نگاه وی به واقعهی کربلا قاعدتاً نگاهی عارفانه و تجربتاندیشانه(دستهی سوم) است. پس آنچه برای وی اهمیت دارد و شایستهی تأمل است، درون شخصیتهای این واقعه است. به همین خاطر است که میبینیم در حکایت مورد بررسی این جلسه، شهادت امام حسین(ع) از دیدگاه مولانا نوعی سور و جشن است، چرا که به لحاظ روحی، ایشان(امام حسین(ع)) به وصل معشوق خود(خداوند) رسیده است. و از طرفی دیگر، مولانا کسانی که نمیتوانند درک وصل امام حسین(ع) را بکنند و فقط به ظاهر آنچه اتفاق افتاده توجه دارند، را شایستهی عزاداری بر خودشان میداند.
مولانا در غزل معروفی از غزلیات خود از "بلاجویان دشت کربلا" سخن گفته است. این غزل را با هم بخوانیم و توجه به زاویه دید مولانا در این غزل کنیم که چگونه به آنچه درون این شهیدان میگذشته است، توجه دارد. نگاهی کاملاً تجربتاندیشانه:
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی در آن بحرید کاین عالم کف او است زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی
دو غزل مورد بررسی این جلسه (غزلهای 1827 و 1750) را نمیتوان خلاصه کرد. لذا توصیه مینمایم از روی فایلهای صوتی که در صفحهی آرشیو موجود است، بشنوید. ^^^^^^^^^
برای دانلود کردن فایلهای صوتی این جلسه، به صفحه آرشیو مراجعه کنید:
http://www.panevis.com/molana/masnawi_archive.htm
اگر در خبرنامهی جلسات عضو نیستید، عضو شوید تا اطلاعات کامل جلسات بصورت اتوماتیک برایتان ایمیل شود:
| |
21 9 بهمن 1386 ساعت 13:18 | |
ندای گلم ![]() | |
20 27 دی 1386 ساعت 06:57 | |
دست مریزاد فرانک عزیز
| |
19 22 دی 1386 ساعت 19:11 | |
سلام. قرار است من هم در کنار ندای عزیزم از این به بعد گزارشگر جلسه های شرح مثنوی و غزلیات مولانا باشم. امیدوارم از چکیده هایی که می نویسم خوشتان بیاید و استفاده پذیر باشند.
گزارش جلسه 72 شرح مثنوی معنوی مولانا
جلسه این هفته سه قسمت بود که لینک متن کامل و تصاویر و صداها را از اینجا می توانید دریافت کنید:
http://www.panevis.com/molana/masnawi72.htm
قسمت اول: شرح و تفسیر حکایت امیر و غلامش که نمازباره بود...
امیری غلامی داشت که نمازباره بود. نمازباره (مانند شکمباره) یعنی کسی که بسیار اهل نماز است! روزی از روزها صبح زود از منزل وسایل حمام را برداشتند و بسوی حمام حرکت کردند. در راه از کنار مسجدی میگذشتند که صدای اذان از داخل مسجد بگوششان رسید. غلام که اشتیاق بسیار به نماز داشت، رو به امیر کرد و گفت: شما اینجا صبر کنید تا من بروم نمازم را بخوانم و بیایم.
وقتی نماز تمام شد و امام جماعت و همه نمازگزاران از مسجد بیرون آمدند، غلام تا نزدیک ظهر در مسجد ماند! امیر در بیرون از مسجد فریاد می زد: "چرا بیرون نمی آیی؟" غلام گفت: "نمی گذارد بیایم بیرون! صبر کن، دارم می آیم." امیر تا هفت مرتبه صبر کرد تا اینکه صبرش لبریز شد و داد زد:"چرا نمی آیی بیرون؟" و غلام پاسخ می داد:"این نمی گذارد بیایم بیرون"!
امیر پرسید:"آخر کسی در مسجد باقی نمانده، چه کسی نمی گذارد بیایی بیرون؟!" غلام:"همانکه نمی گذارد تو داخل مسجد شوی، نمی گذارد من خارج شوم!"
این داستان سمبلیک است، مانند همه داستانهای مثنوی معنوی مولانا:
غلام= انسانی که در فطرت انسانی خودش(عشق، حقیقت) می باشد. و شدیداً هم به این فطرتش عشق می ورزد(نمازباره است).
امیر= انسانی که از فطرتش خارج شده است.
نماز= وسیله ای که انسان را در فطرتش فرو می برد و باعث وصل او به فطرت(عشق) می باشد.
توضیحات آقای پانویس:
موجودات(حیوانات، انسان، ...) اگر در فطرت خود باشند میل ندارند از آن بیرون بیایند و بلکه اصرار دارند در آنجا بمانند و با حالتهای زیبای فطریشان باشند. مثل خروسی که آواز می خواند، چون آواز خواندن جزو فطرت و ذات اوست، شدیداً به آن علاقه و اصرار و اشتغال دارد. مثال دیگر: جنس ماده(انسان و حیوان) که بسیار مشتاق مادری کردن است!
نکته 1: موجودی که در فطرت خود است و کاری انجام می دهد، به انجام آن کار مشعر نیست، خوداشعاری ندارد. مانند نفس کشیدن، که به آن مشعر نیستیم و "خودش می آید"، خودجوش است. عشق حقیقی هم اینطور است. نیاز به انگیزه ندارد. شور زندگی و میل درونی هر موجودی به زندگی، همان عشق است.
حال اگر موجود دیگری جلوی او را بخواهد بگیر، ممکن است او ظاهراً و تا مدتی "توبه کند" و از آن کار دوری کند، اما با گشتن اندک زمانی باز از توبه ای که کرده توبه می کند(!) و بازمی گردد سراغ انجام همان کار فطری خودش.
نکته 2: اینکه حقیقت، ناپاکان را نمی پذیرد یعنی اینکه جز پاکی در حقیقت نیست و جز پاکی در آن راه ندارد، لذا اصلاً امکان داخل شدن ناپاکان در پاکی نیست. نه اینکه ناپاکان می توانند در حقیقت بروند ولی حقیقت نمی خواهد. بلکه حقیقت اینطور هست(بطور ذاتی) که ناپاکی در او راه ندارد.
مولانا این موضوع را با تمثیل ماهی و دریا روشنتر می نماید: ماهیان را بحر نگذارد برون خاکیان را بحر نگذارد درون
ماهی= انسانهای پاک و در فطرت
دریا(بحر)= حقیقت
خاکیان= کسانی که خارج از حقیقت هستند
دریا چنان است که ماهی که ماهی نمی تواند خارج از آن زندگی کند. و نیز دریا چنان است که خاکیان نمی توانند در داخل آن زندگی کنند.(پس "حق نمی خواهد که ..." یعنی "حق اینگونه هست که...")
درباره مصرع "حیله و تدبیر اینجا باطل است":
حیله= فکر و اندیشه
با هیچ حیله و تدبیر و اندیشه ای نمی توان خاکی بود و در عین حال (مثل ماهیان) در آب هم بود! یعنی بوسیله فکر و اندیشه نمی توان کسب معنویت کرد. فکر را به معنویت راه نیست. با صرف خواندن و شنیدن و یا حفظ شدن و یاد گرفتن مطالب عرفانی معنویت در ما تجلی نمی کند.
پس باید تسلیم حقیقت شد. یعنی فرونهادن "من"
رضا دادن: پذیرفتن آنچه هستیم. یعنی نخواستن. اینکه نخواهیم "چیزی بشویم". خودمان را همانگونه که هستیم بپذیریم.
چون فراموش خودی یادت کنند بنده گشتی، آنگه آزادت کنند
قسمت دوم جلسه 72: داستان احد احد گفتن بلال ...
بلال حبشی بردهء یکی از امیران بود. امیر وی بخاطر آنکه بلال ایمان آورده بود به پیامبر(ص) او را میزد و آزار میداد و بلال در زیر کتک و آزار همچنان میگفت: "احد احد". تا اینکه ابوبکر که از آن نزدیکی میگذشت صدای او را شنید. در فرصتی مناسب بلال را به کناری کشید و گفت:"نیازی نیست ایمانت را آشکار کنی. خداوند از دل تو خبر دارد و میداند تو مومنی". بلال هم گفت:"قبول میکنم و دیگر از این احد احد گفتن توبه کردم."
روز بعد ابوبکر باز از آنجا میگذشت و باز صدای احد احد گفتن بلال در زیر آزار و اذیت اربابش را شنید. و
باز پندش داد، باز او توبه کرد عشق آمد توبهء او را بخورد!! و این کار بارها تکرار شد.
توضیحات آقای پانویس:
عشق مُصرٌ است. و اگرچه کاری را مدتی ترک کند اما پس از اندکی ترک ترک میکند و از آن توبه، توبه مینماید. تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم (غزلیات شمس)
بلال سمبل عشق و یا انسانی است که در عشق است و سر از پا نمیشناسد. وقتی انسان در عشق میافتد، نمیداند این جریان چه چیزی بر سر او خواهد آورد و او را بکجا خواهد برد. محافظهکار نیست. در برابر امور تازه و جدید باز است. همچون کسی که قمار میبازد:
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
باید خود را به جریان حق سپرد و تسلیم نمود. باید خود را پذیرفت و به آنچه داریم(بلحاظ روحی و روانی) رضا دهیم.
گربه در انبانم اندر دست عشق یک دمی بالا و یک دم پست عشق
سپس مولانا تمثیل سنگ آسیاب و گردش آن و جوی آبی که موجب حرکت آن است و کسانیکه بدنبال گردش آن هستند(جویجویان) را میاورد که بسیار زیبا و پرمحتوی است و نمیتوان خلاصه کرد. توصیه میکنم فایل صدا را خودتان گوش کنید.
گر نمیبینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین
بحث حرکت جوهری ملاصدرا که از وعدههای آقای پانویس است(!) قرار است چند جلسهء بعد مطرح شود. کتاب "نهاد ناآرام جهان" از دکتر عبدالکریم سروش جهت پیشمطالعهء توصیه میشود.
