userinfo close
  ,

مثنوی معنوی مولانا


masnaviclub

تاسیس: 5 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: پانویس - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
90
1009
90/11/5 (08:19)
25
517
90/9/29 (20:35)
2
944
90/6/1 (17:47)
2
522
89/5/14 (11:13)
4
323
88/10/30 (08:48)
1
601
87/9/24 (15:11)
1
1056
87/8/26 (22:27)
29
1181
87/6/26 (22:56)
24
1795
86/12/4 (00:48)
0
558
86/9/12 (18:55)
3
687
86/9/12 (18:28)
4
696
85/12/23 (01:32)
8
303
85/11/22 (15:55)
0
209
85/5/31 (18:06)

عنوان بحث

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 05:31 1385/11/17

گزارش و چکیده ی جلسات شرح مثنوی

سلام به همه ی دوستان

از این پس خلاصه ای از معانی، تفاسیر و مفاهیم ابیات مورد بحث در جلسات مثنوی خوانی پالتاک در این تاپیک قرار خواهد گرفت. امید است مفید واقع شود.

پیروز باشید

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ندا غ , nghmrph
ندا غ - 08:08 1385/12/14
9

جلسه ی اخیر از سری جلسات مولانا (شرح غزلیات)

 

 

در این جلسه ، ابتدا غزلی از مولانا به طور اجمالی توضیح داده شد که خلاصه ای از آن آورده شده است.

میتوانید ابیات مورد بحث را در اینجا ملاحظه کنید:               

                  http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=14192

 

                                                                                            

هدف اصلی از آدابی که متصوفه رعایت میکنند، این است که بستر مناسبی برای تجلی حقیقت ایجاد کنند. این تجلی را به دسته تقسیم کرده اند:     1. تجلی ذات   2. تجلی صفات   3. تجلی افعال

سالک ابتدا تجلی افعال را درک و تجربه میکند، بعد صفات و پس از آن تجلی ذات را.

هر کس به اندازه ی ظرفیت روحی و روانی اش از تجلیات حقیقت بهره مند میشود. اینکه تمام اشکال حقیقت بتواند در یک فرد به طور کامل ظهور پیدا کند، غیر ممکن است.

 

 

خورشید اول: انسان

خورشیدت: جمال تو ، تو ( در این بیت از صنعت جان بخشی استفاده شده است)

انسان از تو پرسید کی میتواند تو را ببیند. پاسخش این بود: موقعی طلوع پیدا میکنم که تو زوال پیدا کنی.

--------> پیش او دو من نمیتواند وجود داشته باشد

تمام تلاش عرفا این است که به این فنا برسند. (البته خود این تلاش میتواند مانع باشد و "من"ساز! که این موضوع را قبلا توضیح داده ایم)

 

جوال: آنچه روی چهارپایان می اندازند. کلا یعنی دوتایی (از  "dual"  آمده است)

 

این عقل همان عقل جزئی است که عرفا نفیش میکنند. میدانیم که معنایش خردمندی نیست بلکه عقل حسابگر است، عقلی که در خدمت "من" است، که مانع و حجاب میباشد.

 

عقال: زانوبندی که برای شتر می بستند که بلند نشود. (بعضی ها میگویند ریشه ی عقل هم همین است: بسته شدن: پای روان انسان را میبندد.)

 

حلقه ی زرین در گوش جهان:  غلامان را صاحبانشان حلقه در گوش میکرده اند. اگر خیلی ثروتمند بودند، این حلقه از طلا بوده است.

----------> تمام جهان غلام توست و تو خداوندگاری هستی که دارای شکوه و جلالی، پس حلقه ی زرین به گوش این غلامان است. و این به خاطر گفتگویی است که تو با هستی داری!

بنا به عقیده ی عرفا تمام جهان با حقیقت در حال گفتگو و در ارتباط است. (برخلاف بعضی فلاسفه که میگویند خداوند جهان را آفریده و بعد رها کرده است.

 

خامان: انسان های غافل، انسان هایی که بهره ای از حقیقت ندارند. با چیزهای بی ارزش(امور اعتباری) شادند و با آنها دلخوش.

 

بدر: ماه کامل

 

ما (انسانها – تمام موجودات دنیا) روز و شب در سفریم. چرا که از تمام هستی این صدای "بیا" را میشنویم (که این صدا از طرف توست)

بی پا: روشی که مولانا برای این حرکت و زندگی روانی بیان میکند، روش بی روشی است. سکوت است و هیچ. (ولی سیستم های فلسفی زندگی را با "فکر" میدانند.)

 

روزیم: در روز هستیم

در روز ما(انسان – موجودات) همچون سایه ای به گرد درخت تو (حقیقت) هستیم. شب تا به سحر نالانیم و از نالان بودن خود غمگین نیستیم. چرا که می دانیم که تو ناله ی ما را دوست داری و از آن ملال نمی یابی.

------> خداوند دوست دارد که صدای بنده اش را بشنود.

اینجا به بحث "دعا" میرسیم. -----> سبب تاخیر و مستجاب نشدن دعا این است که خداوند دوست دارد انسان ها او را بخوانند. او این ارتباط را دوست دارد و میخواهد که برقرار بماند و قطع نشود

 

مانند پادشاهی که گدایی به بارگاهش بیاید و  خواسته ای داشته باشد . اگر پادشاه از گدا خوشش بیاید ، میخواهد که او بیشتر  بماند. پس آنچه میخواهد را دیرتر به او می دهد.

 

فردی به قصد خرید نان به نانوایی میرود. ولی وقتی به آنجا میرسد، مدهوش حرکات نانوا میشود (که بسیار زیبا هم هست)  و فراموش میکند که برای چه به آنجا رفته است. -----> در بحث دعا هم چنین چیزی مطرح است.

 

صف نعال: آخرین جا، پایین ترین جای مجلس

جنان: بهشت

 

تلمیح به ماجرای آدم و ابلیس  و تعبیر زیبا و عاشقانه ای که عرفا در مورد ابلیس و این داستان بیان میکنند. 

 

دریای دل من برای مدح کردن تو می غرد و می جوشد. اما من سکوت اختیار میکنم تا آوای تو را بشنوم.

