.
__
عنوان بحث
قصه‌های مثنوی معنوی برای کودکان
15 بهمن 86 - 19:21
    کتابی هست با عنوان "قصه‌های مثنوی مولوی". نویسنده‌ی این کتاب، آقای مهدی آذریزدی است و ناشر آن كتابهای شكوفه - وابسته به مؤسسه انتشارات امیركبیر.

     "در این مجموعه 24 قصه از اشعار مثنوی مولوی، شاعر قرن 7 هجری انتخاب و به نثری ساده نوشته شده است"
    این کتاب در سایتی بصورت تصاویر اسکن شده گذاشته شده است. ما برای راحتی شما تمام تصاویر را یکجا و بصورت یک فایل zip شده درآورده‌ایم و می‌توانید از این لینک دانلود کرده و برای بچه‌ها (و خودتان!) بخوانید و لذت ببرید. کتابی خواندنی است:

The image “http://i31.tinypic.com/f3rul1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

صفحه‌ای که این کتاب از آنجا برگرفته شده، اینجاست.

کتاب دیگری از مهدی آذریزدی بنام "قصه‌های قرآن"



پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
29
26 شهریور 1387 ساعت 22:56

 

طوطی و بازرگان

 

    بازرگانی یك طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت. روزی كه آماده‌ی سفرِ به هندوستان بود، از هر یك از خدمتكاران و كنیزان خود پرسید كه چه ارمغانی برایتان بیاورم، هر كدام از آنها چیزی سفارش دادند. بازرگان از طوطی پرسید: چه سوغاتی از هند برایت بیاورم؟ طوطی گفت: اگر در هند به طوطیان رسیدی حال و روز مرا برای آنها بگو. بگو كه من مشتاق دیدار شما هستم. ولی از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام می‌رساند و از شما كمك و راهنمایی می‌خواهد. بگو آیا شایسته است من مشتاق شما باشم و در این قفس تنگ از درد جدایی و تنهایی بمیرم؟ وفای دوستان كجاست؟ آیا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار؟ ای یاران از این مرغ دردمند و زار یاد كنید. یاد یاران برای یاران خوب و زیباست.

 

   مرد بازرگان، پیام طوطی را شنید و قول داد كه آن را به طوطیان هند برساند. وقتی به هند رسید. چند طوطی را بر درختان جنگل دید. اسب را نگهداشت و به طوطی‌ها سلام كرد و پیام طوطی خود را گفت: ناگهان یكی از طوطیان لرزید و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پیام، پشیمان شد و با خود گفت: من باعث مرگ این طوطی شدم، حتماً این طوطی با طوطی من قوم و خویش بود. یا اینكه این دو یك روح‌اند در دو بدن. چرا گفتم و این بیچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بیهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بیرون می‌پرد. جهان تاریك است مثل پنبه‌زار، چرا در پنبه‌زار آتش می‌اندازی؟ كسانی كه چشم می‌بندند و جهانی را با سخنان خود به آتش می‌كشند، ظالمند.

 

عالَمی را یك سخن ویران كند            روبهان مرده را شیران كند

 

 

    بازرگان تجارت خود را با دردمندی تمام كرد و به شهر خود بازگشت، و برای هر یك از دوستان و خدمتكاران خود یك سوغات آورد. طوطی گفت: ارمغان من كو؟ آیا پیام مرا رساندی؟ طوطیان چه گفتند؟

 

    بازرگان گفت: من از آن پیام رساندن پشیمانم. دیگر چیزی نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاری كردم؟ دیگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطی گفت: چرا پیشمان شدی؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا ناراحتی؟ بازرگان چیزی نمی‌گفت. طوطی اصرار كرد. بازرگان گفت: وقتی پیام تو را به طوطیان گفتم، یكی از آنها از درد تو آگاه بود لرزید و از درخت افتاد و مرد. من پشیمان شدم كه چرا گفتم. امّا پشیمانی سودی نداشت. سخنی كه از زبان بیرون جست مثل تیری است كه از كمان رها شده و برنمی‌گردد.

 

   طوطی چون سخن بازرگان را شنید، لرزید و افتاد و مُرد. بازرگان فریاد زد و كلاهش را بر زمین كوبید، از ناراحتی لباس خود را پاره كرد، گفت: ای مرغ شیرین زبان من چرا چنین شدی؟ ای دریغا مرغ خوش سخن من مُرد. ای زبان تو مایه زیان و بیچارگی من هستی.