پایان داستان بلال:
ابوبکر وقتی اصرار و عشق بلال را دید، از توبه و نهان کردن ایمانش دست شست. به پیش پیامبر(ص) رفت و جریان را گفت. پیامبر(ص) خوشحال شدند و گفتند چه کنیم؟ ابوبکر گفت من او را میخرم. بلال را خرید و آزاد نمود.
عاشقی و توبه یا امکان صبر؟ این محالی باشد ای جان بس سطبر
(از خرگوشی پرسیدند: تو چرا اینقدر هویج میخوری؟ با حالت خجالت گفت:"هویجوری"!)
قسمت سوم جلسه 72: شرح گزیده ابیاتی از دفتر ششم مثنوی
پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فی صلواةٍ دائمون
یعنی نماز شرعی پنج نوبت است اما عاشقان همیشه در حال نماز هستند. نماز بمعنی ظاهری آن همین احکام شرعی است اما نماز حقیقی کیفیت بودن در حال حضور است، پیامبر(ص) فرموده است: لا صلوة تم الا بالحضور. یعنی هیچ نمازی ماز نیست مگر آنکه انسان در حالت حضور باشد.
بشنو از اخبار آن صدر صدور لا صلوة تم الا بالحضور
آیهای در قرآن کریم وجود دارد که در وصف مومنان حقیقی میفرماید الذین علی صلاتهم دائمون. یعنی کسانی هستند که دوام بر نمازشان دارند. یعنی دائماً در نمازند. این به معنی اینست که اگرچه دائماً در حال نماز شریعتی ممکن است نباشند ولی هر لحظه از زندگی آن در حضور میگذرد. ذهنشان آشفته و پریشان نیست. در ماضی و مستقبل(گذشته و آینده) پرسه نمیزند.
نه به پنج آرام گیرد آن خمار که در آن سرهاست، نی پانصد هزار
اشتیاقی که عاشقان به نماز دارند به پنج نوبت و حتی پانصد هزار نوبت آرام نمیگیرد.
نیست زر غباً وظیفهی عاشقان سخت مستسقیست جان صادقان
زر غباً= حدیثی از پیامبر(ص) که به یاران خود توصیه میکردند همدیگر را یکروز در میان(گاهگاهی) زیارت کنید تا دوستی بین شما زیاد شود.
مستسقی= کسیکه شدیداً میل نوشیدن آب دارد
مولانا در این بیت میگوید عاشقان حقیقت به حدیث "زر غباً" مکلف نیستند. چرا که بسیار مشتاق حقیقتند و بهمین خاطر هر لحظه میخواهند با آن باشند.
نیست رز غباً وظیفهی ماهیان زآنکه بی دریا ندارند انس جان
^^^^^^^^^
برای دانلود کردن فایلهای صوتی این جلسه، به صفحه آرشیو مراجعه کنید:
http://www.panevis.com/molana/masnawi_archive.htm
اگر در خبرنامه عضو نیستید، عضو شوید تا اطلاعات کامل جلسات بصورت اتوماتیک برایتان ایمیل شود:
| |
18 20 مرداد 1386 ساعت 01:47 | |
خلاصه ای از جلسات 58، 59 ، 60 و 61 : مرد و زن اعرابی
در این داستان مرد سمبل عقل و زن سمبل نفس است. کثرت القائات باعث میشود که انسان درگیر نفس بشود.
برای مشاهده ی ابیات مورد بحث میتوانید به این آدرس مراجعه کنید: http://panevis.persiangig.com/masnawi/masnawi60.htm
جهان ذهنی، جهان نفی است. تو به دنبال آن جهان معنوی باش.نفس و صورت های ذهنی و "من" را قربانی کن و در تبع آن ، جان چون دریای شیرین را بخر! منظور جهان فیزیکی نیست، جهانی است که از نظر روانی در آن قرار داریم. جهان توهمی که در آن وارد شده ایم و از آن جهان کاملا تازه و زنده و تماما آرامش دور افتاده ایم.
نفس به عقل قیاس را القا میکند: کین همه فقر و جفا ما میکشیم جمله عالم در خوشی، ما ناخوشیم قیاس یکی از اصلی ترین موضوعات در بحث خودشناسی است. قیاس معانی فلسفی نیز دارد ، اما اینجا منظور قیاس در امور اعتباری هست.
این یکی از کیفیت های وحشتناکی است که جامعه به انسان القا میکند. ابتدا یک "من" به انسان نسبت میدهد که تو یه چیزی هستی… بعد میگوید این هویت تو همش در حال کوچک بودن و نیست بودن و ناکامی و اینهاست ، پس باید تکامل پیدا کنی! به این ترتیب انسان را در کیفیت نارضایتی نگه میدارد و نمیگذارد که انسان خودش را آنگونه که هست، بپذیرد. برای این کار قیاس را پیش میکشد و باعث میشود انسان خودش را با چیزها و افراد دیگر مقایسه کند :
از خودم یک هویتی در ذهن دارم، از دیگری هم همینطور . هر کس یا چیزی را دارای یک ارزشی در ذهنم میدونم که ملاکش را هم جامعه بهم داده. پس پنداری را که از خودم دارم با بقیه مقایسه میکنم. و هدیه ای که از این مقایسه ی ذهنی دریافت میکنم ملالت، تیرگی ، نارضایتی و عدم شادمانی و … است!
در اینجا هم زن (نفس) نمیگذارد که مرد (عقل) در کیفیت پذیرش باشد و آنچه که هست را بپذیرد. توجه داریم که در اینجا صحبت در مورد امور بیرونی نیست. و از طرفی: خود حقیقت وصف حال ماست آن !
زن دارد به مرد القا میکند که تو باید چیزی داشته باشی و دارای شخصیتی باشی و مرد (عقل) میگوید چیزی نداشتن برای من ضرری ندارد فقر------> نداشتن "من" (معنای عرفانی)
وقتی انسان مرگ فیزیکی پیدا میکند ذهنش هم میمیرد. چون جایگاه این من پنداری چیزی جز ذهن نیست ، وقتی مرگ فیزیکی فرا میرسد این "من" به ناچار محو خواهد شد. پس معنای موتوا قبل عن تموتوا همین است: قبل از اینکه مرگ فیزیکی فرا برسد، خودت مرگ فیزیکی را با مرگ بر نفس تجربه کن! اگر توانستی مرگ قبل از مرگ را تجربه کنی، بدان که آن مرگ فیزیکی نیز بر تو شیرین خواهد بود. هر که شیرین میزید او تلخ مرد هرکه او تن پرستد جان نبرد
عمر گذشت و تمام شد، تا به کی به دنبال این افسانه ی زر (تعلقات ذهنی) هستی؟! هر چه سن بالاتر میرود ، انسان بیشتر میچسبد به این اعتباریات. درخت انگوری بودی پر از میوه. چه شد که اینقدر بی رونق شدی؟! وقتی که باید میوه ات پخته بشود و روح و روانت آماده بشود و رشد کنی، فاسد شدی!
دارایی (مال و زر و تعقلات ذهنی) مثل کلاهیست برای فرد کچل: کسی که با کلاه برای خودش پناهگاهی میسازد و عیبش را میپوشاند، در حقیقت کچل است! باز هم توجه داریم که این پیمانه ی معنا بود، گندمی بستان که پیمانه است رد :
من انسانی که از لحاظ روانی در فقر به سر میبرم ، یعنی از لحاظ روانی احساس عشق را ندارم که هیچ، احساس گرسنگی روانی هم دارم و احساس میکنم که چیزی باید درونم باشد که نیست...، بنا بر القائات جامعه و پدر و مادر و ... برای خودم یک هستی پنداری درست میکنم و فکر میکنم باید فربه و چاقش کنم که احساس خلا روانیم را پر کنم. چاق و چله کردن این من پنداری به چه صورت است : غذای اعتباریات! مثلا فکر میکنم اگر در فلان ماشین بنشینم چه اعتباری خواهم داشت!!! داشتن ثروت گاهی روپوش قالب تهی و گرسنگی درونی و پوچی فرد میشود. میخواهم رویش کلاه بگذارم که نبینمش، در درجه ی اول خودم رو گول میزنم و در درجه ی دوم دیگران رو! در اینجا مال و زر هم فقط ثروت و خونه و ماشین و اینها نیست! دامنه ش گسترده است: مدرک، ثروت، اعتبار اجتماعی که به واسطه ی شغلم به دست میارم ، اینکه جد من فلانی بوده و من ایرانی ام و ...!
کسی که از لحاظ روانی غنی است، از خودش هیچ تصوری ندارد که من چنین و چنانم. از ارتباطاتش ، از پولش و ... برای خود شخصین نساخته است. و اگر در جایگاهی قرار بگیرد که اینها را از دست بدهد، دیگر تشویش روانی پیدا نمیکند: آن که زلف و جعد رعنا باشدش چون کلاهش رفت، خوشتر آیدش
انسان وقتی در فطرت خودش باشد، اصلا نیک و بد ندارد. خوبی و بدی اصلا در فطرت جایی ندارند. کیفیت های موجود در دل، یک حالت بی نشانی و بی صفتی و بی سویی است. نه صلح است، نه جنگ! موسی و فرعون در هستی تو دائما در حال جنگند. باید خودت را بشناسی. وقتی هستی نباشد و سکوت و بیرنگی باشد ، دیگر جنگی وجود نخواهد داشت.
از طرفی صلح هایی که اعتباری است، اصلا صلح نیست . مثلا میگویند هم میهنان باید با هم مهربان باشند! یعنی بقیه نباید باشند؟! اصلا هم میهن یعنی چه؟! صلحی که واقعا صلحه، اصلا قائل به فکر نیست: خانه را من روفتم از نیک و بد خانه ام پر گشت از نور احد
تا اینجا صحبتهای زن و مرد را گفتیم . اینکه زن از شوهرش میخواهد که از فقر بیرون بیاید و مرد قبول نمیکند ، زن با تندی بر سخنانش پافشاری میکند، تا آنجا که مرد میگوید اگر بیش از این ادامه دهی ، تو را ترک خواهم کرد. پس زن به گریه می افتد و میگوید من اینها را به خاطر تو میگویم و ... و از او میخواهد سخن از رفتن نگوید.