 

                                     ----------------------------------------------------------

 

 

اشاره ای موجز به مقاله با عنوان "جایگاه موسیقی در دیدگاه مولانا" ، که توسط آقای مصطفی علیزاده  ارائه شد :

 

موسیقی زمینی، یاد آوری ای است از آن موسیقی آسمانی.

موسیقی می تواند زبان عشق باشد. میدانیم که از دید مولانا زبان انسان در بیان عشق الکن است:                                                                                       

            هرچه گویم عشق را شرح و بیان          چون به عشق آیم خجل باشم از آن

احساسات و عواطف انسانی با موسیقی تیز میشود. و عشق هم همین طور.

 

سماع سوغاتی شمس است به مولانا. (قبل از او مولانا سماع نمیکرده است)

مولانا سماع را غذای روحی میدانسته است. باعث اجتماع خاطر سالک است. (چون بدین طریق، هیچ رخنه ای در افکار سالک وجود ندارد و تمرکزش فقط بر روی یک چیز است.)

سماع، رها شدن از جسم است.

سماع را بر خامان مجاز نمیدانسته اند.

غزلی از مولانا که در آن گوشه هایی از موسیقی آورده شده اند:                    

                 http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=12479 

                                                                                     

                           

متن کامل مقاله را می توانید در اینجا ملاحظه کنید.

 

 

                                    ----------------------------------------------------------

 

 

فایل های صوتی مربوط به این جلسه را میتوانید از اینجا  download کنید.

           

                                               

سایت اصلی مربوط به جلسات:    www.masnawi.persianblog.com

                                                     


پیام در تاریخ 85/12/15 ویرایش شده است.
ندا غ , nghmrph
ندا غ - 09:18 1385/12/9
8

جلسه ی چهل و سوم

 

 

برای پیگیری ابیات این جلسه میتوانید به این آدرس مراجعه کنید:

                                    http://shabmasnawi43.persianblog.com/

 

در ابتدای جلسه تضمینی بسیار زیبا از شهریار بر یکی از غزلیات سعدی با صدای گرم جناب پانوس خوانده شد . سپس به ابیات بخش پایانی داستان وکیل صدر جهان پرداختیم که خلاصه ای از آن را ملاحظه می کنید :

 

صدر جهان رئیسی بود که وکیلی (کارمندی) داشت. به دلیل جریانی که پیش آمده بود بر  کارمندش خشم گرفت و این کارمند از نزد او رفت. بعد از مدتی وکیل پشیمان شد و تصمیم گرفت برگردد. در طی راه بازگشت وکیل، مولانا چند داستان دیگر را هم بیان میکند، از جمله مسجد مهمان کش (که در جلسات گذشته به آن پرداخته ایم).

در اینجا مولانا بخش پایانی داستان را بیان میکند:

 

جذب معشوق عاشق را:

 

اگرچه خود وکیل عاشق صدر جهان بود و میل داشت به سمتش برگردد، ولی در واقع این کشش صدر جهان (معشوق)  بود که وکیل را به سمت خودش میکشید.

----------> عشق دو سره است (موضوعی که در مثنوی بسیار تکرار شده است)

بازگشت انسان به اصالت خویش (خدا- حقیقت) که انسان از آن دور میشود و دوباره میل به بازگشت میکند.

وثاق: خانه

اگر در صدر جهان جذب آن عاشق نبود، کی خود آن عاشق از دوری اش بیتابی میکرد؟

میل معشوقان نسبت به عاشقان نهان و پوشیده است (عنوان نمیکنند). اما عاشقان عشقشان را اظهار میکنند. (مثل آقایون که عاشق خانمها میشوند، به شکل های مختلف میلشان را عنوان میکنند. اما خانمها اینطوری نیستند که ذاتی هم هست!  البته این تمثیل است. اما مولانا از این تمثیل استفاده میکند و از عشق واقعی صحبت میکند.)

حقیقت ( عشقی که درون هر انسانی است- عشق عالم- عشق وجود) در ذات خود نهان است. اما انسانی که به این میلش پی میبرد ، عشقش جلوه پیدا میکند.

 

هر کس که دیدارش انسان را از مرگ جدا نکند، آن کس دوست حقیقی نیست.

 

زندگی واقعی آن است که اگر انسان در لحظه ای مرگش فرا رسد ، در آن کار مرگ برایش شیرین باشد. ما معمولا میگوییم بگذار این یک سال را هم اینطور باشم، بعد تغییر میکنم، بعد راضی و خوشبخت خواهم بود. وضعیت زندگی کنونی ما انگار معلق است. اکنون را قبول نداریم!

زندگی تو وقتی زندگی است که اگر مرگت فرا رسد، در آن لحظه خوش باشی

در غیر این صورت وعده هایی که به خود داده ایم در آن لحظه ، ناگهان جلوی چشممان ظاهر خواهد شد!

------> نشان صدق ایمان هم همین است.

 

وقتی وکیل چهره ی صدر جهان را دید، انگار روحش از جانش پرواز کرد . تمام بدنش سرد شد و افتاد.

-----> حالتی است که فرد در هنگام  محو (بی خویشی)  دارد. هنگام وصل به معشوق، دیگر خودی در میان نخواهد بود.

وقتی که شاه چهره ی زعفرانی (زرد) او را دید، از مرکبش پایین آمد.

عاشق معشوق خود را با شتاب (خیلی زیاد) میجوید. اما عجیب این است که وقتی معشوق حضور پیدا میکند،  دیگر عاشق نخواهد بود و فقط معشوق است!

-----> ای انسان! تو عاشق حقیقت هستی. اما حقیقت چیزی است که وقتی بیاید ، دیگر چیزی از تو باقی نخواهد ماند ( خود اشعاریت تو را از تو میگیرد )

دیگر  تو معشوق(حقیقت)  نیستی. فقط معشوق حضور دارد.

تو همچون سایه ای هستی که عاشق ٍ آفتاب است. وقتی آفتاب بیاید، دیگر سایه ای وجود نخواهد داشت.

 

 

داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام:

 

پشه ای از میان سبزه زار و باغ آمد و برای دادخواهی نزد حضرت سلیمان رفت.

حدیقه: باغ

معدلت: دادگستری

همه ی موجودات در پناه عدل تو هستند، ای سلیمان!  به داد ما برس که نمیتوانیم به باغ و گلزار برویم.