 

ای زبان هم آتـشی هم خرمنی       چند این آتش در این خرمن زنی؟

ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی         ای زبـان هم رنج بی‌درمان تویی

 

    بازرگان در غم طوطی ناله كرد، طوطی را از قفس در آورد و بیرون انداخت، ناگهان طوطی به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندی نشست. بازرگان حیران ماند. و گفت: ای مرغ زیبا، مرا از رمز این كار آگاه كن. آن طوطیِ هند به تو چه آموخت، كه چنین مرا بیچاره كرد. طوطی گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شیرین زبانی‌ات در قفس كرده‌اند. برای رهایی باید ترك صفات كنی. باید فنا شوی. باید هیچ شوی تا رها شوی. اگر دانه باشی مرغها ترا می‌خورند. اگر غنچه باشی كودكان ترا می‌چینند. هر كس زیبایی و هنر خود را نمایش دهد، صد حادثه‌ی بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر می‌زنند. دشمنان حسد و حیله می‌ورزند. طوطی از بالای درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظی كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقیقت را به من نشان دادی من هم به راه تو می‌روم. جان من از طوطی كمتر نیست. برای رهایی جان باید همه چیز را ترك كرد.

 

 

این داستان در جلسه دوازدهم و سیزدهم شرح مثنوی تفسیر شده است.

 

28
25 شهریور 1387 ساعت 00:07
merci baz ham faranak jan
27
22 شهریور 1387 ساعت 23:24

و دومین داستان:

 

    یك فروشنده در دكان خود، یك طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی، مثل آدم‌ها حرف می‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری‌ها شوخی می‌كرد و آنها را می‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم می‌كرد.

    یك روز از یك فروشگاه به طرف دیگر پرید. بالش به شیشه‌ی روغن خورد. شیشه افتاد و شكست و روغن‌ها ریخت. وقتی فروشنده آمد، دید كه روغن‌ها ریخته و دكان چرب و كثیف شده است. فهمید كه كار طوطی است. چوب برداشت و بر سر طوطی زد. سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.

    طوطی دیگر سخن نمی‌گفت و شیرین سخنی نمی‌كرد. فروشنده و مشتری‌هایش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پیشمان بود و می‌گفت كاش دستم می‌شكست تا طوطی را نمی‌زدم او دعا می‌كرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم كند.

    روزی فروشنده غمگین كنار دكان نشسته بود. یك مرد كچل طاس از خیابان می‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسه‌ی مسی.

    ناگهان طوطی گفت: ای مرد كچل ، چرا شیشه‌ی روغن را شكستی و كچل شدی؟ تو با این كار به انجمن كچل‌ها آمدی و عضو انجمن ما شدی؟ نباید روغن‌ها را می‌ریختی.

    مردم از مقایسه‌ی طوطی خندیدند. او فكر می‌كرد هر كه كچل باشد، روغن ریخته است.

 

26
22 شهریور 1387 ساعت 23:19
خواهش می کنم ساقیک گلم


25
13 شهریور 1387 ساعت 01:20

ketabe jalebiye mamnon

24
29 مرداد 1387 ساعت 20:19

 

سلام!

 

   همونطور که می بینید، سایتی که عکس داستانها در آن قرار داشته، بسته شده یا مسدود شده. بهرحال از این به بعد متن داستانهای مثنوی را از کتاب "داستان های مثنوی به نثر" که توسط دکتر محمود فتوحی نوشته شده، در این بخش قرار خواهم داد.

اینک داستان پادشاه و كنیزك از دفتر اول مثنوی مولانا:

 

    پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شكار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه كنیزك زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خرید, پس از مدتی كه با كنیزك بود. كنیزك بیمار شد و شاه بسیار غمناك گردید. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این كنیزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مروارید فراوان به او می‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازی می‌كنیم و با همفكری و مشاوره او را حتماً درمان می‌كنیم. هر یك از ما یك مسیح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فایده نداشت. دخترك از شدت بیماری مثل موی, باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می‌كرد. داروها, جواب معكوس می‌داد. شاه از پزشكان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه كرد كه از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا كرد. گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تو اسرار درون مرا به روشنی می‌دانی. ای خدایی كه همیشه پشتیبان ما بوده‌ای, بارِ دیگر ما اشتباه كردیم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید كه یك پیرمرد زیبا و نورانی به او می‌گوید: ای شاه مُژده بده كه خداوند دعایت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسی به دربار می‌آید. او پزشك دانایی است. درمان هر دردی را می‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

فردا صبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه می‌درخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رؤیا بود. آن صورتی كه شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می‌آمد. گویی سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان یكی بوده است.