وقتی فرد با توجه به آگاهی یافتن و تعمیق آگاهی هایش ، خود را نظاره میکند ، نفس، خود را در خطر میبیند و کمی آرام میگیرد و ساکت میشود. ولی بعد از مدتی آرام آرام برمیگردد. چنین چیزی در سیر و سلوک وجود دارد. رفته رفته انسان آگاهیش بیشتر میشود و وجود معنویش در راستای عقل و خردش شروع به کار کردن میکنند. مرد گریه زن را تاب نمی آورد و سخنانش را میپذیرد. در اینجا زن پیشنهادی میدهد و میگوید نزد پادشاه برود و بخشش او را طلب کند. مرد میگوید با دست خالی و بدون وسیله که نمیشود به نزد شاه رفت! در حالیکه وقتی شاه میاید و شروع به بخشش میکند، خود بی وسیلگی ابزار دریافت بخشش اوست. زیرا وسیله (فکر) دعوی است و هستی ، در حالیکه بی آلتی و نیستی لازم است! هرچه انسان بخواهد برای دریافت و تجربه و درک حقیقت تلاش کند، همان تلاش مانع میشود. این وسیله معمولا فکر است. فکر باید بخوابد و سکوت متحقق بشود ، تا وصل به حقیقت صورت بپذیرد. مراقبه و سکوت، یعنی همان بی آلتی... هیچ...! پس وصل به شاه حقیقت وقتی صورت میپذیرد که بی وسیلگی و نبود فکر وجود داشته باشد. مرد بهانه می آورد که بی وسیلگی هم وسیله میخواهد. باید گواهی داشته باشم که من فقیر و بیچیزم. تو گواهی به من بده که آنجا عرضه کنم. گواهی که در آن رنگ باشد مقبول نیست. فقط حرف زدن و ادعا نمیتواند فایده داشته باشد. باید صداقت جلو برود. یعنی همان سکوت...در سکوت است که صدق وجود دارد. یعنی من همانی هستم که هستم. هر آنچه فکرم در آن دخیل باشد، آن توهم من است و دیگر صدق نیست. صداقت آن است که از تلاش برای چیزی شدن دست برداری. بود خویش: خود اشعاری ، هستی خود که چیزی جز فکر آن را نمیسازد.
من و فکر ، هستی و وجود ندارد ، مگر اینکه بین گذشته و آینده نوسان کند : من فلان چیز هستم ، بوده ام و در آینده میخواهم فلان چیز باشم. در حالیکه اگر ذهن در همین الان حضور داشته باشد، محو و مات و حیران میشود و حضور در هستی را تجربه میکند. غایب شدن از اکنون یعنی فرو رفتن در "من" ! حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است. ......
تصمیم میگیرند کوزه ای از آب باران را که برای بیابان نشینان تحفه ای است، به شهر و به نزد شاه ببرد. (کوزه----> نفس- تن : خدایا این هستی کوچک مرا بپذیر. من از آن میگذرم تا از تو برخوردار شوم، مرا از اعتباریات رها کن!) این کار را میکند و شاه و اطرافیانش کوزه را میپذیرند و شاه به او بخشش میکند. در راه بازگشت مرد دجله و آب گوارایش را میبیند!
گفتیم زن سمبل نفس است. سوالی که اینجا پیش میاید آن است که چطور زن مرد را به سوی پادشاه حقیقت رهنمون میشود؟! چرا نفس؟! بعد از اینکه انسان ، آن هستی مجازی و پندار من را پذیرفت و اسیر این هستی مجازی شد، وقتی که پا در راه سیر و سلوک و خودشناسی میگذارد، مراقبه میکند و به آن استمرار میدهد، برایش وقت و انرژی میگذارد و ... ، ذهن به درجه ای از آگاهی و ادراک و تجربه میرسد که میتواند مخرب بودن و پنداری بودن این هستی مجازی را ببیند. به طوریکه در لحظاتی میتواند آن طرف این غبار "من" را ببیند و روشنی را درک کند. رفته رفته که فرد ممارست میکند و آگاهیش بیشتر و بیشتر میشود ، این غبارها بیشتر کنار زده میشوند و حتی تمام عناصری که تا به حال به عنوان مانع بوده اند، در راستای آن عقل کلی قرار میگیرند.
بیابان: خشک و بی آب و علف ----> نفس شهر------> خرد ، عشق
بر سبو لرزان بود-----> نگران این منمون هستیم! نکنه یه وقت یکی یه چیزی بگه...!!!
احتما کن احتما ز اندیشهها فکر شیر و گور و دلها بیشهها احتماها بر دواها سرورست زانک خاریدن فزونی گرست احتما اصل دوا آمد یقین احتما کن قوت جانت ببین قابل این گفتهها شو گوشوار تا که از زر سازمت من گوشوار
عشق شنگ بی قرار بی سکون چون در آرد کل تن را در جنون؟
هنگامی که عشق واقع میشود، انسان حالت یگانه پیدا میکند. انسانی که پیوسته اسیر "من" است. از خصوصیات عشق حرکت داشتن ، نو بودن ، بیقراری و بی سکونی است. به خاطر پویایی و زنده بودنش! در حالیکه من تماما ثبات است و کهنگی بر کهنگی! انسانهای اسیر من هم گرفتار این کهنگی هستند.
حرکت های عشق از سر عادت نیست. زندگی با عشق یعنی حرکت در هستی نو !
برای دریافت فایلهای صوتی این جلسات به اینجا مراجعه کنید: | |
17 17 تیر 1386 ساعت 21:47 | |
جلسه ی پنجاه و هفتم:
"قصه ی آن شخص که اشتر ضاله ی خود را میجست و میپرسید"
چون گهر در بحر گوید بحر کو وان حجاب چون صدف دیوار او گفتن آن "کو" حجابش میشود ابر تاب آفتابش میشود
جستجو را باید کنار گذاشت. عامل جستجو ، چیزی جز فکر و ذهن فرد نیست، که آن هم ارتباطش با تصویر است و نه با واقعیت!
افرادی هستند که نشانی ها را میدهند و میگویند عشق چنین است و چنان است. خیلی از آنها به دنبال مژدگانی ها ( ----> به به و چه چه ها ! ) هستند. میخواهند عشق را توضیح دهند و بیان کنند. اما ذهن فقط چیزهایی را میتواند بشناسد که محدودند.و چون خاصیت حقیقت این است که نمیتواند در محدودیت بگنجد، چنین کاری اشتباه است!
"غیب" ( که ذهن به آن راهی ندارد) درست در معنای مقابل "صورت" ( که ذهن با آن سر و کار دارد) است. -----> ذهن : عامل دانستگی مکاتب و فلسفه های مختلف درگیر با چنین موضوعاتی هستند.
تو شترت را گم کرده ای و هرکس نشانی ای به تو میدهد. نمیدانی فطرتت کجاست، اما میدانی اینها نشانه های خود فطرت (شترت) نیست. فرد دیگری هم هست که شتر گم نکرده ولی از سر لجبازی و تقلید، نشان میدهد که مثل تو به دنبال شتر میگردد . در حالیکه اصلا نمیداند شتر چیست! صحبتهایی که در مورد نشانه های شتر میشود، برای فرد مقلد هیچ هیجان و جذابیتی ندارد . چون تنها از سر تقلید به دنبال شتر است.
این تقلید باعث میشه که فرد مقلد با فرد "شتر گم کرده" همراه بشود و از او تاثیر بپذیرد.
از طرفی طمع شتر دیگران باعث میشود که متوجه نشود خودش هم شتری گم کرده است. این طمع برایش پوششی میشود تا گم کرده اش را از یاد ببرد! فرد اول که شترش را پیدا میکند، مقلد متوجه شتر دیگری میشود و میبیند که شتر خودش است! از این موقع به بعد دیگر به شترهای بقیه چشم نمیبندد و دنبال کسی نمی افتد و تنهاروی میکند.
--------> آن مقلد شد محقق : کسی که چیزی را با حس خودش تجربه میکند کسی که خودش چیزی را شخصا تجربه کند، این مربوط به جوشش درونی خودش است و از سر تقلید نیست . پس در زندگی اش با فطرت و اصالت خودش حرکت خواهد کرد. به اشراق و رهایی رسیده است و بعد از آن دیگر خودش حرکت میکند.
در این حال دیگر چاپلوسی و تجلیل از شخصیت هایی مثل مولانا و شمس و بودا و ... را که معمولا به زبان هم نیست و درونی است را کنار میگذارم! برای من چه فرقی خواهد داشت که دیگری چگونه است، خودم در حقیقت و عشق زندگی کنم!
فرد دوم: تا حالا به تقلید مثل تو حرکت میکردم، اما حالا که شتر خودم را دیدم، چشمم پر شد. یعنی حالت غنای درونی و سیری روانی پیدا کردم. به برونی ها نیازمند نیستم! قبل از اینکه پیدایش کنم، واقعا به طلبش نبودم، ولی مس (تقلید) مغلوب شد و طلا (حقیقت) غالب.
صداقت و راستی درونی تو، باعث شد که به دنبال شترت باشی ، اما برای من ، جدیت و طلبی که داشتم، باعث رسیدنم به صداقت شد! گرم باش ای سرد تا گرمی رسد....
آن دو اشتر نیست ، آن یک اشتر است تنگ آمد لفظ ، معنی بس پر است
فطرت ، دو تا و سه تا و چند تا نیست. حقیقت فقط یکیست، نه چند تا! یعنی این طور نیست که فطرت و اصالت انسانها با هم متفاوت یا حتی مخالف باشد. اگر انسانها همه در فطرتشان باشند، همه حقیقت بینند. چون واحدند، در حقیقت و یگانگی و وحدت معنوی زندگی میکنند و اختلافی نخواهد داشت.