ای سلیمانی که تو تمام مراتب قدرت را داری و ما تمام مراتب کمی و نقصان را داریم

بی رهی: سرگشتگی

باد و بروت: تکبر و غرور

من از دست باد شکایت دارم. چون به من ظلم میکند و این باد خون به دل ما کرده است.

سلیمان گفت که ای پشه! تو باید دستور حق را از دل و جان بپذیری.

زیبا دوی: خوش صدا

حق به من گفته است که در مقام داوری  باید هر دو طرف دعوا را حاضر کنی و  سخن هیچ مدعی را بدون حضور دیگری قضاوت نکنی. پس برو و دشمنت را بیاور!

پشه گفت بله سخن شما درست است. دشمن من باد است که تحت فرمان شماست.

پس سلیمان از  باد خواست که حاضر شود و باد هم به سرعت آمد. در همین زمان پشه راه گریز در پیش گرفت.

تیز تیز: تند

سلیمان گفت: پس کجا میروی؟! صبر کن تا بر شما قضاوت کنم!

پشه: تمام شکایت من همین است که مرگ من ، از  بودن اوست. یا جای باد است اینجا، یا جای من! روزگار ٍٍ من را اینگونه سیاه کرده است!

 

                     همچنین جویای درگاه خدا            چون خدا آمد شود جوینده لا

 

پس این جمله اشتباه است که بگوییم "من" به اشراق رسیده ام. "من" خدا را تجربه کرده ام....

نمیشود که هم من باشم، هم خدا باشد!

حقیقت موقعی هست که "من" نیست و بالعکس.

پس کسانی(!) که میگویند من میخواهم که بدانم خدا چیست ، جوابشان این است که: "هیچ وقت نمیفهمی!!!"

 

بعد از داستان  "داد خواستن پشه..."  قطعه ای از "فیه ما فیه" توسط آقای پانویس با همین موضوع خوانده شد.  (پیش او دو  انا نمیگنجد...)

تمثیل دیگری از مولانا: ( دو پرنده را اگر به هم ببندی، دو بال به چهار بال تبدیل میشود و نمیتوانند پرواز کنند، هرچند که همجنس هستند. اما اگر یکی از پرنده ها بمیرد، میتوانند پرواز کنند. چرا که "دویی" نمانده است.)

مثال دیگر: آفتاب و خفاش

 

قبلا دو داستان خواندیم :

1) فردی که در خانه ی معشوقش را زد. معشوق گفت: کیست؟  عاشق گفت: "من"! و معشوق پاسخ داد: برو که هنوز خامی .....

2)  عاشقی که نزد معشوقش بود و سروع کرده بود به توضیح آنکه برای تو چنین کرده ام و چنان. معشوق گفت: تو کارهای زیادی انجام داده ای. اما اصل اصلش را نه! و این اصل "مردن بر خویش" است.

 

------------------> دو  "من" نمیتوانند در یک خانه بگنجند.

 

"خود اشعاری"، "هوشیاری"، "باخویشی" حالتی است که انسانی که نفس در او هست دارد.

تا وقتی که این موجود، این هستی و هویت فکری را با خود دارد که "من" چیزی هستم و این قالب ذهنی را برای خود متصور است، نمیتواند تجربه ی نیستی را داشته باشد.

وقتی من نباشد ، حقیقت تجربه خواهد شد.  (نپرسیم چه کسی تجربه میکند!)

که این یک حالت سبک روحی است.

 

      _گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویــــــم             چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

      _از در در آمدی و من از خود به در شــــــدم               گـــــویی از این جهان به جهان دگر شدم

 

      _به پای خویشتن بیایند عاشقان به کمندت              که هرکه را تــو بگیری ز خویشتن برهانی

 

ادامه ابیات:

 

اگرچه که وصل شدن به حقیقت درونی، بقای حقیقی است، اما بقا موقوف به درک این فناست!

سرده: سردهنده

وقتی که عاشق سرده است (من خود را قربانی میکند)، عقل (عقل جزئی) نمیتواند پایدار باشد.

تمام چیزها هلاک شونده اند، الا وجه او.

 

هست و نیست: همه چیز

هستی اندر نیستی--->  انسانی که نیستی را تجربه کرده است، هستی ای پیدا میکند که آن هستی، خوداشعاری نیست. بلکه بقا در حقیقت است.

خود طرفه ایست: خیلی عجیب است

شد ز دست: از دست رفت

-------> این مفهومی است که مولانا بسیار تکرار میکند. اینکه وقتی انسان حالت عشق پیدا میکند، دیگر نمیتواند این حال را توصیف کند ( بیان پذیر نیست )

به علاوه توضیحش هم فایده ای ندارد :  با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود!

"بیان" زبان فکر است. اگر چیزی را بیان کنیم، آن را از فیلتر ذهن گذرانده ایم. "عشق" تازه و نو به نو است، نمیتوان محدودش کرد!

 

ادامه ی داستان وکیل صدر جهان:

 

می کشید: تلاش میکرد (می کوشید )

 وقتی صدر جهان دید که عاشقش بیهوش شد، سعی کرد  او را کم کم به هوش بیاورد.

دهانش را دم گوش وکیل گذاشت و گفت:  من برای تو زر آورده ام. دامنت را باز کن.

جان تو که از فراق من می تپید ، حالا که به او امان داده ام چرا میرمد؟!

 

مولانا چند تمثیل دیگر می آورد برای بیان حالت "حیرت" :

حیرت زمانی است که چیزی که خارج از درک انسان باشد، در انسان بیاید.

 

مثل مرغی که بخواهد شتری را به خانه اش مهمان کند. همین که شتر پا به خانه ی مرغ بگذارد، خانه ویران میشود.

ناقه: بچه شتر

هوش و عقل ما مثل این خانه ی مرغ است.

ناقه ی عشق سر در آب و گل انسان کرد، نه گل آنجا ماند نه جان و دلش

 

 

پس از اتمام ابیات و تفسیرشان ، مطابق برنامه ی جلسه ، به خوانش چند داستان عرفانی پرداختیم. سپس دو غزل بسیار زیبا توسط آقای پانویس خوانده شد.  و در نهایت اجرایی بسیار زیبا از یکی از دوستان داشتیم. پایان بخش جلسه نیز موسیقی دلنشینی بود که خانم نارگل عزیز پخش کردند.