 

     شاه از شادی, در پوست نمی‌گنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه كنیزك. كنیزك, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشك را پیش كنیزك برد و قصة بیماری او را گفت: حكیم، دخترك را معاینه كرد. و آزمایش‌های لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشكان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بی‌خبر بودند و معالجة تن می‌كردند. حكیم بیماری دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.

 

عاشقی پیداست از زاری دل             نیست بیماری چو بیماری دل

 

     درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند. حكیم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می‌خواهم از این دخترك چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حكیم ماند و دخترك. حكیم آرام آرام از دخترك پرسید: شهر تو كجاست؟ دوستان و خویشان تو كی هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و می‌پرسید و دختر جواب می‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شدیدتر كرد. حكیم فهمید كه دخترك با این كوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حكیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می‌كنم. این راز را با كسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كنی مانند دانه از خاك می‌روید و سبزه و درخت می‌شود. حكیم پیش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب كرده است. این هدیه‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمی‌دانست كه شاه می‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حكیم او را به گرمی استقبال كرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكیم گفت: ای شاه اكنون باید كنیزك را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه كنیزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف می‌شد. پس از یكماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

 

عشقهایی كز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

 

     زرگر جوان از دو چشم خون می‌گریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم كه صیاد برای نافة خوشبو خون او را می‌ریزد. من مانند روباهی هستم كه به خاطر پوست زیبایش او را می‌كشند. من آن فیل هستم كه برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مرا كشتی. اما بدان كه این جهان مانند كوه است و كارهای ما مانند صدا در كوه می‌پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنیزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی كه پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر می‌كند مثل غنچه.

 

     عشق حقیقی را انتخاب كن, كه همیشه باقی است. جان ترا تازه می‌كند. عشق كسی را انتخاب كن كه همة پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد كریمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نیست.

 

23
11 فروردین 1387 ساعت 00:43
خدمت دوستان خارج از ایران عرض می شود سایت کلوب دات کام متاسفانه در داخل ایران فیلتر شده است و دوستان داخل ایران از جمله فرانک خانم (راوی بخش داستانهای مثنوی برای کودکان) نمی توانند به این سایت وارد شوند و ادامه داستانها را قرار دهند.

گویا قرار است بعد از تعطیلات نوروزی سایت کلوب رفع فیلتر شود.

لذا این بخش بعد از تعطیلات نوروزی ادامه خواهد یافت.
 

22
21 اسفند 1386 ساعت 15:42
داستان "شیر بی یال و دم" در جلسه سوم شرح مثنوی معنوی تفسیر شده است:


21
21 اسفند 1386 ساعت 15:38
http://www.childrenslibrary.org/library/books/m/masnavi_00390015/thumbs/masnavi_00390015-0033-thumb4.jpg
20
21 اسفند 1386 ساعت 15:38
http://www.childrenslibrary.org/library/books/m/masnavi_00390015/thumbs/masnavi_00390015-0032-thumb4.jpg
19
21 اسفند 1386 ساعت 15:37
http://www.childrenslibrary.org/library/books/m/masnavi_00390015/thumbs/masnavi_00390015-0031-thumb4.jpg
18
21 اسفند 1386 ساعت 15:36
http://www.childrenslibrary.org/library/books/m/masnavi_00390015/thumbs/masnavi_00390015-0030-thumb4.jpg
17
12 اسفند 1386 ساعت 15:56
http://www.childrenslibrary.org/library/books/m/masnavi_00390015/thumbs/masnavi_00390015-0029-thumb4.jpg
16
12 اسفند 1386 ساعت 15:55
http://www.childrenslibrary.org/library/books/m/masnavi_00390015/thumbs/masnavi_00390015-0028-thumb4.jpg
15
12 اسفند 1386 ساعت 15:55
http://www.childrenslibrary.org/library/books/m/masnavi_00390015/thumbs/masnavi_00390015-0027-thumb4.jpg
__