اینجا را دیگر بیشتر از این نمیشود بیان کرد. حدیثی از پیامبر هست با این مضمون که هرکس خدا را به ذاتش بشناسد، یعنی مرتبط بشود، زبانش ساکت و خاموش میشود.
حرف و لفظ ، مثل اسطرلاب است. هرچند که ممکن است بتوانیم با آن به جایی رهنمون شویم، اما خودش که دارای آفتاب نیست! مخصوصا که آن فلک با این فلک مادی و فیزیکی قابل مقایسه نیست و این آفتاب فیزیکی در مقابل آن آفتاب ، ذره ای بیش نیست!
نکاتی در این داستان:
* مژدگانی : به به ها و کف زدن هایی که به خاطر ادعاهای فاضلانه ی من که در مورد عشق حرف میزنم که این مرا سرمست میکند!!! ادعاهایی که به طور ضمنی بیان میکنم ( نمیگویم که من به عشق رسیده ام و ...!!! ) حتی در لفافه ی فروتنی و تواضع و ملامت کردن خود!!! lol
* اگر بخواهیم این داستان را به طور ملموس تر بیان کنیم، حکایت از این قرار است که من ٍٍ انسان، شاد و شادمان نیستم. شادی ام در این خلاصه شده که پولی به دست بیاورم و مقامی پیدا کنم و .... آن شادمانی فطری که وابسته به هیچ چیز نیست را ندارم و این حالت و کیفیت روحی - روانی را از دست داده ام و در توهمات ناشی از "من" ( در جلسات گذشته در مورد "من" صحبت کرده ایم ) غرق شده ام.
حالا از طریق عرفان و خودشناسی و ... میخواهم به دنبال شترم بگردم! اما عملا هیچ شناختی از شتر گمشده ام ندارم. فقط از شخصیت هایی مثل مولانا و ... شنیده ام و میگویم میخواهم مثل اینها باشم. به طور خلاصه ، درکی از فطرت خودم ندارم ، فقط شنیده ام که انسان از فطرت خودش دور افتاده!
این جریان باعث میشود که ما به دنبال تطبیق دادن هویت فکریمان باشیم، با هویت و شخصیتی که از انسان های بزرگ داریم. یعنی یک تصویری از آنها داریم، حالا میخواهیم شخصیت خودمان را با آنها تطبیق بدهیم! ------------------> طمع ناقه ی غیر یعنی مثلا میخواهم فطرت مولانا باشم، در حالیکه متوجه نیستم من فطرت خودم را گم کرده ام. و حتی اصلا نمیتوانم درکی از فطرت مولانا داشته باشم. آنچه دارم، تنها یک تصویر ذهنی است!
* اگر من ٍ انسان که قدم در راه خودشناسی گذاشته ام، در این راه استمرار داشته باشم ، با عمق بخشیدن به آگاهی هایم و توجه ، رفته رفته میفهمم که انگیزه ، خواست، مقصد و ماهیت حرکتم از ابتدا مقلدانه بوده است و این باعث میشود که کم کم به این دروغ درونی پی ببرم و چیزی را بفهمم : اینکه به دنبال چیزی بودن ، دروغ و توهمه!
* آن دو اشتر نیست... : وحدت وجود معنوی – فطرت انسانها اصولا یکی است و چند تا نیست. جمله ی « لا اله الا الله » هم همین را میرساند : که یکی است و از یک چیز است.
برای مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید. فایل های صوتی این جلسه را از این صفحه download کنید.
| |
16 13 اردیبهشت 1386 ساعت 21:37 | |
سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه.
در اینجا به خلاصه ای از صحبتهای جناب پانویس در دو جلسه ی اخیر ( 49 و 50) که مربوط به داستان دژ هوشربا (قلعه ی ذات الصور) است، میپردازیم:
پادشاهی سه پسر داشت که هر سه زیرک و هوشیار و صاحب نظر بودند. درخت وجود پادشاه از نور چشمان این سه پسر به طور مخفیانه و پنهان آبیاری میشد. درخت وجود والدین مثل باغی است که از آب وجود فرزندان سرسبز میشود و تازگی و نشاط میابد. چه بسا قنات هایی که در نهان با جان شما مرتبط است و شما از آن بی خبرید و آنها را نمیبینید. قنات(کاریز) -----> زیر زمین پنهان است، آب خوبی دارد. هم از لحاظ محتوا و هم اینکه جاری است و هر لحظه نو میشود.این انطباق دارد با وضعیت روحی- روانی انسان. حالت عشق هم نمود ظاهری چندانی نداردو هر لحظه تازه میشود.
یک چشمهی آب از درون خانه به زآن جویی که آن ز بیرون آید
تو از صدها چشمه ی بیرونی آب مینوشی. اگر آب این چشمه ها کم شود، از خوشی تو هم کاسته میشود. یعنی من انسان وقتی آبشخورم از امور بیرونی باشد و از لحاظ روانی از امور بیرونی تغذیه بشم، مثلا اعتبار اجتماعی کسب کنم و اینها مایه ی دلخوشی ام باشند، با کم شدن اینها، خوشی من هم کمتر میشود. یعنی وقتی به هر دلیلی راه دریافت خوشی های عاریتی ام بسته شود (اعتباریات) ، آنوقت از لحاظ روانی افت پیدا میکنم. چون به طور مثال به "به به و چه چه" هایی که میشنوم، وابسته ام.
شاهزاده ها تصمیم میگیرند که حرکت کنند و برای کسب تجربه، به شکل ناشناس در ممالک بگردند تا دنیادیده شوند. پادشاه به آنها پند میدهد که به همه جا بروید الا فلان دژ که در ،فلانجا قرار دارد که دلتان را میرباید. مبادا که هوس شما را راه زند! این قلعه چنان معروف هم نبود. یعنی اگر پدر آنها را از رفتن به آنجا منع نمیکرد، شاید اصلا به فکر رفتن هم نمی افتادند. این مقایسه ای است با اسطوره ی خوردن گندم (سیب) توسط آدم انسان بر آنچه از آن منعش کنند، حریص است.
مولانا بعد از این ابیات به بحث گسترده ای پیرامون صورت و بی صورتی میپردازد که با آنها نپرداختیم. اما چهار مقاله معرفی شد که دوستان میتوانند در صورت تمایل از اینترنت دریافت ومطالعه کنند. آقای پانویس در جلسه به این موضوع اشاره کردند که اگر 5 نفر متقاضی پرداختن به این موضوع باشند، در یکی از جلسات آینده به آن خواهیم پرداخت! این چهار مقاله را در زیر می آوریم:
1. دیالکتیک عین و ذهن 2. رابطه عین و ذهن در اندیشه های بودایی 3. صورت و بیصورتی 4. قبض و بسطی در حقیقت و ذهن
سه برادر که به خاطر نهیی که شده بودند، آتششان تیز تر شده بود. به سوی قلعه رفتند. این قلعه 5 در به سوی دریا و 5 در به سوی خشکی داشت. خشکی---->نفس و پندار 5 تا مربوط به محسوسات و نفس ، 5 تای دیگر، همان حواس باطنی اند که رازجو و به دنبال معنویت هستند. قدما اینها را تقسیم کرده اند: 5 حس ظاهری (لامسه و ...) و 5 حس باطنی ( حس مشترک یا ادراک حسی، قوه ی خیال، قوه ی وهم ، حافظه و قوه ی متخیله که این قوی ترین و باطنی ترین حواس باطنی است که موجب تولید اختراعات و اکتشافات میشود.)
سه برادر وارد قلعه شدند و در آنجا تصاویر زیبایی مشاهده کردند که از دیدن آنها سرخوش و بیقرار شدند. مستی ات را از این صورت ها و تصاویر نگیر . بلکه با واقعیت ها ارتباط برقرار کن. (این موضوع در مقالات ذکر شده، به خوبی توضیح داده شده است.)
مسلمان گر بدانستی که بت چیست بدانستی که دین در بت پرستیست
وقتی من در ذهنم دارم یک مفهوم آماده میکنم، در واقع دارم از آن یک تصویر میسازم. پس باز هم دارم با یک تصویر ارتباط برقرار میکنم نه با واقعیت. معنای باطنی بت هم چیزی جز همین تصویر ذهنی نیست. عرفا دو جور شرک معرفی میکنند: شرک جلی و خفی که سطوح مختلف دارد. سبحان الله عما یصفون : حقیقت وصف شدنی نیست. در وصف همیشه تصویرسازی هست. یعنی ممکن نیست من چیزی را توصیف کنم، بدون آنکه تصویری از آن در ذهنم داشته باشم. اگرچه شراب در جام هست، اما شراب از جام نیست. تجلی حقیقت در خود انسان است. دهان دلت را به سوی کسی باز کن که باده بخش است و مطمئن باش که شراب کم نمیاد!
هر چه اندیشی پذیرای فناست آنچه در اندیشه ناید آن خداست
پس آنچه من در ذهنم میسازم و میپرستم، ساخته ی خود من است و حقیقت نیست. حقیقت چیزیست که در چارچوب و قالب در نمی آید. پس با توجه به توضیحات بالا، خدامدار واقعی کسی است که خدا نداشته باشد!
ادامه ی داستان: در آنجا تصویربسیار زیبایی را دیدند که شیفته ی آن شدند. قلعه ی هوشربا کار خودش را کرد و آنها را بیچاره کرد و در دام انداخت و تیر غمزه ی آن تصویر بر دل این شاهزادگان نشست و چون ابر بهار میگریستند. گفتند ما به این بلا دچار شدیم اما پدرمان این را قبلا دیده بود. به جستجو در آمدند که این چهره ی کیست... سرانجام به عارفی رسیدند که راز را دریافت و گفت این صورت دختر پادشاه چین است. اما او به هیچ کس اجازه ی دیدار دخترش را نمیدهد.