 

 

سایت اصلی مربوط به جلسات :                      www.masnawi.persianblog.com

 

برای شنیدن فایل های صوتی ضبط شده ی این جلسه به سایت زیر مراجعه کرده، فایل های مربوط به جلسه ی 43 را download کنید :

                                                                     http://masnavi.4shared.com

 

 

شاد و موفق باشید



پیام در تاریخ 85/12/19 ویرایش شده است.
پانویس    , panevis
پانویس - 13:43 1385/12/2
7
 
  آلبومی که  ندا خانم معرفی کرده است و در جلسه قبل بخشهایی از آن هم پخش شد بنام  "هدیه‌ای از عشق"  است که توسط دیپاک چوپرا ، دمی مور، مدونا، و عده‌ای دیگر قرائت شده. گزیدهء بسیار زیبایی از ترجمه‌هایی از برخی غزلیات مولاناست به انگلیسی، همراه با موسیقی زمینه. این آلبوم را از لینکهای زیر می‌توانید دانلود کنید. برگرفته از سایت عاشقانه.




آلبوم " هِدیه عشق "
A Gift Of Love
" Deepak & Friends Present Music Inspired By The Love Poems Of Rumi "
'New Age'

01.Valentine To Rumi - (musical prelude)

02.My Burning Heart - (with Deepak Chopra)

03.Bittersweet - (with Madonna)

04.Intoxicated By Love - (with Deepak Chopra)

05.The Lover s Passion - (with Deepak Chopra)

06.Do You Love Me - (with Demi Moor)

07.Come To Me - (with Deepak Chopra)

08.Desire - (with Deepak Chopra)

09.The Alchemy Of Love - (with Deepak Chopra)

10.Caught In The Fire Of Love - (with Martin Sheen)

11.The Awakening - (with Deepak Chopra)

12.I Am Yours - (with Robert John Burke)

13.Behind The Scenes - (with Blythe Danner)

14.Looking For Your Face - (with Jared Harris)

15.The Meaning Of Love - (with Goldie Hawn)

16.Aroused Passion - (with Deepak Chopra)

17.Dying To Love - (with Robert A.F. Thurman)

18.The Privileged Lovers - (with Deepak Chopra)

19.Precious Love - (with Deepak Chopra)

20.Surrender - (with Deepak Chopra)

21.Defeated By Love - (with Sussan Deyhim)

22.Lost In The Wilderness - (with Deepak Chopra)

23.The Mythical Lover - (with Gautama Chopra)

24.I Am And I Am Not - (with Deepak Chopra)

25.The Agony Of Lovers - (with Laura Day)

26.The Agony And Ectasy Of Divine Discontent - (with Laura Day)

27.The Mirror - (with Debra Winger)

28.Look At Your Eyes - (with Noah HuttonDebra Winger)

29.Looking For Love - (with Rosa Parks)

30.Some Kiss - (with Coleman Barks)

31.The Freshness - (with Chris Barron)

32.My Beloved - (with Chris Barron)

33.The Hunt - (with Deepak Chopra)

34.Desire - (instrumental)

35.Lover s Madness A - (instrumental)

36.The Lover s Passion - (instrumental

 
 




ندا غ , nghmrph
ندا غ - 01:42 1385/12/1
6

با تشکر از پاسختون جناب پانویس عزیز

بله فکر کنم مفهومی که من از "غلبه" در ذهن داشتم با این متفاوت بود. چیزی که به ذهنم رسیده بود، چیزی مثل "زن سالاری" یا "مرد سالاری" بود که من هیچ کدوم رو قبول ندارم!

اما اینکه در فطرتشون هستن کسانی که اون عطوفت و خوبی رو همیشه و  با همه چیز ، از جمله با زنان، دارند،  به نظرم کاملا درست و منطقیه! و تازه این مورد هم فقط مربوط به مردان نیست به نظرم... فکر میکنم هستند زنانی هم که این حالت زیبا رو از دست داده باشند!

پانویس    , panevis
پانویس - 15:06 1385/11/30
5

 

    ندا عزیز تشکر از چکیدهء خوب شما. زحمت کشیدید.

 

    موضوعی را که سئوال کرده‌اید و در جلسه نیز بعنوان یک نکتهء روانشناسانه که مولانا مطرح می‌کند را با ذکر ابیات مولانا توضیح دادیم. مولانا در دفتر اول ابتدا ابیاتی در مورد سخن پیامبر(ص) که "کلمینی یا حمیرا" آیه‌ای از قرآن را توضیح می‌دهد و سپس با ذکر خبری منسوب به پیامبر (ص) می‌گوید:

 

در بیان این خبر که انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل

 

(یعنی "زن بر مردان خردمند و بر صاحبدلان، سخت چیره و غالب است ولی مردان نادان بر زن چیره‌اند".)

 

    گفت پیغمبر که: زن بر عاقلان              غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان

    باز بر زن، جاهلان غالب شوند              کاندر ایشان تندی حیوان‌است بند

    کم بودشان رقت و لطف و وداد             زآنکه حیوانی‌است غالب بر نهاد

    مهر و رقت وصف انسانی بود               خشم و شهوت وصف حیوانی بود

 

    فکر می‌کنم ابیات نیازی به منثور شدن ندارند و روشنند. اما اینکه منظور از غلبه چی هست: غلبه داشتن بر کسی یعنی بر او چیره شدن، مسلط شدن، در اختیار داشتن. ذات انسانی اینگونه است که جنس ماده علی‌رغم ضعف جسمی، بر جنس نر چیره است و مردان علی‌رغم ابهت ظاهری، مقهور شکوه باطنی زنان هستند. این از ویژگیها و واقعیات زیبای سرشت آدمیان است. پس هر مردی که در ذات خود و فطرت خود باشد، لزوماً خردمند و عاقل است و بر اساس آنچه فطرتش او را به پیش می برد رفتار می‌کند. فطرت و ذات وی نیز، چنانکه گفتیم، مهر و رقت و لطف (از ویژگیهای عشق) را در خود دارد. پس مغلوب و چیرهء جنس مادهء خود است.

 

    اما، انسانی که در ذات خود نمی‌زید (از لحاظ روانی)، و نفسش بر او غالب است ( = زآنکه حیوانی‌است غالب بر نهاد)، بر اساس فطرت خود رفتار نمی‌کند و لذا: کم بودشان رقت و لطف و وداد.  جاهل است، و چنین انسانی (در ابات مولانا منظور مردان است) تندی و بدخلقی دارد و لذا: باز بر زن، جاهلان غالب شوند

 

    همانطور که در جلسه نیز توضیح دادیم، در زندگی عینی هم که ما نگاه می‌کنیم، می‌بینیم واقعاً همینطور است. بسیاری مردانی که اسیر "هویت‌فکری"، "من"، نفس هستند، در رفتار با خانمها بسیار ناهنجارند. اما هرچه در زندگی انسانهای خردمند تفحص کنیم جز خوشرفتاری و خوش‌خویی با همسرانشان و بطور کلی با خانمها نمی‌بینیم.

 

    امیدوارم مفهوم "غلبه" روشن شده باشد. گمان می‌کنم آنچه شما در ذهن دارید از "غلبه"ء زن بر مرد عاقل(که مولانا گفته است)، با آنچه مولانا می‌گوید دو مفهوم متفاوت باشند. اما "غلبه"ء مرد جاهل بر زن می‌تواند بهمان مفهوم باشد(مفهوم نامطلوب و ناهنجار).

 

   خوشحال می‌شوم نطرتان را بدانم.

 

ندا غ , nghmrph
ندا غ - 09:20 1385/11/30
4

جلسه ی چهل و دوم

 

در جلسه ی قبل از عارف نماها صحبت کردیم. این مورد در جوامع کنونی گسترش پیدا کرده است و میبینیم که طرفداران زیادی هم دارد که بیشتر انسانهایی هپروتی(!) هستند. عامل رونق گرفتن بازار اینها همین ماهایی هستیم که خودمان را گیج و گول کرده ایم، چشم و عقل خود را زمین گذاشته ایم و انتظار داریم بقیه برای ما کاری انجام دهند!

 

داستان سه ماهی و آبگیر از دفتر چهارم :

                                        '"Victorian

    

 

لینک مربوط به ابیات این جلسه:           http://shabmasnawi42.persianblog.com/

 

مولانا آدم ها را به سه دسته تقسیم میکند.

  1. کسانی که "عقل کامل" دارند.
  2. کسانی که "نیمه عاقل" اند.
  3. کسانی که "کاملا غافل" هستند و اصلا عقل ندارند!

 

خردمند کسی است که مشعل را خود به دست دارد و راهنمای قافله است. در دیدگاه مولانا انسانی که عاقل تمام است، کسی است که خودش از درون روشن شده است و حرکتش در زندگی پیرو نور خودش است و از بیرون چیزی نمیگیرد. این فرد به درون خود ایمان دارد.

چنین فردی کسی است که بدون نفس حرکت میکند.

 

گروه دوم نیمه عاقلند و از دسته ی دوم کمک و راهنمایی میگیرند. تعدادشان از گروه اول بیشتر است.

 

دسته ی سوم افرادی اند که حتی به اندازه ی یک جو عقل ندارند(!) علاوه بر این از حرکت پشت سر یک راهنما هم عار دارند.

                   آن کس که نداند و نداند که نداند              در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

آیس: ناامید

کد کند: گدایی کند

شمع عقلی ندارد که راهنماییش کند، نیم شمعی هم ندارد که بتواند از آن نوری کسب کند.

دم زنده زند: حیات معنوی و حقیقی داشته باشد

اگر عقل کامل نداری خود را در پناه کسی قرار بده که عاقل است.

 

این داستان را حتما در کتاب کلیله و دمنه خوانده اید ولی در اینجا به مغز داستان میپردازیم.

سه ماهی در آبگیری زندگی میکنند. روزی چند صیاد از آنجا عبور میکردند که متوجه ماهی ها شدند و برای آوردن دام حرکت کردند که ماهی ها را صید کنند. ماهی ها هم متوجه این موضوع شدند.

ماهی اول که عاقل بود، بی معطلی و خودبخود حرکت کرد تا از آبگیر خارج شود.

 

آبگیر------> نفس (مشخصه اش: محدود بودن – نفس هم چون از دایره ی فکر خارج نیست، محدود است)

ناخواه-----> رهایی از نفس مشکل است. هرچند کسی که آن را با درون خود ناجور ببیند، خودبخود قصد رهایی از آن میکند.

مقدرت: قدرت، توانایی

 

ماهی اول گفت من با این دو مشورت نمیکنم. چون اینها به جایگاهشان علاقه دارند و تنبلی میکنند و ممکن است نادانیشان بر من تاثیر بگذارد.

برای مشورت باید کسی را انتخاب کرد که زنده باشد، زنده ی معنوی: زنده دل، زنده روان. که چنین فردی انسان را زنده کند. ولی این افراد بسیار کم اند.

ای انسان سالکی که در این آبگیر نفس افتاده ای اگر میخواهی حرکت کنی، با کسی مشورت کن که خودش هم سالک باشد.

 

نکاتی در مورد بیتی که در آن از "زن" صحبت شده:

مولانا در نگاه عارفانه اش همه چیز را درونی میبیند. از امور بیرونی سمبل ها را میگیرد و برای بیان مفاهیم از آنها استفاده میکند. اینجا هم منظور از "زن" جنسیت نیست. مثلا در جایی دیگر از زن به عنوان پیر طریقت یاد کرده است. کلا مولانا را روح را از جنسیت خارج میکند و برای روح جنسیت (زن و مرد) قائل نمیشود.

(یک نکته ی روانشناسی : مرد عاقل باید ببیند که او به همسرش غلبه دارد یا بالعکس. مرد عاقل مغلوب زن میشود و مرد جاهل بر زن غالب میشود. غلبه ی مرد بر زن ، غلبه ی ظاهری است!) (اینو از کجا گفتین و علتش چیه؟! اصلا منظور از غلبه چی هست؟! به نظرم غلبه داشتن مرد بر زن یا بالعکس اصلا معنی نداره! یعنی فکر کنم کلا نباید غلبه ای مطرح باشه! )

 

در مورد وطن قبلا صحبت کردیم. اینکه از لحاظ معنوی وطن به چه معناست. حدیث است که " دوست داشتن وطن نشانه ی ایمان است". در عرفان وطن بیرونی نیست. یعنی وطن حقیقی انسان از لحاظ عرفانی همان نیستان، گلستان، باغ عشق و ... است. پس " وطن اصلی ات را بشناس که همان فطرت و ذات انسانی توست". -----> وطن واقعی تو آن دریاست که باید به سمتش حرکت کنی.