ترک مکر خویشتن گیر ای امیر پا بکش پیش عنایت خوش بمیر
تا وقتی بر نفس نمیری، عشق درونت تجلی پیدا نمیکند. در مورد مرگ بر نفس در حکایت صدر جهان در جلسات قبلی صحبت کردیم.
هرسه عاشق همان تصویر بودند و حتی در سکوت هم فکرشان همان بود و در این تب و تاب بودند که به وصال آن صورت برسند.
برادر بزرگتر گفت: ای برادران خوب من! ما مگر قبل از این دیگران را نصیحت به صبر در سختی ها نمیکردیم که صبر کلید گشایش است؟ حالا چرا خود بدان عمل نکنیم؟ مگر ما نبودیم که میگفتیم در گرفتاری ها و بلاها باید چون طلا خندان بود؟
چون به درد دیگران درمان بدی درد مهمان تو آمد تن زدی
از نوایت گوش یاران بود خوش دست بیرون آر و گوش خود بکش
بازی آن تست بر روی بساط خویش را در طبع آر و در نشاط
پس صبر پیشه کردند و ملک بگذاشتند و به سوی چین حرکت کردند تا به آن معشوق نهانی نزدیکتر باشند.
شاهزاده ها در آنجا از ترسشان سرپوشیده و با زبان اشاره با هم سخن میگفتند و در بین خود اصطلاحاتی داشتند. چرا که سخن گفتن از دختر پادشاه چین مجاز نبود .
اکثر مردم فقط اصطلاحاتی را که میان عرفا هست را آموخته اند. یعنی فقط کسب دانش کرده اند تا دهان حیرت دیگران را باز کنند. مثل سخنانی که قشریان عارف نما میگویند. اما چون این سخنان از باطن برخوردار نیستند، خاصیت سخن عارفان را ندارند. از سخن انسان های آگاه فقط اصطلاحات را یاد نگیر! بلکه از آنها بهره مند شو تا جانت آن پاکی را دریافت کند و از درون آگاه شوی.
مولانا در مورد سخنان رمز آمیز این مثال را به زیبایی بیان میکند: که زلیخا آنچنان مستغرق یوسف شده بود که انگار هر چیزی را یوسف صدا میکرد. یعنی انگار قصدش از همه چیز یوسف بود:
بهر جان خویش جو زیشان صلاح هین مدزد از حرف ایشان اصطلاح آن زلیخا از سپندان تا به عود نام جمله چیز یوسف کرده بود نام او در نامها مکتوم کرد محرمان را سر آن معلوم کرد چون بگفتی موم ز آتش نرم شد این بدی کان یار با ما گرم شد ور بگفتی مه برآمد بنگرید ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید ور بگفتی برگها خوش میطپند ور بگفتی خوش همیسوزد سپند ور بگفتی گل به بلبل راز گفت ور بگفتی شه سر شهناز گفت ور بگفتی چه همایونست بخت ور بگفتی که بر افشانید رخت ور بگفتی که سقا آورد آب ور بگفتی که بر آمد آفتاب ور بگفتی دوش دیگی پختهاند یا حوایج از پزش یک لختهاند ور بگفتی هست نانها بینمک ور بگفتی عکس میگردد فلک ور بگفتی که به درد آمد سرم ور بگفتی درد سر شد خوشترم گر ستودی اعتناق او بدی ور نکوهیدی فراق او بدی صد هزاران نام گر بر هم زدی قصد او و خواه او یوسف بدی گرسنه بودی چو گفتی نام او میشدی او سیر و مست جام او تشنگیش از نام او ساکن شدی نام یوسف شربت باطن شدی ور بدی دردیش زان نام بلند درد او در حال گشتی سودمند وقت سرما بودی او را پوستین این کند در عشق نام دوست این عام میخوانند هر دم نام پاک این عمل نکند چو نبود عشقناک
گفتمش پوشیده خوشتر سر یار......
خوش تر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران
وقتی زلیحا میگفت موم در اثر حرارت نرم شد، یعنی یار با ما از در دوستی در آمد. آدمهای عاشق این حالت را دارند. سریعا چیزها را به حالت معشوقشان تعبیر میکنند. انگار در همه چیز میخواهند معشوقشان را ببینند.
وقتی عشق باشد، آن موقع است که لفظ هم عمل میکند. اما وقتی عشق (مایه) را نداشته باشند انسانها، هر لفظی هم که به کار برند، هیچ اثری ندارد. یعنی آن درون و باطن را ندارد.
کسی که در حقیقت است – یعنی نیست! و فنا شده است- مانند کودکی است که در دو عالم جز شیر چیزی را نمیشناسد. به یک معنا شیر را میشناسد (یعنی با آن ارتباط حسی دارد و آن را کاملا حس میکند) و به یک معنا اصلا نمیداند که شیر چیست ( یعنی هیچ صورت ذهنی از شیر ندارد) عشق در حیطه ی ذهن نیست. انسانی که در کیفیت عشق است، در عشق است- اصلا نیست! اصولا فقط میشه گفت عشق چی نیست! نمیشه گفت چی هست! -----> زدودن فکر، پاک کردن آینه هر وقت جوینده ای عشق را پیدا کند، خودش گم خواهد شد- فانی میشود----> داستان پشه و باد
گفت قائل در جهان درویش نیست ور بود درویش خود درویش نیست
--------------------------------------
در جلسه ی 50 ابیات تا اینجا خوانده شدند.
سپس آقای پانویس به بیان یک لم پرداختند:
"مقایسه را بگذاریم کنار. هیچ چیز رو با هیچ چیز مقایسه نکنیم. مقایسه شلاقی است که از کودکی میگذارند پشت گرده ی روان ما و بعد ما خودمون این رو به دست میگیریم! ذهن اگر از مقایسه رها بشه، دیگه خودشو ملامت نمیکنه، به خودش سوزن نمیزنه و خودشو آزار نمیده!"
در جلسه ی این هفته به ادامه ی ابیات خواهیم پرداخت.
برای مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید. فایل های صوتی این جلسه را از این صفحه download کنید. پیام در تاریخ 86/2/13 ویرایش شده است. | |
15 4 اردیبهشت 1386 ساعت 16:21 | |
سلام خدمت دوستان
به دلیل پیوستگی جلسات 49 و 50 ،که مربوط به صورت ظاهری داستان دژ هوشربا (قلعه ی ذات الصور ) است ، گزارش مربوط به این دو جلسه به طور مشترک (در یک پست) در کلوب گذاشته خواهد شد.
پیروز باشید | |
14 25 فروردین 1386 ساعت 07:37 | |
جلسه ی چهل و هشتم:
حکایت توبهی نصوح مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 2228 به بعد ----------------------------------------------------
ابتدا جناب پانویس به خوانش و توضیح ابیات پرداختند و بعد تعبیر داستان را از کتاب "با پیر بلخ" شنیدیم. در انتهای جلسه دوستان به بحث مختصری پیرامون داستان و آنچه مولانا بیان کرده، پرداختند و یکی دو داستان کوتاه هم خوانده شد. برای مشاهده ی ابیات مورد بحث در این جلسه اینجا کلیک کنید.
-------
شرح این توبهی نصوح از من شنو بگرویدستی، ولیک از نو گرو
بود مردی پیش از این، نامش نصوح بُد ز دلاکی زن او را فتوح
نصوح مردی بود با هیئت و قیافهی زنانه. او در حمامهای زنان به کار مشغول بود و بخصوص دختر شاه را دلاکی میکرد و کسی هم به جنسیت حقیقی او پی نبرده بود. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش میکرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر میساخت. روزی نصوح برای رهایی از این فعل قبیح نزد عارفی ربانی رفت و به او گفت مرا نیز دعا کن. آن عارف که مردی روشنبین بود، بیآنکه خواستهی او را بپرسد بفراست دریافت که مشکل او چیست. به عبارت دیگر ضمیر او را خواند، ولی چیزی به رویش نیاورد. فقط تبسمی کرد و گفت انشاالله توبه نصیبت میشود.
دعای آن عارف به اجابت رسید و اسباب توبهی نصوح بدین صورت فراهم شد: روزی نصوح طبق روال همیشگی در حمام زنانه مشغول کار بود که ناگهان قیل و قالی بلند شد و در آن میان زنی جار زد که یکی از مرواریدهای گوشوارهی دختر شاه گم شده است. در حمام را ببندید و نگذارید کسی خارج شود تا جامه و بقچهی حاضران وارسی شود.
بقچهها را روی زمین ولو کردند و جامهها را بدقت گشتند اما از دانه مروارید خبری نشد. ناچار گفتند همه باید کاملاً برهنه شوند و یکی یکی مورد بازدید قرار گیرند. نصوح با شنیدن این حرف بکلی خود را باخت و افتان به خلوت حمام رفت و در حالی که بدنش مثل بید میلرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبهام بشکستم، اما تو را به مقام ستاریتت این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم.
نصوح آنقدر خدایا خدایا کرد که در و دیوار نیز با او همنوا شدند. در این اثنا نوبت وارسی نصوح رسید. زنی نام او را صدا زد. اما همینکه او نام خود را شنید از ترس، بند دلش پاره شد و بر کف حمام افتاد و از هوش رفت. در این فاصله زنی جار زد که مژده مژده مروارید پیدا شد. ناگهان در حمام ولولهای افتاد. زنان دستکزنان شادمانی خود را از یافتهشدن مروارید اعلام کردند. و نصوح نیز در فضایی آکنده از شادمانی به هوش آمد و دید که خطر از کنار گوشش گذشته است. زنانی که بدو ظنین بودند نزدش آمدند و عذرها خواستند. او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبهاش ثابتقدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.
-----------------------
عشیق: عاشق (در اینجا به معنای هوس پیشه)
توبه: بازگشت – بازگشت انسان به حالت اصیل خود انسانی که از حالت اصیل روانی اش خارج شده باشد، توسط توبه به این حالت باز میگردد.