شط: رودخانه

اگر واقعا خواستار وطن حقیقی ات هستی، برو به آن طرف رودخانه ( ---> طرف بی طرف ، جایی که عدم هست، سکوت درونی مطلق، دیار نامرئی،  آنچه انسان در کودکی درونش است و با بزرگتر شدنش از آن دورتر و دورتر میشود!). مثل ماهی که عزم راه کرد.

 

حاشیه ای که مولانا در مورد وطن بیان میکند:

 وضو:

دو دعا وجود دارد. یکی در هنگام استنشاق و دیگری در هنگام استنجا(طهارت گرفتن)

اولی: خدایا بوی بهشت را به مشمامم برسان

دومی: خدایا من جسمم را از نجاست و پلیدی پاک کردم. تا این حد توانستم خود را پاک کنم. تو هم به پاک کردن وجه روانی ام کمک کن!

جنان: ج جنت ، باغ ها

بوی گل دلیلی بر وجود گلستان است.

گلبنان: بوته های گل

حدث: مدفوع

فردی دعای مربوط به یکی را در موقع انجام دیگری میخواند. یک نفر متوجه او شد و گفت : "این دعاهایی که میکنی خوبه ولی تو سوراخ دعا را گم کرده ای!!!"

دبر: نشیمن

انسان آراد که رها از نفس باشه ، رایحه ی جنت را از بینی (مشام دل) میشنود. از طریق دبر که انسان نمیتوتند رایحه ی بهشت را بشنود!

----------> کسانی که وارونه کارند

عتل: بدخلق

ای انسان بدخلق! گل برای شامه است که وجود دارد و بینی برای این است!

پس: این معنی را درست بگیر و اشتباه نکن. حب الوطن را به معنی درستش در نظر داشته باش!

این مساله ی identify کردن را باید در نظر بگیریم که اعتباری است و واقعی نیست. اگر انسان بخواهد چیزی که اعتباری است را دوست داشته باشد، خود را گمراه کرده است.

 

ادامه ی داستان:

 

این وخامت را درک کن و حرکت کن!

عسس: داروغه ی شب

از این گرداب "من" عزم کن که به سوی دریا حرکت کنی. دنبال دریا باش.

حذور: بسیار پرهیز کننده

ماهی آگاه از جایگاه پرخطری که در آن قرار داشت (--> نفس) به سمت دریای نور حرکت کرد

سینه را پا ساخت: با سر رفتن، با تمام قوا حرکت کردن

مثل آهویی که سگی به دنبالش باشد و بخواهد به او حمله کند!

چنین انسان هایی اصلا از نفس گریزان هستند و جدیت دارند.

خوابیدن به شکا خرگوش در حالیکه سگ هم به دنبال آدم باشد ، کار اشتباهی است.

------> انسان هایی که در زندگی انگار مراقب همه چیز هستند به جز روانشان، در واقع اینها خواب هستند.

ماهی عاقل رفت و خودش را به دریایی انداخت که بی حد است و تماما شکوه و عظمت.

 

ماهی نیمه عاقل از اینکه فرصت را از دست داده بود و با ماهی عاقل همراه نشده بود تلخکام شد.

: "ماهی عاقل ناگهان حرکت کرد و رفت، ولی حالا من هم باید با شتاب حرکت کنم! گذشته، گذشته!"

تا حالا از مردن زیاد صحبت کرده ایم

ماهی نیمه عاقل خود را به مردن میزند. و با این روش نجات پیدا میکند.

----> بمیرید قبل از آنکه بمیرید! : مردن بر نفس

 

ماهی نادان احمق در آبگیر نفس ماند و احمقی اش باعث شد که گرفتار بشود.

سکن: مسکن

 

                            ------------------------------------------------------------

 

بعد از شرح ابیات، جناب پانویس تفسیر داستان را هم از کتاب  "با پیر بلخ"  از آقای "محمد جعفر مصفا" خواندند.

سپس صحبت های چند نفر از دوستان را شنیدیم و پرسش های مطرح شده نیز پاسخ داده شد.

خوانش یکی از اشعار مولانا را به زبان انگلیسی، توسط یکی از دوستان که از نروژ حضور داشتند، شنیدیم.

و البته چند غزل از دیوان شمس، که آقای پانویس خواندند و لذت بردیم!

جلسه طبق معمول با پخش موسیقی به پایان رسید. میتوانید آن را  در سایت زیر ، پست مربوط به Tuesday, feb 06 , 2007  ملاحظه کنید:

                                                                   http://www.bidel.ir/

 



پیام در تاریخ 85/11/30 ویرایش شده است.


پیام در تاریخ 85/11/30 ویرایش شده است.


پیام در تاریخ 85/11/30 ویرایش شده است.
ندا غ , nghmrph
ندا غ - 08:52 1385/11/22
3

خلاصه ای از جلسات 39و 40 و 41 (فریفتن روستایی شهری را ....) 

 

 

                           

 

 

لینک ابیات مربوط به جلسات: http://shabmasnawi41.persianblog.com/

 

مردی شهری با فردی روستایی آشنا بود. در هر سال چند بار روستایی به شهر میامد و مقیم خانه ی شهری میشد. همیشه هنگام رفتن از خانه ی شهری ، او را به روستا و به خانه اش دعوت میکرد. شهری هم همیشه رفتن به روستا را به وقتی دیگر موکول میکرد . تا اینکه بالاخره پس از اصرار فراوان روستایی و همین طور خانواده اش (از کثرت القایی که بهش شده بود) قبول کرد.

در طول راه رسیدن به روستا مرد شهری و خانواده اش دچار مشکلاتی میشوند (از جمله باد و باران و ...) . قبل از رسیدن به روستای مورد نظر، به چند ده دیگر وارد میشوند. (اشتباهی!)

 

شهری و روستایی دو عنصر روانی درون ما هستند.

توجه داشته باشید که باز هم "... این پیمانه ی معنا بود   گندمی بستان که پیمانه است رد" یعنی اصلا مقصود مولانا از "شهری" و "روستایی"  ظواهر نیست و فقط برای بیان مفاهیم مورد نظرش از اینها استفاده میکند.

 

شهری-----> عقل مفید ، عقل کلی، اصالت انسان، عشق، فطرت

روستایی-----> عقل جزئی، نفس، هویت فکری، من، خود

 

مرد شهری از رفتن به روستای نفس مقاومت میکرد و در فطرت خودش بود. مثل یک کودک که در اصالتش هست. تا اینکه بر اثر القا و اصرارها توسط خانواده اش و مرد روستایی (یعنی محیط و جامعه!) قبول میکند و از فطرتش خارج میشود.

 

انسانی که در راه رفتن به سمت وعده های نفس است، دچار مشکلات فراوانی میشود... فشارهای روحی _ روانی به او وارد میشود و "من" را در درونش بزرگ میکند.

 

باد و باران-----> مثل رقابت کردن، ملامت کردن خود ، اضطراب و ...

 

به علاوه وقتی انسان به آنجا میرسد، میبیند که هیچ چیزی وجود ندارد! (در را به رویش میبندند!)

وقتی مرد شهری و خانواده اش به روستا میرسند، مرد روستایی ادعا میکند که آنها را نمیشناسد و قبول نمیکند که بارها در منزل شهری مهمان بوده است.

 

بنگشایند پوز: دهانشان را به سمت باغ های او باز نکنند

(در بیت شماره ی 164  "مسلمانان" معنای عام دارد)

تمام چیزهایی که باعث چاق و چله شدن نفس میشود ، فقط یک سراب است!

لئیم: فرومایه

نیکمردان از روی ناچاری مجبور میشوند با فرومایگان و لئیمان رابطه برقرار کنند. مثل شیری که از گرسنگی زیاد، مجبور میشود مردار بخورد!

جوع: گرسنگی

دوتو: خیلی زیاد

شهری و خانواده اش چند شبانه روز پشت در خانه ی روستایی میمانند، در حالیکه در راه بسیار خسته و درمانده شده اند.

شب پنجم، وضع هوا بسیار بد میشود ، به طوریکه مرد شهری از روی ناچاری به روستایی میگوید: " اصلا فرض کن که ما را نمیشناسی. بیا لطفی کن و چند نفر غریبه (!) را در این هوا پناه بده!"

مرد روستایی: "کنار باغ اتاقک کوچکی هست که باغبان شبها آنجا میماند تا از باغ و حیوانات با این تیر و کمان در برابر گرگ محافظت کند. اگر قبول میکنی که امشب به جای او محافظ باغ باشی، میتوانید در آنجا بمانید وگرنه...!!!"

 

این دقیقا وضعیت نفس است.

نفس، روح و روان انسان را پاسبان تعلقات خود میکند و یک حالت نگران در او بوجود می آورد که باید از این متعلقات محافظت بکند. توجه کنید که این نگهبانی در چه شرایطی است: شب و باد و باران و گل و لای و .... که بدبختی بر بدبختی است!

 

شهری: "بده، تیر و کمان را بده. قبول میکنم!"

------> ببینید وقتی ذات انسان اسیر نفس میشود تا چه حد میتواند ذلیل و بدبخت شود!

حارس: نگهبان

رز: درخت انگور (باغ)

جای تنگ و بی مجال-----> محدودیت و کوته بینی انسان اسیر نفس

اتاقک-----> خود مرد روستایی، جایی که نفس از آنجا کنترل میکند

 

منی که اسیر خود هستم، دائما نگرانم. اصولا نگرانی رنج آور از مشخصه های "خود" است.

گرگ واقعی که بر او مسلط بود، در حقیقت نفس (مرد روستایی) بود. اما او به دنبال گرگ بیرون میگشت!

در آن وضعیت پشه و کک هم آزارشان میداد اما از ترس گرگ، فرصت راندن اینها را هم نداشتند----> کیفیت انسان اسیر نفس

ریش برکندن: مورد آزار و شماتت قرار دادن

تا اینکه مرد شهری در تاریکی شب سایه ی گرگ مانندی دید و تیری به آن پرتاب کرد و حیوان بر زمین افتاد.

در حین افتادن، بادی از حیوان خارج شد که باعث فغان مرد روستایی شد : تو خر مرا زدی! من باد خرم را میشناسم!!!!

این نشان میدهد که روستایی آنجا حضور داشته است.----> وقتی نفس روان انسان را به پاسبانی میگمارد، مواظب است که کارش را خوب انجام دهد!

شهری: چطور باد خرت را میشناسی، اما مرا نه؟----> افرادی که از روی مصلحت خود را به نادانی میزنند!

"باد خر کره چنین رسوات کرد                    هستی نفی تو را اثبات کرد"

به همین ترتیب عقل جزئی هم بنا به مصلحت خود را به نادانی میزند.

 

                            -------------------------------------------------

 

در انتهای جلسه ی 41 ، آقای پانویس در مورد سماع صحبت کردند و همین طور به چند مورد از سوالاتی که قبلا توسط دوستان مطرح شده بود، پاسخ دادند.

با تشکر از زحمات ایشان

شاد و پیروز باشید

 

پانویس    , panevis
پانویس - 07:38 1385/11/18
2

  دست مریزاد ندا عزیز.

  
 


ندا غ , nghmrph
ندا غ - 05:37 1385/11/17
1

جلسه ی سی و چهارم

 

( داستان مسلمان و یهودی و مسیحی از دفتر ششم)

 

قبلا از ابلهی و زیرکی صحبت کردیم. (حیلت رها کن عاشقا… خرفت باش خرفت باش … بیشتر اصحاب جنت ابلهند...)

انسان هایی که در کیفیت "عشق" هستند ، از زیرکی و ناقلایی دورند.

 

یکی از خصوصیات نفس ناقلابازیست! از وقتی که انسان گرفتار نفس میشود، تمام زندگیش در راستای تر و خشک کردن این نفس است. برای حفظش به هزار حقه و ناقلایی متوسل میشود. چه ناقلابازی در نمیاوریم که این "من" را چاق و چله کنیم و سرحال نگه داریم!

 

** فیلم (رمان) "ابله" از داستایوفسکی

 

انسان های ساده هستند که با حقیقت در ارتباطند. انسان هایی که فیلسوف بار میایند (نه  فیلسوف علمی! )  انسانهایی اند که ساده دلی ندارند. ارتباطشان با زندگی کاملا ارتباطی فکری است، حسی نیست... دائما از توبره ی حافظه نشخوار میکنند.