هر که را اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند
عارف واقعی کسی است که بر لبش قفل زده، اصولا ساکت است. در مورد هر چیزی بی تامل سخن نمیگوید و ظرفیت شنونده را میشناسد. کسانی که از جام حقیقت نوشیده اند، به رازهایی آگاه شده اند ولی آن اسرار را میپوشانند و به همه کس نمیگویند و خود را به تجاهل به موقع میزنند. یعنی اگر میبینند طرف مقابل ارزشی برای سخن قائل نیست، حرف را حیف و میل نمیکنند.
در مورد دعا:
دعای پیر مانند هر دعای دیگری نیست. او فانی است و گفته ی او گفته ی خداست. در مورد فنا مفصل صحبت کرده ایم. اینکه فرد وقتی از خود رها شود، با حقیقت همراه میشود. خود حقیقت میشود. دعا: خواندن، صدا زدن در چنین حالتی که هستی ذهنی فرد دعا کننده محو شود ، در دعا و خواستن فرد دوئی وجود ندارد. (دوئی: "من" و "خدا"یی که از او چیزی میخواهم)
دعا مسلما یک مفهوم کاملا دینی است. در هیچ مکتب فلسفی نمیبینیم که توصیه به دعا شده باشد. چطور ممکن است که موجودی برتر به نام خدا، اراده اش تحت تاثیر اراده ی موجودی مادون قرار بگیرد؟! (فرد دعا کننده که از موجودی برتر چیزی میخواهد، اگر آن موجود برتر به اصطلاح دعایش را برآورده کند، میگویند که اراده و خواست موجود مادون در تغییر موجود برتر تاثیر گذاشته است.) متکلمان (مدافعان عقاید دینی به طریق فلسفی) در مورد این چالش صحبتهایی مطرح کرده اند و پاسخ هایی هم داده اند که در اینجا به آن نمیپردازیم.
فرد دعاکننده وقتی فانی میشود، با حقیقت یکی میشود. سوال: خواستن اگر خدا از خودش بخواهد و طلب کند، چطور ممکن است که دعای خودش را رد کند؟! -----> اتحاد عبد و معبود (که یکی از اساس های مکتب مولاناست)
عجوز: پیر نو: جوان حاجبه: ندیمه ی اصلی و بزرگ از خشیتی: از ترس دل آهنین----> پوست کلفت شده ام ستار: پوشاننده
آنقدر خدا خدا کرد که در و دیوار هم با او همنوا شد. در مورد تجربه ی عرفانی در داستان دقوقی بیشتر صحبت خواهیم کرد.
به طور کلی یکی از موضوعات اصلی که در خودشناسی برای رها شدن از نفس(عقل جزئی) و فرو خوابیدن اندیشه و فکر و تجربه ی سکوت و حقیقت مطرح است، این است که فرد به حالت استیصال برسد. یعنی در وضعیتی قرار بگیرد که به ناچار "من" اش را وابنهد. (مثل داستان پیر چنگی و پادشاه و کنیزک) در روانشناسی هم چنین چیزی داریم. یعنی هم به بیمار آگاهی های خاصی میدهند و هم او را هم از لحاظ شرایط بیرونی در کیفیتی قرار میدهند که در این حالت استیصال قرار بگیرد. فوق العاده به او فشار می آید و بعد یکباره از حالتی که قبلا در آن بوده، خارج میشود.
وجود او نماند: "من" اش نماند (منظور این نیست که جسمش ناپدید شد!!!) باز جانش... : باز بلند پرواز جانش را حقیقت به خود خواند و به حقیقت نزدیک شد
کشتی--------> من ( وقتی کشتی "من" اش در شکست) بی مراد: ناخواسته دریا-------> حقیقت محتویات کشتی، توسط خود کشتی از دریا جدا هستند. وقتی کشتی، خود، فروبشکند ، محتیات به دریا وصل میشوند: فرد به حقیقت متصل میشود تن------> نفس کنده: قطعه چوب کلفتی که از درخت است و پای پرنده را بدان میبندند تا نتواند فرار کند: جلوی پروازش را میگیرد. باز-----> روح و روان انسان
روح مانند آن باز شکاری است و تن(نفس) برایش چون کنده ای است که مانع پروازش میشود.
وقتی فرد در یک حالت ناهنجار روانی قرار دارد، اگر به دلیل اتفاقی یا بوجود آمدن شرایطی، این "بی خودی" را تجربه کند، تمام حالت قبلی اش برمیگردد! نه تنها محو میشود، بلکه تبدیل به یک حالت خوش میگردد.
رسن: طناب
مختصری از تعبیر داستان از کتاب با پیر بلخ: وقتی انسان از هرگونه تلاش برای خارج شدن از "خود" دست بکشد، بلادرنگ از آن خارج شده است! منی که دچار "من" هستم دائما به سوی ایده آل ها چنگ می اندازم و میخواهم چیزی بشوم. "خود" حاصل اندیشه های آزمندانه ی خود ماست. اگر آزادی از زندان را (که آن هم نوعی از خواستن است) نطلبی، معنی اش این است که یک کیفیت نخواستن را تجربه کرده ای. میبینیم که عامل در بند بودن انسان، اندیشه های توهمی است. شهوتی که در این داستان مطرح شده، نه به معنای شهوت جنسی ، بلکه به مفهوم "خواستن" است.
در این داستان میبینیم که شرایطی برای نصوح فراهم شد که در کیفیت استیصال قرار گرفت. ما که نمیتوانیم چنین شرایطی برای خود فراهم کنیم. پس چطور میتوانیم به حالتی برسیم که عمق وخامت این وضعیت گرفتار "من" بودن را درک کنیم؟! مسلما پاسخ "آگاهی" است! من هرچه بیشتر به کلک ها و بدبختی ها و شومی های این توهم "من" آگاه باشم و به فنونش پی ببرم و ببینم که چقدر در طول زندگی مرا به بازی میگیرد و باعث میشود عمرم را به بطالت بگذرانم، چقدر مرا در خشم ها و نفرت ها و لذت های کاذب و چنین ناهنجاری های روانی فرو میبرد و آگاهی ام را گسترده تر و مخصوصا عمیق تر کنم، این آگاهی باعث میشود که من خودم را در کیفیت استیصال قرار بدهم. در چنین حالتی، خودبخود و بدون اینکه خودم متوجه باشم در کیفیت استیصال قرار میگیرم و به نوعی انقلاب درونی در برابر این پدیده ی توهمی به نام نفس دست میزنم.
برای مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید. فایل های صوتی این جلسه را از این صفحه download کنید.
| |
13 18 فروردین 1386 ساعت 06:17 | |
جلسه ی چهل و هفتم :
در دو جلسهء اخیر به بررسی صورت ظاهری ابیات داستان شاه و کنیزک پرداخته بودیم. در این جلسه تعبیرها و تاویلاتی که از این داستان شده است را مورد بررسی قرار دادیم. هفت تفسیر این داستان برگرفته از تفسیر نیکلسون، کتاب "سر دلبران" نوشتهء دکتر عباس خیرآبادی، کتاب "عشقدرمانی" تالیف دکتر عبدالعظیم کریمی و کتاب "با پیر بلخ" تالیف محمدجعفر مصفا است که بتفصیل در این جلسه خوانده و شرح شدند.
بجز دو تفسیر نیکلسون و محمدجعفر مصفا، پنج تعبیر دیگر را در جدول زیر آوردهایم.
جدول نمادشناسی داستان شاه و کنیزک:
فایلهای صوتی مربوط به این شرح این نمادها و تعبیرها را میتوانید از این صفحه download کنید.
برای مشاهدهی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید.
| |
12 4 فروردین 1386 ساعت 07:21 | |
جلسه ی چهل و ششم :
در این جلسه صورت ظاهری ابیات مربوط به داستان پادشاه و کنیزک را به اتمام رساندیم و در جلسه ی بعد به مفاهیم عمیق و چکیده ی تفاسیر مختلفی که بر این داستان آمده است، خواهیم پرداخت. دراینجا به ادامه ی ابیات میپردازیم :
برای مشاهده ی ابیات مورد بحث اینجا کلیک کنید.
*** داستانهای مثنوی به نثر (دکتر محمود فتوحی - دفتر اول)
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
زرگر جوان از دو چشم خون میگریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم كه صیاد برای نافة خوشبو خون او را میریزد. من مانند روباهی هستم كه به خاطر پوست زیبایش او را میكشند. من آن فیل هستم كه برای استخوان عاج زیبایش خونش را میریزند. ای شاه مرا كشتی. اما بدان كه این جهان مانند كوه است و كارهای ما مانند صدا در كوه میپیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمیگردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنیزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی كه پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازهتر میكند مثل غنچه. ***
شرح مختصری از توضیحات جناب پانویس:
_ علاج اهل هر شهری جداست اطبا ی قدیم به این توجه میکردند که بیمار اهل چه منطقه ای است. چون شرایط آب و هوایی بر جسم انسان و مزاج او تاثیر میگذارد.
_ چون کسی را خار در پایش جهد... پیدا کردن خاری که در پا رفته باشد، اینقدر سخت است. حالا ببینید خاری که در دل رفته باشد را چقدر سخت میتوان پیدا کرد! به طبیب حاذقی نیاز دارد. خس: فرد بیمقدار و فرومایه اگر هر کسی به بیماری های دل و روان (خار دل) آگاه بود که دیگر کسی غم دلی نداشت! -----> کار هر کسی نیست این روانکاوی حاذقانه
_ کس به زیر دم خر خاری نهد: اگر کسی زیر دم خر، خاری بگذارد، از آنجایی که خر به این آگاهی ندارد که چگونه میتواند از این خار رهایی پیدا کند، بر میجهد و حرکاتی میکند که باعث میشود این خار بیشتر فرو رود. (این کار، شیطنتی بوده که گاهی در روستاها مردم انجام میداده اند... خر بیچاره!!!) پس عاقلی باید که خارش برکند این مثالی است از همان "خون به خون شستن محال آمد، محال". مثالی دیگر از این مورد: جایی که گر (کچل( باشد را هرچه بخارانید، کچلی گسترده تر میشود. ------> با فکر نمیشود مسائل باطنی را حل کرد. همان فکر حکم خاراندن جای کچل را دارد. باید حرکت نکرد و در بیفکری فرو رفت ( مفهوم بیفکری را قبلا توضیح داده ایم.)
_ دست گذاشتن بر نبض بیمار کسانی که در امور روحی و روانی مهارتی دارند و روانکاوهای خوبی هستند، به حال کنونی و طریق صحبت کردن و تکیه کلام های فرد مراجعه کننده توجه میکنند.
دیگر نگشت: دیگرگون نگشت، تغییر نکرد
_ وعده ها باشد حقیقی، دل پذیر وعده ها باشد مجازی، تاسه گیر تاسه گیر: اضطراب آور وعده هایی که حقیقی هستند، باعث آرامش انسانند و اگر مجازی باشند، اضطراب آورند.
نک: اینک غره شدن: فریفته شدن. مغرور: کسی که فریب خورده!
_ ای شده اندر سفر با صد رضا خود به پای خویش تا سو ء القضا چه بسا انسانها که در کمال اختیار و رضایت خودشان به سمت سرنوشت شومشان حرکت میکنند.
بری: میبری ، برخوردار میشوی طراز: شهری بوده که مردمانش به خوبرویی مشهور بوده اند. ز رنجوری: به خاطر رنجوری
_ در این ابیات بیان شده است که طبیب ، الهی بود و به خاطر خوشایند پادشاه کار نمیکرد و اینکه کشته شدن زرگر درست بوده است. اما بعد مولانا از زبان زرگر میگوید که این خونی که ریخته شد، دامنگیر تو خواهد شد. نکته ای در مورد سمبولیسم در داستان های عرفانی صوفیه: سمبولیسم در آن زمان به پیشرفتگی حالا نبوده است. در کتابها، نمایشنامه ها و فیلم هایی که در زمان حاضر داریم، تمام سمبل ها منطبق با مفاهیمی هستند که نویسنده میخواهد بیان کند، مثل رمان کوری. اما در ادبیات صوفیانه ی آن زمان، این پیشرفتگی وجود نداشته است. زرگر خونش به درستی ریخته شد ( وقتی مفاهیم را باز کنیم، این موضوع روشن خواهد شد) و این موضوع که خون مقتول دامنگیر قاتل خواهد شد (کسی که کار ناشایستی انجام دهد، نتیجه ی عملش به سمت خودش باز خواهد گشت) ، حاشیه ای است که مولانا بیان کرده که اگر با ساختار متون صوفیانه آشنا نباشیم، با مشکل روبرو خواهیم شد.
_ عشق آن زنده گزین کو باقیست کز شراب جانفزایت ساقیست (کز شراب جانفزا تو را ساقی است...)
عشق آن کس یا چیزی را برگزین که اولا زنده، ثانیا باقی است.
اعتقاد صوفیه: آنچه نپاید، دلبستگی را نشاید. دلبستگی در دنیا فقط به آن چیزی شایستگی دارد، که باقی است. اعتباری و زایل شدنی نیست. (تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست)
_ بیان اینکه کشتن زرگر به درستی صورت گرفته است:
گر خضر در بحر کشتی را شکست صد درستی در شکست خضر هست
تلمیح دارد به همراه شدن حضرت موسی با خضر (ع) که در قرآن آمده است. موسی هم با تمام درایت و خردی که داشت، جریانی را که پشت پرده بود، نفهمید. تو بدون بال و پر سعی نکن که بپری!
فایل های صوتی این جلسه طی چند روز آینده در صفحه ی مربوطه گذاشته خواهند شد. سایت اصلی مربوط به جلسات را در اینجا ملاحظه کنید. | |
11 27 اسفند 1385 ساعت 10:28 | |
جلسه ی چهل و پنجم (پادشاه و کنیزک)
در این جلسه آقای پانویس بیشتر به صورت ظاهری ابیات پرداختند. در جلسه ی بعد ابیات را ادامه خواهیم داد و به مفاهیم عمیق تر آنها پرداخته خواهد شد! برای مشاهده ی ابیات مورد بحث میتوانید اینجا را ببینید. ابتدا داستان را به نثر می آوریم ( داستان های مثنوی به نثر- دکتر محمود فتوحی- دفتر اول). سپس شرح مختصری از توضیحات جناب پانویس در جلسه ذکر خواهد شد :
***
***
_ "ان شاءالله" در فرهنگ دینی توصیه شده است. از آیات صریح قرآن : اگر عزم کردی که کاری را انجام بدهی بگو "اگر خدا بخواهد" ----> استثنا کردن مولانا میگوید منظور فقط این نیست که به زبان بگوییم انشاءالله ، چیزی که مهم است حالت درونی است که در فرد هست. چه بسا کسانی که حتی به زبان هم بیان نمیکنند. انسانهایی که در اصالتشان هستند و حتی ممکن است ندانند که باطنا در چنین کیفیتی هستند.
_ وقتی پادشاه از غرقاب فنا به خود آمد، زبان به مدح پروردگار گشود.... فنا به صورت غرقابی است که وقتی فرد در آن حال است، به خود اشعار ندارد و موقعی که از این حالت فنا در آمده باشد میتواند مدح و ثنا بگوید (مانند داستان پیر چنگی). به همین ترتیب برای کسی که در حالت فناست، دعا معنی ندارد. چراکه در دعا دو شخصیت وجود دارند: دعا کننده و دعا شونده . در حالیکه برای کسی که در "عدم" است، "من" ای وجود ندارد.
_ ای کسی که کمترین چیزی که میدهی ملک جهان است.... انسان آگاه ، انسانی که از اعتباریات خلاص شده، این را میداند که مالکیت ها اعتباری هستند و ذاتی نیستند. ما فکر میکنیم بعضی چیزها ذاتی هستند. مثلا کسی میگوید ID من فلان است، ولی اسم واقعی ام چیز دیگری است. در حالیکه آن هم قراردادی است! ----> هر کجا هستم، باشم... آسمان مال من است... انگار همه ی دنیا مال اوست... با همه چیز ارتباط دارد... ملک جهان از آن اوست...
_ خیال: خیال در درون و روان ما "نیست وش" است. واقعا وجود ندارد ولی اگر به خودمان دقت کنیم، میبینیم که تمام حرکات و افعال ما ناشی از همین خیال است. فکرهایی که در ذهن ما هستند، ما را در مسیرمان حرکت میدهند. اگر چیزی در فکرتان نباشد، مانند کسی که تازه متولد شده باشد، هیچ حرکت و جنبش خاصی نخواهید داشت. خیال های که انسان هایی که در حقیقت هستند، از جنس خیالات انسان های اسیر نفس نیست!
_ بوی هر چیزی از دودش پیداست... علایم هر چیزی بر ذاتش دلالت میکند.
_ اصطرلاب: وسیله ای برای رصد انسانی که در حالت عشق باشد، با حقایق معنوی در ارتباط است و آنها را میتواند مشاهده کند.
_ عشق هر طرفی که باشد، نهایتا ما را بدان سو رهبر است! تو دریچه را به سوی دوست باز کن، عاشق شو! مجاز پلی است به سوی حقیقت یکی از تمرین هایی که میدهند این است که انسان عاشقی را تجربه کند، عاشق شدن به امور زمینی. که این دریچه ایست به سوی حقیقت.
_ آفتاب آمد دلیل آفتاب چیزی که خودش روشن است، بیانگر خودش است، نیازی نیست که برایش توضیحی داده شود. حقیقت به قدری واضح و آشکار است که به دلیل نیازی ندارد. در واقع از بس آشکار است، پنهان است! اگر یک نفر به زبان فارسی بگوید "من فارسی بلدم"، دیگر لازم نیست از او دلیل بخواهیم. همان جمله نشان میدهد که فارسی میداند. اگر برای حقیقت (که آشکار است) دلیل میخواهی، از خودش روگردان نباش! اگر میخواهی حقیقت را تجربه کنی، خودش را تجربه کن و به دنبال تعریفش نرو! ما بیشتر اهل توصیف عشق هستیم تا اینکه در خود عشق باشیم! اگر چه سایه (استدلال) بر وجود آفتاب دلالت میکند، ولی اگر آفتاب (خود حقیقت- کشف و شهود) نباشد، سایه هم وجود نخواهد داشت. به دنبال اصل حقیقت باشیم... گرفتار قیل و قال ها نشویم...
_ ابن الوقت بودن: در حال زیستن ، حضور داشتن
_ حسام الدین گفت ای کسی که صاحب فضیلت هستی، سر یار را مکشوف و آشکار و بدون کم و زیاد برایم بازگو کن و مرا از سرت باز نکن. - من اگر بخواهم این حقایق را خیلی رک و عیان بگویم، نه تو مانی، نه کنارت، نه میان
برای مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات اینجا کلیک کنید. فایل های صوتی این جلسه را از این صفحه download کنید.
آغاز فصل بهار رو پیشاپیش به همه ی دوستان تبریک میگم. شاد و پیروز باشین
| |
10 20 اسفند 1385 ساعت 00:21 | |
جلسه ی چهل و چهارم :
ابیات مورد بحث را میتوانید اینجا ملاحظه کنید.
عمر همچون جوی نو نو میرسد مستمری می نماید در جسد
داستان شاهزاده و طلسم شدن او:
در ابیات قبل از این، مولانا از دارالغرور صحبت میکند و اینکه هرگاه نور به قلب آدمی درآید، قلب گشاده میشود. -----> دوری گزیدن از دارالغرور (سرای فریب) اینکه دنیا به چه معنی هست را در داستان "ابراهیم ادهم" و همینطور در فایل 39b توضیح داده ایم. صحبت از دنیایی که مذموم است، به معنای نفی مادیات به معنای فیزیکی آنها نیست.