یعنی یک لحظه نمیتوانند ذهنشان را غیر مشغول بگذارند!

 

داستان:

سه نفر با هم همسفر شدند...

(اینجا کسی را بر کسی برتری نمیدهد... که مثلا این چون مسلمان است، نقش مثبت(!) دارد و دیگری چون  مسیحیست.... بنابراین اصلا بحث بر سر امور بیرونی نیست!)

وقتی به یک جایی رسیدند،  فردی نیکوکار حلوایی برایشان  آورد.

صحن: بشقاب

زیرکی و ادب مربوط به شهرنشین هاست ، مهمانی دادن و اینها از خصوصیات صحرانشین ها.

خور: خوردن

صایم: روزه

تخمه: کسی که زیاد خورده باشد

آن دو نفر سیر بودند، اما فرد مسلمان چون روزه بود، گرسنه بود. پس گفتند ما سیریم، باشد فردا صبح حلوا را سه نفری، با هم بخوریم.  

مسلمان: نه بیایید امشب حلوا را بخوریم، صبر را بگذاریم برای فردا.   

دو نفر دیگر: ای ناقلا  تو میخواهی حلوا را تنهایی بخوری!

خلاصه  مسلمان قبول کرد.

صبح فردا : هر کدام فرایض دینی مربوط به دین خود را  انجام دادند-----> رو آوردن به حق (همه رو به حق دارند)

گفتند بیایید هرکس دیشب خواب بهتر و معنوی تری دیده است ، حلوا از آن او باشد.

فرد یهودی: دیشب خواب حضرت موسی را دیدم . مصراع دوم از قول مولاناست (هرکه متجانس با آن چیزی که هست ، معمولا همان را در خواب میبیند)

من و موسی و کوه طور، از نوری که در کوه طور بود، محو شدیم. هرسه، سایه مان از آن آفتاب حقیقت از بین رفت. از آن نور حقیقت دری باز شد. از درون آن نور ، نور دیگری بیرون آمد و شروع به بالا رفتن کرد. هرسه از آن اشراق نور محو شدیم.

نفاخ: دمنده

کوه سه تا شد.

وقتی از آن نور به خود باز آمدم دیدم که کوه نور سر جایش است.

...........

 

اولا اینکه مولانا دارد لاف هایی که فرد جهود و بعد از آن مسیحی میزنند را بیان میکند. اینکه خیلی حرف های قیل و قالی میزنند، در حالیکه با حقیقت همراه نیستند!

و بعد ضمن گفتن این  موضوع، یک سری تجربیات روحی و عارفانه را بیان میکند. ( یعنی بیربط نیستند مواردی که گفته می شود ، اما اصل موضوع بیان لاف های این افراد است.)

 

بسیاری یهودی که در آخر سعادتمند باشد

 

فرد ترسا:

منا: خواب

من با مسیح به آسمان چهارم رفتم (--> اعتقاد مسیحیان)  آنجا مرکز و جایگاه حقیقت و خورشید است!

قلاع: قلعه ها

چون زمین از آسمان بالاتر است، خواب من از خواب یهودی بهتر است!

 

 

داستان شتر و گاو و قوچ :

 

بندی گیاه: دسته علف

قوچ: اگر بخواهیم تقسیم کنیم که هیچ کدام سیر نمیشویم...پس ببینیم چه کسی بزرگتراست. هر که بزگتر بود، علف را او بخورد.

هر کس تاریخ عمرش را بگوید...

مرج: چراگاه

قوچ: قوچی که به جای اسماعیل قربانی شد، من با او در یک چراگاه بودم!

گاو: من از شما پیرترم، من جفت گاوی بودم که حضرت آدم با او زمین ها را شخم  میزد!

فلق:شخم زدن

شتر که گزافه گویی گاو و قوچ را شنید...

شتر: شما که میبینید من چقدر گردنم کلفت است و قوی هستم و ...!!!!

 

-----> گزافه گویی کسانی که خیلی میلافند و بر اساس حقیقت نیستند.

 

البته به موضوع دیگری هم اشاره دارد:

خیلی ها هستند که به لحاظ اینکه یک موقعیت اجتماعی به دست آورده اند ، خود را در جایگاهی نمیدانند که بخواهند مورد انتقاد قرار بگیرند. بدون دلیل میزنند زیر علف (!) و همه ی حقوق را مربوط به خود میدانند!

 

حکایت دیگری در راستای این مفهوم:

می باخت: بازی میکرد

دلقک زود شاه را مات کرد که شاه ناراحت شد و به دلقک فحش داد و کتکش زد!!!

شه شه: کیش ( برای معنی بهتر، میگیریم مات) به معنی دادن اخطار در بازی هست.

دفعه ی بعد هم شاه باخت. این بار دلقک از ترسش زیر لحافی پنهان شد و  بعد گفت شه شه!

نتیجه ی اخلاقی(!) این داستان: یا آدم باید از خیر زندگی و جان عزیز بگذرد، یا نگوید، یا زیر لحاف بگوید!!!!  

 

 

ادامه داستان آن سه نفر :

(اصل داستان)

مسلمان: پیغمبر من هم نزد من آمد . گفت بلند شو ... اینها به اوج و به فضل رسیدند...ای سلیم ابله(!)  تو بلند شو و برو آن حلوا را بخور!

حلوا-----> نقدینه ی زندگی

خواب ها------> خواب و خیال ها و رویاهایی که انسان ها دارند و در خواب و خیال زندگی میکنند!

حلوا خوردن-----> دریافتن زندگی در حال ، از نقدینه ی زندگی بهره مند شدن

 

کسانی که گرفتار زیرکی و شر فیلسوفی هستند، گرفتار زیرکی و ناقلایی هستند، با فکر زندگی میکنند. با حس زندگی نمیکنند. با حال زندگی نمیکنند. زندگی برایشان شستن یک بشقاب نیست. در فکر و خیال هستند. در آینده زندگی میکنند.

 

لاف این لافزن ها رو رها کن و از این نقدینه ی زندگیت بهره مند شو

 

 

برای مشاهده ی ابیات مورد بحث میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://shabmasnawi34.persianblog.com
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.