پادشاهی پسر برنا و خیلی خوبی داشت. شبی خواب دید که او مرده است و خیلی ناراحت شد قالبش بی کار شد : جسمش ضعیف شد در خواب از شدت غم میخواست بمیرد ولی چون اجلش هنوز فرا نرسیده بود از خواب بیدار شد. از اینکه اینها را در خواب دیده بود بسیار خوشحال شد. با خود گفت : "خوب است که این یک خواب بود، ولی روح من از آن بدگمان شده است. اگر قرار باشد که چنین خاری در پایم فرو رود و پسرم را از دست بدهم، لازم است تدبیری بیاندیشم که از این پسرم یادگاری داشته باشم. (فرزندی از او به دنیا بیاید.) پس دختری نیکو به ازدواج او در آورد. چاشت: اول صبح کمپیر: پیرزن (ک: تصغیر---> پیرزن کوچک) پیرزنی جادوگر عاشق شاهزاده بود و او را جادو کرد. هشتن: رها کردن می درود : می تراشید --> مصاحبت با پیرزن عجوزه او را از لحاظ روانی میدرود. اطرافیان از این موضوع بسیار ناراحت و چاره جو بودند. اما خود شاهزاده، از آنجا که مسحور شده بود، چیزی نمیفهمید. پادشاه هم هر کاری میکرد که از این حالت در بیاید، نتیجه معکوس میگرفت. تا لینکه به این نتیجه رسید که چاره اش "آن سری" است!
-----> هرچه فکر بر فکر بیافزایی ، حکم خون به خون شستن را دارد.
آن سری : رو بردن به معنویات
یکی از راه های رها شدن از نفس ، رسیدن به استیصال است. یعنی انسان در حاتی قرار بگیرد که چاره ای جز رها کردن نداشته باشد. مثل داستان پیر چنگی که به استیصال رسید و همین طور در داستان شاه و کنیزک ( که به آن خواهیم پرداخت) .
تا اینکه ساحری قدرتمندتر از پیرزن به نزد شاه میاید و او را راهنمایی میکند.
تیغ و کفن در بغل کردن: معذرت خواهی کردن
شاهزاده همان ما هستیم و چمپیرک دنیاست که خود را چون نوعروسی مینماید. با این تفاوت که شاهزاده یک سال اسیر این جادو بود و ما یک عمر! عقده:گره دمیدن: دمیدن روح در انسان، زنده کردن ----> تو برو چنین دمیدنی را طلب کن جز با دمیدن حقیقت (نفخ مهر) در انسان ، سحر نفس ( نفخ قهر) باطل نمیشود. تو که نمیتوانی بدون نوشیدن این اعتباریات آرامش پیدا کنی، چطور دلت میاید که از نیکان و شراب پاکی که آنان مینوشند دوری کنی؟! اگر آن حالت و آن شکوه قرب را درک کنی، دیگر چنین چیزها (اعتباریات) را بسیار سطحی خواهی دید.
سند کردن : تکیه کردن تکیه گاه و اصلت را بر این بوی پیراهن یوسف بگذار (یعقوب زمانی نور به چشمش میاید که پیراهن یوسف را بر صورتش میاندازند و بوی پیراهن یوسف-بویی که از دلبر میاید- به مشامش میرسد.)
خواب در : کسی که در خواب است انسانی که خوشبختی را در جای دیگر میبیند، مانند کسی است که در خواب است . یا مانند تشنه ایست که تا زانو در آب جوی باشد!
عاشق آن بینش خود میشوی : اعتبار را خودت به آن چیز ( آن جسم- آن فیزیک) میدهی و بعد خود عاشقش میشوی! در عین حال تصور میکنی که انسان روشنی هستی و همه چیز را خوب میفهمی. مثلا کسانی که خوشبختی را در ثروت میبینند: اعتبار را به ثروت میدهند و خوشبختی را در آن میبینند. ولی بعد که حاصل میشود، میبینند چیز خاصی در روانشان رخ نداده است! و از این موضوع بسیار مکدر میشوند. البته تا زمانی که به دنبال سراب میروند، خیلی شوق دارند.
منبع آب نزد خود توست! جای دیگری نیست ، نزد هیچ کس دیگری نیست.
دقیقا همان تلاشی که برای رسیدن به چیزی، رسیدن به آن پندار انجام میدهیم، همین خواستن برای تحصیل چیزی، همین عزم، حجاب است. پس کار درست این است که نخواهی!
البته این سخن را باید به معنای درستش در نظر داشته باشیم: بعضی ها فکر میکنند که عرفان میگوید از دنیا دست بکشیم و از امکاناتی که میتوانیم داشته باشیم ، استفاده نکنیم . خواستنی که در عرفان از آن صحبت میشود، معنایش این است که از لحاظ درونی و روانی نخواه که چیزی بشوی. عرفان با باطن من کار دارد. مثلا من یک شیمیدان هستم و چیزهای زیادی کشف کرده ام. حالا از من میپرسد چرا این کارها را انجام داده ای؟! میگویم برای اعتباریات، برای انکه جازه ی نوبل بگیرم، برای اینکه مشهور شوم، برای اینکه نفر اول شوم، .... اما اگر به دنبال این اعتباریات نباشی، با عشق حرکت خواهی کرد. یعنی اگر هم چیزی کشف کردی، به دنبال این نبودی که مثلا بگویند کشورت...، ..... دنبال هیچی نیستی . چنان به کاری که انجام میدهی عشق داری که بدون چشمداشت به حصول چیزی انجامش میدهی. یک دانشجوی ترم اول شاید حتی از ابوعلی سینا بیشتر بداند، اما آیا عشق ابوعلی سینا در او هست؟!
خوشبختی در درون من است. به دنبالش رفتن فایده ای ندارد! قصه ی اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف، او را :
در مورد پرهیز از حیله و توصیه به ابلهی (در معنی خاصش) و د رمورد فلسفه صحبت کرده ایم. این داستان هم به همین موضوعات میپردازد.
گول: ابله
کسانی که به علوم ظاهری می پردازند و دانش جمع میکنند، در حالیکه به درون هیچ توجهی ندارند. مولانا فلسفه را یک نوع گرفتار من بودن، یک نوع سردرگمی و در خود پیچیدن به صورت فکری، نادانی، با دانش صرفا ور رفتن! و خود و دیگران را مشغول کردن میداند. البته باز هم اینها را باید به مفهوم درستش بگیریم. چون خود مولانا هم به مسائل فلسفی میپردازد. مولانا فلاسفه را کسانی نمیداند که موضوعاتی را مطرح میکنند که باعث خودشناسی و آگاهی درونی فرد میشود. بلکه کسانی را نکوهش میکند که انگار صید نزدیکشان است ولی میخواهند آن را در دوردست ها شکار کنند و بزنند.
واسطه نمیخواهد، میخواهد از آن اصل بنوشد!
مردی بر شترش دو جوال گذاشته بود که در یکی ریگ، و در دیگری گندم بود. فیلسوفی او را دید و علت این کار را از او پرسید. جواب داد که جوال ریگ را برای حفظ تعادل دیگری به همراه دارم. مرد فیلسوف به او توصیه کرد که ریگها را خالی کند و نیمی از گندم ها را داخل جوال ریگ بریزد تا تعادل برقرار شود و بار اضافی هم حمل نکند. مرد عرب این نظر را بسیار نیکو دید. بر او رحمش آمد و خواست که او را بر پشت شتر سوار کند. به او گفت: تو که این فکر دقیق و خوب را داری، چرا در این صحرا پیاده ای؟! از حال و وضع خودت بگو، چه میکنی؟ چه کاره ای؟ نقدینه چه داری؟ و او گفت هیچ ندارم. پا برهنه و تن برهنه ام و هر جا که به من چیزی دهند میروم. از این حکمت و دانشم هیچ فایده ای نمیبرم! مرد عرب گفت : از نزد من برو و شومی ات را از من دور کن که سخنان تو برای مردم همه ی زمان ها شرم است! ترجیح میدهم که همان جوال ریگ و گندم را بار کنم و این حکمت بیفایده را نداشته باشم!
اعتراضی است به علمای بی عمل که در کتب از آنها به عنوان الاغ هایی یاد شده است که بار کتاب دارند. و هیچ بهره ای از دانششان نمیبرند.
حالا فایده ی این حرف ها برای من چیست؟! من به خودم نگاه کنم و ببینم آیا به این مسائل به طور جدی نگاه میکنم یا فقط برایم یک بازی است و مولانا پژوهی و ...؟!
دلم با برگ است : قلبم دارای برگ و روزی معنوی است جانم متقی است: روحم پرهیزکار است
گر تو خواهی کت شقاوت کم شود جهد کن تا از تو حکمت کم شود
حکمت را به دو دسته تقسیم میکند: 1. حکمتی که از دنیاست (چیزی اعتباری) 2. حکمت دینی که منشا آن را از حقیقت میداند (که انسان را به معراج روانی میرساند) ------> حکمتی که برخواسته از وهم باشد را کم بکن
علم در دیدگاه مولانا:
بعضی اصطلاحات هستند که در زمان های مختلف استفاده میشده اند و میتوانند معانی مختلفی داشته باشند. باید دقت کنیم. مثلا معانی اصطلاحاتی که مولانا بیان میکند را میتوانیم از خود مثنوی دریابیم.
دانش زیاد مسئولیت میاورد که اگر فرد شایستگی اش را نداشته باشد، میتواند برایش مضر باشد.
آگاهی که برای انسان مفید است (در جریان زندگی معنوی اش) ، چیزی است که توسط آن میتواند روانش را سالم نگاه دارد.
- علم تقلیدی: اینکه مثلا بدون اینکه خود تجربه کرده باشم، حرفهای مولانا را بیان کنم و از اینکه چند نفر را به دور خود جمع کرده ام لذت ببرم و کیف کنم! - علم تحقیقی : منظور پژوهش و research و ... نیست . یعنی تجربه شده، محقق شده.
---------------------------------------------------------
فایل های صوتی مربوط به این جلسه را میتوانید از اینجا download کنید.
مشاهده ی سایت اصلی مربوط به جلسات شرح مثنوی مولانا
| |
- 1
- 2












